آزار جنسی و تفاوت‌ فرهنگی

در ماه‌های اخیر دو مورد کودک آزاری پای دیپلمات های ایرانی را به رسانه‌ها کشاند. در مورد اول یک دیپلمات که به دست زدن به چند کودک در یک استخر عمومی در برزیل متهم شده بود، نهایتاً فقط به دلیل حضورش در استخر مختلط اخراج شد. نه او و نه هیچیک از مقامات دولتی اتهام وارده را قبول نکردند و آن را «سوءتفاهم فرهنگی» اعلام کردند. در مورد دوم کار یک دیپلمات ایرانی به اتهام دست درازی و اقدام به سوءاستفاده جنسی از یک دختر بچه ده ساله به ایستگاه پلیسی در فرانکفورت آلمان کشیده شد. این اتهام هم رد و توطئه سازمان مجاهدین خلق با همکاری سازمان های اطلاعاتی و امنیتی خارجی اعلام شد.

اگر فرض را بر این بگذاریم که آنچه دیپلمات های ایرانی به آن متهم شده‌اند صحیح و توضیح مقامات ایرانی هم در «سوء تفاهم فرهنگی» خواندن این رویدادها صادقانه باشد، باید پذیرفت که قطعاً تفاوتی فاحش در درک و برداشت از آزار جنسی بین دولتمردان ایرانی و نهادهای بین‌المللی وجود دارد. به نظر می‌رسد در حالی که لمس بدن فرد بدون رضایت او، بغل کردن و بوسیدن او علیرغم میلش و بسیاری از موارد مشابه، در کشورهای دنیا آزار جنسی تلقی می شود، در ایران «تجاوز» تنها نوع پذیرفته شده «آزار جنسی» است.

وقتی در ایران صحبت از کودک آزاری می شود، معمولا به ندرت به سوءاستفاده، آزار و حتی تجاوز جنسی به کودکان اشاره شده و می شود. مطالعات میدانی در این زمینه یا انجام نشده و یا اگر هم انجام شده‌اند کمتر نشانی از آنها می‌توان در رسانه‌ها یافت. به نظر می رسد تابو بودن مسایل مربوط به زندگی جنسی یا سکسوالیته و ماهیت جنسی این نوع آزارها باعث می‌شود حتی خبر اتفاقاتی از این دست در رسانه‌های ایران انعکاس پیدا نکنند.
تحقیقات بین‌المللی در زمینه آزار جنسی کودکان نشان می‌دهد که اغلب آنها در محیط خانواده و توسط نزدیکان کودک اعمال میشود. حفظ ظاهر، اهمیت آبروی خانوادگی، نگاه جامعه و مهمتر از همه برخورد خانواده با قربانی، احتمالاً از مهمترین عوامل فاش نشدن اینگونه وقایع به ویژه در جوامعی مثل ایران هستند.

در کنار اینها، عدم وجود تعریفی دقیق و جامع از آزار جنسی کودکان، خلاء های قانونی و عدم وجود خانه‌های امن برای قربانیان، دلایلی هستند که موجب می شود قربانیان این جنایات یا سکوت کنند یا به سکوت واداشته شوند و سالها در خاموشی رنج بکشند. برخی از آنان که خود را گناه کار می پندارند، مدتها با احساس گناه و شرم زندگی می کنند. برخی دیگر خشم و نفرتی که نتوانسته اند بیان کنند را به خود برگردانده و با فرار از خانه، روسپیگری، اقدام به خودجرحی، اعتیاد یا اقدام به خودکشی سعی می‌کنند به خود آسیب برسانند. گروهی عمرشان را در افسردگی بسر برده و آینده کاری، جنسی، عاطفی و خانوادگی‌شان تحت تأثیر رازی قرار می‌گیرد که در درونشان پنهان کرده اند. گروهی دیگر نیز همیشه با این ترس زندگی کرده‌اند که مبادا روزی خود دست به آزار کودکان بزنند.

سوءاستفاده جنسی از کودک چیست؟

کارشناسان آزار و سوءاستفاده جنسی از کودک را به عملی اطلاق میکنند که در جریان آن فردی که از نظر سنی از کودک بسیار بزرگ‌تر و از موقعیت برتری برخوردار است از او برای لذت جنسی خود سوءاستفاده می کند. این سوءاستفاده ممکن است در چارچوب خانواده و توسط نزدیکان و کسانی که با کودک و یا نوجوان رابطه خونی نزدیک دارند، مانند پدر، مادر، برادر، عمو و دایی صورت گیرد یا در بیرون از خانه توسط افراد دیگری که با کودک در تماس هستند، مانند همسایه، مربی، معلم، کسی که در خانه کار می کند و حتی رهگذری در خیابان، به او اعمال شود.

کسانی که در کودکی قربانی آزار و سوءاستفاده جنسی بوده‌اند، سالها بعد وقتی در جریان تراپی از آنچه بر آنان رفته صحبت می‌کنند بیش از هر چیز احساس گناه کرده و خود را مقصر می پندارند. گاهی برخورداری از جایگاه ویژه نسبت به دیگران و یا دریافت هدیه از سوی فرد بالغ، به کودک این توهم را داده که او هم در این رابطه نقش داشته است. بعضی از این افراد از ترس تهدیدهایی که به آنان و یا دیگر افراد خانواده شان می شده سالها سکوت اختیار کرده و در خاموشی آنچه برآنان روا داشته شده را تحمل کرده اند. برخی که بعد از سالها، سکوت را شکسته‌اند می‌گویند با حس خطری که خواهر و یا بردار کوچکتر از خودشان را تهدید می‌کرده واکنش نشان داده و رازشان را فاش کرده‌اند.

برای اینکه یک کودک بتواند در مقابل کسی که قصد آزار جنسی او را دارد مقاومت کند باید تشویق شده باشد تا به بدن خودش احترام بگذارد و حوزه شخصیش را حفظ کند. باید از حق و حقوق خود آگاه باشد و بداند در چه مواردی می‌تواند و باید «نه» بگوید. احتمالاً کودکان برزیلی در استخر و دختر بچه ده ساله در آلمان اطلاعات لازم را داشته و از حق خود آگاهی داشته‌اند و مهمتر از همه می‌دانستند که حرفشان را باور می‌کنند و به آن ترتیب اثر خواهند داد. امکانی که بدون شک بسیاری از کودکان در ایران ندارند. آنان ممکن است حتی تشخیص ندهند که کار خلاف عرفی در حال انجام است و اگر هم احساس کنند در رابطه‌ایی غیر عادی با یک فرد بزرگسال قرار گرفته‌اند، احساس امنیت لازم را نسبت به اینکه می‌توانند آن را به زبان بیاورند و فرد خلافکار را به سزای اعمالش برسانند، ندارند.

اختلافات زناشویی، بستر آزار جنسی کودکان

وجود اختلافات زناشویی و درگیر بودن بیش از حد پدر و مادر به اختلافتشان اغلب موجب کم توجهی و بی توجهی آنان به فرزندانشان می‌شود. سهل انگاری در مراقبت از فرزندان و سپردن آنان به فامیل و همسایه‌ها یا اعضای جوان خانواده - که خود نمی‌دانند چطور تمایلات و رانش‌های جنسی خود را مهار کنند - امکان آسیب‌پذیری جنسی را افزایش می‌دهد. 
نتایج تحقیات نشان می‌دهد که در اکثر مواردی که آزار جنسی در محیط خانواده مشاهده شده، رابطه مادر و کودک ضعیف و اختلافات زناشویی و افسردگی مادر، حضورش را در زندگی کودک کمرنگ و از او مادری کم حوصله ساخته بوده است. در این موارد حتی اگر کودک به طور غیرمستقیم هم سعی کرده مثلاً توجه مادر را به رفتار غیر طبیعی پدر یا برادر جلب کند، نتیجه‌ای نگرفته است.

تصویر کودک قربانی از خود

در ذهن کودک قربانی آزار جنسی عالم هستی به دو دنیای متفاوت تقسیم می‌شود. دنیای آدم‌های معمولی که در آن انسان‌ها از آنچه بر آنان روا داشته شده یا می‌شود احساس شرم نمی‌کنند و دنیای افرادی که علیرغم میلشان در ارتکاب جرمی شرکت داشته و یا دارند و اعمالی بر آنان روا داشته شده که موجب شرمشان است.

چنین کودکی همواره از خود می‌پرسد: چرا من؟ اگر پدرم، برادرم، عمو، دایی، معلم و یا هر کس دیگری با من عملی غیر اخلاقی انجام داده، حتماً احساس کرده‌اند که من موجودی کثیف هستم و به همین دلیل این اتفاق برای من افتاده است.
سؤال دیگری که در ذهن کودک قربانی آزار جنسی مطرح و موجب وحشتش میشود این است که آیا او نیز به نوبه خود احتمال دارد چنین رفتاری از خود نشان داده و در آینده به کودک دیگری آسیب برساند؟ صرف حرف زدن در مورد آزار جنسی و پایان دادن به دوزخی که در آن زندگی می‌کند موجب حل این مشکل و برطرف شدن این ترس در او نمی‌شود. اگر قربانی امکان صحبت کردن در مورد تجربه دردناکش را نیابد، با وارد شدن به دوران بلوغ این ترس و وحشت ابعاد بیشتری به خود می گیرد.

نوجوانی که چنین تجربیاتی را در کودکی داشته‌، بیشتر از همسالان خود از رانش‌های جنسی‌اش نگران می‌شود و از عدم امکان کنترل‌شان می ترسد. تمایل به خودارضایی و انزال غیر ارادی در خواب که در دوران بلوغ برای نوجوانان پسر طبیعی‌ست او را به شدت نگران می کند چراکه می‌ترسد شبیه کسی شود که او را مورد آزار قرار داده و نتوانسته میل جنسیش به کودکان را مهار کند. ترس از آسیب زدن به دیگری و عدم کنترل امیالی که خطرناک ارزیابی می‌کند ممکن است موجب شود تا مدتها خود را در اتاقش زندانی کند تا احتمال برخورد با قربانیان احتمالی را کاهش دهد.

برخی از قربانیان، خشمشان را متوجه خود می‌کنند، دست به خودکشی می زنند یا به مواد مخدر پناه می‌برند و از این طریق اضطراب‌هایشان را کاهش می دهند. اختلالاتی چون کم اشتهایی روانی یا آنورکسی که تلاشی ناخوادآگاه برای جلوگیری از رشد و در نتیجه تغیر بدن است یا پراشتهایی روانی یا بولیمی و از دست دادن جذابیت فیزیکی، از دیگر روش‌های ناخودآگاه آسیب رسانی به خود محسوب می شوند. بزهکاری و بروز رفتارهای ضداجتماعی هم می‌تواند تلاشی باشد برای نشان دادن میزان خطرناک بودنشان برای دیگران و جامعه.

تأثیر آزار جنسی

عکس العمل‌های کودکان قربانی خشونت جنسی با هم متفاوت است. بعضی‌ها در نوجوانی با زیاد شدن مشکلات و فشارهای دوران بلوغ می‌ترسند که کارشان به جنون کشیده شود. آنان رازشان را فاش می‌کنند و تجربه خود را بیان می کنند. دسته‌ای می‌ترسند با برملا کردن واقعیت نگاه دیگران به آن‌ها تغییر کند و احترام و اعتماد دیگران را از دست بدهند. آنان با این امید سر می‌کنند که با بزرگ شدن و پیدا کردن شریک زندگی مناسبی که آنان را درک می‌کند، ممکن است بتوانند مانند انسان‌های عادی زندگی کنند.
تحقیقات نشان داده بعضی که به ظاهر توانسته‌اند به صورت عادی زندگی کنند با بروز مشکلات و دشواری‌هایی که در زندگی عاطفی‌شان پیش آمده، خود به آزار جنسی کودکان مبادرت کرده‌اند.
در این میان گروهی که کمترین ضربه را می‌خورند معمولا کسانی هستند که در بین اطرافیانشان از حمایت لازم برخوردار بوده و قانع شده‌اند که در آن واقعه، خودشان تقصیری نداشته و صرفا قربانی فردی بیمار شده اند. در این شرایط به عزت نفس آنها صدمه زیادی وارد نمی‌شود و از همین رو زندگی بهتری خواهند داشت.

نشانه‌های آزار جنسی

علایمی که قربانیان آزار و تجاوز جنسی از خود نشان می‌دهند به دو بخش تقسیم می شود. برخی علایمی هستند که بروزشان توسط کودک می‌تواند به دلایل دیگری نیز مرتبط باشد. با مشاهده آنها نمی‌شود به طور قطع نتیجه گرفت که کودک تحت آزار قرار گرفته است. این علایم عبارتند از فکر خودکشی یا تهدید به خودکشی توسط کودک، بیش فعالی یا هایپر اکتیویتی و شب ادراری ناگهانی.

نشانه‌ها و علایمی که ماهیت جنسی دارند می توانند ارتباط مستقیمی به آزار جنسی داشته باشند. بازیهای جنسی و اعمال رفتارهای جنسی با بچه‌های دیگر اغلب نشان دهنده این است که کودک یا شاهد این اعمال توسط بزرگسالان بوده و یااین اعمال بر او رواداشته شده و او به طور مستقیم این اعمال را تجربه کرده است.

قربانیان آزار جنسی معمولا با مشکلات زیادی دست به گریبان هستند. حس ترس، حملات ناشی از اضطراب یا پنیک اتک و اضطراب‌های شدید، اختلال در خواب، کابوس دیدن و از کوره در رفتن تنها برخی از این مشکلات هستند. بسیاری از آنان بشدت نسبت به لمس شدن حساسند، آن را تحمل نکرده و ممکن است برخورد شدیدی نشان دهند. آنها اغلب به سختی به دیگران اعتماد می‌کنند و در رابطه‌شان با دیگری همواره نگران از دست دادن کنترل بر رابطه هستند. 
بعضی از آن‌ها دچار دردهایی هستند که عامل فیزیکی ندارند: معده درد، تهوع، سر درد، کمر درد و عادت ماهیانه دردناک از جمله این دردها هستند.

اختلال در رابطه جنسی، ناتوانی، بی میلی و کم میلی به داشتن روابط جنسی و در نتیجه محرومیت از لذت جنسی یا مشکل در ارضای جنسی هم از رایج‌ترین پیامدهای آزار جنسی محسوب می شوند.

اهمیت آموزش جنسی و پیشگیری

همانطور که پیشتر گفتم بچه‌ها بیشترین آسیب را در خانه می‌بینند. دو سوم آزارهای جنسی از سوی نزدیکان کودک به او اعمال می شود. کودک به طور طبیعی معیاری برای تشخیص خوب و بد ندارد، از همین روست که نداشتن اطلاعات کافی در مورد بدن خود و عدم آگاهی از مسائل جنسی احتمال آسیب‌پذیری‌اش را دو چندان می‌کند. آموزش جنسی کودک بر همین اساس اهمیت پیدا می‌کند.

آموزش جنسی از یک سو به کودک امکان می‌دهد تا بدن خود را بشناسد، آن را دوست داشته باشد و مراقبش باشد و از سوی دیگر عاملی برای پیشگیری است. باید به کودک آموخت که بدنش متعلق به اوست و هیچ‌کس اجازه ندارد علیرغم میل او با بدنش عملی انجام دهد. در همین راستا نباید بچه‌ها را واداشت وقتی تمایل ندارند به بغل کسی بروند یا به او «بوس بدهند». او از این طریق می‌آموزد که اختیار بدنش را در دست دارد و صرفا وسیله‌ای تحت کنترل پدر و مادرش نیست. باید کودکان را تشویق کرد در صورتی که رفتاری غیرطبیعی برایشان افتاد به سرعت به والدینشان اطلاع دهند.

به باور من، محدودیت‌های جامعه ایران، بالا رفتن سن ازدواج، عدم امکان داشتن روابط جنسی خارج از چارچوب ازدواج و رابطه زناشویی، مشکل مسکن در کلان شهرها و همجواری بیش از حد نزدیک اعضای یک خانواده و عدم برخورداری از فضای شخصی امکان بروز آزار جنسی را افزایش می دهد.

اکثر افرادی که بعد از سالها در جلسات مشاوره برای نخستین بار از تجربه آزار جنسی حرف زده‌اند می‌گویند که در ابتدا متوجه غیر طبیعی بودن عمل فرد سوءاستفاده‌گر نبوده‌اند. اغلب اوقات فاصله سنی موجب شده که بترسند و شکایتی نکنند. خیلی از آنها امکان اینکه در این مورد با یکی از نزدیکانشان صحبت کنند را نداشته‌اند چرا که یا حرفشان را باور نمی‌کرده‌اند یا به خاطر حفظ آبرو چشمشان را بر آن اتفاق می‌بسته‌اند.

چیزی که بیش از هر چیز روی قربانیان آزار جنسی تأثیر می‌گذارد تنها تجربه دردناکشان نیست بلکه جدی نگرفتن، برخورد بد، مورد شماتت قرار گرفتن و احساس گناه دادن به آنهاست. پدر و مادری که متوجه آزار جنسی دختر یا پسر خردسالشان می‌شوند باید در وهله اول فرد خاطی را از محیط کودک دور کنند. بعد از آن باید کودک خردسالشان را مطمئن کنند که او در این میان تقصیری نداشته است. در نهایت هم باید از سوءاستفاده‌گر شکایت کرده و او را مورد پیگرد قانونی قرار دهند.
پیشگیری مهم‌تر از درمان است. پیشگیری تنها با دادن فهرست وار مجموعه‌ای از اطلاعات امکان‌پذیر نیست.

یکی از راه‌های پیشگیری دادن آموزش‌های لازم به والدین است. باید به آنها نیز یاد داد که به بدن کودک و حیطه خصوصی او احترام بگذارند. برای اینکه کودک بتواند به کسی که علیرغم میلش او را به کاری وادار می‌کند «نه» بگوید، باید بداند چه کارهایی غیر عادی هستند و به او آسیب می زنند. برپایی کارگاه‌های آموزشی برای والدین می‌تواند یکی از راه‌های کاهش شمار آسیب دیدگان خردسال باشد.


*شهرزاد پورعبدالله (روان‌درمانگر مقیم بریتانیا)

شبه انسانها (Hominide)

1 - راماپيتك ها (Ramapithèques)

ظاهراً اولين شبه انسانى است كه در 15 يا 8 ميليون سال پيش مي‌زيسته و دليل آن داشتن فكهاى قوى و دندانهاى آسيا با ميناى ضخيم و نيشهايى است كه مانع جويدن نبوده است. تمام اين مشخصات نشان مى دهد كه آنها از دانه هاى سخت به عنوان غذا و همچنين از گياهان استفاده مى‌كرده اند و دليل آن وجود آثار باقى مانده بر روى فك پايين است. اين شبه انسانها مى توانسته اند استخوانهاى حيوانات را شكسته و از مغز آن استفاده كنند. تكه سنگهاى فرسوده و بازمانده حيوانات پيدا شده در نزديكى اسكلت اين شبه انسانها در كنيا، اجازه چنين حدسى را داده است. يك تكه از قسمت دست اين شبه انسانها را نيز در پاكستان پيدا كرده‌اند و فكر مى كنند آنها بر روى دو پا راه مى رفته اند يا در واقع Bipede بوده‌اند. قبلاً گفتيم كه در بين انسان‌شناسان و بيولوژيس اختلاف‌نظر وجود دارد. بيولوژيست ها راماپتيك را جزو شبه انسانها نمي‌دانند.

2 - اُسترالوپيتك (Australopitheque)

بين 2 تا 6 ميليون سال پيش، شبه انسانهاى اُسترالوپيتك زندگى مي‌كرده اند. افرادى بسيار قوى كه آرواره‌هاى محكم و قدي نسبتا كوتاه (حدود 1/5) متر داشته و علف‌خوار بوده و در آفريقاي شرقي مى‌زيسته‌اند. استخوان و اسكلت آنها در اين ناحيه از آفريقا به وفور پيدا شده است. دسته اى از آنها كه باريك اندام بوده اند، گراسيل (Graciles) ناميده مي‌شوند. قدشان كوتاه‌تر (حدود يك متر) و تا اندازه اى گوشتخوار بوده و با نوعى گُرز شكار مى كرده اند. اين گُرزها شايد اولين وسيله سنگى است كه شبه انسانها به كار گرفته اند. وابستگى آنها به طبقه شبه انسانها در كنگره مركز تحقيقات علمى فرانسه (C.N.R.S) مورد بحث است. دو نوع توجيه متناقض دراين باره وجود دارد. براى عده اى اُسترالوپيتكوس آفارنزى (Australopithecus Afarensis) قديمى ترين نوع و لوسى (Lucy) مربوط به دسته گراسيل اين گروه است و احتمالاً مادربزرگ انسان‌ها است كه از گروه راماپيتك‌ها منشعب شده‌اند.
عده اى ديگر از زيست‌شناسان معتقدند كه استرالوپيتك ها مدت طولانى با گروه ديگرى از شبه انسانها كه هابيليس (Habilis) نام دارند، هم‌زيستى داشته اند و نمى توانند اجداد يكديگر باشند و به عقيده آنها انسان مستقيماً از راماپيتك ها و يا نوادگان آنها حاصل گرديده و بقاياى اين نوادگان را بايد يافت و به نظر آنها تمام گروه اُسترالوپيتك ها از بين رفته‌اند.

3 - همو هابيليس (Homo Habilis)

حدود 2 ميليون سال پيش در آفريقا زندگى مى كرده اند. اين شبه انسانها جمجمه‌اى بزرگ و بى قواره، ولى نيمر‌خى راست داشته اند. در واقع اولين پيشه‌وران و صنعت كاران نوع بشر هستند. هموهابيليس‌ها شكارچى بوده و فرآورده شكار خود را با دسته خود تقسيم مي‌كرده‌اند. اين شبه انسانها بسيار خشن بوده و احتمالاً سبب از بين رفتن نسل اُسترالوپيتك‌ها شده اند، زيرا آنها را نژاد پايين‌تر از خود مى‌دانسته اند. عده‌اى معتقدند كه در دوران اُسترالوپيتك ها خشكسالى ناگهانى و طولانى در آفريقاى شرقى اتفاق افتاده و جنگلهاى وسيع تبديل به دشتهاى غير قابل سكونت گرديده و احتمالاً سبب از بين رفتن آنها و تحول و تكامل هابيليس‌ها شده است. هموهابيليس‌ها بر روى دو پا راه مى‌رفته و از دستهاى خود براى شكار و كندن ميوه استفاده مي‌كرده‌اند.

4 - هموآركتوس (Homo Erectus) يا پيته كانتروپ (Pithécantrope)

اين دسته . از شبه انسانها پيشانى بلند و مغز حجيم داشته و تقريباً يك و نيم ميليون سال پيش زندگي مي‌كرده‌اند. براى اولين بار آنها آتش را شناختند و به كمك آن غذا مى‌‌پختند. بقاياى آتش نزديك محل اقامت آنها به دست آمده است. ابزارهاى سنگى داشته اند و به كمك سنگهاى تراشيده شكار مي‌كردند. براى اولين بار با سفر و مهاجرت آشنا شدند و بتدريج در آسيا و اروپا مسكن گزيدند و بقاياى آنها در نقاط مختلف آسيا و اروپا ديده شده است.

5 - هموساپين (Homo Sapiens)

تقريباً يكصد هزار سال پيش در آفريقا ظاهر شده و سپس به سراسر دنيا مهاجرت نموده اند. شبه انسانهايى بسيار نزديك به انسان و داراى قيافه‌اى نسبتاً زيبا بوده‌اند. دسته اى از اين شبه انسانها تقريباً 80 هزار سال پيش در اروپا زندگى مي‌كردند و منشعب از دسته همواركتوس هستند كه مهاجرت آنها به اروپا خيلى زودتر از مهاجرت ساير شبه انسانها بوده است. آنها را انسانهاى نئاندرتال (Néanderthal) ناميد‌ه‌اند. اين شبه انسانها به دلايلى كه دقيقاً مشخص نيست از بين رفته‌اند و از 35 هزار سال پيش ديگر اثرى از آنها در فسيلها ديده نمي‌شود.

دسته ديگر از هموساپين ها كه منشعب از همواركتوس آفريقايى هستند، انسانهاى كرومانيون (Cro Magnon) ناميده مى شوند و بنابه برخى از نظريه ها آنها مسبب از بين رفتن انسانهاى نئاندرتال بوده‌اند. انسانهاي كرومانيون پنجاه هزار سال پيش به اروپا مهاجرت كرده اند و براى اولين بار در دوردين (Dordogne) فرانسه اسكلت سه مرد و يك زن و يك بچه كشف شد. در آلمان و چكسلواكى نيز اسكلتهايى از آنها پيدا شده است. اسكلت آنها خيلى نزديك به اسكلت انسانهاى امروزى است. اين انسانها معمولاً بلند قامت، بين 1/7 تا 1/9 متر قد داشتند و بسيار قوي بوده‌اند. تصور مي‌شود كه بعد از مهاجرت از آفريقا به خاورميانه رفته و سپس به اروپا آمده‌اند. شكل جمجمه بلند و كشيده و مشابه جمجمه ما انسانها و حجم مغز آنها نيز تقريباً به اندازه حجم مغز ما يعنى در حدود 1400 سانتي‌متر مكعب بوده است. اين بزرگى حجم مغز و بخصوص توسعه ناحيه پيشانى كه در آن فهم و ضمير و انعكاس و حساسيت قرار دارد بسيار مهم مى باشد. به علت فهم و قدرت تميز اين دسته از انسانهاست كه نام آنها را هموساپين - ساپين (Homos Sapiens Sapiens) گذارده‌اند. اين اصطلاح اولين بار در آغاز قرن بيستم توسط فيلسوف مشهور هانرى بِرگسون (Hanry Bergson) به كار برده شد. منظور او مشخص نمودن فهم و درك انسان است كه به كمك آن توانسته خود را با محيط وفق دهد و فكر كند و اين امتياز انسان بر حيوان عبارت از تقدم قوه دراكه بر غريزه است.
بالاخره همين انسانها باز تحول پيدا كردند تا به انسان كنونى رسيد هاند. ابتدا ابزارهاى سنگى و سپس به كمك فلزّاتى كه بتدريج كشف مى كردند ادوات و ابزارهاى فلزى ساخته اند و طى ده پانزده هزار سال زندگى و تمدن خود را توسعه بخشيدند تا به حال رسيدند. اكنون ما نوادگان انسانهاى اوليه بمبهاى اتمى و هيدروژنى و كامپيوتر، يعنى حافظه و فهم مصنوعى و سفينه فضايى ساخته ايم و به سياره هاى ديگر سفر كرده و به ساختن بچه هاى آزمايشگاهى مبادرت مى ورزيم و بدين ترتيب خود به نوعى موتور تحول و تكامل بر روى كره زمين شده‌ايم.


توجه 1: لوسي (Lucy) اسكلت زنى است كه در 24 نوامبر 1974 در آفريقاى شرقى (اتيوپي) پيدا شده كه جزو دسته اُسترالوپيتك گراسيل مي‌باشد و در حدود 3 ميليون سال قبل زندگى مى كرده. قد او 1/1 متر بوده و درباره او تحقيقات فراوان كرده و كتابهاى متعددى نوشته اند. تصويرهاى خيالي از او بر حسب مشخصات اسكلتش در سال 1988 در موزه ملى فرانسه تهيه گرديده است.

توجه 2: HOMO نامى كه در دسته‌بندى حيوان شناسى به انواع انسانها داده شده است.

توجه 3: Habilis يعني ماهر، چون اين شبه انسانها قادر به ساختن ابزار سنگى بوده اند.

منبع : كتاب ستارگان، زمين، زندگي نوشته دكتر علي افضل صمدي

چرا دوران نوزادی‌مان را به خاطر نمی‌آوریم؟

تقریبا هیچ کس از دوران بسیار ابتدایی کودکی‌اش خاطره‌ای ندارد- اما این وضع ناشی از آن نیست که کودکان کمسن اطلاعات را در مغزشان ثبت نمی‌کنند؛

بر عکس این به یاد نیاوردن ممکن است به این علت باشد که در آن سن بسیار کم‌، مغزهای ما هنوز به طریقی عمل نمی‌کند اطلاعات را به صورت الگوهای عصبی پیچیده - که ما آنها را خاطرات می‌نامیم- در آورد.

روشن است که کودکان کم‌سن می‌توانند واقعیت‌ها را در لحظه به یاد آورند- مانند اینکه پدر و مادرشان کیست، یا اینکه پیش از اینکه مادرشان به آنها شیرینی بدهد باید بگویند "لطفا". این حافظه را "حافظه معناشناختی" (semantic memory) می‌نامند.

کودکان تا زمانی میان 2 تا 4 سالگی، فاقد "حافظه رویدادی" (episodic memory) هستند- حافظه‌ای که در رابطه با جزئیات یک رویداد خاص است. خاطراتی از این نوع در چندین بخش در قشر سطحی مغز یا "کورتکس" ذخیره می‌شوند. برای مثال خاطره صدا در کورتکس‌های شنوایی،‌ در طرفین مغز پردازش می‌شود، در حالیکه خاطرات دیداری بوسیله کورتکس بینایی در عقب مغز مدیریت می‌شوند. ناحیه‌ای از مغز به نام هیپوکامپ همه این بخش‌های پراکنده را به هم ارتباط می‌دهد.


پاتریشیا باوئر از دانشگاه اموری در آتلانتا می‌گوید: "اگر کورتکس را یک تخت گل فرض کنید، گل‌هایی در سراسر سطح مغز شما وجود دارند. هیپوکامپ که به نحوی بسیار دقیق در میان مغز شما قرار گرفته است، مسئول قرار دادن این گل‌ها در کنار هم و به هم پیچیدن آنها برای ایجاد یک دسته گل است." خاطره همین دسته‌گل است- الگویی عصبی از پیوندها میان بخش‌هایی از مغز که هر بخش خاطره در آنها ذخیره شده است.

اما چرا کودکان تا دامنه سنی 2 تا 4 سالگی نمی‌توانند رویدادهای خاص را به ذهن بسپارند؟ به گفته روان‌شناس، نور نیوکامب از دانشگاه تمپل در فیلادلفیا این وضع ممکن است به این علت باشد که در این دوره زمانی است که هیپوکامپ کار پیوند دادن قطعات اطلاعات به یکدیگر را آغاز می‌کند.

و به گفته نیوکامب ممکن است دلیلی هم برای این وضع وجود داشته باشد. در زمانی که کودک تازه دارد یاد می‌گیرد که جهان چطور عمل می‌کند،‌ حافظه رویدادی ممکن است به نحوی غیرضروری پیچیده شود.

نیوکامب می‌گوید:‌"به نظر من هدف اصلی در دو سال اول زندگی کسب آگاهی معناشناختی است و از این دیدگاه در آن زمان حافظه دیداری ممکن است واقعا باعث حواسپرتی شود."

نگاره: چرا دوران نوزادی‌مان را به خاطر نمی‌آوریم؟

تقریبا هیچ کس از دوران بسیار ابتدایی کودکی‌اش خاطره‌ای ندارد- اما این وضع ناشی از آن نیست که کودکان کمسن اطلاعات را در مغزشان ثبت نمی‌کنند؛

بر عکس این به یاد نیاوردن ممکن است به این علت باشد که در آن سن بسیار کم‌، مغزهای ما هنوز به طریقی عمل نمی‌کند اطلاعات را به صورت الگوهای عصبی پیچیده - که ما آنها را خاطرات می‌نامیم- در آورد.

روشن است که کودکان کم‌سن می‌توانند واقعیت‌ها را در لحظه به یاد آورند- مانند اینکه پدر و مادرشان کیست، یا اینکه پیش از اینکه مادرشان به آنها شیرینی بدهد باید بگویند

خواب مغز را بازیابی می‌کند

هفته پیش در چنین روزی شام چه خوردید؟ به احتمال زیاد دقیقا به یاد نمی‌آورید، اما جالب است که مدت کوتاهی پس از صرف هر وعده غذایی می‌توانید محتویات بشقاب‌تان را با تمام جزئیات به خاطر آورید. در این میان چه اتفاقی روی می‌دهد. آیا خاطراتی از این دست، کم‌کم محو می‌شوند یا به طور ناگهانی از بین می‌روند؟
خاطرات دیداری مثل بشقاب غذا در حافظه دیداری (visual memory) ذخیره می‌شود. ذهن ما از حافظه تصویری برای ساده‌ترین عملکردها استفاده می‌کند.

 مثلاً برای یادآوردن چهره کسی که بتازگی دیده‌ایم، از این حافظه بهره می‌بریم. بدون حافظه دیداری، قادر به ذخیره آنچه دیده‌ایم و بازیابی آن در آینده نخواهیم بود.

 ظرفیت حافظه تصویری انسان با برخی توانایی‌های شناختی مهم‌تر نظیر موفقیت درسی، هوش سیال (توانایی حل مسائل به شکلی نوآورانه) و درک کلی ارتباط تنگاتنگ دارد.

درک این که چگونه حافظه دیداری، عملکردهای ذهنی را تسهیل و از سویی محدودیت‌ ایجاد می‌کند، مفید خواهد بود. با این که مدت‌هاست این پرسش‌های مهم مطرح است، اما هنوز در آغاز راه پاسخگویی به آن هستیم.

خاطراتی نظیر وعده‌های غذایی در حافظه دیداری کوتاه‌مدت ـ بویژه در نوعی حافظه تصویری با نام حافظه عملکرد دیداری (visual working memory) ـ ذخیره می‌شود.

 

این نوع حافظه جایی است که تصاویر وقتی مغز در حال کار روی چیزهای دیگر است، به صورت موقت در آن ذخیره می‌شوند؛ درست مثل تخته سیاهی که چیزهایی به صورت خلاصه روی آن نوشته و سپس پاک می‌شود.

 

هنگام یادآوری مطالب مختلف در فواصل زمانی کوتاه (مثلا وقتی یک دانشجو، نکاتی را که استاد روی تخته سیاه نوشته در دفترش وارد می‌کند) از حافظه عملکرد دیداری استفاده می‌شود.

حال این پرسش مطرح است: این خاطرات چه وقت پاک می‌شوند و وقتی پاک می‌شوند، آیا ردپایی از خود بر جای می‌گذارند یا اصلا چیزی باقی نمی‌ماند؟ اگر خاطرات کوتاه‌مدت تصویری کم‌کم حذف شود، باقیمانده این خاطرات باید قابل بازخوانی باشد، ولی اگر بکلی پاک شود، به هیچ وجه نمی‌توان آن را بازخوانی کرد.

بتازگی پژوهشگران به مطالعه‌ای در این زمینه دست زده‌اند. در این پژوهش، از افراد شرکت‌کننده خواسته شد سه مربع رنگی چشمک زن را مدتی کوتاه روی نمایشگر مشاهده کنند سپس از آنها خواسته شد رنگ هر مربع را بگویند. بعد از یک، چهار و ۱۰ثانیه، بار دیگر این مربع‌ها ظاهر شده، اما این بار فقط مربع‌های سیاه با حاشیه سفید دیده می‌شد. از شرکت‌کنندگان خواسته شد کار ساده‌ای انجام دهند و رنگ یکی از مربع‌ها را به یاد آورند. البته شرکت‌کنندگان از قبل نمی‌دانستند، رنگ کدام مربع پرسیده می‌شود.

این پژوهشگران فرض را بر این گذاشته بودند که عملکرد حافظه دیداری در این بازه‌های زمانی (یک، چهار یا ۱۰ ثانیه) کارکرد این حافظه را بیشتر نمایان کند.

اگر خاطرات کوتاه‌مدت دیداری کم‌کم از بین بروند، دقت شرکت‌کنندگان در یادآوری رنگ‌ها حتی پس از بازه زمانی طولانی‌تر باید زیاد بماند و فقط اندکی با رنگ اصلی مربع تفاوت داشته باشد، ولی اگر خاطرات یکباره از بین رود، شرکت‌کنندگان باید بتوانند پاسخ‌های دقیقی بیان کنند و بعد از این که بازه زمانی طولانی شد، فقط به حدس‌های خود تکیه کنند و نتوانند رنگ مورد نظر را به خاطر آورند.

نتیجه آزمایش این شد که شرکت‌کنندگان پاسخ بسیار دقیقی می‌دادند یا فقط آن را حدس می‌زدند. یعنی رنگ مربع را بدقت به خاطر می‌آوردند یا کاملا آن را فراموش کرده بودند.

 ذهنشان درست همانند فایل‌های موجود در رایانه عمل می‌کرد. یک فایل متنی در گذر زمان از تعداد حرف‌هایش کم نمی‌شود و یک تصویر دیجیتال هم بعد از گذشت زمان، زرد نمی‌گردد و تا وقتی از روی رایانه حذف نشده، کامل باقی می‌ماند.

البته این مطلب برای خاطرات صادق نیست. دانشمندان ام.آی.تی و دانشگاه هاروارد به این یافته رسیدند که اگر یک خاطره آنقدر دوام بیاورد که به «حافظه بلندمدت دیداری» بدل شود، حذف کلی آن، امری ناممکن است.

 

این دانشمندان به گروهی از شرکت‌کنندگان، ۳۰۰۰ تصویر از مناظر مختلف نظیر امواج اقیانوس، زمین گلف یا پارک بازی نشان دادند سپس به این شرکت‌کنندگان ۲۰۰ جفت عکس نشان داده شد.

 

هر جفت از عکس‌ها شامل یکی از عکس‌هایی که قبلا نشان داده شده بود و یک عکس جدید بود. از شرکت‌کنندگان خواسته شد بگویند کدام عکس جدید است.

شرکت‌کنندگان در این مطالعه در تعیین عکس جدید و قدیمی بسیار دقیق عمل کردند و در ۹۶درصد از موارد، پاسخ درست بود. به عبارت دیگر، با این که می‌بایست ۳۰۰۰ عکس به یاد آورده می‌شد، این کار را به بهترین نحو انجام دادند.

با این حال مشخص شد که این افراد، تنها در مواردی که عکس جدید و قدیم به دو منظره متفاوت تعلق داشت (مثلا یک زمین گلف در کنار یک پارک بازی) بخوبی عمل می‌کردند.

 برای تعیین میزان دقت این خاطرات، پژوهشگران به بررسی مواقعی پرداختند که دو عکس نشان داده شده به یک منظره (مثلا دو پارک بازی متفاوت) تعلق داشت.

 از آنجا که دو عکس از یک منظره، تفاوت کمتری نسبت به مواقعی داشتند که دو عکس از دو منظره مختلف بودند، شرکت‌کنندگان تنها زمانی می‌توانستند تفاوت‌ها را تشخیص دهند که جزئیات بسیاری را از تصاویری که دیده بودند، به یاد می‌آوردند.

همان ‌طور که انتظار می‌رفت، عملکرد شرکت‌کنندگان در تشخیص تفاوت‌ تصاویری که در یک گروه جای داشتند، ضعیف‌تر بود، ولی چندان هم کم نبود.

 در ۸۴ درصد موارد، آنها پاسخ درست داده بودند. در واقع، وقتی آزمایش‌کنندگان، تعداد تصاویری را که شرکت‌کنندگان می‌بایست ابتدا برای هر منظره به یاد می‌آوردند، افزایش دادند، عملکرد مطلوبی در تشخیص تصاویر جدید از قدیمی داشتند و فقط اندکی از کارایی آنان کاسته شد.

 ‌لحظاتی که خوابیده‌ایم مغز به فعالیتی مشغول است که نقش کلیدی در فعالیت‌های خلاقانه دارد، مغز خود را
ویرایش می‌کند و گاه اطلاعات بسیاری را دور می‌ریزد 

کاهش کارایی حافظه، در کنار این مطلب که خاطرات ما جزئیات فراوانی دارند، نشان می‌دهد که این خاطرات تصویری (photographic) نیستند.

این دو آزمایش مجزا متناقض به نظر می‌رسد. چرا ما می‌توانیم در برخی موارد، آن حجم زیاد از تصاویر را با جزئیات فراوان به خاطر آوریم اما نمی‌توانیم چند تصویر دیگر را پس از چند ثانیه به خاطر آوریم؟ چه چیزی تعیین‌کننده جای گیری یک تصویر در حافظه بلند‌مدت یا کوتاه‌مدت است؟

پژوهشگران دانشگاه هاروارد و ام.آی.تی اخیرا بیان کرده‌‌اند که عامل اساسی، معنادار بودن تصاویر به یادآورده شده است. یعنی این که آیا محتوای تصاویری که می‌بینیم به دانش قبلی ما در مورد آنها اتصال می‌یابد یا خیر.

 

در آزمایش اول، شرکت‌کنندگان سعی می‌کردند رنگ‌های بی‌معنا و بی‌ربط را به یاد آورند، لذا ارتباطی با دانش قبلی‌شان ایجاد نمی‌شد. مثل این که قبل از این‌که بتوانید نوشته‌های روی تابلو را در دفتر خود یادداشت کنید، همه‌شان پاک می‌شوند، ولی در آزمایش دوم، شرکت‌کنندگان تصاویری می‌دیدند که قبلا در مورد آنها اطلاعات معناداری داشتند؛ مثلا این که چرخ و فلک در چه ارتفاعی نسبت به زمین قرار می‌گیرد.

 این دانش قبلی، سبب تغییر نحوه پردازش این تصاویر می‌گردد و در نهایت باعث می‌شود، هزاران عدد از آنها از تخته سیاه حافظه کوتاه مدت به مخزن بزرگ حافظه بلندمدت منتقل و در آنجا با دقت فراوان ذخیره شود.

با کنار هم قرار دادن این دو آزمایش می‌توان گفت چرا خاطرات به طور یکسان از بین نمی‌روند و برخی خاطرات هرگز از یاد نمی‌روند. همین مساله نشان می‌دهد که چرا در یادآوری برخی خاطره‌ها ناتوان هستیم و برخی خاطره‌های دیگر را با دقت زیاد به یاد می‌آوریم.

 پیکسل‌های اشباع‌شده

یادگیری وقتی روی می‌دهد که یک تجربه (مثل گوش‌کردن به یک موسیقی جدید یا گردش در شهری ناآشنا) الگویی جدید به گروهی از نورون‌ها (رشته‌های عصبی) می‌دهد.

 

این الگوها سبب تغییر ارتباط بین سلول‌ها می‌شود؛ یعنی پیوند بین نورون‌هایی که با یکدیگر فعالیت می‌کنند، قوی‌تر و پیوند نورون‌های غیرمرتبط ضعیف می‌شود.

 

به این صورت، سلول‌ها از نظر عملکردی به هم پیوسته می‌شوند. پیوند میان نورون‌هایی خاص، سبب حفظ قسمتی از یک تجربه (خاطره) می‌شود.

 

هنگام خواب، این تجربه بارها و بارها تکرار می‌شود و سبب تغییرات سلولی و تثبیت آن الگوی خاص از ارتباطات عصبی می‌شود و در نتیجه، آن تجربه خاص بیش از پیش در حافظه جای می‌گیرد.

روان‌شناسان حدود یک دهه قبل، خواب را تکرار یادگیری روزانه می‌دانستند، اما تونونی ایراداتی در این دیدگاه یافته است.

 وی می‌گوید: اگر اتصالات نورون‌ها (سیناپس‌ها) در طول روز و شب‌های متوالی، محکم‌تر و قوی‌تر شود، در نهایت اشباع می‌شوند. درست مثل پیکسل‌های اشباع شده در یک تصویر بسیار روشن که وقتی تعداد سیناپس‌های یکسان به نهایت خود می‌رسد، اطلاعات چندانی تولید نمی‌کند در این صورت، مغز دیگر فضایی برای ذخیره اطلاعات نخواهد یافت.

این پژوهشگر، برخی ویژگی‌های امواج مغزی را ـ که او و بسیاری دیگر از پژوهشگران در افراد در حال خواب به دست آورده‌اند ـ ذکر می‌کند. مدت‌های زیادی است که دانشمندان، خواب با امواج آهسته (slow wave sleep) را می‌شناسند. این نوع خواب، نوعی حالت استراحت است و بیدار کردن افراد در این مرحله، سخت‌تر از سایر مراحل است. این نوع خواب ضروری و بازسازنده است.

 تونونی به دو پدیده دیگر نیز اشاره می‌کند؛ اول این که وقتی افراد از خواب با امواج آهسته محروم می‌شوند، بعدها آن را با مراحل شدیدتر و طولانی‌تر از همین نوع خواب جبران می‌کنند.

در ضمن او به این نتیجه رسید که شدت این نوع خواب عمیق ـ که با استفاده از بزرگی امواج مغزی تعیین می‌شود ـ با طی زمان در شب کم می‌شود. این دو پدیده، از نظر او نوعی هم‌ایستایی بود.

 

بین این دو نیروی مخالف، نوعی رقابت وجود دارد که به تعادل در سیستم زیستی می‌انجامد. خواب با امواج آهسته مغز را به سمت نوعی تعادل سوق می‌دهد و بیدار ماندن سبب برهم خوردن این نوع تعادل می‌شود.

تونونی بررسی کرد که کدام فرآیند زیست‌شناختی، دلیل تغییرات در خواب با امواج آهسته است. شدت این نوع خواب با قدرت سیناپس‌ها رابطه دارد.

 

وقتی نورون‌ها با هم فعالیت می‌کنند، این اتصالات عصبی به صورت هماهنگ فعال می‌شوند. جریان الکتریکی که در میان آنها جریان دارد، سیگنال امواج آهسته را تولید می‌کند که توسط الکترودهای متصل به سر افراد ثبت می‌شود.

 تونونی نتیجه‌گیری می‌کند که بیدار ماندن سبب تکثیر یا تقویت سیناپس‌ها می‌شود و شدت اولیه این خواب با امواج آهسته نشان‌دهنده قدرت این شبکه‌های سلولی است بنابراین تضعیف یا درهم شکسته شدن سیناپس‌ها، دلیل کاهش سیگنال‌های خواب در طول شب است.

این پژوهشگر برای دفاع از این فرضیه ـ که خودش آن را هم‌ایستایی سیناپسی (synaptic homeostasis) می‌نامد ـ تصمیم گرفت تفاوت سیناپس‌ها را بین حالت بیداری و خواب بررسی کند. در پژوهشی که نتایج آن در سال ۲۰۰۸ منتشر شد، او و همکارانش بافت‌هایی را که از مغز موش‌های بیدار و خوابیده گرفته بودند، در آزمایشگاه کشت دادند.

 در نمونه‌های بافتی، پژوهشگران از پادتن‌های رادیواکتیو برای انتخاب و علامت‌گذاری برخی پروتئین‌های خاص ـ که فقط در سیناپس‌ها موجود است ـ استفاده کردند. نتیجه آن شد که بسیاری از پروتئین‌ها در موش‌های خوابیده، بسیار کمتر از موش‌های بیدار بود.

 

این پژوهشگران نتیجه گرفتند که تعداد سیناپس‌ها در مغز خوابیده کمتر است یا این سیناپس‌ها چندان امکان ارتباط موثر را ندارند و به کلامی دیگر، ضعیف‌تر هستند.

پژوهشی که سال ۲۰۱۰ از سوی برخی دانشمندان دانشگاه ییل صورت گرفت، تائید دیگری بر این فرضیه بود. این تیم پژوهشی با همکاری تونونی به بررسی فعالیت الکتریکی تک‌ نورون‌ها در قطعات بافت مغزی به دست آمده از موش‌های خواب و بیدار پرداخت.

 

نورون‌ها به صورت مرتب از طریق جریان‌های الکتریکی کوچکی که به سیناپس‌های خود می‌فرستادند، با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کردند.

 هر قدر سیناپس‌ها قوی‌تر بودند، جریان بیشتری به آنها فرستاده می‌شد. نورون‌های موش‌هایی که بیدار بودند، جریان بیشتری نسبت به موش‌هایی که خواب بودند، داشتند.

 به عبارتی، نورون‌های مغزی در حال خواب با سیناپس‌های کمتر یا ضعیف‌تری به هم متصل هستند. این نتیجه نشان می‌دهد که در چرخه روز و شب، مغز حالت‌هایی از اتصال نورونی قوی و ضعیف را تجربه می‌کند.

 مگس‌های بی‌خواب

اگر خواب سبب تغییر شکل سیناپس‌ها می‌شود، پژوهشگران باید بتوانند نشانه‌های ساختاری این تغییر را مشاهده کنند.

 

سیناپس‌هایی که نورون‌ها از طریق آنها ارتباط برقرار می‌کنند، ممکن است از نظر تعداد و اندازه با هم متفاوت باشند.

 هر قدر تعداد سیناپس‌ها بیشتر باشد و این سیناپس‌ها بزرگ‌تر باشد، اطلاعات بیشتری در قالب جریان الکتریکی بین دو نورون انتقال می‌یابد. دانشمندان با اتصال مواد درخشنده به پروتئین‌هایی که در دو طرف سیناپس هستند، می‌توانند سیناپس‌ها را مشاهده کنند.

 سال ۲۰۱۱ تونونی همراه دو دانشمند عصب‌شناس، اندازه و تعداد سیناپس‌های موجود در مغز مگس سرکه را تعیین کردند.

 آنها تعدادی از این مگس‌ها را با قراردادن در جعبه‌ای چرخان، مجبور به بیدار ماندن کردند. هدف آزمایش این بود که ببینند محرومیت از خواب، سبب تضعیف سیناپس‌ها می‌شود یا خیر.

 نتیجه آزمایش این بود که مگس‌های محروم از خواب، سیناپس‌های زیادتر و بزرگ‌تری داشتند. در برخی موارد، سیناپس‌های مغز مگس‌های سرکه محروم از خواب، دو برابر سیناپس‌های مغز مگس‌های سرکه معمولی بود.

تونونی و همکارانش این آزمایش را با موش‌ها هم انجام دادند. در این آزمایش، نورون‌های موجود در کورتکس مغز موش، با نشانگر‌های فلورسنت نشانه‌گذاری شدند و پژوهشگران می‌توانستند رشد یا تضعیف قسمتی از نورون را که در آنجا سیناپس‌ها ساخته می‌شوند، مشاهده کنند.

 پژوهشگران مشاهده کردند، تعداد کل سیناپس‌ها در واحد حجم هنگام بیداری افزایش می‌یافت و تا وقتی موش‌ها از خواب محروم بودند، این تعداد همچنان زیاد باقی می‌ماند و مدت کوتاهی پس از این‌که موش‌ها اجازه خواب می‌یافتند، کاهش می‌یافت.

اثرات خواب

نظریه هم‌ایستایی سیناپسی، از جذابیت‌های زیادی برخوردار است، اما برای این‌که این نظریه دلیل اصلی خواب مطرح شود، پژوهش‌های دیگری نیز باید صورت گیرد تا اثرات ناشی از تضعیف سیناپس‌ها بر یادگیری، حافظه و ادراک روشن‌تر گردد.

اگر این شواهد یافت شود، اندیشه‌های تونونی اطلاعات بسیاری را به دانسته‌های فعلی ما درباره خواب خواهد افزود.

 همه به طور غریزی می‌دانیم که خواب، سبب تجدید قوا می‌شود. قطعات ادبی زیادی برای بیان این مفهوم در طول سالیان شکل یافته است. شکسپیر در نمایشنامه مکبث، خواب را «بازکننده رشته‌های درهم بافته ذهن» خواند.

 احتمالا او نمی‌دانست که مغز ما، با باز کردن برخی رشته‌هایی که در طول روز در هم بافته، تجدید قوا می‌کند تا به این ترتیب بتوانیم روزی دیگر را برای آموختن آغاز کنیم.

مترجم: صالح سپهری‌فر
منبع: ScientificAmerican

جنگ و دیکتاتوری دو رو‌ی یک سکه

جنگ و دیکتاتوری دو رو‌ی یک سکه

گفت‌و‌گو با صادق زيباکلام استاد دانشگاه تهران



صادق زيباکلام، استاد علوم‌سیاسی در دانشگاه تهران در تحليل ريشه‌ها و پيامدهاي جنگ ژوئن 1967 به اختلافات تاريخي اعراب و يهوديان حتي در زمان حضرت ابراهيم اشاره مي‌کند. وي مهم‌ترين پيامد شکست اعراب در جنگ شش روزه تغيير ادبيات سياسي دولت‌هاي عربي مي‌داند، بدين معنا که دولت‌هاي عربي بعد از جنگ 1967، سطح نزاع خود را از «موجوديت اسرائيل» به «مرزهاي اسرائيل» کاهش دادند. آنچه در پي مي‌آيد متن گفت‌وگوي مهرنامه با دکتر صادق زيباکلام درباره«جنگ ژوئن 1967: خواستگاه و پيامد‌هاي آن» است.


.................................


چرا جنگ 1967 رخ داد و چگونه شد که اعراب نتوانستند در اين جنگ پيروز شوند؟

مشکل بررسي مناقشه اعراب و اسرائيل اين است که شما از هر مقطع و برهه‌اي که وارد تحليل اين مناقشه بشويد کارتان علي الاصول ناقص است، زيرا ما مي‌خواهيم راجع به پيامدهاي جنگ 6 روزه 1967 يا 1346 شمسي صحبت کنيم و اولين سوالي که قاعدتاً براي خواننده شما به وجود مي‌آيد اين است که چرا اين جنگ بين نيروهاي مصر، سوريه، اردن و فلسطيني از يک سو و از سوي ديگر اسرائيل به‌وجود آمد؟ صرف نظر از خود اين جنگ و تبعات و پيامدهاي بلند‌مدت آن، اساساً چرا اين جنگ به‌وجود آمد؟ خوب قاعدتاً جواب اين است که جنگ شش روزه به اين دليل بوجود آمد که بين اعراب و اسرائيل دشمني ديرينه و عميقي وجود داشت. سوال بعدي که خواننده خواهد پرسيد اين است که ريشه اين دشمني در کجا است؟ پاسخ مي‌دهيد که به‌دليل اينکه اسرائيل سرزمين فلسطين را در مي‌1948 يا خرداد 1327 به اشغال خودش در آورد.

سوال بعدي مي‌شود که اين اسرائيل که در سال 1948 فلسطين را به اشغال خودش درآورد و در نتيجه جنگ 1967 براي بازپس گيري فلسطين بوده، از کجا سر و کله‌اش پيدا مي‌شود؟ اصلاً اسرائيل قبلش کجا بوده که مي‌تواند بيايد و فلسطين را اشغال کند؟ ارتش مصر و سوريه و اردن و ساير اعراب آن زمان کجا بودند و چه مي‌کردند؟ به هر حال در آن زمان جمعيت اعراب بيش از يکصد ميليون نفر بوده و اکثريت هم مسلمان، اينها در آن مقطع چه مي‌كردند و چرا اجازه دادند که اسرائيلي‌ها(يهودي‌ها) بيايند و کشور فلسطين را اشغال کنند؟ بعد اين گمان به‌وجود مي‌آيد که حتماً اسرائيل از سوي ابرقدرت‌ها و استکبار جهاني مانند انگليس، آمريکا، صهيونيسم و... حمايت مي‌شده.

بعد شما پاسخ مي‌دهيد که اگرچه از اين يهوديان حمايت سياسي مي‌شد ولي به هيچ وجه حمايت نظامي و لجستيکي‌اي از آنها صورت نمي‌گرفت... اين پاسخ‌ها، موضوع را پيچيده‌تر مي‌کند که اگر واقعاً غربي‌ها اسلحه و مهمات، نيرو و لجستيک به يهوديان نمي‌دادند، پس آنها چگونه سرزمين فلسطين را اشغال کردند؟ اصلاً اسرائيل آن موقع کجا بود که توانست بيايد اين کار را انجام دهد؟ بعد پاسخ مي‌دهيد که اسرائيل آن موقع اساساً رژیم نبود. اسرائيل در حقيقت در خرداد 1327 متولد شد. تا آن موقع رژیمی در خاورميانه به نام اسرائيل وجود نداشت تا اينکه در سال 1327 مجمع عمومي سازمان ملل بخشي از سرزمين فلسطين را به رژیم جديد به‌نام اسرائيل اختصاص داد و بخش ديگر آن را همان کشور فلسطين دانست يعني دو کشور به وجود آمد.

يک کشور به نام اسرائيل و يک کشور به نام فلسطين. کشور فلسطين در حقيقت حدود60 درصد کل خاک فلسطين را شامل مي‌شد و رژیم نوبنياد اسرائيل چيزي حدود 38 درصد. سوال بعدي اين مي‌شود که چرا مجمع عمومي سازمان ملل اين تصميم را گرفت؟ سوال بعدي اين مي‌شود که اگر در طرح اوليه وسعت خاک اسرائيل کمتر از نصف بوده چگونه است که طبق آخرين توافقي که در سال 1373/1984 با وساطت کشور نروژ در شهر اسلو (توافق اسلو) انجام مي‌شود، فلسطيني‌ها مي‌پذيرند که با اسرائيل صلح کنند و سهم آنها از 60 درصد به کمتر از 20 درصد از کل خاک فلسطين برسد؟ مع ذالک آن 20 درصد را هم اسرائيلي‌ها حاضر نبودند واگذار کنند. في‌الواقع مي‌خواهم بگويم که از سال 1327/1948 به اين طرف به طور منظم کشور فلسطين که قرار است روزي ايجاد شود،کوچکتر و به عکس رژیم اسرائيل به طور منظم گسترش پيدا کرده است. بعد مخاطب خواهد پرسيد اصلاً چرا سازمان ملل متحد در سال 1327 تقسيم کشور فلسطيني را به رأي گذاشت و چرا فلسطين بين اعراب و يهوديان تقسيم شد؟

آقاي دکتر همين پرسش آخر، واقعاً چرا سازمان ملل فلسطين را به دو کشور تقسيم كرد که اين همه جنگ و مصيبت به بار اورد تازه با آينده‌اي کاملا نامعلوم؟

در پاسخ به اين سوال هم بايد گفت زيرا بخشي از جمعيت فلسطين در سال 1327 عرب بودند و بخشي ديگر يهودي. يهودي‌ها بعضاً در آنجا از گذشته‌هاي دور ساکن بودند و بعضي ديگر ظرف 60، 70 سال گذشته به آنجا مهاجرت کرده بودند. يعني از نيمه دوم قرن 19 به آنجا آمده و ساکن شده بودند. بعد سوال مي‌شود که اينها از کجا مهاجرت کرده بودند؟ پاسخ مي‌دهيد که بخش عمده‌اي از آنها از اروپاي شرقي مثل روسيه، لهستان و مجارستان (حدود 70 درصد) و بخش ديگري نيز از اروپاي غربي مثل انگلستان، فرانسه و آلمان. بعد موضوع پيچيده‌تر مي‌شود که خب اينها براي چه مهاجرت کردند و رفتند فلسطين؟ پاسخ مي‌دهيد که از نيمه قرن نوزده به بعد احساسات شديد ضديهودي(anti-Semitism) در اروپاي عصر انقلابات به راه افتاد، اگرچه اين ضديت و نفرت از يهودي‌ها قبلاً هم در اروپا وجود مي‌داشت اما از قرن نوزدهم هم انگيزه‌هاي ان و هم ابعاد آن به‌شدت تغيير يافت. مخاطب مي‌پرسد چرا ضديت با يهودي‌ها در اروپا وجود داشته است؟

واقعاً هم چرا ضديت با يهودي‌ها در قرن نوزدهم که عصر شکوفايي انقلاب، ليبرال دموکراسي، سکولاريسم، اومانيسم، سوسياليسم و ساير انديشه‌هاي مدرن و بشردوستانه در اروپا بوده به‌وجود مي‌آيد؟ که حسب روايت شما باعث مي‌شود تا يهودي‌ها از اروپا به فلسطين مهاجرت كنند و اين مصيبت به‌وجود آيد؟

من پرهيز دارم که مصاحبه را بکشانم به تاريخ......

ولي عملاً داريد ما را به آن مسير مي‌بريد.

خوب ببينيد تا حدود زيادي چاره‌اي نيست. مثلاً همين که شما مي‌پرسيد که چرا Anti-Semitism در قرن 19 متولد مي‌شود من را وادار مي‌كند که به‌شما پاسخ دهم که اساساً دشمني با يهودي‌ها خيلي خيلي ريشه دار‌تر از قرن 19 بوده. ريشه نفرت از يهودي‌ها در اروپا باز برمي‌گردد به منازعات مذهبي در قرون وسطي. اما جدا از بحث‌هاي مذهبي خيلي مسائل سياسي و اجتماعي ديگر هم بوده که به اين موضوع دامن مي‌زد. در قرن سيزدهم کليسا قانوني را به تصويب مي‌رساند که يهوديان ديگر حق نداشتند با مسيحيان در يک جا زندگي کنند و در دل شهرهاي بزرگ و کوچک اروپا مناطق ويژه‌اي براي يهودي‌ها ايجاد مي‌شود که به آنها گتو Ghetto مي‌گفتند. يعني يهوديان بايد در يک محله مخصوص به خود زندگي مي‌كردند و از سال 1200 به بعد گتوها در همه شهرهاي اروپا به‌وجود آمد و يهودي‌ها بايد در محله مخصوص به خودشان زندگي مي‌کردند.

روزها مي‌توانستند از آنجا خارج شوند ولي شب را بايد برمي‌گشتند به محله خودشان. يهودي‌ها همچنين بايد يک بازوبندي مي‌بستند که نشان بدهد آنها يهودي هستند. آنها از خيلي حقوق اجتماعي و مزايا محروم بودند و محدوديت‌هاي زيادي برايشان وجود داشت. نفرت از يهودي‌ها آنقدر شديد بود که اگر در تمام قرون وسطي در يک منطقه‌اي از اروپا قحطي مي‌شد به پاي يهوديان مي‌نوشتند؛ اگر وبا يا طاعون مي‌آمد باز به نام يهوديان تمام مي‌شد؛ اگر آتش سوزي مي‌شد؛ اگر خورشيد يا ماه گرفتگي مي‌شد؛ اگر خشکسالي مي‌شد؛ اگر آتش‌سوزي مهيبي اتفاق می‌افتاد؛ اگر کشوري در جنگ شکست مي‌خورد و خلاصه هر اتفاق بد و ناگوار ديگري که رخ مي‌داد، مقصر يهوديان بودند. در برخي از کشورهاي اروپا در قرون وسطي بعضي رهبران از روي اعتقاد عميقي که به مسيحيت داشتند يا براي نزديک شدن به کليسا و مسيحيان، حکم به اخراج يهوديان از سرزمين‌هاي‌شان مي‌کردند.

مثلاً فرديناند امپراتور اسپانيا در قرن 14 ميلادي تمامي يهوديان ساکن کشورش را که حدود صدهزار نفر بودند را اخراج کرد. شماري از آنها را به روسيه، شمار ديگري را به شمال آفريقا، و عده‌اي را هم به آناتولي فرستاد. مشابه همين اتفاق در پرتغال نيز رخ داد. يهودي‌ها از اشتغال به بسياري از مشاغل محروم بودند، يهودي‌ها نمي‌توانستند زمين خريد و فروش كنند، هرازگاهي مسيحيان متعصب به‌دنبال يک مرافعه مذهبي به گتوها و محله‌هاي يهودي‌ها حمله‌ور مي‌شدند و خانه و کاشانه يهودي‌ها را به آتش کشيده و غارت مي‌کردند، بسياري را مي‌كشتند ..........يک مرتبه مخاطب شما احساس مي‌كند که با اين مطالب و پرسش‌ها دارد گيج مي‌شود و از خود مي‌پرسد که ما قرار بود راجع به جنگ 1967 صحبت کنيم، اين سوال و جواب‌ها چه معني‌اي مي‌دهد؟ کم کم مخاطب متوجه مي‌شود که در چه باتلاقي داريم پيش مي‌رويم، زيرا هرچه جلوتر مي‌رويم اين موضوع عميقتر مي‌شود و سوال‌ها بيشتر مي‌شود که اصلاً يهوديان در اروپا چه مي‌کردند؟ چرا اينها اينقدر مورد تنفر اروپايي‌ها بودند و اساساً براي چه به آنجا رفته بودند؟ بعد شما پاسخ مي‌دهيد که آنها به ميل و اراده خودشان به اروپا نرفته بودند.

اينها در سرزميني که به آن فلسطين مي‌گفتند زندگي مي‌كردند تا اينکه امپراتوري روم آنجا را در قرن دوم قبل از ميلاد تصرف مي‌كند و بعد از مدتي در سال 135 بعد از ميلاد و به‌دنبال يک جنگ خونين 4 ساله امپراتور روم تصميم مي‌گيرد براي هميشه از شر يهوديان خلاص شود و بيت‌المقدس را با خاک يکسان و تمام يهوديان را به صورت برده درمراکز برده فروشي روم به فروش مي‌رساند و اين‌گونه مي‌شود که يهوديان در سرتاسر اروپا پخش مي‌شوند. اگر سوال شود که يهوديان در زمان امپراتوري روم در فلسطين چه مي‌كردند ديگر بايد خيلي به عقب برگشت و پاسخ داد که يهوديان زماني که رومي‌ها وارد بيت‌المقدس شدند 2000 سالي مي‌شد که در آنجا ساکن بودند و اگر به طور دقيق بخواهيم ردپاي يهوديان را در اين منطقه پيدا کنيم مي‌بايستي به 2000 سال قبل از ميلاد و به دوران حضرت ابراهيم(ع) برويم...

ببخشيد آقاي دکتر، اين بحث‌ها چه ارتباطي به سوال اصلي ما پيدا مي‌کند؟

ارتباطش اين است که اگر شما اينها را ندانيد آن وقت همه دانش و تصورتان از منازعه اعراب و اسرائيل تقليل مي‌يابد به همين يکصد سال اخير و به يک مشت تئوري‌هاي توطئه و فرضيه‌هاي دايي جان ناپلئوني که يک عده صهيونيست در يک جايي جمع شدند و به کمک انگليس، آمريکا، فراماسون‌ها و... نقشه کشیدند که چگونه فلسطين را به اشغال صهيونيست‌ها دراورند. غربي‌ها و صهيونيست‌ها چندين هدف استراتژيک از اين برنامه داشتند. تسلط بر نفت و گاز خاورميانه؛ تسلط بر منطقه استرتژيک خاورميانه؛ خنجر به جهان اسلام با جدا کردن فلسطين، کنترل و سرکوب نهضت‌هاي اسلامي و مردمي در منطقه از طريق اسرائيل و.... اما غافل از اينکه اين تحليل سوالات بسياري را بي‌پاسخ مي‌گذارد.

اگر اسرائيل را ايجاد کردند تا بر نفت و گاز منطقه مسلط شوند، در انصورت عقلا و منطقا مي‌بايستي آن‌را نزديک به منطقه‌اي که نفت و گاز هست، ايجاد مي‌كردند يعني در شمال عراق يا خليج فارس نه در فلسطين که صدها کيلومتر با مناطق نفت خيز فاصله دارد. به‌علاوه با بودن امثال رژيم‌هاي محمدرضا پهلوي در ايران، نوري سعيد در عراق، ال سعود در عربستان و مابقي متحدين غرب در منطقه چه نيازي به يک متحد جديد بود آن هم متحدي با اين همه دردسر از همان آغاز؟ يا اين فرضيه هم نادرست است که اسرائيل را بوجود آوردند تا نهضت‌هاي اسلامي را سرکوب کنند، اولاً 60 سال پيش کدام نهضت اسلامي در منطقه به‌وجود آمده بود؟ مگر اينکه بگوييم غربي‌ها علم غيب داشتند و مي‌دانستند که 30،40 سال ديگر در کشورهاي خاورميانه نهضت‌هاي اسلامي به‌وجود مي‌آيند. حتي اگر بگوييم آنها علم غيب داشتند باز هم مساله حل نمي‌شود.

چرا؟

32 سال پيش در ايران يک جنبش اسلامي به‌وجود آمد که خاورميانه را لرزاند. خوب اسرائيلي‌ها چگونه می‌توانستند آن را سرکوب کنند؟ به‌رغم اينکه حضور گسترده‌اي در ايران داشتند آيا غير از اين است که يک سال قبل از انقلاب و زودتر از همه چمدان‌هاي‌شان را بستند و از ايران رفتند؟ اصلاً شما چرا راه دور مي‌رويد ايران يا مصر پيشکش، همين حماس و جهاد اسلامي که تو دل خود اسرائيل و زير بیرق سرنيزه اسرائيلي‌ها به‌وجود آمده اسرائيلي‌ها نتوانسته‌اند هيچ کاري براي سرکوبش بکنند و بزرگترين مصيبت برای آنها تبدیل شده است. چگونه آن وقت قرار بوده که اسرائيل را غربي‌ها به‌وجود بياورند که نهضت‌هاي اسلامي را سرکوب کند؟

پس به نظر شما براي درک و تحليل جنگ ژوئن 1967 بايد آن را در يک ظرف تاريخي بلندمدت مورد بررسي قرار داد.

بله، براي بررسي مناقشه اعراب و اسرائيل به‌طور کلي و جنگ شش روزه به‌طور خاص، هيچ راهي وجود ندارد مگر اينکه به تاريخ يهوديت مراجعه کنيم. يعني تا شما نتوانيد بفهميد در اروپاي قرون وسطي و بعد از آن و بالاخص در اروپاي قرن نوزدهم چه اتفاقاتي افتاده هرگز نخواهيد فهميد چرا اسرائيل بوجود آمد و با اين ضعف در فهم تاريخ مجبور خواهيد بود به تئوري‌هاي توطئه روي بياوريد.

بسيار خوب بازگرديم به تاريخ و روايت شما از تصميم سازمان ملل در بوجود اوردن اسرائيل؟

تصميم مجمع عمومي سازمان ملل توطئه انگلستان نبود بلکه جهت اطلاع خوانندگان بايد گفت که دولت انگليس در آن زمان به اين قطعنامه(تاسيس دولت اسرائيل) رأي منفي داد. در هر حال اين تصميم گرفته شد و يهوديان به‌رغم مخالفت اوليه علي الظاهر قبول کردند که در کمتر از 50 درصد خاک فلسطين ساکن شوند. ولي اعراب آن را نپذيرفتند و از همان لحظه اعلام تاسيس اسرائيل، نيروهاي نظامي و مسلح عرب آماده حمله به اسرائيل شدند و در خرداد 1327/1948 به رژیم نوبنياد اسرائيل حمله کردند.

نکته جالب اينکه به لحاظ تعداد نفرات در مقابل هر يهودي بيش از 10 عرب حضور داشت منتهي چند نکته اساسي وجود داشت که معادلات نظامي را تغيير داد. اول اينکه اسرائيلي‌ها مي‌دانستند دارند براي بقايشان مي‌جنگند نه براي حفظ خاک و سرزمين؛ دوم اينکه اسرائيلي‌ها مي‌دانستند که اعراب مي‌خواهند حمله کنند و آمادگي آن را داشتند و سوم هم اينکه بسياري از اسرائيلي‌ها تحصيل کرده بودند و اطلاعات نظامي زيادي داشتند(بسياري از آنها افسران نظامي بودند که در ارتش‌هاي فرانسه، انگليس، لهستان و روسيه آموزش ديده بودند و با تمام توان براي خود تسليحات تهيه کرده بودند و سازماندهي بسيار مناسبي داشتند)، براي آنها مساله جنگ بعد از ايجاد اسرائيل مساله مرگ و زندگي بود و مي‌دانستند اگر بازنده جنگ باشند ديگر همه چير را باخته‌اند. آن جنگ از نظر اعراب بي‌نتيجه ماند زيرا اعراب از نظر خود در خيال محو کامل اسرائيل بودند ولي به اين هدف خود نرسيدند و روز به روز هم اسرائيل قوي‌تر شد.

زيرا از کمک مالي هنگفت يهوديان آمريکايي برخوردار بودند و به علاوه بدليل کيفيت افرادي که مهاجرت کرده بودند، اين کشور به‌سرعت از نظر کشاورزي، تجاري و صنعتي رشد کرد و قواي نظامي آن هم به سرعت نيرومند شد. اعراب مثل امروز همواره درصدد نابود کردن اسرائيل بودند و هيچ وقت حاضر نبودند آن را به رسميت بشناسند. به خصوص با رشد جنبش‌هاي ناسيوناليستي و ظهور ناصريسم در کشورهاي عربي در سال‌هاي بعدي، اين تفکر تشديد شد و اعراب با اين پيش زمينه و به منظور محو کامل اسرائيل تصميم حمله به آن را گرفتند.

در جريان جنگ شش روزه 1967 هم مجموعه نيروهاي نظامي و تجهيزات اعراب بيش از اسرائيل بود. ولي اسرائيلي‌ها از طريق نفوذ گسترده در نيروهاي نظامي مصر و با پيش دستي توانستند در ساعات اوليه شروع جنگ بخش عمده‌اي از نيروي هوايي مصر را از کار بيندازد، بدون اينکه مصر بتواند پاسخ مناسبي به حمله بدهد. ارتش مصر در صحراي سينا در کمتر از 48 ساعت عملا منهدم شد و در مورد سوريه و اردن هم چنين اتفاقي رخ داد. به اين ترتيب اسرائيلي‌ها خيلي راحت تمامي صحراي سينا را گرفتند. بيت المقدس به طور کامل به تصرف آنها درآمد، ارتفاعات جولان و تمامي کرانه باختري رود اردن را هم اشغال کردند.

بعد از شکست سخت اعراب در اين درگيري ما شاهد آن هستيم که در رويکرد مبارزاتي اعراب نسبت به اسرائيل تغيير عمده‌اي رخ مي‌دهد، اين جنگ اصولاً چه تاثيري بر روند مبارزاتي فلسطينيان و اعراب به‌طور کلي گذاشت؟

نتيجه اوليه جنگ در حقيقت اين بود که اعراب در شوک و ناباوري فرورفتند. ولي به نظر من اين شکست چندين پيامد ديگر هم داشت. اول از همه اين که فلسطيني‌ها را به اين باور رسانيد که اگرچه پذيرشش تلخ است اما بايد بپذيرند که از ارتش‌هاي عربي بايد قطع اميد كنند. از سال 1948 که اسرائيل به‌وجود مي‌آيد تا 1967 سه مرتبه بين اعراب و اسرائيل جنگ درگرفت و در هرسه بار ارتش‌هاي عربي شکست‌هاي مفتضحانه‌اي خوردند. لذا از 1967 به بعد شاهد تولد مقاومت مسلحانه توسط خود فلسطيني‌ها هستيم. اما مشکل اساسي اين بود که آنها نمي‌توانستند درون سرزمين‌هاي اشغالي دست به مبارزه مسلحانه عليه اسرائيل بزنند.

چرا؟

اسرائيلي‌ها در سرزمين‌هاي اشغالي کنترل کامل و شديدي روي فلسطيني‌ها داشتند. در عمل فاز جديد مبارزات فلسطيني‌ها بعد از 1967 در اردوگاه‌هاي آوارگان فلسطيني در اردن، لبنان و تا حدودي سوريه بود که به‌وجود آمد و ما به تدريج شاهد شکل گيري «الفتح» و ساير سازمان‌هاي راديکال و چپ گراي فلسطيني از اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 هستيم.

رابطه اين جنبش‌ها با رژيم‌هاي عرب چگونه بود؟

خيلي بد و سرد و بعضاً خصمانه. هم در اردن و هم در لبنان عملاً نيروهاي مسلح فلسطيني با ارتش‌هاي اين کشورها وارد جنگ شدند.

به چه علت؟

به‌ واسطه اينکه سازمان‌هاي مسلح فلسطيني در اين کشورها قدرتي مستقل براي خودشان شده بودند. مبارزات مسلحانه فلسطيني‌ها در اين دوران اگرچه به لحاظ سمبليک ارزشمند بود اما در عمل نتوانست ضربه چنداني به اسرائيل وارد سازد. فلسطيني‌هاي زيادي در اردوگاه‌هاي آوارگان فلسطيني در اردن و لبنان اموزش نظامي ديده بودند اما عملاً نمي‌توانستند به سرزمين‌هاي اشغالي و يا داخل اسرائيل نفوذ کنند. غايت عمليات چريک‌هاي فلسطيني در مقطع بعد از 1967 چندين فقره هواپيماربايي و ترور اسرائيلي‌ها بيرون از اسرائيل بود. از اواخر دهه70 و اوايل دهه80 مي‌شود گفت که ما به‌تدريج شاهد افول جريانات چپ‌گرا و راديکال هستيم و دوره بعدي مبارزات شروع مي‌شود.

مبارزاتي که تحت عنوان انتفاضه در داخل سرزمين‌هاي اشغالي انجام مي‌شود. ويژگي مهم دور جديد مبارزات آن است که براي نخستين بار دارد درون خود سرزمين‌هاي اشغالي صورت مي‌گيرد. شکل مبارزه هم از شکل چريکي به شکل رويارويي‌هاي عمومي و اعتراضات مردمي و اعتصابات گسترده تغيير شکل يافته. در عين حال يک اتفاق مهم ديگر هم شاهد هستيم و آن اينکه با تغيير مکان مبارزه از بيرون فلسطين به داخل سرزمين‌هاي اشغالي، به نظر مي‌رسد ايدئولوژي‌هاي ناسيوناليستي و چپ گرايانه راديکال مارکسيستي به تدريج جاي خود را به ايدئولوژِي اسلامي داده‌اند. گروه‌هاي مارکسيستي دهه 60 و 70 ميلادي جاي خود را به گروه‌هاي اسلام‌گراي حماس و جهاد اسلامي داده‌اند.

نکته‌اي که بايد به آن توجه شود اين است که در ابتدا اسرائيلي‌ها شايد بدشان هم نمي‌آمد که اين نيروهاي اسلامي را تقويت هم بکنند. زيرا در ابتدا اين حرکت‌ها صنفي بودند و خيلي سياسي نبودند. مثلاً يک عده پزشکان اسلام‌گرا مي‌آمدند و مداواي بيماران بي‌بضاعت فلسطيني را انجام مي‌دادند يا يک عده دانشجوي فلسطيني با گرايش اسلامي سعي مي‌كردند در قالب سازمان‌هاي مردم نهاد به محصلين فلسطيني کمک کنند. اسرائيلي‌ها به نوعي شايد از اينها حمايت هم مي‌کردند، چراکه در آن مقطع زماني جنبش الفتح يا فتح به رهبري ياسر عرفات بود که دشمن اصلي به‌شمار مي‌رفت. به هر حال همين جنبش‌هاي اجتماعي بودند که به مرور تبديل شدند به حماس و جهاد اسلامي. جنبش‌هايي که به مراتب خطرناک‌تر از الفتح شدند، زيرا الفتح يا فتح اگرچه از حمايت برخوردار بود ولي حمايت از جريانات اسلام‌گرا در نوار غزه يا کرانه باختري رود اردن خيلي ريشه‌دار‌تر بود. مشکل اساسي‌اي که اين نوع جديد مبارزه اسلام‌گرايانه براي اسرائيل بوجود آورده اين است که همه مبارزين در داخل سرزمين‌هاي اشغالي هستند و اين شکل از مبارزه کار را براي اسرائيل بسيار پيچيده‌تر ساخته است.

جنگ 1967 چه پيامدهايي را براي کشورهاي عربي، بخصوص مصر به‌عنوان رهبر جهان عرب در آن زمان در پي داشت و واکنش مردم اين کشورها به اين شکست چگونه بود؟

برخي معتقدند که جنگ 1967 شايد براي خيلي از اعراب براي اولين بار واقعيت اسرائيل را به نمايش گذاشت. خيلي از اعراب بعد از اين شکست به اين نتيجه رسيدند که از بين بردن اسرائيل يک خيال است. اسرائيل را نمي‌شود از بين برد، پس به جاي از بين بردن اسرائيل بايد برويم به سمت ايجاد يک کشور مستقل فلسطيني. به بيان ديگر آن احساسي که از 1948 به‌وجود آمده بود که اسرائيل را بايد از بين ببريم آهسته‌آهسته کم رنگ شد و تبديل گرديد به يک واقعيت تلخ که بايد بپذيريم اسرائيل وجود دارد و نمي‌شود آن را از بين برد، و ما بايد به جاي اينکه تلاش کنيم آن را از بين ببريم سعي کنيم کشور مستقل فلسطيني را ايجاد نماييم. من فکر مي‌کنم شايد بشود گفت اين بزرگترين تاثير بلندمدت جنگ 1967 بوده است.

يکي از پيامدهاي مهمي که اين جنگ از خود برجاي گذاشت اين بود که به اعتقاد بسياري از کارشناسان اين شکست منجر به تغيير ريشه‌اي در رويکرد نظام‌هاي عربي به موضوع مناقشه اعراب و اسرائيل شد، به اين معني که در نتيجه شکست اعراب در جنگ شش روزه، دولت‌هاي عربي سطح نزاع خود را از «موجوديت اسرائيل» به «مرزهاي اسرائيل» کاهش دادند. به بياني ديگر پس از اين جنگ بحث مربوط به عقب نشيني اسرائيل از مناطق اشغالي 1967 به جاي نابودي آن در ادبيات سياسي اعراب ظهور يافت. آیا با این برداشت موافق هستید؟

بله، همین طور است اما نکته مهم دیگر این است که زماني که انتفاضه در فلسطين شروع مي‌شود، شاهد اين هستيم که به طور منظم رهبري سياسي در اسرائيل به دست احزاب تندروي مذهبي و دست راستي مي‌افتد. در اسرائيل از زمان تشکيل ان در 1327 تا شروع انتفاضه جريان اصلي و غالب در اين کشور، جريان چپ و حزب کارگر بود. اينکه چرا چنين است خود نياز به بحث مفصلي دارد. اين جريانات تندرو بدون اينکه به صورت رسمي اعلام کنند مي‌گويند که خواب تشکيل يک کشور فلسطيني به هيچ وجه محقق و تعبير نخواهد شد.

زيرا معتقدند اگر امروز يک کشور مستقل فلسطيني ايجاد شود فردا اينها شروع مي‌کنند به اقداماتي در راستاي نابودي اسرائيل. وقتي اين کشور بوجود آيد ديگر ما کنترلي بر مرزهايش نخواهيم داشت و به راحتي مي‌توانند با وارد کردن سلاح‌هاي پيشرفته اسرائيل را نابود کنند. الان اگر نگاه کنيم مي‌بينيم که تعداد نمايندگاني که معتقد به يک کشور فلسطيني بودند در مجلس اسرائيل انگشت شمار و محدود شده‌اند. چهره‌هاي سياسي که معتدل بودند و براي ايجاد يک کشور مستقل فلسطيني معتقد به مذاکره با فلسطيني‌ها هستند، اکنون ضعيف‌تر شده‌اند و در عوض چهره‌هاي تندرو هستند که جاي آنها را در سيستم سياسي اسرائيل گرفته‌اند.

بعد از پايان اين جنگ دولت‌هاي عربي رفته رفته از ايدئولوژي ناسيوناليستي فاصله گرفتند و از شکست ژوئن1967 نه به‌عنوان يک تهديد بلکه يک فرصت براي حفظ نظام‌هاي خود(چه در قالب جمهوري و چه پادشاهي) و سرکوب مخالفان و منتقدان خود استفاده کردند، آيا شما بين اين دو موضوع ارتباطي مي‌بينيد يا اصولاً با چنين نظري موافقيد؟

من در کليت با اين تحليل موافقم منتها اشکالي که به اين تحليل دارم اين است که اين تحليل به همين شکل ناقص است. به اين معنا که اين تحليل مي‌گويد: بعد از جنگ 1967 بوده که بهره‌برداري از مساله فلسطين و آرمان‌هاي آن براي حکام عربي ابزاري براي مخفي کردن ذات سرکوبگر و ديکتاتورشان. من مي‌خواهم بگويم که قبل از اين هم اين داستان بوده. خودآگاه يا ناخودآگاه جمال عبدالناصر و ساير رهبران عرب از موضوع فلسطين بهره‌برداري‌هاي زيادي هم قبل از جنگ 1967 و هم بعد از ان کردند. منتها بعد از جنگ، توده‌هاي عرب اين تحليل را کمتر مي‌پذيرند، زيرا افتضاحي که رهبران عربي در جنگ 1967 به بار آوردند باعث شده بود که ديگر کسي اين داستان را ازآنها نپذيرند. بنابراين به نظر من بهره‌برداري از مساله فلسطين بعد از جنگ1967 به نوعي کمتر شد، البته نه به اين دليل که رهبران مايل به عدم استفاده نبودند، خير بلکه آنها بسيار هم مايل به اين کار بودند، اما مردم ديگر گوش‌شان از اين حرف‌ها و شعارها پر شده بود و به هيچ وجه پذيراي اين تبليغات نبودند.

اگر چنين فضايي ايجاد شده بود چرا رژيم‌هايي که بعد از آن شکست در کشورهايي چون مصر، سوريه، عراق و ليبي بر سر کار آمدند، (بخصوص در مصر) به غايت سرکوب‌تر و مستبدتر بودند؟

نه، نه...به يک نکته بايد توجه کنيم و آن اينکه رژِيم جمال عبدالناصر همان‌قدر ديکتاتوري بود که رژيم انور سادات و حسني مبارک منتها با يک تفاوت مهم، عبدالناصر يک وجه ناسیوناليستي و مردمي و کاريزماتيک داشت که آن وجهه را نه سادات داشت نه مبارک. تمام نيروهايي که مخالف ناصر بودند مخالف سادات و مبارک هم بودند چيزي تغيير نکرد بلکه هرسه اين رژيم‌ها مجبور به سرکوب مخالفان بودند و ناصر تنها به خاطر همان ويژگي متفاوت بود.

اما واکنش مردم جهان عرب بعداز استعفاي جمال عبدالناصر پس از شکست در مقابل اسرائيل، چيز ديگري را نشان مي‌دهد؟

پس از شکست 1967 ناصر کاري کرد که در ميان رهبران جهان سوم کم سابقه بود. هيچ رهبر جهان سومي را پيدا نخواهيد کرد که بيايد بگويد من اشتباه کردم و مقصر بوده ام. همه رهبران جهان سوم معتقدند که بهترين سياست‌ها را داشته‌اند. اما ناصر پس از شکست آمد استعفا داد و گفت همه مسووليت‌ها متوجه وي بوده است و او بوده که موفق نشده و لذا استعفا داد. اين موضوع مثل بمب در دنياي عرب صدا کرد. مردم در جاي‌جاي سرزمين‌هاي عربي تظاهرات کردند و خواهان بازگشت وي شدند. و اين تظاهرات‌ها آنقدر پرشور ادامه يافت تا اينکه ناصر استعفايش را پس گرفت. اين بحث ربطي به سرکوبگر بودن يا نبودن ناصر نداشت. ناصر به هر حال از يک شخصيت محبوب و کاريزماتيک فوق‌العاده برخوردار بود و من نمي‌خواهم بحث چرايي اين محبوبيت را باز کنم.

شايد بشود گفت که علت محبوبيت ناصر آن سرکوب و تحقير تاريخي بود که اعراب از عثماني‌ها و بعد از جنگ جهاني از انگليسي‌ها و فرانسوي‌ها و بعد از اسرائيلي‌ها احساس مي‌کردند. اعراب هميشه احساس مي‌كردند آقا بالا سر دارند و به نظر مي‌رسد بخش عمده‌اي از محبوبيت ناصر بازمي‌گشت به اين موضوع که وي در مقابل بيگانگان، در مقابل انگليسي‌ها، در مقابل آمريکايي‌ها، در مقابل اسرائيلي‌ها، در مقابل غربي‌ها در برابر شيوخ و سلاطين عرب ايستاد و اين احساس را در جهان عرب به وجود آورد که ما بنده کسي نيستيم و مي‌خواهيم مستقل از بيگانگان باشيم.

و اين احساس بعد از شکست 1967 هم ادامه پيدا کرد، زيرا محبوبيت ناصر به‌واسطه موضوع فلسطين به‌وجود نيامده بود بلکه به‌واسطه اين بود که وي به فرانسوي‌ها و انگليسي‌ها و آمريکايي‌ها نه گفته بود. در اين شرايط که ناصر احيا کننده غرور اعراب بود ديگر نمي‌شد از اين قهرمان انتقاد کرد که چرا مثلاً اخوان‌المسلمين يا کمونيست‌هاي مصري را سرکوب مي‌كند يا رهبران اخوان المسلمين سيد قطب و حسن البنا را اعدام مي‌کند. البته من اکنون معتقدم که حق با اخوان المسلمين و مخالفان ناصر بوده که آن زمان مي‌گفتند؛ مهم نيست که يک نفر پيدا شود که به آمريکا و انگليس نه بگويد، بلکه مهم اين بود که يک نفر پيدا مي‌شد که براي برقراري دموکراسي قد علم مي‌کرد درحالي که ناصر با دموکراسي کاري نداشت.

چه شد که جانشين ناصر به سمت قرارداد کمپ ديويد و سازش با اسرائيل کشيده شد؟

آن موج شکست در 1967 موجب عقب‌نشینی اعراب شد آنهارا به اين نتيجه رساند که بايد اين واقعيت را پذيرفت. در کمپ ديويد پيش‌بيني شده بود که اسرائيل به مرزهاي 1967 بازگردد و از آنجا که مصر اعلام کرده بود که نوار غزه را نمي‌خواهد و از طرف ديگر اردن هم اعلام کرده بود که کرانه غربي را نمي‌خواهد زيرا 99 درصد مردم نوار غزه و 90 درصد مردم کرانه غربي فلسطيني هستند، در اين صورت با بازگشت اسرائيل به مرزهاي 1967 هم کرانه باختري و هم نوار غزه مستقل مي‌شدند و با توجه به اعلام مصر و اردن مبني بر عدم حق حاکميت نسبت به اين مناطق و استقلال آنها، اين امر به معناي به وجود آمدن يک کشور مستقل فلسطيني شامل کرانه باختري و نوار غزه مي‌شود. در پایان باید بگویم ممکن است که جنبش دموکراسي خواهي که در جهان عرب به راه افتاده با خودش کليد حل مناقشه تاريخي اعراب و اسرائيل را بعد از قريب 60 سال به همراه داشته باشد.



منبع: مهرنامه - شماره 13

آیا روان انسان از قدرت تاثیر می‌پذیرد؟

__________________________
آیا یک شخص عادی و معقول ممکن است به یک مستبد سرکوبگر بدل شود؟

بر اساس پژوهش‌های روانشناسان شاید یک شبه این گونه نشود، اما قدرت بر روان انسان تاثیر می‌گذارد.

مشهورترین مثال در این مورد "تجربه زندان استانفورد" در سال 1971 است که در آن پژوهشگران در دانشگاه استانفورد در یک زندان ساختگی دانشجویان را به طور اتفاقی به دو گروه "زندانی" و "زندانبان" تقسیم کردند. 

زندانبانان آنقدر آزارگر و زندانیان آنقدر منفعل شدند که در کمتر از یک هفته پژوهشگران مجبور شدند تجربه را متوقف کنند.

به جز این موارد افراطی، گونه‌های معمولی‌تر قدرت نیز می‌تواند بر رفتار انسان اثر بگذارد.

یک بررسی در سال 2010 که در جورنال Psychological Science منتشر شد، نشان داد که افرادی که طوری توجیه شده‌اند که خودشان را افرادی با وضع خوب و خوش‌اقبال فرض کنند نسبت به افرادی که به آنها القا شده است وضع‌شان بد است، در تشخیص عواطف دیگران بدتر عمل می‌کنند.

سرپرست این پژوهش داشر کلتنر از دانشگاه کالیفرنیا- برکلی می‌گوید دلیل این نتایج شاید این باشد که افرادی که قدرت چندانی ندارند نیاز به متحد شدن با یکدیگر برای موفق شدن دارند. اما در مقابل افرادی که بر سر قدرت هستند، می‌‌توانند هر کاری را که دوست دارند، انجام دهند.

هنگامی که قدرت به دست می‌آورید، به گفته کلتنر "دیگر واقعا توجه دقیق به محیط اجتماعی را متوقف می‌کنید. دیگر عواطف افراد دیگر را به خوبی تشخیص نمی‌دهید. دیگر درک درستی از شرایط مهم اجتماعی مانند فقر ندارید."

و به گفته کلتنر، قدرت در راس همه چیزها "تنها شما را بیشتر تابع امیال‌تان‌ و خودمدارتر می‌کند و نحوه رفتار شما را نامناسب‌تر."

قدرت همچنین ممکن است به انزوای شما از دیگران بینجامد.

یک بررسی در سال 2006 که در جورنال Psychological Science منتشر شد، از روشی غیرمعمول برای نشان دادن این پدیده استفاده کرد: پژوهشگران از مشارکت‌کنندگان در آزمایش خواستند که یک حرف " E" روی پیشانی‌شان بکشند. 

اما پیش از این کار به این افراد طوری القا شده بود که خودشان را قدرتمندتر یا کم‌قدرت‌تر تصور کنند. گروهی که فکر می‌کردند قدرتمندتر هستند با احتمال سه برابر بیشتر نسبت به گروهی که فکر می‌کردند کم‌قدرت‌تر هستند، حرف "E" را روی پیشانی‌شان می‌کشیدند. به گفته این پژوهش گران نتیجه تلویحی این یافته این است که افراد قدرتمند خودمدارتر می‌شوند و به دیدگاه دیگران نسبت به خودشان کمتر اهمیت می‌دهند.

یک بررسی سوم که در سال 2009 باز در Psychological Science منتشر شد، نشان داد افرادی که طوری تعلیم داده شده بودند که خودشان را افراد قدرتمندی تصور کنند، با احتمال بیشتری اعتقاد پیدا می‌کنند که بر یک موقعیت کنترل دارند- حتی اگر در فعالیتی کاملا تصادفی مانند تاس ریختن شرکت داشته باشند.

این پژوهشگران می‌نویسند:‌ "توهم تسلط شخصی بر همه چیز ممکن است یکی از شیوه‌هایی باشد که اغلب قدرت را به زوال می‌کشاند."

اگر همه این یافته‌ها را کنار هم بگذارید، می‌تواند دستورالعمل کاملی برای خودکامگی بنویسید:‌ اشتهای قدرت داشته باشید، توجه و گوش کردن به دیگران را متوقف کنید، و نهایتا شروع کنید به باوراندن به خودتان که همه چیز حتی رویدادهای اتقاقی را تحت تسلط دارید.

اما ریچارد پتی، روانشناس از دانشگاه ایالتی اوهایو یادآور می‌شود که قدرت ماهیتی همیشه خوب یا همیشه بد ندارد.

پژوهش‌های او بیانگر آن است که قدرت باعث می‌شود که افراد به باورهایی که از قبل داشته‌اند، اعتماد بیشتری پیدا کنند.

پتی و همکارانش در یک بررسی در سال 2007 که در جورنال Personality and Social Psychology منتشر شد، از مشارکت‌کنندگان خواستند تا افکار مثبت و منفی‌شان را بنویسند و بعد به آنها طوری القا کردند تا احساس قدرتمندی بیشتری کنند. افرادی که از قبل افکار مثبت بیشتری را یادداشت کرده بودند، پس از این مداخله،‌ مثبت‌تر شدند، و افرادی که افکار تیره‌ای در ذهن داشتند، منفی‌تر شدند.

پتی می‌گوید: "قدرت هر چه در ذهن شما می‌گذرد را تقویت می‌کند. به نظر ما به همین علت است افراد قدرتمند ممکن است کارهای خوب بیشتری انجام دهند یا کارهای بد بیشتری."

اساس عصب شناختی هیپنوتیزم

اساس عصب شناختی هیپنوتیزم

نوشته دکتر عنایت ا... شهیدی (پزشک و روانشناس)

دانشمندان علم طب همیشه در تلاشند تا علاوه بر یافتن روشهای کارآمد درمانی، اساس علمی و مکانیسم اثر این روشها را نیز دریابند. هنگامی که کارآیی یک مداخله ی درمانی در عمل به اثبات می رسد، سعی میکنیم اساس فیزیولوژیک و علت اثربخشی آن را نیز درک کنیم. درواقع درمانها و مداخلات روا نشناختی باید با علوم فیزیولوژی، عصب شناسی، زیست شناسی و ژنتیک هماهنگ باشند. هیپنوتیزم هم از این قاعده مستثنی نیست. از ابتدای شناسایی هيپنوتیزم، دانشمندان در تلاش برای درک اساس عصب شناختی آن بوده اند. مطالعه ی علمی هیپنوتیزم از زمانی به طور جدی آغاز شد که » مسمر « در سال 1770 ، تئوری "مغناطیس حیوانی" را مطرح نمود. در آن زمان، یک هیأت علمی به ریاست "بنجامین فرانکلین" با مطالعه ی هیپنوتیزم مسمری، ادعای او را در زمینه ی انتقال یک مایع نامرئی (به نام مغناطیس حیوانی) بین او و سوژه ها رد کرد. پژوهشهای علمی در این زمینه (با فراز و نشیب هایی در طول زمان) کم و بیش ادامه یافت تا جایی که امروزه ما به اساس فیزیولوژیک و عصب شناختی هیپنوتیزم و برخی از پدیده های آن پی برده ایم. 
بی شک، پرشتاب ترین زمینه ی پژوهش در روان شناسی، علم عصب شناسی است. هدف اصلی این مطالعات، درک ارتباط فرآیندهای شناختی ذهن با اساس عصب شناختی آ نهاست؛ به عبارتی دیگر، فهم این موضوع که وقتی ذهن می اندیشد، مغز چه می کند؟ 
علم عصب شناسی را می توان حلقه ی اتصال زیست شناسی و روان شناسی دانست. امروزه محققان زیادی با استفاده از این علم، درپی درک تغییرات مغز، تحت هیپنوتیزم می باشند. براساس مدارک علمیِ به دست آمده از پژوهشها می توانیم با اطمینان، واقعیت های زیر را درباره ی تأثیر هیپنوتیزم بر مغز بپذیریم: 
- با القای هیپنوتیزم، تغییراتی در وضعیت هوشیاری و فعالیت برخی از بخش های مغز ایجاد می شود.
- تلقینات هیپنوتیزمی، انواع مختلفی دارد و می توان با استفاده از آ ن، تغییراتی در برخی جنبه های ادراکی و تجربیات درونی ایجاد نمود.
- با ایجاد تغییرات هیپنوتیزمی در برخی از حسها (مانند درد)، تغییراتی در فرآیندهای مغزیِ مسؤول این حس ها ایجاد می شود.
- هیپنوتیزم، دستیابی و اثرگذاری بر دسته ای از فرآیندهای سیستم عصبی که در حالت غیرهیپنوتیزمی از کنترل ارادی خارج اند را میسر می سازد.
- هیپنوتیزم هیچ شباهت روان شناختی، عصب شناختی و یا فیزیولوژیک به خواب ندارد. بنابراین هیپنوتیزم، نوعی خواب مصنوعی یا مغناطیسی نیست.
مغز انسان دارای امواج یست که براساس فرکانس (و با واحد هرتز یعنی تعداد نوسان در هر ثانیه) طبقه بندی می شود. امواج مغزی توسط دستگاهی به نام الکتروانسفالوگراف، دریافت و روی یک نوار کاغذی (نوار مغز) ثبت می شود. این امواج را با نامهای دلتا (با فرکانس 5/0 تا 4 هرتز) تتا (4تا 8 هرتز)، آلفا (8 تا 12 هرتز) ، بتا ( 12 تا 30 هرتز) و گاما ( 30تا 60 هرتز ) می شناسیم. در حالت هیپنوتیزمی، ابتدا امواج آلفا و سپس بتا افزایش می یابد. با افزایش عمق هیپنوتیزم، شاهد افزایش امواج تتا خواهیم بود. همچنین در مراحل عمیقتر و با تصویرساز ی های هیپنوتیزمی، امواج گاما (به ویژه گامای 40 هرتز) افزایش می یابد. افزایش امواج تتا و گاما، وجه تمایز هیپنوتیزم از سایر حالات تمرکز ازقبیل مراقبه، یوگا، طریقت آلفا و... است. وجود امواج تتا و گاما (که درواقع نشانگرهای فیزیولوژیک تمرکز محسوب می شوند) ثابت می کند که میزان تمرکز ذهنی در حالت هیپنوتیزمی، از تمرکز ایجادشده توسط سایر رو شهای آرمیدگی، بیشتر و عمیقتر است. 
"چالمِرز" ، فیلسوف معروف استرالیایی (متخصص فلسفه ی ذهن و مدیر مرکز هوشیاری دانشگاه ملی استرالیا) در سال 2000 ، دو نوع کلی هوشیاری را تحت عنوان "هشیاری زمینه ای " و "هوشیاری محتوایی" مفهوم سازی کرد. براساس این تقسیم بندی که با یافته های جدید علم عصب شناسی نیز هماهنگ است، انواع هوشیاری بر یکدیگر اثر می گذارند اما وابسته به سیستم های عصبی جداگانه ای هستند. هوشیاری زمینه ای، حالت کلی هوشیاری فرد است (مانند متمرکز، بیدار، خوا ب آلود و یا خوابیده) که محتوای هوشیاری را محدود و هدایت می کند اما با محتوا و ادراکات حسی متفاوت است. حالت هیپنوتیزمی، هوشیاری زمینه ای را تحت تأثیر قرارمی دهد زیرا با القای هیپنوتیزم، پایه های اصلی تجربیات ذهنی سوژه عوض می شود. بنابراین در هیپنوتیزم، تغییرات ادراکی و حسی فرد نیز به دلیل تغییر حالت هوشیاری زمینه ای اتفاق می افتد، به همین دلیل می توان هیپنوتیزم را حالت تغییریافته ای از هوشیاری دانست.
وقتی کسی محو تماشای یک فیلم یا موسیقی می شود، زمانی که به امواج آب یک رودخانه نگاه میکند و یا هنگامی که مجذوب کسی یا چیزی می شود، به طور طبیعی و خود به خود وارد حالت هیپنوتیزمی می گردد. در ابتدا، توجه فرد ارادیست اما به تدریج این توجه از یک تمرکزِ فعال به حالت منفعل و غیرارادیِ جذب، تبدیل می شود. توجه متمرکز، موجب کاهش آگاهی محیطی و انفکاک نسبی سوژه از موقعیت مکانی و زمانی اش (که حالا دیگر با موضوع مورد نظر مرتبط نیست) می گردد. همین کاهش توجه فعال، موجب می گردد تا ذهن فرد (بدون نقد و بررسی) به تجربیات بیشتری اجازه ی وقوع بدهد و تلقینات هیپنوتیزمی درمانگر را (که طبق توافق قبلی برای درمان او طراحی شده اند) بدون اعتراض بپذیرد. این شیوه ی جدید ادراک، حس خودکار و غیرارادی بودن حرکات و هیجانات را موجب می شود. بدین ترتیب (و برخلاف معمول) ، تفکر و اراده ی فرد، عامل اصلی حرکت و احساس او نیست، بلکه به نظر می آید حرکت و احساس بر تفکر و اراده مقدم اند. یعنی فرد، حس کنترل ارادی بر خویشتن را از دست می دهد و مطابق تلقینات هیپنوتیزور می اندیشد، حس می نماید یا اقدام می کند. بنابراین چنانچه هیپنوتیزور، یک هیجان، حرکت، حس و یا نبود یک حس همچون درد را تلقین کند، سوژه بدون تلاش و به طور غیرارادی، آن را تجربه می کند. 
روش های جدید تصویربرداری عملکردی مغز، کمک شایانی به شناسایی مکانیسم پدیده های هیپنوتیزمی نموده است. با استفاده از این روشها، جریان خون منطقه ای مغز را در حالت های "هوشیاری معمولی " و "هوشیاری هیپنوتیزمی" اندازه گیری کرده اند. جریان خون منطقه ای مغز، نشانگر مناسبی برای میزان فعالیت مغز است زیرا افزایش و کاهش آن نشان دهنده ی افزایش یا کاهش فعالیت همان منطقه از مغز می باشد. اندازه گیری ها نشان داده اند که هیپنوتیزم موجب افزایش جریان خون (و درواقع افزایش فعالیت) در برخی از نواحی لوبهای پیشانی و آهیانه ای مغز می شود. مطالعات دقیقتر نشان می دهد که این نواحی، بخشی از سیستم توجهی قدامی ست. بنابراین هیپنوتیزم از طریق فعالیت سیستم توجهی قدامی در مغز، موجب تغییر هوشیاری سوژه می گردد. 
براساس مجموعه ی پژوهش های انجام شده و بنابر آ نچه در این مقاله خواندید، هیپنوتیزم را این گونه نیز می توان تعریف کرد: 
"هیپنوتیزم، حالت خاصی از هوشیاریست که طی آن، حسها و تجربیات ذهنیِ فرد، متناسب با تلقینات تغییر میکند. حالت هیپنوتیزمی شامل آرامش جسمی و روانی، توجه متمرکز (جذب)، کاهش آگاهی محیطی و احساس غیرارادی بودن حرکات، حسها و هیجاناتِ تلقین شده است."

نظر فروید درباره موسیقی

نظر فروید درباره موسیقی

سرچشمه هنر (Art)همان سرچشمه رویا است و تعریف رویا (تحقق امیال) در مورد هنر صدق می کند.
از نظر پسیک انالیز هر چه یک اثر هنری از عرصه خود اگاهی و اندیشه های قبلی دور باشد اثر هنری بهتر است در تحلیل اثر هنری در می یابیم که بیشتر هنر از سمبولیزم ریشه می گیرد واگر علامات و کنایات در آثار هنری نباشد بسیار بی ارزش است.
برای درک چگونگی پیدایش یک اثر هنری باید هنر مند را بشناسیم ولی پسیک انالیز بدون اشنایی خود هنرمند راه را برای پی بردن به اندیشه ها و خواسته ها ی هنرمند هموار می سازد.
فروید می گوید:همان گونه که خوابها از قوای ماورالطبیعی الهام نمی گیرند و زبان نا خود اگاه هستند هنر هم صورت برتر تصعید شده تمایلات سرکوفته است.
هنرمند پزشک روانی است.هنرمند می کوشد با توسل به هنر خویش دردهای درونی را تسکین داده و انها را بیرون ریزد و سموم روان را بزداید.پسیک انالیز نشان می دهد که هنر انعکاس زندگی هنرمند است و مخلوقات هنری نمایندگان هنر خلاق هنرمند می باشد.هنرمند همچون بیماریست که دردهای خود را به وسیله هنرش بیان می دارد و اثرش برای هیچ کس بیگانه نیست و زمان و مکان نمی شناسد.
هنرمند پزشک روانی خویش و مردم است دردهای درونی انها را موشکافی می کند در پرده می کشد به نظم و نثر می کشد در قالب نت می ریزد و به صورت تابلو در م اورد و بدین وسیله روان پرجوش و خروش خود را تسکین می دهد.فروید میگوید:"از خیالبافی به حقیقت راهی است و ان هنر است هنرمند طبعی درونگرا دارد و از مبتلایان به اختلالات روانی چندان دور نیست مشتاق تحصیل افتخار قدرت ثروت و مهر زنان است.برای تامین کامروایی خود وسیله ای نداردپس مانند تمام ناکامان به واقعیت پشت می نماید در عالم خیاال دنیای زیبایی می سازد که هر روح گرسنه ای برای اسایش و تسلی خود بدان نیازمند است پس: مورد ستایش مردمان واقع می شود و انچه را ممکن بود در واقعیت به دست اورد از راه خیال به دست می اورد."

منبع:

فروید چه می گوید؟
تالیف و ترجمه: نصر الله باب الحوائجی (همراه با مقدمه و انتقاد از دکتر امیر حسین آریان پور)

راست‌ مغزید یا چپ‌ مغز؟!






راست‌ مغزید یا چپ‌ مغز؟!
 
 
 
 آیا سر کلاس مدام به ساعت‌تان نگاه می‌کنید یا وقتی زنگ می‌خورد تعجب می‌کنید که چه زود گذشت؟آیا به شما ایراد می‌گیرند که زیادی همه‌چیز را تحلیل می‌کنید یا می‌گویند خیال‌باف هستید؟این ویژگی‌های شخصیتی به نوع مغز بستگی دارند.
دانشمندان نظریه‌هایی راجع به دو نیمکره مغز دارند که نشان می‌دهد عملکرد و روش فرمان دادن به بدن در هر یک متفاوت است. فکر می‌کنید شما راست‌مغز باشید یا چپ‌مغز؟

ممکن است بعضی دانش‌آموزان یا دانشجویان با یک نوع خاص از امتحان یا تکلیف مشکل داشته باشند و مشکل‌شان هم هیچ ربطی به درس خواندن یا نخواندن نداشته باشد. بلکه موضوع فقط به نوع خاص مغز آنها برمی‌گردد. اگر بدانید راست ‌مغز هستید یا چپ مغز می‌توانید روش‌های مطالعه مناسب خود را برگزینید و برنامه‌ریزی درسی خود را براساس شخصیت و نوع مغزتان تنظیم کنید تا نتیجه بهتری عایدتان شود.
معمولاً رفتار چپ‌مغزها سازمان‌یافته‌تر است، گاهی به ساعت نگاه می‌کنند، اطلاعات را پردازش می‌کنند و این کار را به ترتیب انجام می‌دهند. این دسته از افراد معمولاً هوشیارند و قوانین و برنامه‌ها را دنبال می‌کنند. دانش‌آموزان چپ مغز در ریاضی و علوم قوی هستند و می‌توانند سریع به پرسش‌ها پاسخ بدهند. چپ مغزها رقیب‌های ریسک‌پذیری هستند.
راست‌مغزها خیال‌پرداز هستند. ممکن است خیلی باهوش و متفکر باشند که البته محتمل است که در دنیای کوچک خیال خود گم بشوند. این دسته در علوم اجتماعی و هنر خیلی خوب نتیجه می‌گیرند. بسیار شهودی هستند و مهارت بسیاری دارند که در دام دروغ یا نیرنگ نیفتند.
اما اگر کسی درست در میان این دو تیپ شخصیتی باشد چه؟ افراد با هم متفاوت‌اند و همه ویژگی‌هایی از هر دو نوع مغز را در خود دارند.
بعضی‌ها واقعاً ویژگی‌های برابر و یکسانی دارند. جهت‌گیری مغز این دانش‌آموزان و دانشجویان میانه بوده و ممکن است در کارورزی عملکرد بسیار خوبی داشته باشند، چون این افراد خصلت‌های قوی هر دو نیمکره را در خود دارند؛ بنابراین منطق را از نیمکره چپ و شهود را از نیمکره راست در اختیار دارند که فرمول بسیار مناسبی برای موفقیت در تجارت است.
 

توصیه هایی برای راست مغزها
* تنهایی تحقیق بنویسید.* مراقب خیال‌پردازی‌های خود باشید و آنها را مهار کنید.* بگذارید قوه تخیل‌تان شما را در هنر پیش براند.بگذارید شهودتان در موقعیت‌های اجتماعی برایتان کار کند.* بگذارید تفکر عمیق‌تان در آزمون‌های تشریحی برایتان کار کند، اما در آن غرق نشوید.* در تحقیق‌ها خلاق باشید. می‌توانید از زبان شورانگیزتان خوب استفاده کنید.* هنگام درس خواندن از تصویر و نمودار کمک بگیرید.* دستورالعمل‌ها را بنویسید.* سعی کنید برنامه‌ریزی‌شده‌تر عمل کنید.* بیش از حد به دیگران مشکوک نباشید.برای سازماندهی افکارتان نکات عمده را مشخص کنید.* در تکالیف ادبیات، ادبیات داستانی را انتخاب کنید.شما خوب داستان می‌گویید؛ بعضی از آنها را بنویسید.
 
 
ویژگی‌های دانش‌آموزان راست‌مغز
آیا وقتی معلم یا استاد زیاد حرف می‌زند، خسته می‌شوید؟ آیا احساس می‌کنید می‌توانید مردم را به راحتی و فقط با نگاه کردن ارزیابی کنید. اگر این طور باشد امکان دارد که راست مغز باشید.
* جزوه برمی‌دارید، اما آنها را گم می‌کنید. دنبال کردن تحقیق برایتان کار سختی است.* سخت می‌توانید حواس‌تان را جمع کنید.* با مردم راحت هستید.* مثل بعضی مردم راحت دستاویز مسخره‌بازی دیگران نمی‌شوید.* به نظر خیالباف می‌آیید اما در واقع به فکر عمیق فرو می‌روید.* مردم می‌گویند ماورایی هستید و علم غیب دارید.* به نوشتن رمان، نقاشی یا نواختن موسیقی علاقه دارید.* ممکن است ورزشکار باشید.از داستان‌های پررمز و راز خوش‌تان می‌آید.* زمانی را به تامل و تعمق اختصاص می‌دهید و فکر می‌کنید هر اتفاقی دوجنبه دارد.ممکن است گذر زمان را فراموش کنید.* خودجوش و خودانگیخته هستید.* بذله‌گو و بامزه هستید.نمی‌توانید دستورالعمل‌ها را کلمه به کلمه دنبال کنید.* پیش‌بینی‌ناپذیر هستید.* راحت گم یا سرگردان می‌شوید.
 
 
وظایف سمت راست مغز:
* به کارگیری احساسات* پردازش تصاویر سه‌بُعدی* تخیل و نوآوری* نمادها و سمبل‌هابیشتر سیر کردن در حال و آینده* فلسفه و دین* باورها و اعتقادات* پیشگویی و الهام* ادراک فضایی* تمایل به دانستن اهداف* خیال‌پردازی* حاضر‌جوابی* بی‌پروایی* خطرجویی یا ریسک‌پذیری
 
 
راست مغز​ها در کلاس درس
* در کلاس تاریخ می‌توانید تاریخ‌ها و روند امور را به یاد بیاورید.* در کلاس ریاضی از حل کردن مساله‌های طولانی لذت می‌برید.* از نظم علوم خوش‌تان می‌آید.* در ادبیات درک مناسبی از دستور زبان و ساختار جمله دارید.
 
 
توصیه‌هایی به دانش‌آموزان چپ‌مغز
* در اتاق آرام درس بخوانید.* برای درس دادن به دیگران پیشقدم نشوید،زيرا از توضیح دادن برای کسی که نمی‌فهمد، از کوره در می‌روید* عضو یک گروه مباحثه یا رقابت درسی شوید.در نمایشگاه‌های علمی شرکت کنید. شما می‌توانید برنده مسابقه باشید.* از مهارت خود در ریاضی و علوم بهره بگیرید.* ادبیات غیرداستانی را انتخاب کنید.* می‌توانید جزوه‌هایتان را خوب سروسامان بدهید؛ این کار را بکنید.* اتاق‌تان را منظم نگه دارید.تحقیق‌های تحلیلی را انتخاب کنید.* هر وقت امکان دارد تنهایی کار کنید، چون کسانی که مسخره‌بازی در می‌آورند، شما را خیلی خسته می‌کنند.* بیشتر خطر کنید. از خلاق بودن نترسید.
 

ویژگی‌های دانش‌آموزان چپ‌مغز
آیا خیلی سازمان‌یافته عمل می‌کنید؟ آیا عقیده دارید برای انجام هر کاری یک راه درست و یک راه غلط وجود دارد. اگر این طور است احتمالاً چپ‌مغز هستید.
* احتمالاً از روی فهرست، کارهایتان را انجام می‌دهید.* دوست دارید سر کلاس انتقاد کنید.* در ریاضیات و علوم قوی هستید.* منطقی و اهل استدلال هستید.* تحقیق شما دقیق و کاملاً مستند است.* برای خود هدف معین می‌کنید.* می‌توانید اطلاعات را خوب تعبیر و تفسیر کنید.* اتاق‌تان منظم است.* می‌توانید به سوالات بدون فکر جواب دهید.* دستورالعمل‌ها را اجرا می‌کنید و کلاً دستورالعمل‌ها را می‌خوانید.* احساساتی نیستید.* بدون این‌که کاسه صبرتان لبریز شود، می‌توانید به سخنرانی‌های طولانی گوش بدهید.* اجازه نمی دهید احساسات به درون‌تان رخنه کنند.* از فیلم‌های اکشن خوش‌تان می‌آید.* نشسته مطالعه می‌کنید.* کلمات‌تان دقیق هستند.
 
 
وظایف سمت چپ مغز:
* منطق و استدلال* علوم و ریاضیاتجزئیات آرایش‌یافته* پردازش واقعیات* کلمات و زبان* بیشتر سیر کردن در حال و گذشته* توانایی درک و فراگیری* زیرکی* قدردانی* قالب‌بندی منظم ادراک و احساسات* واقع‌بینی* استراتژی منظم* عمل‌گری* اعتماد و اطمینان
 
 
چپ مغز​ها در کلاس درس
* در کلاس تاریخ بیشتر از جنبه‌های اجتماعی لذت می‌برید. دوست دارید اتفاقاتی را که در تاریخ افتاده کشف کنید.
* اگر روش خودتان را به کار بگیرید، ممکن است عملکرد رضایت‌بخشی در کلاس ریاضی داشته باشید، اما از حل مساله‌های طولانی خسته می‌شوید.
* در کلاس ادبیات موفق هستید به خصوص هنگام روخوانی و انشا.
* علوم؟ خسته‌کننده است.

7 عادت متداول افراد ناکام

7 عادت متداول افراد ناکام
"برای داشتن زندگی خوشبخت به چیز زیادی نیاز نیست؛ همه چیز در خودتان است، در طرز تفکرتان." 

--مارکوس اورلیوس (Marcus Aurelius) 

"باید قدردان آدم‌هایی باشیم که ما را شاد می‌کنند، آنها باغبانانی فریبنده هستند که روحمان را شکوفا میسازند." 
-- مارسل پروست (Marcel Proust) 

مطمئناً موقعیت‌هایی در زندگی پیش می‌آید که زندگی را ناشاد می‌کند. اما معمولاً بخشی—بخش بزرگی—از این عدم خوشبختی از طرز تفکر، رفتارها و عادات خودمان ناشی می‌شود. 

در این مقاله به ۷ مورد از مخرب‌ترین عادات روزانه‌ای که زندگیتان را از خوشبختی بیرون می‌آورد اشاره می‌کنیم. در کنار آن راهکارهایی نیز برای کم کردن و غلبه بر این عادات عنوان می‌کنیم. 

۱. جستجوی کمال 

آیا برای اینکه شاد باشید زندگیتان باید کامل و ایدآل باشد؟ 

آیا برای شاد بودن باید رفتاری کامل و بی‌عیب‌ونقص داشته باشید و همیشه نتایجی عالی و ایدآل بگیرید؟ 

اگر اینطور باشد، رسیدن به خوشبختی بسیار دشوار خواهد بود. اگر مقیاس سنجش عملکردهایتان را در سطحی غیرانسانی قرار دهید، اعتمادبه‌نفستان پایین آمده و حتی اگر نتایجی عالی به دست آورید، تصور خواهید کرد که به اندازه کافی خوب نیستید. خودتان و کارهایی که می‌کنید هیچوقت اینقدر خوب به نظرتان نخواهد آمد مگر گاهی اوقات که تصور می‌کنید همه چیز عالی و بی‌نقص است. 

چطور بر این عادت غلبه کنید: 

سه روش زیر برای غلبه بر عادت کمال‌گرایی کمکتان می‌کند: 

• تا اندازه‌ای پیش بروید که کافی است. به دنبال ایدآل بودن خیلی وقت‌ها باعث می‌شود خیلی کارهایتان ناتمام بماند. پس تلاش کنید تا جایی پیش بروید که کارتان تا مقداری که لازم است خوب باشد. از این بعنوان بهانه‌ای برای تنبلی استفاده نکنید. مسئله این است که درک کنید برای کاری تا چه سطح خوب بودن کافی است و وقتی به آن مقطع رسیدید، کارتان تمام شده است. 

• ضرب‌العجل داشته باشید. هر زمان که کار یا پروژه‌ای را شروع می‌کنید، برای تمام کردن آن زمان تعیین کنید. فقط کار کردن روی پروژه‌هایتان و تحویل دادن آن هر زمان که تمام شد موثر نخواهد بود زیرا همیشه چیزهایی برای اضافه کردن به آن پیدا خواهید کرد. همچنین باعث می‌شود بیش از اندازه نیاز روی یک پروژه کار نکنید. 

• وقتی اسیر ایدآل‌گرایی می‌شوید، ببینید به چه قیمتی برایتان تمام می‌شود. با دیدن فیلم‌های سینمایی و گوش دادن به موزیک‌های مختلف، افتادن در دام ایدآل‌گرایی آسان است. همه آنها خیلی خوب و عالی به نظر می‌رسند و شما طالبشان می‌شوید. 

اما در زندگی واقعی آنها با واقعیت در تضاد هستند و موجب استرس و عذاب بیشتر شما و اطرافیانتان می‌شوند. ممکن است حتی به شما آسیب برساند یا موجب تمام شدن روابطتان، کارتان، پروژه‌هایتان و ... شوند، فقط به این دلیل که انتظاراتتان فرای دنیای واقعی است. یادآور شدن این واقعیت ساده می‌تواند کمکتان کند. 

۲. زندگی در دریایی از نداهای منفی. 

هیچکس تنها نیست. کسانیکه با آنها ارتباط برقرار می‌کنیم، چیزهایی که می‌خوانیم، تماشا می‌کنیم و گوش می‌دهیم، تاثیری شگرف بر احساس و فکر ما دارند. 
اگر اجازه بدهید اسیر نداهای منفی شوید، خوشبخت و شاد بودن برایتان سخت‌تر خواهد شد؛ نداهایی که می‌گویند زندگی در اکثر مواقع توام با ناراحتی و بدبختی، خطر و پر از ترس و محدودیت است؛ نداهایی که به زندگی از دیدگاهی منفی نگاه می‌کنند. 

چطور بر این عادت غلبه کنید: 

جایگزین کردن این نداهای منفی با تاثیراتی مثبت‌تر، خیلی مفید خواهد بود. مثل این می‌ماند که دنیای جدید رو به شما گشوده می‌شود. 

پس سعی کنید وقت بیشتری را با افراد مثبت، موسیقی و کتاب‌های الهام‌بخش، فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی که موجب خنده‌تان می‌شوند و باعث می‌شوند به دنیا از دیدی تازه نگاه کنید، بگذرانید. 

می‌توانید از کم شروع کنید. مثلاً وقتی مشغول خوردن صبحانه هستید، به جای خواندن روزنامه یا گوش دادن به اخبار رادیو یا تلویزیون، یک کتاب جالب و الهام‌بخش بخوانید یا یک موزیک مثبت و شاد گوش کنید. 

۳. گیر کردن در گذشته یا آینده 

گذراندن بیشتر وقتتان در زمان گذشته و زنده کردن خاطرات قدیمی، تعارض‌ها، فرصت‌های از دست رفته و از این قبیل، می‌تواند خیلی مخرب باشد. گذراندن بیشتر زمانتان در زمان آینده و تصور و تجسم اتفاقاتی که ممکن است برای کارتان، روابطتان و سلامتتان بیفتد می‌تواند به سناریوهایی ترسناک تبدیل شود که مرتب در ذهنتان پخش می‌شود. زندگی نکردن در زمان حال باعث می‌شود تجربیات عالی زیادی را از دست بدهید. و جلوی احساس شادی و خوشبختی شما را می‌گیرد. 

چطور بر این عادت غلبه کنید: 

غیرممکن است که بتوانید به گذشته و آینده اصلاً فکر نکنید. و البته خیلی مهم است که برای آینده‌تان برنامه داشته باشید و سعی کنید از گذشته‌تان درس بگیرید. 

اما اگر بخواهید خودتان را اسیر آنها کنید، خوب نیست. 

بنابراین باید سعی کنید بخش مهمی از زمان خود را صرف زندگی کردن در زمان حال کنید. هر کاری که انجام می‌دهید سعی کنید تمام تمرکزتان را به آن معطوف کنید، حتی درمورد نفس کشیدنتان. 

۴. مقایسه کردن خود و زندگی‌تان با دیگران و زندگی‌هایشان. 

یک عادت خیلی متداول و مخرب این است که مداوم خودتان و زندگیتان را با دیگران و زندگی‌هایشان مقایسه کنید: اتومبیل، خانه، کار، کفش و لباس، حساب بانکی، روابط، محبوبیت اجتماعی و امثال آن. و آخر کار خواهید دید که هیچ اعتمادبه‌نفسی برایتان باقی نمانده است و کلی احساسات منفی در خود جمع کرده‌اید. 

چطور بر این عادت غلبه کنید: 

این عادت مخرب را با دو عادت مثبت دیگر جایگزین کنید. 

• خودتان را با خودتان مقایسه کنید. اول به جای اینکه خودتان را با دیگران مقایسه کنید، سعی کنید خودتان را با خودتان مقایسه کنید. ببینید چقدر رشد داشته‌اید، به چه چیزهایی رسیده‌اید و چقدر به سمت رسیدن به اهدافتان پیشرفت کرده‌اید. این روش این فایده را دارد که وقتی می‌بینید چقدر جلو رفته‌اید و چطور بر موانع غلبه کرده‌اید، قدرشناسی و مهربانی نسبت به خودتان ایجاد می‌کند. با این روش بدون اینکه به دیگران فکر کنید، احساس خوبی نسبت به خودتان پیدا می‌کنید. 

• مهربان باشید. رفتار و طرز فکر شما نسبت به دیگران تاثیری شگرف بر رفتار و طرز فکرتان نسبت به خودتان دارد. اگر عادت داشته باشید دیگران را مدام نقد کنید، از خودتان هم مدام انتقاد خواهید کرد. با دیگران مهربان‌تر باشید و به آنها کمک کنید و خواهید دید که چطور با خودتان نیز مهربان‌تر خواهید شد. روی نقاط مثبت خود و اطرافیانتان تمرکز کنید و آنها را تحسین کنید. با این روش به جای اینکه دیگران، خودتان و دنیای اطراف را طبقه‌بندی کنید، با خودتان راحت‌تر خواهید شد. 

و یادتان باشد اگر مدام در حال مقایسه باشید، هیچوقت برنده نخواهید شد. دانستن همین نکته می‌تواند کمکتان کند. هر چقدر هم که خوب باشید به قول معروف دست بالای دست بسیار است و بالاخره کسی پیدا خواهد شد که از شما بهتر باشد، پس سعی نکنید ببینید که کی از شما بهتر است. 

۵. تمرکز بر جزئیات منفی زندگی 

دیدن نقاط منفی موقعیت‌هایی که در آن هستید و درگیر آن جزئیات شدن یکراه قطعی برای ناراحت کردن خود و گرفتن شانس خوشبختی از خودتان است. با این کار روحیه اطرافیانتان را هم خراب می‌کنید. 

چطور بر این عادت غلبه کنید: 

غلبه بر این عادت کمی سخت است. یک روش این است که ایدآل‌گرایی را کنار بگذارید و قبول کنید که همه چیز و همه موقعیت‌ها بالا و پایین دارند و لزومی ندارد همه چیز همیشه عالی و مثبت باشد. باید همه چیز را همانطور که هست بپذیرید. با این روش می‌توانید منفی‌ها را از فکر و احساس خود دور کنید و دیگر از کاه کوه نسازید. 

یک روش دیگر این است که سعی کنید سازنده باشید، به جای اینکه خودتان را اسیر منفی‌ها کنید. این کار را می‌توانید با پرسیدن سوالاتی بهتر انجام دهید. سوالاتی مثل: 

چطور می‌توانم این چیز منفی را به چیزی مثبت و مفید تبدیل کنم؟ 

چطور می‌توانم این مشکل را حل کنم؟ 

یک روش سومی هم وجود دارد. اینکه وقتی به مشکلی برمی‌خورید، از خودتان بپرسید، چه اهمیتی دارد؟ با این روش آن مشکل دیگر چندان مشکل به نظر نخواهد رسید. 

۶. محدود کردن زندگی به این دلیل که باور دارید دنیا حول شما می‌چرخد 

اگر تصور می‌کنید که دنیا حول شما می‌چرخد و بخاطر اینکه می‌ترسید وقتی کاری جدید و متفاوت انجام می‌دهید، دیگران چه فکری در موردتان بکنند یا چه بگویند خودتان را عقب می کشید، فقط زندگیتان را محدود کرده‌اید. 

بااین طرز فکر احتمال امتحان کردن چیزهای جدید و درنتیجه رشد کردن را از خود می‌گیرید چون فکر می‌کنید که آن منفی‌گرایی و انتقادی که با آن برخورد کرده‌اید به شما برمی‌گردد و تقصیر شماست (درحالیکه در واقعیت ممکن است به این دلیل باشد که فرد مقابلتان هفته خوبی نداشته است یا اینکه تصور می‌کنید می‌توایند ذهن دیگران را بخوانید). 

چطور بر این عادت غلبه کنید: 

• بدانید که مردم چندان به کاری که شما می‌کنید توجه نمی‌کنند. آنها بیشتر نگران زندگی‌های خودشان و اینکه دیگران درموردشان چه فکر می‌کنند هستند. بله، ممکن است با درک این مسئله در ذهنتان تصور کنید که خیلی مهم نیستید اما از خیلی قید و بندها آزادتان خواهد کرد. 

• به بیرون توجه کنید. به جای اینکه به خودتان و اینکه دیگران چه تصوری از شما دارند، فکر کنید، روی اطرافیانتان تمرکز کنید. به حرفهایشان گوش دهید و کمکشان کنید. اینکار باعث می‌شود اعتمادبه‌نفستان بالا رفته و خودمحور بودنتان کمتر شود. 

۷. پیچیده‌ کردن بیش از حد زندگی 
زندگی می‌تواند واقعاً پیچیده باشد. این می‌تواند استرس و ناراحتی زیادی برایتان به وجود بیاورد. اما بخش مهمی از آن توسط خودمان ایجاد می‌شود. بله، درست است که دنیا روز به روز پیچیده‌تر می‌شود اما این به آن معنی نیست که نمی‌توانیم عادت‌های جدیدی در خودمان ایجاد کنیم که زندگی‌مان را ساده تر کند. 

چطور بر این عادت غلبه کنید: 

این می‌تواند شامل خیلی عادت‌ها شود اما به چند مورد از عادت‌های جایگزین آنها اشاره می‌کنیم. 

• جدا کردن تمرکزتان و پخش کردن توجهتان روی قسمت‌های مختلف زندگی. این عادت منفی را می‌توان با تمرکز کردن روی یک کار خاص در یک زمان، داشتن لیست کارهای روزانه که ۳-۲ مورد مهم‌تر در آن وجود دارد و نوشتن اهداف مهم‌تر زندگی روی یک وایت‌برد که هر روز چشمتان به آن بخورد، جایگزین کرد. 

• داشتن وسایل زیاد. این عادت را می‌توانید اینطور جایگزین کنید: مدام از خودتان بپرسید، آیا این را سال گذشته استفاده کرده‌ام؟ اگر نکرده بودید، آن را به کسی ببخشید. 

• ایجاد ذهنی مشکلات ارتباطی. خواندن فکر دیگران کار سختی است. پس به جای آن سوال کنید و با آنها ارتباط برقرار کنید. این کمکتان می‌کند تعارض‌های نالازم، سوءتفاهمات، منفی‌بافی‌ها و اتلاف وقت و انرژی را کمتر کنید. 

• گم شدن در صندوق دریافت‌ها. به جای اینکه همه وقتتان را به چک کردن اینباکس ایمیلتان بگذرانید، آن را فقط روزی یک بار چک کنید و سعی کنید ایمیل‌هایی کوتاه‌تر بنویسید. 

• گم شدن در استرس و فشار. وقتی استرس دارید، درگیر یک مشکل هستید یا در ذهنتان به گذشته و آینده فکر می‌کنید، دو دقیقه نفس‌های عمیق بکشید و فقط روی هوایی که از ریه‌تان داخل و خارج می‌شود تمرکز کنید. این بدنتان را آرام کرده و ذهنتان را دوباره به زمان حال برمی‌گرداند. بعد می‌توانید دوباره روی کارهایی که برایتان اهمیت بیشتری دارد تمرکز کنید. 

نقش فقدان مولکول اخلاق در جامعه ستیزی افراد

نقش فقدان مولکول اخلاق در جامعه ستیزی افراد
___________________________________
كتاب هايي كه درباره افراد داراي اختلالات شخصيتي و رفتار جامعه ستيزانه نوشته مي شود اغلب مخاطبان زيادي دارد و فيلم هاي داستاني زيادي درباره اين گونه افراد ساخته شده است. از افراد جامعه ستيز رفتارهايي نظير پرخاشگرايانه، منحرف، جنايتكارانه و اعمال غيراخلاقي بدون احساس ندامت يا همدلي سر مي زند.

يكي از جذاب ترين كتاب هايي كه اخيراً درباره افراد جامعه ستيز منتشر شده مولكول اخلاق نام دارد. نويسنده اين كتاب دانشمندي به نام پاول جي زاك است كه به نام دكتر اكسي توسين شناخته مي شود. چراكه او اولين كسي است كه از نقش هورمون اكسي توسين در رفتارهاي توأم با اعتماد بين انسان ها صحبت مي كند. زاك در كتاب مولكول اخلاق به طور وسيعي درباره هورمون/ انتقال دهنده عصبي اكسي تين و نقش آن در تعاملات اجتماعي بحث مي كند. هورمون اكسي توسين به خاطر نقشي كه در پرورش اعتماد و همدلي دارد، هورمون عشق نيز ناميده مي شود.

زاك در اين كتاب رفتارهاي نابهنجار اجتماعي در بعضي از افراد را به اختلال در عملكرد طبيعي مواد شيميايي بدن آنها مرتبط مي كند. در فصلي از كتاب،‌ زاك از يك برنامه نويس سابق رايانه به نام هانس ريزر مثال مي آورد كه فردي كارآفرين و ثروتمند است و حالا در ندامتگاه يكي از ايالت هاي آمريكا به سر مي برد. ريزر كه همسرش را به قتل رسانده با استناد به تحقيقات زاك ادعا كرده كه از اختلال عملكرد مغز رنج مي برد و وكيلش هم در طول محاكمه از همين مشكل رنج مي برده و بنابراين همدلي كافي با او نشان نداده.

درست بعد از غروب خورشيد در 7 جولاي سال 2008، هانس ريزر پليس را به قبر كم عمق همسرش هدايت كرد و با اعتراف به قتل و فاش كردن قبر همسرش از مجازات اعدام گريخت. به اين ترتيب اين پرسش پيش مي آيد كه چرا ريزر كه فردي ثروتمند و كارآفرين بود و به قدري باهوش بود كه در سن 15 سالگي وارد كالج شده بود، اين قدر زرنگ نبود كه همسرش را طلاق دهد نه اين كه او را به قتل برساند.

زاك به اين دليل با ريزر آشنا شد كه وي با استناد به تحقيقات زاك از سلولش درخواست تجديدنظر كرده بود. زاك در مقاله اي مي نويسد:«براساس آزمايشاتي كه در طول دهه گذشته انجام داده ام، ‌نشان داده ام كه يك مولكول باستاني در مغز انسان به نام اكسي توسين به ما حس همدلي با ديگران را مي دهد و باعث مي شود اخلاقي رفتار كنيم. من اكسي توسين را مولكول اخلاق ناميده ام.»

بشر چگونه از خوب به بد يا حتي شرير تغيير مي كند؟ 
زاك مي گويد 95 درصد از هزاران نفري كه مطالعه كرده ام وقتي محرك اجتماعي مثبت دريافت مي كنند اكسي توسين آزاد مي كنند. اين افراد شامل كساني مي شود كه در مورد مسايل مالي به شما اعتماد مي كنند و وقتي فيلمي نگاه مي كنند عاطفي مي شوند. پنج درصد كساني كه من آزمايش كرده ام هم بعد از دريافت چنين محرك هايي اكسي توسين آزاد نمي كنند.

اين افراد بسياري از صفات افراد ضداجتماعي را دارند. آنها جذاب، گول زننده و حتي خودفريب هستند و موقعي كه پولي وجود دارد كه بايد با ديگران به اشتراك گذاشته شود،‌ آن را با گستاخي و پررويي براي خود نگه مي دارند. اين در حالي است كه حرص و آز از جمله گناهان بزرگ است.

دانستن شيمي اخلاق درباره اين كه چرا ما در بيشتر مواقع خوب هستيم و بعضي از افراد مثل هانس ريزر شرور هستند بينشي به ما مي دهد. 

جوندگاني كه از لحاظ ژنتيكي فاقد گيرنده براي اكسي توسين هستند مثل افراد جامعه ستيز عمل مي كنند. آنها هركاري را كه مي خواهند انجام مي دهند بدون اين كه به رفاه و امنيت ديگران توجه كنند. آنها همچنين انزواطلباني هستند كه به حيات خود ادامه مي دهند. اين رفتارهاي ضداجتماعي همچنين در بسياري از قربانيان سوء استفاده در دوران كودكي رخ مي دهد. جريان اكسي توسين در مغز نياز به پرورش دارد.. قربانيان سوء استفاده اي كه من مطالعه كرده ام به حيات خود ادامه مي دهند اما در رفتارهاي اجتماعي دچار اختلال شده اند.

موضوع خرده شر هم وجود دارد. استرس بالا مانع از انتشار اكسي توسين مي شود و ما را به طور موقتي ضداجتماعي مي كند. ما مي دانيم كه موقعي كه استرس داريم در بهترين حالت خود نيستيم. استرس تمركز يك نفر را كم مي كند و انجام رفتار شايسته در او را متوقف مي كند. واكنش هايي كه ما فضيلت يا اخلاقي مي ناميم، آنهايي هستند كه نيازهاي ديگري را با نيازهاي ما در حالت تعادل و برابري قرار مي دهند. اكسي توسين اين تعادل ماهرانه بين نيازهاي خود با ديگران را به سمتي هدايت مي كند كه مراقب ديگري هم باشيم. تجربيات من اين را هم با اندازه گيري آزاد شدن اكسي توسين در خون نشان داده.

اما من نگرانم كه تجربيات من در آزمايشگاه براي تجربيات روزانه كاربرد نداشته باشد. اما تجربياتم با سربازان در حال رژه،‌ تيم بازيكنان راگبي كه قبل از مسابقه خودشان را گرم مي كنند و افرادي كه با هم دعا مي كند نشان داده كه اين فعاليت ها باعث مي شوند مغز اكسي توسين آزاد كند. اكسي توسين حس نزديكي به يكديگر و تمايل به كمك به ديگران ايجاد مي كند.

تجربيات در حوزه كاريم حتي مرا به بعضي از دورترين نقاط زمين برده است. من اخيراً به ارتفاعات پاپوآ در گينه نو سفر كرده ام تا كشاورزاني كه در جنگل هاي باراني به حالت انزوا زندگي مي كنند را مطالعه كنم. افرادي كه در اين كوهستان ها زندگي مي كنند خيلي شبيه اجداد ما در هزاران سال پيش هستند. من قبل و بعد از يك رقص آييني از آنها خون گرفتم و فهميدم كه اين رقص موجب آزاد شدن اكسي توسين در بيشتر افرادي كه آزمايش كردم مي شود. مولكول اخلاق به نظر مي رسد كه يك خصلت جهاني است.

همچنين فهميده ام كه طبيعت اجتماعي ما، حس نياز به بودن در اطراف ديگران را را به ما مي دهد و اين در بيشتر مواقع باعث مي شود خوب باشيم. اكسي توسين باعث مي شود آن چه ديگران احساس مي كنند را حس كنيم و اين نه تنها به ما انگيزه مي دهد تا از انجام كارهايي كه به ديگران آسيب مي زند دوري كنيم، بلكه واقعاً هنگامي كه ديگران را شاد مي كنيم احساس لذت بخشي به ما مي دهد. موجودات اجتماعي مثل ما نياز دارند تا يك حاكم دروني اخلاقي داشته باشند.

مطالعات ديگر درباره افراد ضداجتماعي
در مطالعه اي كه اخيراً انجام شده روانشناسي به نام پاول بابياك نشان داده از هر 25 مدير كسب و كار يك نفر معيار لازم براي قرار گرفتن در طبقه افراد جامعه ستيز را دارد.

در تحقيقي ديگر يك متخصص علوم اعصاب به نام مايكل كوئنيگ پيوند بين منطقه اي به نام قشر پيشاني ونترومديال كه مسئول گره هاي كنترل براي تنظيم احساسات،‌ تهديد، ‌تصميم گيري و رفتار اجتماعي است و آميگدالا كه منبع پردازش احساس است را بررسي كرده.

كوئنيگ كه صدمات به مغز را در اين منطقه از قشر پيشاني مطالعه مي كند مي داند كه آسيب وارد آمدن به اين منطقه از قشر پيشاني مي تواند در شخصيت تغيير ايجاد كند.

اين مطالعات نتايج زيادي براي سيستم كيفري دارد. به همين دليل دانشگاه ويسكانسين آمريكا براساس برنامه اي به دانشجويان اجازه مي دهد همزمان با تحصيل در رشته حقوق در علم اعصاب هم تحصيل كنند.

روانشناسی دین

مقدمه، تعریف و ضرورت

چرا برخی از افراد عمیقا دیندارند درحالیکه برخی دیگر هیچگاه به دین توجّهی نمی کنند؟ چرا برخی مسلمان، زرتشتی، بودایی هستند و برخی دیگر یهودی، مسیحی و ...؟ ایمان دینی چگونه ظاهر می شود و به چه ترتیبی در طول زندگی تحوّل پیدا می کند؟ چرا برخی دینداران تجربه های دینی عمیقی دارند، در حالیکه برخی دیگر از این تجارب بی بهره اند؟ چرا دینداری گروهی به سلامت هیجانی و رفتاری می انجامد و دینداری گروهی دیگر به اختلالات متعدّد روانشناختی؟ و...

سؤالات یاد شده نمونه ای از مسائلی هستند که در گستره روانشناسی دین مورد توجّه قرار می گیرند. این گستره از قدمتی یک قرنی و پر از فراز و نشیب برخوردار است. تا به امروز تعاریف متعدّدی از روانشناسی دین ارائه شده است. سِرِّ تنوّع این تعاریف را می توان در تمایز روی آوردهای محقّقین در روانشناسی دین و همچنین صعوبت ارایه تعریفی جامع از دین دانست که بصورت جهانی مورد پذیرش قرارگیرد. تعدّد تعاریف روانشناسی دین نشانگر تنوّع نظامهای روانشناختی دین و گوناگونی روی آوردها در این گستره است.

پالوتیزیان (1996) در تعریف روانشناسی دین می گوید: «روانشناسی دین گستره ایست که به مطالعه باورها و اعمال دینی از دیدگاهی روانشناختی می پردازد. این بدین معناست که در اینجا هدف، درک فرایندهای روانشناختی ایی است که رفتارها و تجارب دینی را تحت تأثیر قرار می دهند. در این گستره ما تلاش می کنیم تا تأثیرات چندگانه محیطی، شخصی و اجتماعی که رفتار و تجربه دینی را تحت تأثیر قرار می دهند مدّنظر قرار دهیم و به ترسیم تئوریها و پژوهشهایی بپردازیم که امکان آشکارسازی فرایندهای روانشناختی میانجی در دینداری را فراهم می کنند.» (صص 2829).

هود و همکارانش (1996) اظهار می دارند که «روانشناسی دین در مفهومی کلی، نگاه به دین از یک دیدگاه روانشناختی، و در مفهومی خاص از دیدگاه روانشناسیِ اجتماعی است» (ص 1). به عبارتی دقیقتر این محققان روانشناسی دین را زیر مجموعه ای از روانشناسی اجتماعی که در آن ماهیت و علل رفتار فردی در یک بافت اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرد (بارون، و بایرن 1991)، می دانند.

ولف (1991) در تعریف روانشناسی دین به سه روی آورد عمده اشاره می کند:

الف: روی آورد عینی: این روی آورد انسان را از منظر بیرون نگاه می کند. بر مبنای مفهوم سازیهای روی آورد عینی، تجربه شخصی از آنجایی که پدیده ای درونی است که امکان بررسی تجربی آن وجود ندارد، در پژوهشهای علمی نیز جایی ندارد. بنابراین، این روی آورد دین را به عنوان یک رفتار آشکار و یا پدیده ای منتج از فرایندهای زیست شناختی در نظرمی گیرد و همچون علوم زیست شناختی و فیزیکی با هدف تبیین، پیش بینی و کنترل رفتار وارد این گستره می شود. روی آورد رفتاری نگر و آن گروه از محققین که تنها بر انجام آزمایشهای حقیقی تکیه می کنند، نماینده این مفهوم سازی در روانشناسی دین هستند.

ب: روی آورد روانشناسی عمقی: این نوع روانشناسی بر فرآیندهای پویشی و غیرعقلانی که در هر رفتاری از جمله دینداری نقش عمده ای ایفا می کنند تأکید می ورزد. فروید و یونگ نمایندگان چنین روی آوردی در روانشناسی دین هستند.

ج: روی آورد انسانی نگر: پیشگامان این روی آورد معتقدند که روانشناسی و علوم انسانی باید روشهایی متمایز از علوم زیستی را اتّخاذ کنند، و توانمندیها و نکات مثبت شخصیت انسان نیز در کنار آسیب شناسی روانی باید مورد مطالعه قرارگیرد. در این روی آورد اصول روش شناختی و ریخت شناسی های توصیفی متعدّدی بکار برده می شود و بررسی دقیق و عمیق دنیای شخصی افراد، بخصوص افراد استثنایی مورد تأکید قرارمی گیرد. جیمز، آلپرت، و مزلو نمونه ای از محققین این روی آورد در روانشناسی دین هستند (ص 1820).

کالینز (1996، دائرة المعارف روانشناسی) معتقد است که در میان تعاریف متعدد روانشناسی دین، تولس استاد روانشناسی دانشگاه کمبریج معتبرترین و پذیرفته شده ترین تعریف را از روانشناسی دین ارائه کرده است. وی می گوید: «مطالعه روانشناختی دین تلاش برای درک رفتار دینی از طریق بکاربستن اصول روانشناختی ای است که از بررسی رفتار به معنای کلّی کلمه حاصل می شود.» (ص 781). از این روی بررسی روانشناختی دین بر مبنای قانونمندیهای حاکم بر رفتار صورت می گیرد و در همین قانونمندیها هضم و جزئی از پیکره روانشناسی عمومی انسان می شود.

دین پدیده ایست که در قالب رفتار در بشر نمود می یابد. و این رفتار به عنوان طرز بودن، عمل کردن و زیستن موجود زنده که براساس یک مبادله کنشی فضایی زمانی بین ارکانیزم و محیط از اعمال فیزیولوژیک متمایز می گردد (منصور، دادستان، راد 1365، ص 178)، در روانشناسی بطور علمی مورد مطالعه قرارمی گیرد. همین تجلّی رفتاری دین در انسان است که امکان به دامِ تجربه انداختن بالقوه آنرا همچون دیگر رفتارها فراهم می کند. پس محور مورد بررسی در این گستره رفتار دینی است. بر همین اساس است که روانشناسی دین یک روی آورد علمی در دین پژوهی در نظر گرفته می شود که روش علمی و روانشناختی بودن، آنرا از دیگر روی آوردهای دین پژوهی متمایز می سازد.

ظهور این گستره به عنوان شاخه ای از روانشناسی در راستای هدف کلی این علم مطالعه رفتار و جایگاه ممتاز دین در سازمان روانشناختی انسان به وقوع پیوسته است. از دگر سوی، دین پژوهان بویژه متألهان که پدیدارشناسانه از دین سخن گفته اند خود را بی نیاز از تأملات روانشناسانه ندیده اند. لذا حاجتِ به روانشناسی دین که جهت دهی مطلوبتر دین در انسانها و شناخت و رفع آسیبهای مربوط به ارتباط انسان و دین را امکان پذیر می سازد، صرفا در مجموعه علوم روانشناختی نمود نمی یابد و دیگر دانشهای مرتبط با دین پژوهی را نیز ناگزیر از بهره گیری از خود می کند. برای مثال تبیین مفاهیم اساسی تفکر دینی در کلام جدید که در اضلاع مختلف معرفتی از جمله مسائل، روش، زبان، مبادی و روی آورد از کلام قدیم متمایز می گردد و در طول آن قرارمی گیرد (قراملکی، 1373)، با بهره گیری از یافته های روانشناسی دین قادر به ترسیم تجربی نقش دینداری در زندگی است. و یا درخصوص احیاء اندیشه دینی متکلم با تکیه بر یافته های روانشناسی دین در جهت گیری های دینداری، دینداری های اصیل را از دیندارهای محرّف متمایز می سازد. و امکان بازنگری در آموزشهای دینی را در سایه یافته های روانشناسی فراهم می کند. همانگونه که روانشناسان متخالف دین نیز در نقد تجربی فرضیات خود درخصوص دین به گستره روانشناسی دین روی می آورند. در واقع روانشناسی به عنوان ابزاری در جهت تأیید و درک ایمان دینی و یا چالشی بر ضدّ آن در پوشش روانشناسی دین بکار می رود.

این گستره علاوه بر این می تواند مبنا و ملاک گفتگوی میان ادیان در سطحی تجربی گردد. تحقیقات این گستره که با ابزارها و روشهای گوناگون در جوامع با ادیان متعدد صورت می گیرد، شناخت تطبیقی ادیان را امکان پذیر می سازد. در واقع تحقیقات روانشناسی دین گرایشها و پیامدهای مشترک و متمایز دینداری در نمونه های مورد بررسی بر مبنای ادیان مختلف را آشکار می سازد و فرایند گفتگوی میان ادیان را تسهیل می کند، و بر همین اساس می تواند یکی از مبانی و محورهای گفتمان بین ادیان گردد. استفاده از روانشناسی دین در این زمینه دامنه گفتگوی میان ادیان را از سطح نظری به سطح تجربی می کشاند.

ریشه ها، اهداف و جهت گیریهای گوناگون در روانشناسی دین فرایند بالندگی این گستره را به ترتیبی هدایت کرده است که امروزه ماهیتی «بین رشته ای» یافته است. روانشناسان (دیندار، متخالف، و بی طرف) و تا حدّی نیز متألّهان دو قطب عمده ای هستند که به این گستره روی آورده اند و در عینِ استفاده از یافته های آن در جهت اهداف خود، روانشناسی دین را نیز تغذیه می کنند. در واقع روانشناسی دین و الهیات به طور متقابل یا برای هم مسأله می آفرینند و یا موجب غنای یکدیگر می گردند.

ماهیّت بین رشته ای امروزی روانشناسی دین سبب شده است که علاوه بر تخصص در روانشناسی، ورود به این گستره منوط به کسب دانش در الهیات، متافیزیک، اخلاق، و اسطوره شناسی شود. مطالعه روانشناختی هر موضوعی مسبوق به کسب دانش درخصوص خود آن موضوع است و لزوم آشنایی روانشناسان علاقه مند به مطالعه دین به دانشهای یادشده در واقع به ساختار دین بازمی گردد. زیرا:

1 فهم و تبیین مفاهیم دینی روانشناسی دین را وامدار مطالعات الهیاتی و کلامی می کند.

2 مسائلی که دین طرح و پاسخ می دهد هویّتی غیرعلمی و متافیزیکی دارد.

3 مطالعه ظهور و چگونگی روی آوردن انسانهای بدوی به دین در قالب اسطوره ها نمود می یابد و لذا اسطوره شناسی یکی از اضلاع معرفتی روانشناسی دین است.

4 جهت گیری اصلی اغلب ادیان تحول اخلاقی و مسئله سعادت جاودان بشری است که این امر نیز موجب نیاز محقق روانشاسی دین به مباحث علم اخلاق می شود.

این واقعیتِ تاریخی در تحوّل علوم قابل توجه است که هرگاه علم در هر زمینه ای به صورت بین رشته ای عمل کرده است پیشرفتهای سریعتر و عمیقتری بدست آورده است، و سرّ گسترش گستره های بین رشته ای امروز نیز در همین امر نهفته است. به عبارت دیگر نگاه به موضوع از مناظر مختلف به همراه بررسی تطبیقی این روی آوردها، از طرفی اضلاع مختلف پدیده مورد مطالعه را نمایان می کند و از طرفی دیگر مواضع خلل و قوّت روش پژوهش را نمایان می سازد. برای مثال شناخت شناسی ژنتیک پیاژه محصولِ بدیع تلاقی فلسفه، منطق، زیست شناسی و روانشناسی است. و یا علوم شناختی که امروزه کانون توجه محققین سراسر گیتی شده است، نامی است که در زیر چتر خود گستره های گوناگون روانشناسی شناختی، روانشناسی اعصاب، روانشناسی زبان، هوش مصنوعی و سیستمهای خبره، سیبرنتیک، عصب شناسی زبان، تکامل مغز، فلسفه زبان و ... را دربرمی گیرد. هدف از این کار همکاری نزدیک تر متخصصین گستره های مذکور با یکدیگر و تسهیل پیشرفت همه علومی است که مخرج مشترک آنها شناخت است. پزشکی رفتاری نیز نمونه دیگری از تفکر بین رشته ایست که از تلاقی علوم زیستی پزشکی و روان شناسی متولّد شده است.

در مجموع روان شناسی دین پس از نزدیک به یک قرن تحوّل و تکاپو جایگاه ویژه خود را در میان گستره های مختلف روان شناسی و علوم وابسته پیدا کرده است و امروزه مجلاّت متعدّد و معتبری موضوع خود را به آن اختصاص داده اند. بخش 36 انجمن روان شناسی آمریکا نیز با عنوان روان شناسی دین، با هدف حمایت از روان شناسانی که مایل به پژوهش درخصوص اهمیت و جایگاه دین در زندگی انسانها و علم روان شناسی هستند تأسیس شده است و به گسترش تئوری، پژوهش و کاربرد روان شناسی دین و رشته های وابسته می پردازد (1994، APA).

برای مطالعه ادامه مقاله به اصل آن مراجعه فرمائید.



دکتر نیما قربانی

دوری از افسردگی

اگر می خواهید از افسردگی دور شوید از این عوامل دوری کنید:





1. هوای تابستان:

اختلال عاطفی فصلی بیشتر با افسردگی زمستانی شناخته شده است که افراد زیادی را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. اما برای تعدادی از این افراد، این نوع افسردگی در تابستان اتفاق می‌افتد. افسردگی هوای گرم زمانی اتفاق می‌افتد که بدن یک تاخیر برای وفق یافتن با فصل جدید را تجربه می‌کند. این می‌تواند به‌خاطر عدم توازن در شیمی مغز و هورمون ملاتونین باشد.




2. مصرف دخانیات:

خیلی وقت است که کشیدن سیگار و سایر دخانیات یکی از عوامل افسردکی معرفی شده است اما داستان این هم مثل داستان اول مرغ بوده یا تخم‌مرغ است: افرادی که در معرض افسردگی قرار دارند بیشتر به کشیدن سیگار روی می‌آورند. اما گفته می‌شود که نیکوتین بر فعالیت انتقال‌دهنده‌های عصبی در مغز اثر می‌گذارد و موجب بالا بردن سطح دوپامین و سروتونین (که مکانیزم عمل داروهای ضدافسردگی نیز هست) می‌شود. این می‌تواند ذات اعتیادآور دارو و تغییرات خلق‌وخو که با آن همراه است و همچنین اینکه چرا افسردگی با ترک سیگار همراه است را توضیح دهد. خودداری از کشیدن سیگار و ترک آن می‌تواند به متوازن کردن موادشیمیایی مغز شما کمک کند.



3. بیماری تیروئید:

وقتی غده تیروئید نتواند هورمون تیروئید کافی تولید کند، به آن کم‌کاری تیروئید گفته می‌شود و افسردگی یکی از علائم آن است. این هورمون چندکاره است اما یکی از مهمترین وظایف آن عمل کردن بعنوان یک انتقال‌دهنده عصبی و تنظیم سطح سروتونین در بدن است. اگر علائم جدیدی از افسردگی را در خود مشاهده می‌کنید—مخصوصاً اگر همراه با حساسیت به سرما، یبوست و خستگی باشد—بد نیست که یک آزمایش تیروئید انجام دهید. کم‌کاری تیروئید با دارو قابل درمان است.



4. عادات بد خواب:

جای تعجب نیست که کمبود خواب می‌تواند منجر به آسیب‌پذیری شود اما می‌تواند احتمال بروز افسردگی را نیز افزایش دهد. در یک تحقیق که در سال 2007 انجام گرفت مشخص شد که وقتی به شرکت‌کننده‌های سالم کمبود خواب اعمال شد، بعد از مشاهده تصاویر ناراحت‌کننده، فعالیت مغزی بیشتری داشتند تا آن دسته از شرکت‌کنندگان که خواب کافی داشتند. و این درست شبیه به واکنشی است که افراد افسرده دارند. اگر به اندازه کافی نخوابید، وقت کافی برای شارژ کردن دوباره سلول‌های مغزی نداشته و مغز خوب کار نخواهد کرد و یکی از عوامل مختلفی که می‌تواند موجب افسردگی شود همین است.



5. فعالیت بیش از حد در فیسبوک:

وقت زیادی را در چت‌روم‌ها و وبسایت‌های اجتماعی می‌گذرانید؟ تحقیقات زیادی نشان می‌دهند که این می‌تواند با افسردگی مرتبط باشد، مخصوصاً در نوجوانان. معتادان به اینترنت با ارتباطات انسانی واقعی در کشمکش هستند و معمولاً همراهی ندارند و دیدگاهشان به دنیا تا حدی غیرواقعی است. برخی متخصصین حتی آن را "افسردگی فیسبوکی" می‌نامند. در یک تحقیق که در سال 2010 انجام گرفت، محققان دریافتند که حدود 2/1% از افراد بین 16 تا 51 سال زمان بی‌اندازه‌ای را در اینترنت سپری می‌کنند و این افراد بیشتر در معرض ابتلا به افسردگی متوسط تا شدید هستند. اما محققان این نکته را نیز خاطرنشان کردند که مشخص نیست استفاده زیاد از اینترنت موجب افسردگی می‌شود یا نه یا اینکه افراد افسرده تمایل بیشتری برای گذراندن وقت خود در اینترنت دارند یا نه.



6. اتمام برنامه تلویزیونی یا فیلم:

وقتی چیز مهمی تمام می‌شود، مثل یک برنامه تلویزیونی، فیلم یا یک بازسازی بزرگ در خانه، می‌تواند در برخی افراد افسردگی را تحریک کند. در سال 2009 برخی طرفداران آواتار احساس افسردگی و حتی میل به خودکشی را گزارش کردند زیرا دنیای ساختگی فیلم، واقعی نبوده است. واکنش مشابهی به سری‌های آخر فیلم هری‌پاتر گزارش شده است.



7. محل زندگی:

بحث بر سر اینکه زندگی شهری بهتر است یا روستایی بحثی بی‌پایان است اما تحقیقات نشان می‌دهد که افرادی که در شهر زندگی می‌کنند تا 39% بیشتر در معرض اختلالات روحی هستند تا آنها که در نواحی روستایی زندگی می‌کنند. تحقیقی که در سال 2011 انجام گرفت، برای این مسئله توضیح ارائه می‌دهد: شهرنشینان در بخشی از مغز که استرس را تنظیم و تعدیل می‌کند فعالیت بیشتری دارند و مقدار بیشتر استرس می‌تواند موجب اختلالات روانی شود. میزان افسردگی در کشورها و شهرهای مختلف نیز متفاوت است. افسردگی برخی کشورها شایع‌تر می‌باشد.



8. داشتن گزینه‌های انتخابی زیاد:

داشتن گزینه‌های زیاد برای انتخاب کار را سخت می‌کند. البته این برای آندسته از افراد که در خرید معمولاً اولین چیزی که نظرشان را جلب می‌کند می‌خرند مشکل به شمار نمی‌رود. اما افرادی هستند که در صورت زیاد بودن گزینه‌های انتخاب، وقت بسیار زیادی را صرف بررسی چندباره هر گزینه می‌کنند تا بهترین را انتخاب کرده باشند. تحقیقات نشان می‌دهد که این سبک برخورد موجب ایده آل‌گرایی و افسردگی می‌شود.



9. نخوردن ماهی:

مصرف کم اسیدهای چرب امگا3 که در ماهی سالمون و روغن‌های گیاهی یافت می‌شود می‌تواند موجب بالا رفتن احتمال ابتلا به افسردگی شود. در یک تحقیق که در سال 2004 انجام گرفت رابطه‌ای بین مصرف کم ماهی، افسردگی در خانم‌ها مشخص شد اما در آقایان این مسئله دیده نشد. این اسیدهای چرب انتقال‌دهنده‌های عصبی مثل سروتونین را تنظیم می‌کنند که می‌تواند علت ماجرا باشد. مکمل‌های روغن ماهی هم می‌تواند کمک کند؛ حداقل یک تحقیق تایید کرده است که این مکمل‌ها به کاهش افسردگی در افراد مبتلا به اختلال دوقطبی کمک کرده است.



10. روابط خواهربرادری ضعیف:

بااینکه داشتن رابطه بد با هرکسی می‌تواند موجب افسردگی شود اما در یک تحقیق آمریکایی که در سال 2007 انجام شد، مشخص گردید که مردهایی که قبل از سن 20 سالگی با خواهربرادرهای خود کنار نمی‌آمدند، در سالهای بعد و بزرگسالی بیشتر در معرض ابتلا به افسردگی قرار داشته‌اند. بااینکه مشخص نیست چه چیزی در رابطه خواهربرادری اینقدر مهم است، اما محققان حدس می‌زنند که این روابط می‌تواند با توانایی برقراری ارتباط افراد با هم‌سالان خود مرتبط باشد. صرفنظر از دلیل آن اما کشمکش زیاد بین خواهر و برادرها می‌تواند فرد را تا قبل از سن 50 سالکی در معرض ابتلا به افسردگی قرار دهد.