نظریه داروینیسم اجتماعی - اسپنسر - سامنر - لستروارد

نظریه داروینیسم اجتماعی

 داروين

چارلز داروين بين سال هاي 1809 تا 1882 در انگلستان زندگی مي كرد . وي طبيعي دان بود و به بررسي و مطالعه گياهان و جانوران مي پرداخت.

دو اثر مهم داروين عبارتند از:

1- خاستگاه انواع (1859 )

2- تبار انسان (1872)

در پی اصلاحات ديني و ظهور نهضت پروتستان, ايجاد تغييرات عميق در زمينه ديني مردم اروپا و در پی آن عصر روشنگري و تأكيد وتمركز افراطي بر تجربه گرايي و عقلي گرايي و تحقيقات افرادي چون لامارك، زمينه مناسب و مطلوبي براي پذيرش و توسعه نظريات داروين فراهم گرديد.

 

انديشه هاي داروين(داروينيسم)


درباره انواع دو فرضيه وجود داشته است:

1-      ثبات انواع :

 

 الف- قدمت

 ب- خلقت

ثبات انواع شامل نظريه خلقت و نظريه قدمت انواع است . نظريه ثبات انواع بر اساس قدمت مي گويد انسان از هيچ نوع ديگري مشتق نشده است و اين طور نيست كه براي مثال 100 ميليون سال پيش پيدا شده باشد بلكه قدمت دارد و اگر تا بينهايت به عقب بازگرديم انسان و انواع ديگر وجود داشته اند. اين نظريه مورد قبول فيلسوفان همچون ارسطو و ابن سينا بوده است.

نظريه خلقت اثبات انواع را بر اساس حدوث انواع مي داند . به طوريكه يك نوع كه تا كنون نبوده است يك باره آفريده شد . اين نظريه برداشت عالمان ديني از كتب ديني بود و بين مردم رواج داشته است .

 

2-   تبديل انواع :برخلاف فرضيه ثبات انواع , خلقت انسان را تدريجي مي داند و شامل دو نظريه لامارك و داروين است .

 الف- نظريه لامارك بيان مي كند كه اعضا ی اندام هاي يك جانور در طي كار وكاربرد آنها تحول مي يابد و اين تحول و تعديل , اكتسابي و وراثتي است, يعني با توارث منتقل مي شود. براي مثال مي توان دراز شدن گردن زرافه را بر اثر گردن كشيدن به سوي برگ هاي درختان بلند نام برد. و البته تحليل رفتن اندام ها نيز در اثر عدم كاربرد آنها به ارث مي رسند.

 

ب- داروين با ارائه تئوري تكامل مي خواهد بگويد خلقت انسان تدريجي بوده و انسان تكامل يافته حيوانات پيشتر است . داروين در كتاب تبار انسان (1872) بحث هايي درباره شباهت نزديك انسان به گوريل كرده است و سعي مي كند نشان دهد چگونه مي توان مميز انسان را بر اساس تعديل تدريجي نياكان آدم نماي او در جريان انتخاب طبيعي توجيه و تعليل كرد.

آنچه در نظريات او جالب و حائز اهميت است  آن است كه او مصر بر آن بود كه اخلاق و توانايي هاي رواني  انسان با قواي ديگر حيوانات تضاد درجه اي دارند.

يعني تفاوت نوعي نيست بلكه فقط در شدت و ضعف است و مي توان براي حيوانات نيز قايل به درجات ضعيفي از احساس  تفهيم و تفاهم شد .

بنابراين داروين ادعا مي كرد كه تفاوت اساسي بين انسان و حيوان نيست. هاكسلي به عنوان يكي از طرفداران داروين ادعا مي كرد : بين انسان و عاليترين ميمونها تفاوت كمتري است تا بين عالي ترين و پست ترين ميمونها .

 

اصول مهم داروينيسم

نظريه تكامل داروين بر اصول موضوعه يا فرضيه هايي متكي است كه اهميت فراواني دارند : دو اصل از اين اصول با افكار لامارك نيز مطابقت دارد :

 

تغييرات تصادفي

1-نخستين اصل مورد قبول داروين اين است كه جهان در حركت و تغيير دائمي است. انواع موجودات دچار تغيير و تحول مي شوند , انواع جديد به وجود مي آيند در حاليكه انواع ديگري مي ميرند و از بين      مي روند. او با اتكا به فسيلهايي كه ديرين شناسان مطالعه كرده بودند به اين نتيجه رسيد كه هر چه اين موجودات قديمي تر باشند با موجودات امروزي شباهت كمتري دارند و هر كجا كه طبيعت جاندار را مشاهده كنيم واقعيت هايي را در مي يابيم كه جز با قبول تكامل قابل توجيح نيست.

 

2-اصل دوم كه داروين از لامارك اخذ كرده , اين است كه جریان تكامل اصولاً تدريجي است يعني دگرگوني ناگهاني و جهش تكاملي وجود ندارد.

3- اين كه در نظر لامارك حركت موجودات جهان از تعدادي خطوط مستقل از يكديگر تشكيل شده است كه هر كدام از يك نسل خلقت خود به خودي يا خلق الساعه تشكيل يافته است كه به تدريج تكامل      يافته اند. در نظريه داروين برعكس اندام هايي كه مشابه يكديگرند با هم خويشاوندند و همه منشأ واحدي دارند . به نظر او همه پستانداران از يك نوع قديمي منشأگرفته اند و حشرات از يك گروه اند.

اين اصل به اينجا ختم مي شود كه همه اندام هاي زنده يك نوع در روي زمين داراي يك منشأ هستند , يعني حيات منشأ واحدي دارد.

 

4-چهارمين اصل داروين مربوط به انتخاب اصلح مي شود كه آن را پايه اصلي كل نظام داروين مي دانند , به نظر داروين تكامل نه وابسته به چند گرايش است كه لامارك به صورت كم و بيش مرموزي عنوان كرده بود و نه حاصل تصادف و اتفاق است بلكه تكامل نتيجه انتخاب است .

به نظر داروين انتخاب در دو مرحله انجام مي گيرد : مرحله اول با ظهور همه نسل ها و با تنوع بسيار زياد موجودات زنده مطابقت دارد. مرحله دوم منطبق با انتخاب اصلح به معناي اخص است كه در اثر منازعه براي حيات صورت گرفته است .

ديدگاه داروين در اين زمينه تحت تأثير مالتوس قرار گرفت : لب كلام مالتوس اين بود كه جمعیت كره زمين بسيار سريع تر از گياهان و رستني هاي گياهي افزايش مي يابد. به سخن ديگر در حاليكه شمار انسان ها باتصاعد هندسي افزايش مي يابد رستني هاي خوراكي با تصاعد عددي افزايش مي يابد و بنابراين نظريه اصل تنازع بقا توسط داروين به وجود مي آيد و  آن در  ديدگاه  اسپنسر بدين معنا است كه انسان ها در مبارزه با محيط شان هستند و براي اينكه بهتر باقي بمانند لازم است سياستي دنبال شود كه در آن هيچ حمايتي از ضعيف تر ها به عمل نيايد. اسپنسر در اين زمينه مي گويد كمك به تكثير بدها عملاً مثل اين است كه براي فرزندانمان مغرضانه انبوهي از دشمن فراهم آوريم.

 

استدلال اسپنسر در مورد بقاي اصلح را مي توان چنين صورت بندي نمود:

1-   انتخاب طبيعي ضامن بقاي اصلح است .

2-   شخص ب از گرسنگی مي ميرد چون مريض , پير يا فقير است.

3-   بنابراين انسان ها اخلاقاً بايد از كمك به شخصي ب خوداري كنند تا بقاي اصلح تضمين شود.

به گمان اسپنسر نابودي موجوداتي كه توانايي كمتري براي انطباق با محيط دارند هم طبيعي و هم ضروري بوده و سبب تعالی جامعه و نژاد ها مي شود. و از همين رو بايد از هرگونه كمك به فرودستان پرهيز كرد. اسپنسر نظريه انتخاب طبيعي داروين را بقاي اصلح ناميد و آن را به ابزار توجيه ايدئولوژيك نابرابري هاي اجتماعي – اقتصادي تبديل كرد.

به گمان داروين تعادل نسبي جمعيت جانداران به بهاي نابودي شماري از هر نوع تحقق مي يابد:

هر جانداري بايد از لحظه تولد براي بقا با رقبا و عوامل ناسازگار محيط دست و پنجه نرم كند .

هر گروهي كه وسايل لازم براي مبارزه نداشته باشد محكوم به نابودي است . به نظر داروين اين كوشش براي زنده ماندن يا تنازع بقا در طبيعت , عامل اصلي انتخاب جانداران داراي صفات ممتاز براي بقا ی تكثير است. از بين افراد يك نوع جانور يا گياه ممكن است يك يا چند فرد با ويژگی خاصي زاده شوند كه ياور آنها در تنازع بقا باشد . اين گونه افراد بيش از هم نوعان خود باقي مي مانند و به توليد مثل مي پردازند و ويژگی خود را از طريق وراثت به فرزندان خود منتقل  مي كنند . بدين ترتيب ويژگی هاي ممتاز ارثي نسل به نسل تشديد مي شود .

سامنر از جامعه شناسان و داروينيست هاي معروف معاصر آمريكا هم معتقد است اگر بقاي اصلح را نپسنديم راه ديگري جز بقاي ناصالحان براي ما باقي نمي ماند. از اين نظر همگام با اسپنسر مخالف دخالت دولت براي كمك به شكست خوردگان بود .

لستروارد : ضمن تأييد اصل تكامل اعتقاد داشت جامعه اوليه ويژگی اش سادگی و فقر اخلاقي بود در حاليكه جامعه نوين پيچيده تر و خوشبخت تر و برخوردار از آزادي است . وي همچنين معتقد بود كه      انسان ها از صورت هاي پست تر به پايه كنوني تكامل يافته اند.

 

داروينيسم اجتماعي:

در اواخر قرن 19 اصول نظريه تكامل به طرز وسيعي بر جامعه شناسی حاكم شد . داروينيسم اجتماعي به سبب تأثير بسزايي که اصل انواع داروين بر انديشه و تفكر تكاملي گذاشت به این اسم ناميده شد. داروينيسم اجتماعي مفاهيمي را كه توسط داروين عنوان شده بود براي تفسير ماهيت كه كاركرد جامعه به كار گرفت.

هربرت اسپنسر با الهام گرفتن از زیست شناسي و نظريات داروين فكر تطور اندامواره ای را به عنوان پيشرفت تدريجي زندگی اجتماعي از اشكال ساده به سوي اشكال پيچيده، از همساني ساده به طرح نا همساني فزاينده مطرح ساخت و قصد داشت قوانين تكامل را بر جامعه بشري منطبق سازد. وي همچنين كوشيد قوانين طبيعي حاكم بر حيات زيستي انسان را بر سرنوشت انسان در تاريخ تعميم دهد .

 

مرده پرستی ( نکروفیلیا )Necrophilia

Necrophilia
مرده پرستی ( نکروفیلیا )Necrophilia

مرده پرستی ( نکروفیلیا ) انحراف جنسی است که مبتلایان به آن لذت جنسی خود را فقط از طریق تماس جنسی با اجساد و مردگان کسب می کنند .نکروفیلیا به معنای جسد دوستی است و معمولا در مردان شایع است . این افراد که در مکان های تاریک و قبرستان ها به دنبال مرده ی زنان و کودکان می گردد را (نکروفیل) می گویند. در زمان قدیم گمان می رفت که عقب ماندگان ذهنی و در برخی موارد نادر مرده شویان و مامور قبر و گورکن ها این کار را می کنند و فکر می کردند این افراد به دلیل شغلشان از لحاظ جنسی در محرومیت هستند. به همین خاطر به مرده تجاوز می کنند تا خود را ارضا کنند. اما پس از گذشت چند قرن متوجه شدند این بیماری جنسی در اقشار مختلف و انسان هایی که این شغل ها را ندارند نیز وجود دارد.
















مرده پرستی ( نکروفیلیا )Necrophilia

مرده پرستی ( نکروفیلیا ) انحراف جنسی است که مبتلایان به آن لذت جنسی خود را فقط از طریق تماس جنسی با اجساد و مردگان کسب می کنند .نکروفیلیا به معنای جسد دوستی است و معمولا در مردان شایع است . این افراد که در مکان های تاریک و قبرستان ها به دنبال مرده ی زنان و کودکان می گردد را (نکروفیل) می گویند. در زمان قدیم گمان می رفت که عقب ماندگان ذهنی و در برخی موارد نادر مرده شویان و مامور قبر و گورکن ها این کار را می کنند و فکر می کردند این افراد به دلیل شغلشان از لحاظ جنسی در محرومیت هستند. به همین خاطر به مرده تجاوز می کنند تا خود را ارضا کنند. اما پس از گذشت چند قرن متوجه شدند این بیماری جنسی در اقشار مختلف و انسان هایی که این شغل ها را ندارند نیز وجود دارد.

پیوند سر انسان امکان‌پذیر است؟

پیوند سر انسان امکان‌پذیر است؟
__________________________
جراح مغز و اعصاب ایتالیایی عضو گروه جراحی پیشرفته تورین ادعا می‌کند بشر به سطحی از دانش دست پیدا کرده که می‌تواند جراحی پیوند سر انسان را انجام دهد!

 دکتر سرجیو کاناورو جراح مغز و اعصاب معتقد است تکنولوژی وجود دارد که به جراح‌ها امکان می‌دهد جراحی به سبک فرانکشتاین‌، پیوند سر یک انسان به بدن انسانی دیگر، انجام دهند، جراحی که در سال 1970 بروری حیوانات آزمایش شده‌است.

 تا‌به امروز هیچ راه‌حلی برای اتصال دوباره نخاع وجود نداشت و موضوع آزمایش پس از پیوند برای همیشه فلج می شد. پیشرفت‌های اخیر باعث شده‌اند که پیوند نخاع امکان‌پذیر شود، دستاوردی که ظاهرا می‌تواند بیماری‌های مرگبار سابق را درمان کند.

اما جراحان و متخصصان دیگر این نظریه را کاملا غیرممکن دانسته و آن را به فیلم‌های ترسناک تشبیه می‌کنند. آنتونی وارنز از انجمن پیوند بریتانیا می‌گوید اتصال سر به بدن بسیار حیاتی و کل این نظریه بسیار عجیب و دور از ذهن است.

رابرت وایت در سال 1970 توانست با موفقیت سر یک میمون را به میمون دیگری پیوند بزند و کاناورو نیز با شیوه ای مشابه توانسته این آزمایش را تکرار کند. به گفته وی بزرگترین دشواری در این تکنیک اتصال دوباره نخاع اهدا کننده و گیرنده است، اما این تکنولوژی اکنون وجود دارد.

تیمی 100 نفره از جراحان می‌توانند طی جراحی 36 ساعته این جراحی را با هزینه ای 8.5 میلیون پوندی انجام دهند. هر دو سر باید در یک زمان از بدن جدا شده و طی یک ساعت به بدن متصل شوند. به گفته کاناورو این کار دیگر یک ایده تخیلی نیست و امروزه قابل اجرا است و می‌توان به واسطه آن جان افراد بسیاری را نجات داد. تنها کاناورو تنها دلیلی که تاکنون مانع از انجام این عمل توسط وی شده‌است را بودجه می‌داند.
پیوند سر انسان امکان‌پذیر است؟
__________________________
جراح مغز و اعصاب ایتالیایی عضو گروه جراحی پیشرفته تورین ادعا می‌کند بشر به سطحی از دانش دست پیدا کرده که می‌تواند جراحی پیوند سر انسان را انجام دهد!

براساس گزارش تلگراف،‌ دکتر سرجیو کاناورو جراح مغز و اعصاب معتقد است تکنولوژی وجود دارد که به جراح‌ها امکان می‌دهد جراحی به سبک فرانکشتاین‌، پیوند سر یک انسان به بدن انسانی دیگر، انجام دهند، جراحی که در سال 1970 بروری حیوانات آزمایش شده‌است.

به گفته وی تا‌به امروز هیچ راه‌حلی برای اتصال دوباره نخاع وجود نداشت و موضوع آزمایش پس از پیوند برای همیشه فلج می شد. پیشرفت‌های اخیر باعث شده‌اند که پیوند نخاع امکان‌پذیر شود، دستاوردی که ظاهرا می‌تواند بیماری‌های مرگبار سابق را درمان کند.

اما جراحان و متخصصان دیگر این نظریه را کاملا غیرممکن دانسته و آن را به فیلم‌های ترسناک تشبیه می‌کنند. آنتونی وارنز از انجمن پیوند بریتانیا می‌گوید اتصال سر به بدن بسیار حیاتی و کل این نظریه بسیار عجیب و دور از ذهن است.

رابرت وایت در سال 1970 توانست با موفقیت سر یک میمون را به میمون دیگری پیوند بزند و کاناورو نیز با شیوه ای مشابه توانسته این آزمایش را تکرار کند. به گفته وی بزرگترین دشواری در این تکنیک اتصال دوباره نخاع اهدا کننده و گیرنده است، اما این تکنولوژی اکنون وجود دارد.

به اعتقاد وی تیمی 100 نفره از جراحان می‌توانند طی جراحی 36 ساعته این جراحی را با هزینه ای 8.5 میلیون پوندی انجام دهند. هر دو سر باید در یک زمان از بدن جدا شده و طی یک ساعت به بدن متصل شوند. به گفته کاناورو این کار دیگر یک ایده تخیلی نیست و امروزه قابل اجرا است و می‌توان به واسطه آن جان افراد بسیاری را نجات داد. تنها کاناورو تنها دلیلی که تاکنون مانع از انجام این عمل توسط وی شده‌است را بودجه می‌داند.

رابطه کوکائین، قدرت و فساد

رابطه کوکائین، قدرت و فساد

بیش از صدسال پیش، مورخ انگلیسی « بارُن جان آکتون» این اصطلاح را بر سر زبانها انداخت که« قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق، فساد مطلق». این نظریه که به لحاظ شعور عمومی درست به نظر می اید این اواخر از پشتیبانی دانش زیست شناسی نیز برخوردار گشته است.
دکتر یان رابرتسون متخصص عصب شناس و روانپزشک بالینی در کتابی که در باره تاثیرات قدرت به چاپ رسانده است معتقد است که کوکائین و قدرت تاثیر مشابهی بر روی انسان ها دارند. دکتر یان رابرتسون از افزایش تستاسترون در حین مصرف کوکائین می گوید و می افزاید نتیجه طبیعی افزایش تستاسترون، باعث حس اعتماد، خودبزرگ بینی، پذیرش ریسک و میل به مقابله و رقابت در افراد می گردد.
افراد با انرژی های ایجاد شده فوق، شانس بالارفتن از نردبان ترقی را با قبول ریسک بیشتر و انگیزه خودخواهانه برای خود فراهم می کنند. این همه تلاش و اتفاق، در یک دائره بسته دوباره منجر به رها شدن میل دوست داشتنی و لذتبخش «دوپامین» در مغز می شود.
دوپامین یکی از مهمترین پاداش های تدارک دیده شده در وجود موجودات زنده و بویژه پستانداران است که حتی ضمانت تداوم حیات را نیز بر عهده دارد. مثلا اگر پاداش لذتِ بسیار جذاب جنسی نبود بسیاری از انواع و از جمله انسانها، قادر نبودند که مصائب و خطرات و از خودگذشتگی های مربوط به تولید مثل و فرزند داری را به جان بخرند.
بالا و پایین رفتن دوپامین و ناهنجاری های ناشی از آن را در انواع بیماری های روانی و فیزیکی نظیر افسردگی و پارکینسون نیز می توان مشاهده کرد. دکتر یان رابرتسون برای تشریح کاملتر دلائل حود، رابطه مقدار دوپامین در مغز « بابون ها» را با ایجاد موقعیتی برای به دست آوردن قدرت پیوند زده است.
او در در مقاله ایی که در مجله « دانشمند جدید» چاپ و در « روزنامه» لندن منعکس شده است تلاش کرد ثابت کند که میمون های تو سری خورده که موقعیت اجتماعی شان در گروه پایین بوده است اگر تصادفا از نردبان قدرت در گروه بالا روند بلافاصله توسط مغزشان پاداش دوپامین دریافت خواهد کرد.
به نظر دکتر رابرتسون پاداش فوق به ایجاد هورمون تستاسترون و بالطبع روحیه برتری طلبی، حس اعتماد و رقابت بیشتر در میمون های نامبرده منجر خواهد شد. احساس لذت بخشی که به تعبیر دکتر رابرتسون، اعتیاد به کوکائین در مغز بشر ایجاد می کند.
لذت و احساس ایجاد شده توسط کوکائین و پاداش تستاسترونی و دوپامینی که بدن معتاد دریافت می کند کاملا با احساس قدرت و تلاش برای افزایش آن را به نمایش می گذارد. به قول گزارش « روزنامه» لندن، با این حساب می شود اعمال سیاستمداران، صاحبان کورپوریشن ها، میلیاردرها، هنرپیشه ها و افراد مشهور را برای به دست آوردن قدرت را تشریح کرد.
نتیجه گیری عقلانی از شباهت بین کوکائین و قدرت، ما را به همان جمله معروف بارن جان آکتون می کشاند که قدرت به همان شدت کوکائین، تخریب کننده است.

عقده یونس

عقده یونس

مانعی که اغلب از رشد افراد به سمت خود شکوفایی جلوگیری میکند عقده یونس است یا ترس فرد از بهترین بودن .عقده یونس با تلاش در گریختن از سرنوشت مشخص میشود به همان صورتی که یونس سعی کرد از سرنوشت خود بگریزد.عقده یونس تقریبن در هر کسی وجود دارد که بیانگر ترس از موفقیت ،ترس از اینکه فرد بهتری باشد ،و احساس هیبت در حضور زیبایی و کمال است.
چرا فرد از عظمت و خودشکوفایی میگریزد؟ مزلو دلایلی را ارائه میدهد: نخست اینکه بدن انسان به قدر کافی برای تحمل کردن وجد شکوفایی به مدت طولانی قدرتمند نیست، همانگونه که اگر تجریبات اوج و ارگاسم های جنسی طولانی بودند بسیار فشار می آوردند .بنابراین هیجان شدید که با خودشکوفایی همراه است احساس ناراحت کننده ای نظیر "این خیلی زیاد است"یا "نمیتوانم دیگر تحمل کنم " به همراه دارد.
توجیه دوم برای گریز از رشد ،اجتناب ناپذیری فروتنی است.مزلو معتقد بودکه اغلب افراد پیش خودشان آرزو دارند بهترین باشند ،اما زمانی که خودشان را با کسانی که به عظمت دست یافته اند مقایسه میکنند از تکبر خود منزجر میشوند.افراد به عنوان دفاعی علیه این خود بزرگ بینی یا غرور گناه آلود آرزوهای خود را تزلزل میدهند ،احساس حماقت و خواری میکنند و روش خودشکن گریختن از تحقق بخشیدن به استعداد های خود را اختیار میکنند.
گرچه عقده یونس در افرارد روان رنجور بسیار بارز است اما تقریبن در هر کسی مقداری کم جراتی برای رسیدن به کمال و عظمت وجود دارد .افراد از فروتنی کاذب برای سرکوب خلاقیت استفاده میکنند و بنابراین به خودشان اجازه نمیدهند که خود شکوفا شوند.

دانشمندان: افراد خودشیفته، مغز کوچک‌تری دارند!

پژوهشگران آلمانی در تحقیقات خود دریافته‌اند، افراد مبتلا به اختلال خودشیفتگی فاقد ماده خاکستری در یک منطقه کلیدی مغز هستند. 
 
به گزارش ایسنا، افراد دچار اختلال خودشیفتگی دارای اعتماد به نفس بیش از اندازه، غرور، خودخواهی و خودمحوری هستند که تمام این خصوصیات نشأت گرفته از نبود ماده خاکستری در منطقه کلیدی مغز به نام اینوسلا قدامی است. 
 
بخش اینوسلا قدامی چپ (anterior insula) در قشر مخ با حس همدلی و مهربانی مرتبط است. روانپزشکان دانشگاه پزشکی شاریته برلین با انجام اسکن مغزی از افراد مبتلا به اختلال خودشیفتگی، متوجه حجم بسیار پایین تر ماده خاکستری در این بخش مغز شده‌اند. ماده خاکستری انرژی و مواد مورد نیاز سلول های عصبی را تأمین کرده و موتورخانه اطلاعات مغز محسوب می‌شود.
 
این کشف همچنین نشان می‌دهد، حس همدلی و بصورت گسترده تر، تنظیم احساسات در این منطقه مغز شکل می گیرد؛ در این حالت افرادی که مبتلا به خودشیفتگی نیستند، اما از مقدار کمتر ماده خاکستری در اینسولا قدامی چپ برخوردارند، از فقدان حس همدلی رنج می برند. محققان تأکید می کنند که این کشف می تواند به مکان یابی دقیق محل تنظیم احساسات در مغز کمک کند؛ همچنین نتایج این دستاورد علمی می تواند به توسعه گزینه‌های درمانی فراتر از روان‌درمانی برای بیماران روانی منجر شود.

توهم هوانوردی در پیاده روی با پای کرخت

 توهم هوانوردی در پیاده روی با پای کرخت


دکتر نیما قربانی















شوهر با شوق به همسرش گفت : حقیقت آنی که ما می بینیم نیست. این خیلی هیجان انگیزه، حقیقت این نیست . اینها همه مجازه ! نباید گول ظاهردنیا را خورد. من حقیقت رو پیدا می کنم!

آقای دکتر، از سه ماه پیش که برادرش فوت کرد خیلی افسرده شد و همش توی اتاق نشسته و داره کتاب می خونه و اصلا با کسی حرف نمی زنه و هیچ ارتباطی با بچه مان نداره، همش می گه حقیقت این نیست!

 

معنویت دفاعی، پدیده گسترده ای در جامعه ماست.  سابقه عرفان و تصوف در جامعه ما و آشنایی عامه مردم با این مفاهیم، سبب می شود که برخی در رویارویی با ناکامی ها و محرومیت های زندگی، هنگامی که تاب مشکلات زندگی را ندارند، پناه به معنویت برند که ثمری جز دوری از احساسات واقعی و تجسد زندگی ندارد. بدیهی است این شکل از معنویت با اشکال سالم و پخته آن متمایز است. در شکل سالم فرد در این معنویت زندگی می کند و در شکل ناسالم با این معنویت از زندگی فرار می کند.

ظاهرا  کم کم  در جامعه ما چنین هوسی به روانکاوی هم رسیده است. روانکاوی هم می تواند ابزاری برای فرار از واقعیات زندگی شود. به سادگی می شود از روانکاوی برای فرار از خود و زندگی استفاده کرد، همانگونه که به سادگی از مدیتیشن و بهوشیاری نیز برای فرار از زندگی استفاده می شود. همه اینها ممکن است به ابرازهایی برای سرگرمی و سرکوبی احساسات منتج از جریان زندگی تبدیل گردند. درست است که اینها با چنین هدفی صورتبندی نشدند، اما دوری آنها از روانشناسی علمی و نزدیک کردنشان به عرفان بازی چنین پیامدی به همراه خواهد داشت.

شایان ذکر است که روانکاوی در یک فضای طبی، مدرن، و غیر معنوی متولد شد. تقریبا تمامی نظریه پردازان بزرگ این حیطه، از فروید تا دوانلو، دغدغه معنوی نداشته اند و مفروضه معنویی نیز هدایت گر نظریه و  فن آوری آنها نبوده است. صرف اندکی استناد به شعر مولانا و یا مقامات حریری در آثار فروید نشانی از معنویت در گستره روانکاوی نیست. البته این بدین معنا نیست که امکان انسجام روانکاوی و معنویت وجود ندارد، اما این به معنای کمک روانکاوی به درک تجارب و فرآیندهای معنوی، از دید درون و برون دینی است.

به عبارتی می شود از چارچوب بیرونی و دنیوی (مطالعات ethic) فرآیندهای معنوی و دینی را تأویل کرد، و همچنین می توان با بهره گیری از مفاهیم روان پویشی و در چارچوب یک سنت معنوی و ایمانی (مطالعات emic) تجارب روانشناختی را در یک فضای فرهنگی خاص معنا کرد. هریک از این مطالعات نیز می توانند در قالب یک دیالکتیک تجربی رویکرد سوم مطالعاتی باشند. این سه شکل از پژوهش همان کثرت گرائی روش شناختی در علوم روانشناسی است که به آن در جای دیگری اشاره کرده ام. به معنای دقیق تر، می شود با یک فاصله معرفت شناختی و عینیت ، یک تجربه روانی را روشن کرد، اما باید به سلطه تک بعدی این رویکرد هشیار بود (ethic). با روش نظامدار علمی یا هرمنوتیکی نیز می توان در جهت  فهم و شکوفایی یک سنت معنوی و دینی حرکت کرد، و این همان دغدغه  معنوی سازی مفاهیم روانکاوی، و یا فهم یک سنت با بهره گيری از روانکاوی است (emic). این جریان آن سنت را شکوفا می کند، منتها باید به انزوا و انحصارگرایی آن هشیار بود. در نهایت می شود با روش علمی، مفاهیم و یافته های دو سنت و جریان ایدئولوژی محور را به یکدیگر ترجمه کرد (dialogical) منتها باید به محدودیتهای ترجمه و سوءبرداشت ها هشیار بود. آنچه که در قالب عرفان بازی در روانکاوی در قالب ترجمه امور معنوی به آن اشاره کردم، مصداقی از چنین تلاشهای ناقصی در جهت ترجمه مفاهیم روانکاوی به امور معنوی  است و سوء برداشت از خطرات آن است. در مقابل، انسجام و انشعاب و زایش دستاورد مفید رویکرد دیالکتیک است.

بنابراین، نخست، قرائت و تأویل معنوی از روانکاوی نباید به خاستگاه مبانی فلسفی و ایدئولوژیک روانکاوی اسناد داده شود. دوم، نسبت به استفاده دفاعی و مخرب از این جریان می باید هشیار بود. و سوم صرف ترجمه مفاهیم روانکاوی به مفاهیم معنوی دردی را دوا نمی کند، .بلکه دیالکتیک مطالعات ethic و emic در این خصوص راهگشا خواهد بود. از یاد نبرید، دنیای اسطوره ، سنت، مدرن، و فرامدرن هر یک خاستگاه ها، مفروضات، چارچوب های ادراکی و تجربه ای متمایزی دارند و قابل استناد به یکدیگر و متناسب با هم نیستند. این سخن به معنای دقیق کلمه یعنی هشیاری به تمایزهای یاد شده در دیالکتیک تجربی این دنیاهاست.


 




"تنهايي"

تنهايي" مصونيت است نه محدوديت. تنهايي به ما كمك ميكند تا خودمان را از هجوم صداها و نورها و آدمها نجات بدهيم؛ صداها و نورها و آدمهايي كه صداها و نورها و آدمهاي ما نيستند؛ صداها و نورها و آدمهايي كه صدا و نور و آدم نيستند. تنهايي باعث ميشود هر "بي انصاف"ي به خودش اجازه ندهد بيايد و حرمت حريمت را به هيچ بگيرد و خرش كه پل ات را لگدمال كرد، برود دولّا پنج لا پشت سرت لُغُز بخواند. تنهايي باعث ميشود بلد باشي با خودت "سَر" كني، خوش باشي و براي گذراندنِ يك تعطيلات دوروزه، دست به دامانِ هر كس و ناكسي نشوي. من يكي كه فكر ميكنم تنهايي مثل كلنگ زدن است به زمين بايرِ "وجود". هرچه بيشتر كلنگ بزني بيشتر پيدا ميكني خودت را و اينطور اگر باشد، چه چيز بهتر از تنهايي. تنهايي باعث ميشود بفهمي كتاب خواندن از تو موجود بهتري ميسازد، فيلم ديدن قلبت را رئوف تر مي كند و تماشاي عكسها، ميبردَت جايي كه با بقيه نميشود رفت؛ اصلا نميشود رفت؛ بعضي سفرها سفر تنهايي است خب لابد؛ وگرنه كه مرگ، بگذريم. اما تنهايي "بلد"ي ميخواهد. آدمهاي زيادي را ميشناسم كه خواستند اداي تنهايي در بياورند و به باد رفتند. بعد هم گندش درآمد كه تنهاييشان يا مالِ اين بوده كه كسي تحويلشان نميگرفته يا به اين خاطر كه فرصت مناسبتري را انتظار مي كشيده اند. تنهاييِ اين آدمها يك جورِ تابلويي است. از هفت فرسخي معلوم است كه اينكاره نيستند؛ ادا مي آيند، ادا. اما بعضي ها بلدند تنها باشند. بلدند غروب جمعه و سه شنبه برايشان يك جور باشد، بلدند كه فكر نكنند پنجشنبه شب ها را براي مهماني ساخته اند، بلدند كه تنهايي بروند كوه، دشت، سفر، سينما، خارج يا هرجاي ديگري. "بلد"ها دنبال "پا" نمي گردند، اعلان عمومي نميكنند كه "كي مياد پاشيم بريم فلان"، سخنراني نميكنند كه "آدم اينجا تنهاست"، از تنهايي شان مهمّات نمي سازند براي روزي كه قرار است معشوق آرماني و همنشين ابديِ مفروضشان برسد؛ خيلي آرام و بي صدا، تنهاييشان را برميدارند مي برند كنجِ يك كافه، قهوه اي مينوشند، كتاب و وبلاگي ميخوانند، خبرها را مرور مي كنند، آدمها را نگاه ميكنند، به خانه برمي گردند، شام ميخورند، مي خوابند و خوب مي دانند كه تنهايي نعمت خداست؛ بايد بابتش شكرگذار بود. از من به شما نصيحت، اگر روزي يكي از اين "تنها"يان راست راستكي ديديد، به هر قيمتي شده تلاش كنيد تا تنهايي اش را بخريد. بعيد ميدانم به راحتي موفق شويد؛ بلدها، تنهايي شان را ارزان نمي فروشند