جنگ و دیکتاتوری دو روی یک سکه
جنگ و دیکتاتوری دو روی یک سکه
گفتوگو با صادق زيباکلام استاد دانشگاه تهران
صادق زيباکلام، استاد علومسیاسی در دانشگاه تهران در تحليل ريشهها و پيامدهاي جنگ ژوئن 1967 به اختلافات تاريخي اعراب و يهوديان حتي در زمان حضرت ابراهيم اشاره ميکند. وي مهمترين پيامد شکست اعراب در جنگ شش روزه تغيير ادبيات سياسي دولتهاي عربي ميداند، بدين معنا که دولتهاي عربي بعد از جنگ 1967، سطح نزاع خود را از «موجوديت اسرائيل» به «مرزهاي اسرائيل» کاهش دادند. آنچه در پي ميآيد متن گفتوگوي مهرنامه با دکتر صادق زيباکلام درباره«جنگ ژوئن 1967: خواستگاه و پيامدهاي آن» است.
.................................
چرا جنگ 1967 رخ داد و چگونه شد که اعراب نتوانستند در اين جنگ پيروز شوند؟
مشکل بررسي مناقشه اعراب و اسرائيل اين است که شما از هر مقطع و برههاي که وارد تحليل اين مناقشه بشويد کارتان علي الاصول ناقص است، زيرا ما ميخواهيم راجع به پيامدهاي جنگ 6 روزه 1967 يا 1346 شمسي صحبت کنيم و اولين سوالي که قاعدتاً براي خواننده شما به وجود ميآيد اين است که چرا اين جنگ بين نيروهاي مصر، سوريه، اردن و فلسطيني از يک سو و از سوي ديگر اسرائيل بهوجود آمد؟ صرف نظر از خود اين جنگ و تبعات و پيامدهاي بلندمدت آن، اساساً چرا اين جنگ بهوجود آمد؟ خوب قاعدتاً جواب اين است که جنگ شش روزه به اين دليل بوجود آمد که بين اعراب و اسرائيل دشمني ديرينه و عميقي وجود داشت. سوال بعدي که خواننده خواهد پرسيد اين است که ريشه اين دشمني در کجا است؟ پاسخ ميدهيد که بهدليل اينکه اسرائيل سرزمين فلسطين را در مي1948 يا خرداد 1327 به اشغال خودش در آورد.
سوال بعدي ميشود که اين اسرائيل که در سال 1948 فلسطين را به اشغال خودش درآورد و در نتيجه جنگ 1967 براي بازپس گيري فلسطين بوده، از کجا سر و کلهاش پيدا ميشود؟ اصلاً اسرائيل قبلش کجا بوده که ميتواند بيايد و فلسطين را اشغال کند؟ ارتش مصر و سوريه و اردن و ساير اعراب آن زمان کجا بودند و چه ميکردند؟ به هر حال در آن زمان جمعيت اعراب بيش از يکصد ميليون نفر بوده و اکثريت هم مسلمان، اينها در آن مقطع چه ميكردند و چرا اجازه دادند که اسرائيليها(يهوديها) بيايند و کشور فلسطين را اشغال کنند؟ بعد اين گمان بهوجود ميآيد که حتماً اسرائيل از سوي ابرقدرتها و استکبار جهاني مانند انگليس، آمريکا، صهيونيسم و... حمايت ميشده.
بعد شما پاسخ ميدهيد که اگرچه از اين يهوديان حمايت سياسي ميشد ولي به هيچ وجه حمايت نظامي و لجستيکياي از آنها صورت نميگرفت... اين پاسخها، موضوع را پيچيدهتر ميکند که اگر واقعاً غربيها اسلحه و مهمات، نيرو و لجستيک به يهوديان نميدادند، پس آنها چگونه سرزمين فلسطين را اشغال کردند؟ اصلاً اسرائيل آن موقع کجا بود که توانست بيايد اين کار را انجام دهد؟ بعد پاسخ ميدهيد که اسرائيل آن موقع اساساً رژیم نبود. اسرائيل در حقيقت در خرداد 1327 متولد شد. تا آن موقع رژیمی در خاورميانه به نام اسرائيل وجود نداشت تا اينکه در سال 1327 مجمع عمومي سازمان ملل بخشي از سرزمين فلسطين را به رژیم جديد بهنام اسرائيل اختصاص داد و بخش ديگر آن را همان کشور فلسطين دانست يعني دو کشور به وجود آمد.
يک کشور به نام اسرائيل و يک کشور به نام فلسطين. کشور فلسطين در حقيقت حدود60 درصد کل خاک فلسطين را شامل ميشد و رژیم نوبنياد اسرائيل چيزي حدود 38 درصد. سوال بعدي اين ميشود که چرا مجمع عمومي سازمان ملل اين تصميم را گرفت؟ سوال بعدي اين ميشود که اگر در طرح اوليه وسعت خاک اسرائيل کمتر از نصف بوده چگونه است که طبق آخرين توافقي که در سال 1373/1984 با وساطت کشور نروژ در شهر اسلو (توافق اسلو) انجام ميشود، فلسطينيها ميپذيرند که با اسرائيل صلح کنند و سهم آنها از 60 درصد به کمتر از 20 درصد از کل خاک فلسطين برسد؟ مع ذالک آن 20 درصد را هم اسرائيليها حاضر نبودند واگذار کنند. فيالواقع ميخواهم بگويم که از سال 1327/1948 به اين طرف به طور منظم کشور فلسطين که قرار است روزي ايجاد شود،کوچکتر و به عکس رژیم اسرائيل به طور منظم گسترش پيدا کرده است. بعد مخاطب خواهد پرسيد اصلاً چرا سازمان ملل متحد در سال 1327 تقسيم کشور فلسطيني را به رأي گذاشت و چرا فلسطين بين اعراب و يهوديان تقسيم شد؟
آقاي دکتر همين پرسش آخر، واقعاً چرا سازمان ملل فلسطين را به دو کشور تقسيم كرد که اين همه جنگ و مصيبت به بار اورد تازه با آيندهاي کاملا نامعلوم؟
در پاسخ به اين سوال هم بايد گفت زيرا بخشي از جمعيت فلسطين در سال 1327 عرب بودند و بخشي ديگر يهودي. يهوديها بعضاً در آنجا از گذشتههاي دور ساکن بودند و بعضي ديگر ظرف 60، 70 سال گذشته به آنجا مهاجرت کرده بودند. يعني از نيمه دوم قرن 19 به آنجا آمده و ساکن شده بودند. بعد سوال ميشود که اينها از کجا مهاجرت کرده بودند؟ پاسخ ميدهيد که بخش عمدهاي از آنها از اروپاي شرقي مثل روسيه، لهستان و مجارستان (حدود 70 درصد) و بخش ديگري نيز از اروپاي غربي مثل انگلستان، فرانسه و آلمان. بعد موضوع پيچيدهتر ميشود که خب اينها براي چه مهاجرت کردند و رفتند فلسطين؟ پاسخ ميدهيد که از نيمه قرن نوزده به بعد احساسات شديد ضديهودي(anti-Semitism) در اروپاي عصر انقلابات به راه افتاد، اگرچه اين ضديت و نفرت از يهوديها قبلاً هم در اروپا وجود ميداشت اما از قرن نوزدهم هم انگيزههاي ان و هم ابعاد آن بهشدت تغيير يافت. مخاطب ميپرسد چرا ضديت با يهوديها در اروپا وجود داشته است؟
واقعاً هم چرا ضديت با يهوديها در قرن نوزدهم که عصر شکوفايي انقلاب، ليبرال دموکراسي، سکولاريسم، اومانيسم، سوسياليسم و ساير انديشههاي مدرن و بشردوستانه در اروپا بوده بهوجود ميآيد؟ که حسب روايت شما باعث ميشود تا يهوديها از اروپا به فلسطين مهاجرت كنند و اين مصيبت بهوجود آيد؟
من پرهيز دارم که مصاحبه را بکشانم به تاريخ......
ولي عملاً داريد ما را به آن مسير ميبريد.
خوب ببينيد تا حدود زيادي چارهاي نيست. مثلاً همين که شما ميپرسيد که چرا Anti-Semitism در قرن 19 متولد ميشود من را وادار ميكند که بهشما پاسخ دهم که اساساً دشمني با يهوديها خيلي خيلي ريشه دارتر از قرن 19 بوده. ريشه نفرت از يهوديها در اروپا باز برميگردد به منازعات مذهبي در قرون وسطي. اما جدا از بحثهاي مذهبي خيلي مسائل سياسي و اجتماعي ديگر هم بوده که به اين موضوع دامن ميزد. در قرن سيزدهم کليسا قانوني را به تصويب ميرساند که يهوديان ديگر حق نداشتند با مسيحيان در يک جا زندگي کنند و در دل شهرهاي بزرگ و کوچک اروپا مناطق ويژهاي براي يهوديها ايجاد ميشود که به آنها گتو Ghetto ميگفتند. يعني يهوديان بايد در يک محله مخصوص به خود زندگي ميكردند و از سال 1200 به بعد گتوها در همه شهرهاي اروپا بهوجود آمد و يهوديها بايد در محله مخصوص به خودشان زندگي ميکردند.
روزها ميتوانستند از آنجا خارج شوند ولي شب را بايد برميگشتند به محله خودشان. يهوديها همچنين بايد يک بازوبندي ميبستند که نشان بدهد آنها يهودي هستند. آنها از خيلي حقوق اجتماعي و مزايا محروم بودند و محدوديتهاي زيادي برايشان وجود داشت. نفرت از يهوديها آنقدر شديد بود که اگر در تمام قرون وسطي در يک منطقهاي از اروپا قحطي ميشد به پاي يهوديان مينوشتند؛ اگر وبا يا طاعون ميآمد باز به نام يهوديان تمام ميشد؛ اگر آتش سوزي ميشد؛ اگر خورشيد يا ماه گرفتگي ميشد؛ اگر خشکسالي ميشد؛ اگر آتشسوزي مهيبي اتفاق میافتاد؛ اگر کشوري در جنگ شکست ميخورد و خلاصه هر اتفاق بد و ناگوار ديگري که رخ ميداد، مقصر يهوديان بودند. در برخي از کشورهاي اروپا در قرون وسطي بعضي رهبران از روي اعتقاد عميقي که به مسيحيت داشتند يا براي نزديک شدن به کليسا و مسيحيان، حکم به اخراج يهوديان از سرزمينهايشان ميکردند.
مثلاً فرديناند امپراتور اسپانيا در قرن 14 ميلادي تمامي يهوديان ساکن کشورش را که حدود صدهزار نفر بودند را اخراج کرد. شماري از آنها را به روسيه، شمار ديگري را به شمال آفريقا، و عدهاي را هم به آناتولي فرستاد. مشابه همين اتفاق در پرتغال نيز رخ داد. يهوديها از اشتغال به بسياري از مشاغل محروم بودند، يهوديها نميتوانستند زمين خريد و فروش كنند، هرازگاهي مسيحيان متعصب بهدنبال يک مرافعه مذهبي به گتوها و محلههاي يهوديها حملهور ميشدند و خانه و کاشانه يهوديها را به آتش کشيده و غارت ميکردند، بسياري را ميكشتند ..........يک مرتبه مخاطب شما احساس ميكند که با اين مطالب و پرسشها دارد گيج ميشود و از خود ميپرسد که ما قرار بود راجع به جنگ 1967 صحبت کنيم، اين سوال و جوابها چه معنياي ميدهد؟ کم کم مخاطب متوجه ميشود که در چه باتلاقي داريم پيش ميرويم، زيرا هرچه جلوتر ميرويم اين موضوع عميقتر ميشود و سوالها بيشتر ميشود که اصلاً يهوديان در اروپا چه ميکردند؟ چرا اينها اينقدر مورد تنفر اروپاييها بودند و اساساً براي چه به آنجا رفته بودند؟ بعد شما پاسخ ميدهيد که آنها به ميل و اراده خودشان به اروپا نرفته بودند.
اينها در سرزميني که به آن فلسطين ميگفتند زندگي ميكردند تا اينکه امپراتوري روم آنجا را در قرن دوم قبل از ميلاد تصرف ميكند و بعد از مدتي در سال 135 بعد از ميلاد و بهدنبال يک جنگ خونين 4 ساله امپراتور روم تصميم ميگيرد براي هميشه از شر يهوديان خلاص شود و بيتالمقدس را با خاک يکسان و تمام يهوديان را به صورت برده درمراکز برده فروشي روم به فروش ميرساند و اينگونه ميشود که يهوديان در سرتاسر اروپا پخش ميشوند. اگر سوال شود که يهوديان در زمان امپراتوري روم در فلسطين چه ميكردند ديگر بايد خيلي به عقب برگشت و پاسخ داد که يهوديان زماني که روميها وارد بيتالمقدس شدند 2000 سالي ميشد که در آنجا ساکن بودند و اگر به طور دقيق بخواهيم ردپاي يهوديان را در اين منطقه پيدا کنيم ميبايستي به 2000 سال قبل از ميلاد و به دوران حضرت ابراهيم(ع) برويم...
ببخشيد آقاي دکتر، اين بحثها چه ارتباطي به سوال اصلي ما پيدا ميکند؟
ارتباطش اين است که اگر شما اينها را ندانيد آن وقت همه دانش و تصورتان از منازعه اعراب و اسرائيل تقليل مييابد به همين يکصد سال اخير و به يک مشت تئوريهاي توطئه و فرضيههاي دايي جان ناپلئوني که يک عده صهيونيست در يک جايي جمع شدند و به کمک انگليس، آمريکا، فراماسونها و... نقشه کشیدند که چگونه فلسطين را به اشغال صهيونيستها دراورند. غربيها و صهيونيستها چندين هدف استراتژيک از اين برنامه داشتند. تسلط بر نفت و گاز خاورميانه؛ تسلط بر منطقه استرتژيک خاورميانه؛ خنجر به جهان اسلام با جدا کردن فلسطين، کنترل و سرکوب نهضتهاي اسلامي و مردمي در منطقه از طريق اسرائيل و.... اما غافل از اينکه اين تحليل سوالات بسياري را بيپاسخ ميگذارد.
اگر اسرائيل را ايجاد کردند تا بر نفت و گاز منطقه مسلط شوند، در انصورت عقلا و منطقا ميبايستي آنرا نزديک به منطقهاي که نفت و گاز هست، ايجاد ميكردند يعني در شمال عراق يا خليج فارس نه در فلسطين که صدها کيلومتر با مناطق نفت خيز فاصله دارد. بهعلاوه با بودن امثال رژيمهاي محمدرضا پهلوي در ايران، نوري سعيد در عراق، ال سعود در عربستان و مابقي متحدين غرب در منطقه چه نيازي به يک متحد جديد بود آن هم متحدي با اين همه دردسر از همان آغاز؟ يا اين فرضيه هم نادرست است که اسرائيل را بوجود آوردند تا نهضتهاي اسلامي را سرکوب کنند، اولاً 60 سال پيش کدام نهضت اسلامي در منطقه بهوجود آمده بود؟ مگر اينکه بگوييم غربيها علم غيب داشتند و ميدانستند که 30،40 سال ديگر در کشورهاي خاورميانه نهضتهاي اسلامي بهوجود ميآيند. حتي اگر بگوييم آنها علم غيب داشتند باز هم مساله حل نميشود.
چرا؟
32 سال پيش در ايران يک جنبش اسلامي بهوجود آمد که خاورميانه را لرزاند. خوب اسرائيليها چگونه میتوانستند آن را سرکوب کنند؟ بهرغم اينکه حضور گستردهاي در ايران داشتند آيا غير از اين است که يک سال قبل از انقلاب و زودتر از همه چمدانهايشان را بستند و از ايران رفتند؟ اصلاً شما چرا راه دور ميرويد ايران يا مصر پيشکش، همين حماس و جهاد اسلامي که تو دل خود اسرائيل و زير بیرق سرنيزه اسرائيليها بهوجود آمده اسرائيليها نتوانستهاند هيچ کاري براي سرکوبش بکنند و بزرگترين مصيبت برای آنها تبدیل شده است. چگونه آن وقت قرار بوده که اسرائيل را غربيها بهوجود بياورند که نهضتهاي اسلامي را سرکوب کند؟
پس به نظر شما براي درک و تحليل جنگ ژوئن 1967 بايد آن را در يک ظرف تاريخي بلندمدت مورد بررسي قرار داد.
بله، براي بررسي مناقشه اعراب و اسرائيل بهطور کلي و جنگ شش روزه بهطور خاص، هيچ راهي وجود ندارد مگر اينکه به تاريخ يهوديت مراجعه کنيم. يعني تا شما نتوانيد بفهميد در اروپاي قرون وسطي و بعد از آن و بالاخص در اروپاي قرن نوزدهم چه اتفاقاتي افتاده هرگز نخواهيد فهميد چرا اسرائيل بوجود آمد و با اين ضعف در فهم تاريخ مجبور خواهيد بود به تئوريهاي توطئه روي بياوريد.
بسيار خوب بازگرديم به تاريخ و روايت شما از تصميم سازمان ملل در بوجود اوردن اسرائيل؟
تصميم مجمع عمومي سازمان ملل توطئه انگلستان نبود بلکه جهت اطلاع خوانندگان بايد گفت که دولت انگليس در آن زمان به اين قطعنامه(تاسيس دولت اسرائيل) رأي منفي داد. در هر حال اين تصميم گرفته شد و يهوديان بهرغم مخالفت اوليه علي الظاهر قبول کردند که در کمتر از 50 درصد خاک فلسطين ساکن شوند. ولي اعراب آن را نپذيرفتند و از همان لحظه اعلام تاسيس اسرائيل، نيروهاي نظامي و مسلح عرب آماده حمله به اسرائيل شدند و در خرداد 1327/1948 به رژیم نوبنياد اسرائيل حمله کردند.
نکته جالب اينکه به لحاظ تعداد نفرات در مقابل هر يهودي بيش از 10 عرب حضور داشت منتهي چند نکته اساسي وجود داشت که معادلات نظامي را تغيير داد. اول اينکه اسرائيليها ميدانستند دارند براي بقايشان ميجنگند نه براي حفظ خاک و سرزمين؛ دوم اينکه اسرائيليها ميدانستند که اعراب ميخواهند حمله کنند و آمادگي آن را داشتند و سوم هم اينکه بسياري از اسرائيليها تحصيل کرده بودند و اطلاعات نظامي زيادي داشتند(بسياري از آنها افسران نظامي بودند که در ارتشهاي فرانسه، انگليس، لهستان و روسيه آموزش ديده بودند و با تمام توان براي خود تسليحات تهيه کرده بودند و سازماندهي بسيار مناسبي داشتند)، براي آنها مساله جنگ بعد از ايجاد اسرائيل مساله مرگ و زندگي بود و ميدانستند اگر بازنده جنگ باشند ديگر همه چير را باختهاند. آن جنگ از نظر اعراب بينتيجه ماند زيرا اعراب از نظر خود در خيال محو کامل اسرائيل بودند ولي به اين هدف خود نرسيدند و روز به روز هم اسرائيل قويتر شد.
زيرا از کمک مالي هنگفت يهوديان آمريکايي برخوردار بودند و به علاوه بدليل کيفيت افرادي که مهاجرت کرده بودند، اين کشور بهسرعت از نظر کشاورزي، تجاري و صنعتي رشد کرد و قواي نظامي آن هم به سرعت نيرومند شد. اعراب مثل امروز همواره درصدد نابود کردن اسرائيل بودند و هيچ وقت حاضر نبودند آن را به رسميت بشناسند. به خصوص با رشد جنبشهاي ناسيوناليستي و ظهور ناصريسم در کشورهاي عربي در سالهاي بعدي، اين تفکر تشديد شد و اعراب با اين پيش زمينه و به منظور محو کامل اسرائيل تصميم حمله به آن را گرفتند.
در جريان جنگ شش روزه 1967 هم مجموعه نيروهاي نظامي و تجهيزات اعراب بيش از اسرائيل بود. ولي اسرائيليها از طريق نفوذ گسترده در نيروهاي نظامي مصر و با پيش دستي توانستند در ساعات اوليه شروع جنگ بخش عمدهاي از نيروي هوايي مصر را از کار بيندازد، بدون اينکه مصر بتواند پاسخ مناسبي به حمله بدهد. ارتش مصر در صحراي سينا در کمتر از 48 ساعت عملا منهدم شد و در مورد سوريه و اردن هم چنين اتفاقي رخ داد. به اين ترتيب اسرائيليها خيلي راحت تمامي صحراي سينا را گرفتند. بيت المقدس به طور کامل به تصرف آنها درآمد، ارتفاعات جولان و تمامي کرانه باختري رود اردن را هم اشغال کردند.
بعد از شکست سخت اعراب در اين درگيري ما شاهد آن هستيم که در رويکرد مبارزاتي اعراب نسبت به اسرائيل تغيير عمدهاي رخ ميدهد، اين جنگ اصولاً چه تاثيري بر روند مبارزاتي فلسطينيان و اعراب بهطور کلي گذاشت؟
نتيجه اوليه جنگ در حقيقت اين بود که اعراب در شوک و ناباوري فرورفتند. ولي به نظر من اين شکست چندين پيامد ديگر هم داشت. اول از همه اين که فلسطينيها را به اين باور رسانيد که اگرچه پذيرشش تلخ است اما بايد بپذيرند که از ارتشهاي عربي بايد قطع اميد كنند. از سال 1948 که اسرائيل بهوجود ميآيد تا 1967 سه مرتبه بين اعراب و اسرائيل جنگ درگرفت و در هرسه بار ارتشهاي عربي شکستهاي مفتضحانهاي خوردند. لذا از 1967 به بعد شاهد تولد مقاومت مسلحانه توسط خود فلسطينيها هستيم. اما مشکل اساسي اين بود که آنها نميتوانستند درون سرزمينهاي اشغالي دست به مبارزه مسلحانه عليه اسرائيل بزنند.
چرا؟
اسرائيليها در سرزمينهاي اشغالي کنترل کامل و شديدي روي فلسطينيها داشتند. در عمل فاز جديد مبارزات فلسطينيها بعد از 1967 در اردوگاههاي آوارگان فلسطيني در اردن، لبنان و تا حدودي سوريه بود که بهوجود آمد و ما به تدريج شاهد شکل گيري «الفتح» و ساير سازمانهاي راديکال و چپ گراي فلسطيني از اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 هستيم.
رابطه اين جنبشها با رژيمهاي عرب چگونه بود؟
خيلي بد و سرد و بعضاً خصمانه. هم در اردن و هم در لبنان عملاً نيروهاي مسلح فلسطيني با ارتشهاي اين کشورها وارد جنگ شدند.
به چه علت؟
به واسطه اينکه سازمانهاي مسلح فلسطيني در اين کشورها قدرتي مستقل براي خودشان شده بودند. مبارزات مسلحانه فلسطينيها در اين دوران اگرچه به لحاظ سمبليک ارزشمند بود اما در عمل نتوانست ضربه چنداني به اسرائيل وارد سازد. فلسطينيهاي زيادي در اردوگاههاي آوارگان فلسطيني در اردن و لبنان اموزش نظامي ديده بودند اما عملاً نميتوانستند به سرزمينهاي اشغالي و يا داخل اسرائيل نفوذ کنند. غايت عمليات چريکهاي فلسطيني در مقطع بعد از 1967 چندين فقره هواپيماربايي و ترور اسرائيليها بيرون از اسرائيل بود. از اواخر دهه70 و اوايل دهه80 ميشود گفت که ما بهتدريج شاهد افول جريانات چپگرا و راديکال هستيم و دوره بعدي مبارزات شروع ميشود.
مبارزاتي که تحت عنوان انتفاضه در داخل سرزمينهاي اشغالي انجام ميشود. ويژگي مهم دور جديد مبارزات آن است که براي نخستين بار دارد درون خود سرزمينهاي اشغالي صورت ميگيرد. شکل مبارزه هم از شکل چريکي به شکل روياروييهاي عمومي و اعتراضات مردمي و اعتصابات گسترده تغيير شکل يافته. در عين حال يک اتفاق مهم ديگر هم شاهد هستيم و آن اينکه با تغيير مکان مبارزه از بيرون فلسطين به داخل سرزمينهاي اشغالي، به نظر ميرسد ايدئولوژيهاي ناسيوناليستي و چپ گرايانه راديکال مارکسيستي به تدريج جاي خود را به ايدئولوژِي اسلامي دادهاند. گروههاي مارکسيستي دهه 60 و 70 ميلادي جاي خود را به گروههاي اسلامگراي حماس و جهاد اسلامي دادهاند.
نکتهاي که بايد به آن توجه شود اين است که در ابتدا اسرائيليها شايد بدشان هم نميآمد که اين نيروهاي اسلامي را تقويت هم بکنند. زيرا در ابتدا اين حرکتها صنفي بودند و خيلي سياسي نبودند. مثلاً يک عده پزشکان اسلامگرا ميآمدند و مداواي بيماران بيبضاعت فلسطيني را انجام ميدادند يا يک عده دانشجوي فلسطيني با گرايش اسلامي سعي ميكردند در قالب سازمانهاي مردم نهاد به محصلين فلسطيني کمک کنند. اسرائيليها به نوعي شايد از اينها حمايت هم ميکردند، چراکه در آن مقطع زماني جنبش الفتح يا فتح به رهبري ياسر عرفات بود که دشمن اصلي بهشمار ميرفت. به هر حال همين جنبشهاي اجتماعي بودند که به مرور تبديل شدند به حماس و جهاد اسلامي. جنبشهايي که به مراتب خطرناکتر از الفتح شدند، زيرا الفتح يا فتح اگرچه از حمايت برخوردار بود ولي حمايت از جريانات اسلامگرا در نوار غزه يا کرانه باختري رود اردن خيلي ريشهدارتر بود. مشکل اساسياي که اين نوع جديد مبارزه اسلامگرايانه براي اسرائيل بوجود آورده اين است که همه مبارزين در داخل سرزمينهاي اشغالي هستند و اين شکل از مبارزه کار را براي اسرائيل بسيار پيچيدهتر ساخته است.
جنگ 1967 چه پيامدهايي را براي کشورهاي عربي، بخصوص مصر بهعنوان رهبر جهان عرب در آن زمان در پي داشت و واکنش مردم اين کشورها به اين شکست چگونه بود؟
برخي معتقدند که جنگ 1967 شايد براي خيلي از اعراب براي اولين بار واقعيت اسرائيل را به نمايش گذاشت. خيلي از اعراب بعد از اين شکست به اين نتيجه رسيدند که از بين بردن اسرائيل يک خيال است. اسرائيل را نميشود از بين برد، پس به جاي از بين بردن اسرائيل بايد برويم به سمت ايجاد يک کشور مستقل فلسطيني. به بيان ديگر آن احساسي که از 1948 بهوجود آمده بود که اسرائيل را بايد از بين ببريم آهستهآهسته کم رنگ شد و تبديل گرديد به يک واقعيت تلخ که بايد بپذيريم اسرائيل وجود دارد و نميشود آن را از بين برد، و ما بايد به جاي اينکه تلاش کنيم آن را از بين ببريم سعي کنيم کشور مستقل فلسطيني را ايجاد نماييم. من فکر ميکنم شايد بشود گفت اين بزرگترين تاثير بلندمدت جنگ 1967 بوده است.
يکي از پيامدهاي مهمي که اين جنگ از خود برجاي گذاشت اين بود که به اعتقاد بسياري از کارشناسان اين شکست منجر به تغيير ريشهاي در رويکرد نظامهاي عربي به موضوع مناقشه اعراب و اسرائيل شد، به اين معني که در نتيجه شکست اعراب در جنگ شش روزه، دولتهاي عربي سطح نزاع خود را از «موجوديت اسرائيل» به «مرزهاي اسرائيل» کاهش دادند. به بياني ديگر پس از اين جنگ بحث مربوط به عقب نشيني اسرائيل از مناطق اشغالي 1967 به جاي نابودي آن در ادبيات سياسي اعراب ظهور يافت. آیا با این برداشت موافق هستید؟
بله، همین طور است اما نکته مهم دیگر این است که زماني که انتفاضه در فلسطين شروع ميشود، شاهد اين هستيم که به طور منظم رهبري سياسي در اسرائيل به دست احزاب تندروي مذهبي و دست راستي ميافتد. در اسرائيل از زمان تشکيل ان در 1327 تا شروع انتفاضه جريان اصلي و غالب در اين کشور، جريان چپ و حزب کارگر بود. اينکه چرا چنين است خود نياز به بحث مفصلي دارد. اين جريانات تندرو بدون اينکه به صورت رسمي اعلام کنند ميگويند که خواب تشکيل يک کشور فلسطيني به هيچ وجه محقق و تعبير نخواهد شد.
زيرا معتقدند اگر امروز يک کشور مستقل فلسطيني ايجاد شود فردا اينها شروع ميکنند به اقداماتي در راستاي نابودي اسرائيل. وقتي اين کشور بوجود آيد ديگر ما کنترلي بر مرزهايش نخواهيم داشت و به راحتي ميتوانند با وارد کردن سلاحهاي پيشرفته اسرائيل را نابود کنند. الان اگر نگاه کنيم ميبينيم که تعداد نمايندگاني که معتقد به يک کشور فلسطيني بودند در مجلس اسرائيل انگشت شمار و محدود شدهاند. چهرههاي سياسي که معتدل بودند و براي ايجاد يک کشور مستقل فلسطيني معتقد به مذاکره با فلسطينيها هستند، اکنون ضعيفتر شدهاند و در عوض چهرههاي تندرو هستند که جاي آنها را در سيستم سياسي اسرائيل گرفتهاند.
بعد از پايان اين جنگ دولتهاي عربي رفته رفته از ايدئولوژي ناسيوناليستي فاصله گرفتند و از شکست ژوئن1967 نه بهعنوان يک تهديد بلکه يک فرصت براي حفظ نظامهاي خود(چه در قالب جمهوري و چه پادشاهي) و سرکوب مخالفان و منتقدان خود استفاده کردند، آيا شما بين اين دو موضوع ارتباطي ميبينيد يا اصولاً با چنين نظري موافقيد؟
من در کليت با اين تحليل موافقم منتها اشکالي که به اين تحليل دارم اين است که اين تحليل به همين شکل ناقص است. به اين معنا که اين تحليل ميگويد: بعد از جنگ 1967 بوده که بهرهبرداري از مساله فلسطين و آرمانهاي آن براي حکام عربي ابزاري براي مخفي کردن ذات سرکوبگر و ديکتاتورشان. من ميخواهم بگويم که قبل از اين هم اين داستان بوده. خودآگاه يا ناخودآگاه جمال عبدالناصر و ساير رهبران عرب از موضوع فلسطين بهرهبرداريهاي زيادي هم قبل از جنگ 1967 و هم بعد از ان کردند. منتها بعد از جنگ، تودههاي عرب اين تحليل را کمتر ميپذيرند، زيرا افتضاحي که رهبران عربي در جنگ 1967 به بار آوردند باعث شده بود که ديگر کسي اين داستان را ازآنها نپذيرند. بنابراين به نظر من بهرهبرداري از مساله فلسطين بعد از جنگ1967 به نوعي کمتر شد، البته نه به اين دليل که رهبران مايل به عدم استفاده نبودند، خير بلکه آنها بسيار هم مايل به اين کار بودند، اما مردم ديگر گوششان از اين حرفها و شعارها پر شده بود و به هيچ وجه پذيراي اين تبليغات نبودند.
اگر چنين فضايي ايجاد شده بود چرا رژيمهايي که بعد از آن شکست در کشورهايي چون مصر، سوريه، عراق و ليبي بر سر کار آمدند، (بخصوص در مصر) به غايت سرکوبتر و مستبدتر بودند؟
نه، نه...به يک نکته بايد توجه کنيم و آن اينکه رژِيم جمال عبدالناصر همانقدر ديکتاتوري بود که رژيم انور سادات و حسني مبارک منتها با يک تفاوت مهم، عبدالناصر يک وجه ناسیوناليستي و مردمي و کاريزماتيک داشت که آن وجهه را نه سادات داشت نه مبارک. تمام نيروهايي که مخالف ناصر بودند مخالف سادات و مبارک هم بودند چيزي تغيير نکرد بلکه هرسه اين رژيمها مجبور به سرکوب مخالفان بودند و ناصر تنها به خاطر همان ويژگي متفاوت بود.
اما واکنش مردم جهان عرب بعداز استعفاي جمال عبدالناصر پس از شکست در مقابل اسرائيل، چيز ديگري را نشان ميدهد؟
پس از شکست 1967 ناصر کاري کرد که در ميان رهبران جهان سوم کم سابقه بود. هيچ رهبر جهان سومي را پيدا نخواهيد کرد که بيايد بگويد من اشتباه کردم و مقصر بوده ام. همه رهبران جهان سوم معتقدند که بهترين سياستها را داشتهاند. اما ناصر پس از شکست آمد استعفا داد و گفت همه مسووليتها متوجه وي بوده است و او بوده که موفق نشده و لذا استعفا داد. اين موضوع مثل بمب در دنياي عرب صدا کرد. مردم در جايجاي سرزمينهاي عربي تظاهرات کردند و خواهان بازگشت وي شدند. و اين تظاهراتها آنقدر پرشور ادامه يافت تا اينکه ناصر استعفايش را پس گرفت. اين بحث ربطي به سرکوبگر بودن يا نبودن ناصر نداشت. ناصر به هر حال از يک شخصيت محبوب و کاريزماتيک فوقالعاده برخوردار بود و من نميخواهم بحث چرايي اين محبوبيت را باز کنم.
شايد بشود گفت که علت محبوبيت ناصر آن سرکوب و تحقير تاريخي بود که اعراب از عثمانيها و بعد از جنگ جهاني از انگليسيها و فرانسويها و بعد از اسرائيليها احساس ميکردند. اعراب هميشه احساس ميكردند آقا بالا سر دارند و به نظر ميرسد بخش عمدهاي از محبوبيت ناصر بازميگشت به اين موضوع که وي در مقابل بيگانگان، در مقابل انگليسيها، در مقابل آمريکاييها، در مقابل اسرائيليها، در مقابل غربيها در برابر شيوخ و سلاطين عرب ايستاد و اين احساس را در جهان عرب به وجود آورد که ما بنده کسي نيستيم و ميخواهيم مستقل از بيگانگان باشيم.
و اين احساس بعد از شکست 1967 هم ادامه پيدا کرد، زيرا محبوبيت ناصر بهواسطه موضوع فلسطين بهوجود نيامده بود بلکه بهواسطه اين بود که وي به فرانسويها و انگليسيها و آمريکاييها نه گفته بود. در اين شرايط که ناصر احيا کننده غرور اعراب بود ديگر نميشد از اين قهرمان انتقاد کرد که چرا مثلاً اخوانالمسلمين يا کمونيستهاي مصري را سرکوب ميكند يا رهبران اخوان المسلمين سيد قطب و حسن البنا را اعدام ميکند. البته من اکنون معتقدم که حق با اخوان المسلمين و مخالفان ناصر بوده که آن زمان ميگفتند؛ مهم نيست که يک نفر پيدا شود که به آمريکا و انگليس نه بگويد، بلکه مهم اين بود که يک نفر پيدا ميشد که براي برقراري دموکراسي قد علم ميکرد درحالي که ناصر با دموکراسي کاري نداشت.
چه شد که جانشين ناصر به سمت قرارداد کمپ ديويد و سازش با اسرائيل کشيده شد؟
آن موج شکست در 1967 موجب عقبنشینی اعراب شد آنهارا به اين نتيجه رساند که بايد اين واقعيت را پذيرفت. در کمپ ديويد پيشبيني شده بود که اسرائيل به مرزهاي 1967 بازگردد و از آنجا که مصر اعلام کرده بود که نوار غزه را نميخواهد و از طرف ديگر اردن هم اعلام کرده بود که کرانه غربي را نميخواهد زيرا 99 درصد مردم نوار غزه و 90 درصد مردم کرانه غربي فلسطيني هستند، در اين صورت با بازگشت اسرائيل به مرزهاي 1967 هم کرانه باختري و هم نوار غزه مستقل ميشدند و با توجه به اعلام مصر و اردن مبني بر عدم حق حاکميت نسبت به اين مناطق و استقلال آنها، اين امر به معناي به وجود آمدن يک کشور مستقل فلسطيني شامل کرانه باختري و نوار غزه ميشود. در پایان باید بگویم ممکن است که جنبش دموکراسي خواهي که در جهان عرب به راه افتاده با خودش کليد حل مناقشه تاريخي اعراب و اسرائيل را بعد از قريب 60 سال به همراه داشته باشد.
منبع: مهرنامه - شماره 13
صادق خدامرادی