مدیتیشن Meditation

مدیتیشن یک تکنیک ذهن - بدن است که در آن شخص به آرامی توجه را به درون میبرد تا به آرامش جسمی و ذهنی دست پیدا کند. اکثر انواع مدیتیشن از تمرینات مذهبی شرقی به خصوص از هند، چین و ژاپن به غرب رفتهاست. تنها در سه دهه اخیر است که این تکنیکها به طور جدی برای دستیابی به سلامتی، بخصوص برای درمان استرس و کاهش دردهای مزمن به کار میرود.

سه تکنیک رایج مدیتیشن در بسیاری از کشورها, مراقبه TM، مدیتیشن تنفسی و مدیتیشن تمرکزی (mindfulness) میباشد:

۱) در TM شما یک کلمه یا صوت ساده (که مانترا نامیده میشود ) را در طول زمان مدیتیشن با خود تکرار میکنید تا افکار خود را متمرکز کنید و به حالت آرامش برسید.

۲) مدیتیشن تنفسی, تمرکز بر فرایند دم و بازدم، برای کمک به روشن شدن ذهن می­باشد. ۳- مدیتیشن تمرکزی (mindfulness), تمرکز روی زمان حال، قدردانی از افکاری که به سطح میآیند و مشاهده آنها بدون قضاوت است.

TM در سال ۱۹۶۰ هنگامیکه ماهاریشی ماهش یوگی آنرا به آمریکا برد، عمومی شد. در این زمان, گزارشهایی از یوگیها و استادان مدیتیشن هندی که قادر به دگرگونی در حالات آگاهی و کنترل اعمال بدن مانند فشارخون بودند، به غرب رسید. این موارد جرقهای برای محققان غربی و کسانی که بر روی روشهای سلامتی کار میکردند - و عده زیادی از مردم -برای شروع تحقیقات درباره عامل نهانی افزایش سلامتی این تکنیکهای قدیمی شد. در سال ۱۹۷۵ هنگامی که دکتر هربرت بنسن (Herbert Benson) ، یکی از پزشکان پرآوازه دانشگاه هاروارد، کتاب مشهور خود به نام "پاسخ آرمیدگی" (Relaxation Response) را منتشر کرد, اعتماد به این تکنیکها بیشتر شد. این کتاب نشان میداد که مدیتیشن چگونه توانسته به درمان فشارخون بالا، دردهای مزمن، بیخوابی و بسیاری از بیماریهای جسمی کمک کند.
امروزه مدیتیشن بعنوان یک درمان کمکی برای کاهش درد و کنترل استرس پذیرفته شده است و در بسیاری از بیمارستانها و مراکز درمانی در سراسر آمریکا آموزش داده شده، با بیماران تمرین میشود. مدیتیشن همچنین بخشی از سایر تکنیکهای ذهن- بدن مانند یوگا، چی گونگ و تایچی میباشد که در سالهای اخیر در آمریکا محبوبیت پیداکردهاند.

● این روش چطور عمل میکند؟

چندان تفاوتی ندارد که کدامیک از روشهای مدیتیشن را استفاده کنید, چرا که تاثیر آنها بر روی بدن شبیه هم است. محققان به این نتیجه رسیده‌اند كه مدیتیشن سطح هورمون استرس را پایین می‌آورد و در نتیجه به سلامت سیستم ایمنی بدن كمك می‌كند. در حقیقت نشان داده شده كه مدیتیشن با كاهش سطح هورمونهایی مانند "epinephrine" مقدار كلسترول را در خون كاهش می‌دهد و به باز ماندن شریانها كمك می‌نماید.
بعلاوه، مطالعات انجام گرفته با نوار مغزیelectroencephalogram) ) روی مغز كسانی كه مدیتیشن می‌كنند، نشان داده که این تکنیک شدت امواج آلفا را که بیانگر "حالت آرامش و پذیرش" می باشند را به سطحی حتی بالاتر از زمان خواب افزایش میدهد.
در كسانی كه مدیتیشن می‌كنند همچنین, بهبود جریان گردش خون كه از عروق محافظت می‌كند، كاهش سطح اسید لاكتیك خون كه با کاهش اضطراب مرتبط است و كاهش ضربان قلب كه با کاهش نیاز برای پمپاژ، به قلب فرصتی برای استراحت می دهد نیز دیده میگردد. اثر دیگر مدیتیشن, تنفس آرام است كه در نتیجه آن بدن اكسیژن كمتری مصرف می‌كند.

● چه انتظاری باید داشته باشیم؟


مدیتیشن به تنهایی و به راحتی در خانه انجام می‌شود. برای شروع, می‌توانید تكنیكهای مدیتیشن را از طریق كتابها، نوارهای كاست، نوارهای ویدیویی یا با رفتن به كلاس یاد بگیرید. كلاسها به طور دائم در مراكز یوگا برگزار می‌گردد و معمولاً توسط كسانی كه برای مدت طولانی مدیتیشن كرده‌اند و در تمرینات مدیتیشن متبحر می‌باشند، تدریس می‌شود. برای نمونه, یك كلاس مدیتیشن, حدود چند هفته (هشت هفته) و در هر هفته به مدت یک ساعت برگزار میگردد. در این كلاسها شما باید یك یا چند تكنیك مدیتیشن را انجام دهید.
هركدام از تكنیكهای مدیتیشن مانند TM ، مدیتیشن تمرکزی یاmindfulness meditation و مدیتیشن تنفسی را كه انجام دهید، هدف یكی است: آرامش درون و آرمیدگی (relaxation) . در هر سه این تكنیكها، شما در یك وضعیت راحت و در حالی كه ستون فقراتتان صاف است، با چشمان بسته و تنفس عمیق روی یك صندلی یا روی زمین می‌نشینید، هرچند این تكنیكها در اجرا اندكی با هم تفاوت دارند. برای مثال، در انجام TM ، شما یك ذكر ( معمولاً یك كلمه سانسكریت ) را در طول مدت مدیتیشن با خود تكرار می‌كنید. ذكر را ممكن است معلم برای شما انتخاب كند یا خودتان یك كلمه كه به شما آرامش می‌دهد, مانند " peace " یا " one " را انتخاب نمایید. ذكر گفتن به جلوگیری از ورود افكار مختلف به ذهن كمك می‌كند و به شما این امكان را می‌دهد كه به تدریج آرام (relax) و از استرس رها شوید. یكی از اهداف TM ایجاد یك حالت تسلیم و تاثیرپذیری است كه اجازه می‌دهد افكار، تصاویر و احساسات سركوب شده، وارد آگاهی شما گردد.
مدیتیشن تمركزی (Mindfulness meditation) ، ( تكنیكی كه در آمریكا توسط Jon Kabat-Zinn ، مدیر كلینیك كاهش استرس مركز پزشكی دانشگاه ماساچوست بررسی و عمومی شد) به شما كمك می‌كند از اتفاقاتی که در بدنتان میافتد بیشتر آگاه شوید. در مدیتیشن تمركزی، شما به افكاری كه بالا می‌آیند توجه می‌كنید و بدون قضاوت آنها را مشاهده می‌كنید. این تكنیك میتواند شامل یك اسكن بدن باشد، به این صورت كه شما به طور منظم توجهتان را به همه قسمتهای بدن، از سر تا پنجه پا، ببرید. همینطور كه شما با افكار و تصاویر مرتبط با یك قسمت مشخص بدن همراه میشوید، آن قسمت از بدن هم با شما همراه می­گردد و به این ترتیب به میزان زیادی از تنش رها می‌شود. یافته‌ها نشان می‌دهد كه اسكن بدن یك روش بسیار عالی برای كمك به افرادی است كه دردهای مزمن دارند. برای گرفتن بهترین نتیجه، بهتر است كه مدت اسكن بدن حدود ۴۵ دقیقه باشد.

مدیتیشن تنفسی تمركز روی دم و بازدم است. در زمان انجام این تكنیك باید سعی كنید كه افكار شما به غیر از تنفستان متوجه موضوع دیگری نشود. طبق گفته كسانی كه این مدیتیشن را انجام می‌دهند، تمركز روی یك موضوع ساده و حیاتی درجسم مانند تنفس، به روشن شدن ذهن كمك می‌كند.

مهم نیست كه چه نوع مراقبه ای را انتخاب می‌كنید, اما توصیه می‌شود هر نوع مدیتیشنی كه انتخاب می‌كنید، دو بار در روز و هر بار به مدت ۲۰ دقیقه آن را انجام دهید. زمان‌های ایده‌آل یكبار قبل از صبحانه و یكبار قبل از خواب می‌باشد. هر چه بیشتر این تمرینات را انجام دهید، بیشتر به حالت آرامش و رهایی می‌رسید.

● منافع سلامتی مراقبه


مدیتیشن یكی از بهترین روشهای طب مكمل می‌باشد و نشان داده شده كه مزیتهای بیشماری در تأمین و حفظ سلامتی دارد. این تکنیک خصوصاً در درمان بیماریهای قلبی مفید است.

مطالعه‌ای كه در سال ۱۹۸۸ در مجله علمی طب روان- تنی"Psychosomatic Medicine " منتشر شد، نشان داد افرادی كه TM می‌كنند سطح lipid peroxide كمتری نسبت به افراد دیگر دارند. Lipid peroxide می‌تواند منجر به تصلب شرایین و بیماریهای مزمن دیگری كه با افزایش سن مرتبط مطالعه‌ای كه در سال ۱۹۹۹ در همان مجله منتشر شد ، نشان داد افرادی كه TM می‌كنند، بلافاصله بعد از مدیتیشن فشار خون آنها پایین می‌آید.
مطالعه‌ای در سال ۱۹۹۸ در زمینه درمانهای جایگزین (Alternative Therapies) نشان داد كه مدیتیشن تمركزی بخشی از برنامه كمك به كاهش نشانه‌هایی مانند درد و بیخوابی در بیماران مبتلا به fibromyalgia (بیماری كه همراه با دردهای عضلانی، فرسودگی و افسردگی خفیف تا متوسط است), بود.در مطالعه سال ۱۹۹۸ در بخش پزشكی دانشگاه ماساچوست، بیماران مبتلا به بیماری پوستی پسوریازیس(psoriasis)كه در طول درمان با اشعه ماورای بنفش به نوارهای مدیتیشن تمركزی گوش كردند زودتر از كسانی كه تنها تحت درمان با اشعه قرار گرفته بودند، درمان شدند.
مدیتیشن همچنین باعث طول عمر بیشتر، كیفیت بهتر زندگی، بستری شدن كمتر در بیمارستان و نیز كاهش هزینه‌های سلامتی میگردد. بعلاوه نشان داده شده كه یك درمان كمكی برای استرس خفیف، بیخوابی، سردرد عصبی و سندروم روده تحریک پذیرirritable bowel syndrome می‌باشد.

به تعبیریمدیتیشن از بی ذهنی است.حالتی است از آگاهی بی اندازه خالص.در حالت عادی آگاهی مملو از زباله است,درست مانند آينه ای که با غبار پوشيده شده باشد.ذهن همواره پر است از هياهوی افکار در حال گذر, آرزوها,خاطره ها,هيجان ها همگی در حال عبور هستند,واقعاً که يک هياهوی دائمی در ذهن وجود دارد.


حتی در زمانی که شما در خواب هستيد مغز در حال فعاليت است,به همين دليل است که شما خواب می بينيد.ذهن هنوز در حال فکر کردن است.هنوز اسير نگرانی ها و دل مشغولی هاست.در حال آماده شدن برای فرداست.يک آمادگی پنهانی و مخفيانه برای فردا در حال رخ دادن است.

در صورتی که مديتيشن نکنيد اين حالت در شما اتفاق می افتد که درست نقطهء مقابل مديتيشن است.زمانی که افکار و آرزوها به ذهنتان هجوم نياورند,هيچ فکری به وجود نيايد و هيچ آرزويی شکل نگيرد آنگاه شما واقعاً آرام هستيد و آين آرامش همان مديتيشن است.تنها در آين آرامش است که مراقبه شناخته می شود در غير اين صورت شما هرگز نمی توانيد با ذهنی مغشوش به مديتيشن دست پيدا کنيد,چون ذهن همواره در تلاش است تا به تنهايی وجود داشته باشد.با کنار گذاشتن افکار,آرام بودن,بی اعتنايی به ذهن,با مشاهدهء افکاری که با آنها هويت می گيريد و رها کردن اين انديشه که چه هستيد می توانيد مرا درک کنيد.مديتيشن پی بردن به اين مطلب است که من ذهن نيستم.وقتی که اين آگاهی آرام آرام در وجودتان عميق و عميق تر گردد,آنگاه لحظات بزرگی در زندگيتان به وجود می آيند.لحظات سکوت,لحظات فضای خالص,لحظات وضوح,لحظاتی که هيچ چيز در درونتان در تلاتم نيست و همه چيز آرام است.در آن لحظات آرم شما قادر به درک کيستی خودتان هستيد و راز هستی را درمی يابيد.هر وقت که مديتيشن حالت طبيعی و هميشگی شما بشود روزی شگفت انگيز به وجود می آيد,روزی پر از نعمتهای بزرگ.


ذهن چيزی غير معمول است که هرگز حالت طبيعی شما نيست,اما مديتيشن حالتی طبيعی است که هم اينک در شما وجود ندارد.بهشتی گم شده است که می توانيد دوباره آنرا بيابيد.
به چشمان کودکان نگاه کنيد,آرامش و معصوميت فوق العاده ای را خواهيد ديد ولی او بايد به جامعه ملحق شود,بايد ياد بگيرد که چگونه فکر کند,چگونه حسابگری باشد,چگونه دليل بياورد و چگونه بحث کند.او مجبور است لغات,زبان و مفاهيم را ياد بگيرد و آرام آرام ارتباط خود را با آن معصوميت درونی از دست می دهد.حالا ديگر جامعه او را آلوده کرده است.او جزء موثری از اين مکانيسم شده ولی ديگر يک انسان نيست.
همء چيزی که به آن احتياج داريم اين است که يک بار ديگر آن فضا را بدست آوريم.شما قبلاً هم آنرا تجربه کرده بوديد به همين دليل هنگامی که برای اولين بار با مديتيشن آشنا می شويد شگفت زده خواهيد شد چون احساس عجيبی در وجودتان برانگيخته می شود.گويی که قبلاً هم آنرا می شناختيد,تنها آنرا فراموش کرده بوديد,ولی اگر بتوانيد مجدداً آنرا بيابيد متعلق به شما خواهد شد.
در حقيقت نمی شود آنرا گم کرد فقط می توان آنرا به فراموشی سپرد.در ابتدا ما به صورتی مراقبه وار به دنيا می آييم و سپس فکر کردن را می آموزيم,ولی ذات حقيقی ما جايی در عمق وجودمان مخفی باقی می ماند.کافی است هر روز مقداری بکنيم تا به سرچشمه برسيم.چشمهء زلال آب.برترين موفقيت در زندگی يافتن اين سرچشمه است. درمديتيشنهاي پزشکي از دسته اي حرکات ويژه استفاده مي کنند

که شامل خواص منحصر به فرد زير است:

۱-تنفس هاي مخصوص

۲- حـرکات و ژست هاي ويژه که دست ها و انگشتان بايد
وضعيت مشخصي داشته باشند.

۳- سرودهاي مخصوصي که از صداهايي واضح و ارتعاشي
تشکيل شده است.

۴- تمرکز فکري

اين خصوصيات متفاوت فکر و جسم فرد را کاملاً درگير مي کند. مجموعه کامل اين خصوصيات با همکاري همديگر بر فرد تاثير مي گذارند و بسيار با مديتيشن هاي معمولي که فقط براي آسوده کردن و استراحت فکر هستند متفاوت است.
به علت وجود انواع مختلفي از متغير در هر مديتيشن پزشکي، با توجه به وضعيت ها و بيماري هاي مختلف انواع متفاوتي از اين مديتيشن ها وجود دارد. هر مديتيشن پزشکي، با انرژي دادن به اعضاء، سيستم ها و همچنين قسمت هاي مختلف بدن، مشکل بخصوص و مشخصي را برطرف مي کند.
حرکت ساده که يکي از متداول ترين ژست ها در مديتيشن پزشکي است را ياد بگيريد تا با آن:

عادت ماهيانه تان تنظيم شود.
سيستم دفاعي بدنتان ايمن شود.
از افسردگی رها شويد.

روشهاي مديتيشن:

۱- مديتيشن تعمق مديتيشن اصولي از نوع خارجي:

اين تمرين در اصل يادگيري نگريستن به چيزي بگونه اي فعال ديناميک هوشيارانه اما بدون استفاده از واژه ها مي باشد شيي را براي کار خود انتخاب نموده و در فاصله اي قرار دهيد که بتوانيد براحتي آنرا ببينيد بهتر است شيي طبيعي باشد مانند يک تکه صدف دريايي يک قطعه سنگ يا شاخه کوچک بهتر است شاخه گل نباشد استفاده از صليب يا شعله آتش هم باعث کندي پيشرفت مي شود از چيزهايي که خاطراتي دارند و ارزش سمبوليک دارند استفاده نکنيد
به ان طوري بنگريد که گويا آنرا حس مي کنيد بهتر است اول آنرا با لحظاتي با دست لمس کنيد سپس به آن بنگريد
هر بار که متوجه شديد به مسئله ديگري مي انديشيد دوباره برگرديد و به نگريستن ادامه دهيد بگونه اي فعال ديناميک و هوشيارانه بدون استفاده از واژه ها همانطور که حس لامسه در موقع لمس اشيا بدون واژه آنها را درک مي کند اما حس بينايي در موقع رويت اجسام تمايل دارد با زبان و کلمات آنرا بيان کند
اين روش بستن چرخ ذهن به يک نقطه است و در موقع تمرين متوجه مي شويم چقدر ذهن ما بي اختيار است و پيوسته در معرض توهماتي قرار دارد
براي دو هفته اول روزي دوبار هر بار ده دقيقه تمرين کنيد يا حداقل هفته اي پنج بار
پس از دو يا سه هفته مدت تمرين را به پانزده دقيقه و پس از يک ماه به بيست دقيقه افزايش دهيد
پس از آن در صورت تمايل آنرا به مدت نيم ساعت انجام دهيد يا بطور کلي از برنامه تان حذف کنيد
بايد انتظار داشت که مديتيشن هر بار با دفعه قبلي تفاوت داشته باشد يک تمرين خوب دليلي براي پيشگويي خوبي مديتيشن بعدي نمي باشد جلسات شما مي تواند خوب خسته کننده و يا حتي گاهي نااميدکننده باشد بطور کلي پس از تمرين مداوم متوجه مي شويد تمرين هاي خوب بسيار خوب و تمريناتي که خوب نيستند خسته کننده و کسالت آورند
اين نوع مديتيشن گاهي بسيار خشک و مشکل و گاهي بسيار عالي است

۲- مديتيشن شمارش نفس ها از نوع خارجي است:

هدف انجام کاري در زماني مشخص است يعني تنها کاري که انجام مي دهيد شمارش تعداد بازدم هاست در اين تمرين تلاش اين است حتي الامکان و بطور کامل فقط به تنفس توجه داشته باشيد و در صورت پراکنده شدن افکارتان به آرامي باز به اين فعاليت بازگرديد تا وقتي افکار و ادراک شما آگاهانه باشد به اين معني است که از دستورات اصلي اين تمرين منحرف شده ايد از اينرو بهتر است شمارش را تا عدد چهار ادامه داده سپس از يک شروع کنيد وقتي احساس مي کنيد به شمارش يا هر چيز ديگر مي انديشيد از مسير اصلي منحرف شده ايد سعي کنيد به آرامي به شمارش بازگرديد اگر احساس کرديد که تنفستان تغيير کرده اين هم ميتواند يک فرار ذهني باشد

۳- مديتيشن حباب مديتيشن اصولي از نوع دروني است:

تصور کنيد بسيار آرام و راحت د رکف درياچه اي با آبي زلال نشسته ايد مي دانيد که حبابهاي بزرگ چقدر آرام تاسطح آب بالا مي آيند انديشه احساس و درک خود را چون حبابي در فضاي دريا تصور کنيد که از اين فضا عبور کرده و از آن خارج مي شود براي کامل کردن اين مرحله از پنج تا هفت يا هشت ثانيه وقت لازم است وقتي فکر يا احساسي در شما پديد مي آيد در همين مدت بسادگي آنرا مي بينيد تا وقتي از آب گذشته و از فضاي ديد شما خارج شود سپس تصور حباب دوم را شروع کنيد و در همان مدت آنرا دنبال نماييد در پي کشف دنبال کردن يا همراهي با يک حباب نباشيد تنها آنرا با اين فکر ببينيد که اين چيزيست که من مي انديشم و احساس مي کنم اگر همان حباب چندين بار بالا آمد مديتيشن را قطع نکنيد با ادامه تمرين اين مسئله برطرف مي شود
اگر نمي توانيد ارتباط بين حبابها يا منشا افکار خود را ببينيد نگران نشويد
با ادامه دادن اين اصول ذهني اين مسايل بر طرف مي شود
اگر به نظرتان رسيد که ذهنتان کاملا خالي شده بدانيد اين احساس خود حبابي بسيار خوب است
بجاي تصور نشستن در کف درياچه و حباب هوا
مي توانيد تصور کنيد در چمنزاري نشسته ايد و دودهايي که از اردوگاهي بر مي خيزد را مي نگريد
همچنين مي توانيد تصور کنيد کنار رودخانه اي نشسته ايد و گاهي الواري روي آب شناور مي شوند
پس از آزمايش يکي از آنها را انتخاب و براي دو هفته اول ده دقيقه در روز کافي است بعد از دو هفته آنرا به روزي بيست دقيقه افزايش داده و پس ازيک ماه اگر آنرا مفيد ديديد آنرا به نيم ساعت برسانيد و در پايان اين دوره تصميم بگيريد که اين روش را چگونه در برنامه مديتيشن خود بگنجانيد

۴- مديتيشن تراودا اين مدتيشن اصولي ترکيبي از روشهاي دروني و خارجي است:

اساس اين روش تعمق و تامل بر حرکات موزوني است که خود به خود در جسم ايجاد مي شوند
مکان يا وضعيتي راحت را يافته دستهاي خود را روي سينه يا شکم قرار دهيد بسياري از افراد ترجيح مي دهند اين تمرين را به حال نشسته روي زمين انجام دهند اما نشستن روي يک صندلي راحت نيز مطلوب است انگشتان خود را کاملا باز کنيد بطوري که يکديگر را لمس نکنند دستهاي خود را هم باز کنيد حرکات سينه و شکم را که زير انگشتان اتفاق مي افتد بايد کاملا حس کنيد فعالانه مشاهده و با قدرت بررسي کنيد هرگاه حس کرديد در حال تفسير ادراک خود با استفاده از کلماتيد متوجه باشيد از اصول مديتيشن منحرف شده و بايد به آرامي دوباره خود را به جاي اصلي بازگردانيد همچنين اگر تغييري در حرکات تنفسي خود احساس کرديد يا انديشه شما به اتفاقاتي که در درونتان مي گذرد کاملا متمرکز شد فورا به جاي اوليه برگرديد اصولا تمام موارد شبيه به مدتيشن هاي قبل است با اين تفاوت که به جاي چشم از انگشتان و بجاي شي طبيعي از حرکات منظم جسم خود استفاده مي کنيد
دو هفته اول را با پانزده دقيقه در هر جلسه آغاز کنيد پس از پايان اين مدت در صورتي که حس کنيد برايتان مناسب نيست آنرا بکلي قطع کرده و در عير اين صورت زمان آن را براي هفته سوم و چهارم به بيست و پنج دقيقه افزايش دهيد پس از يک ماه مي توانيد تصميم گرفته و در صورت مفيد بودن اين روش آنرا در برنامه مديتيشن خود مورد استفاده قرار دهيد

۵- مديتيشن نيلوفر هزار برگ مديتشن اصولي از نوع خارجي:

در اين تمرين شما به عنوان مرکز نيلوفر کلمه ايده يا تصويري را انتخاب مي کنيد
بهتر است براي اولين جلسه تمرين به مدت ده يا پانزده دقيقه واژههايي چون گل عشق آرامش نور رنگ سبزه درخت خانه را انتخاب کنيد تا احساس خوبي در شما ايجاد شود پس از تمرينات زياد از واژههايي مانند عصباني فرياد غم ضربه درد استفاده کنيد در اين صورت احتمال نا خوشايند بودن آنها به مراتب کمتر از اين است که از ابتدا با چنين کلماتي تمرين کنيد زيرا در استفاده از اين کلمات گاهي احساس ترس و وحشت و نگراني بوجود مي آيد کلماتي مانند پوچ بيهوده هيچ حداقل تا بعد از بيست جلسه نبايد مورد استفاده قرار گيرد تا دچار افسردگي و حالات ناخوشايند نشويد وقتي با اين روش بخوبي اشنا شديد مي توانيد هر واژه تصور يا ايده اي را به عنوان مرکز اين گل انتخاب کنيد
هرگاه واژه اي را بعنوان مرکز گل انتخاب کرديد در مکاني آرام و راحت قرار گرفته و روي آن تامل کرده و منتظر بمانيد در آن لحظه اولين کلمه در ذهن شما تداعي مي شود اکنون به دو کلمه اي که با اولين گلبرگ با هم ارتباط يافته اند سه يا چهار ثانيه بينديشيد يا متوجه دليل اين تداعي مي شويد يا خير در هر دو مورد کاري جز توجه مجدد به مرکز اصلي نداريد مسير گلبرگ تداعي سه يا چهار ثانيه تفکر روي آن و رابطه آن در مرحله بعدي مي باشد دوباره به کلمه اصلي برگرديد و منتظر تداعي بعد شويد و به اين روش ادامه دهيد اين تمرين تداعي آزاد نيست چون هميشه شما به کلمه اصلي به عنوان مرکز نيلوفر باز مي گرديد و باز از همان جا شروع مي کنيد اينجا اين مديتيشن را با يک سري تداعي هاي کوتاه نشان مي دهيم به عنوان مرکز گل کلمه نور را انتخاب مي کنم اولين تداعي من خورشيد است به مدت سه يا چهار ثانيه به رابطه نور و خورشيد و رابطه بين اين دو واژه مي انديشم مفهموم اين ارتباط را فهميده دوباره به کلمه نور بازمي گردم دومين تداعي قرمز است به اين دو کلمه سه يا چهار ثانيه فکر مي کنم مفهوم ارتباط را درک و دوباره به کلمه نور باز مي گردم تداعي بعدي تاريکي است آنرا فهميده و پس از سه يا چهار ثانيه دوباره به کلمه نور مي انديشم تداعي بعدي چتر است ارتباط بين نور و چتر را درک نمي کنم پس از سه يا چهار ثانيه به واژه نور برمي گردم تداعي بعدي لامپ است اين تداعي قابل درک است پس از سه يا چهار ثانيه به کلمه نور برگشته و تمرين را به اين ترتيب ادامه مي دهم
اگر به يک سري کلمات غير قابل درک برخورديد بازهم پس از مدت کوتاهي مکث دوباره به واژه اصلي بازگرديد مطمئنا اين بار کلمات روشن تر و داراي ارتباط بيشتري خواهند بود در صورتيکه اين مديتيشن را ادامه دهيد مشاهده مي کنيد بينش شگفت آوري از زندگي دروني خود بدست آورده ايد هرچند اين بصيرت بسيار خوب و مفيد است اما نباد هدف اصلي مديتيشن قرار بگيرد
پس از اينکه حداقل ده تا پانزده بار اين تمرين را انجام داديد گاه حس مي کنيد که اين بينش بدست آمده و در حل مسائل خاصي بسيار مفيد است پس از کسب تجربه کافي مي توانيد از اين روش براي حل مسئله اي که با آن درگيريم استفاده کنيم براي اينکار کافي است همان مسئله را به عنوان مرکز گل انتخاب کنيم
اين تمرين را با ده دقيقه در روز به مدت دو هفته شروع کنيد براي هفته سوم و ماه اول آنرا به بيست دقيقه تا نيم ساعت افزايش دهيد پس از پايان اين مدت در مورد استفاده از آن در برنامه روزانه مديتيشن خود تصميم بگيريد.

مراقبه ویپاسانا(هنر زندگی)

مراقبه ویپاسانا(هنر زندگی)

ما همگی در جستجوی آرامش و هماهنگی هستیم ، زیرا کمبودشان را در زندگی حس می کنیم . همه ما گهگاه در زندگی اضطراب ،آشفتگی ، آزردگی ،ناهماهنگی و درد و رنج را تجربه می کنیم . و آنگاه که شخص بر اثر آشفتگی و اضطراب ،دچار رنجش است ،نمیتواند این رنج را به خویشتن محدود نماید بلکه درد و رنجش را به دیگران نیز منتقل میکند و این اضطراب در فضای پیرامون او منتشر میشود . و هرکس که با او در تماس باشد ،دچار رنج و آشفتگی خواهد شد . بدون شک این روش درستی برای زندگی کردن نیست.

انسان باید با خویشتن و نیز با دیگران در صلح و آرامش باشد . به هر حال انسان موجودی اجتماعی است و ناچار باید در اجتماع زندگی کند . با مردم زندگی کند و با آنها در ارتباط باشد . چگونه می توانیم در صلح و آرامش زندگی کنیم ؟ چگونه می توانیم تعادل درونی خود را حفظ نماییم و در پیرامون خویش تعادل و هماهنگی ایجاد کنیم تا دیگران نیز بتوانند در صلح و آرامش و تعادل به سر برند؟

عوامل منفی چگونه در ذهن ایجاد می شوند؟ با بررسیهای پیاپی ،روشن شده ، زمانی که رفتار دیگران مطابق میلمان نیست و یا پیش آمدها موافق طبع ما اتفاق نمی افتد ، ناراحت و افسرده میشویم وقتی که نا خواسته ها پیش می آیند ،دچار تنش میشویم و زمانی که خواسته ها اتفاق نمی افتند و موانعی بر سر راه ما وجود دارند ،بار دیگر تنش و هیجان وجودمان را در خود میگیرد و درونمان بسته و گره خورده میشود.

در سراسر زندگی همواره ناخواسته ها اتفاق می افتند. خواسته ها نیز گاه روی میدهند و گاه پیش نمی آیند . جریان واکنش دائمی انسان به این مسائل ، گره های عصبی را بوجود می آورد و این گره ها ، کل ساختار جسمانی و ذهنی انسان را تحت فشار قرار میدهند و ذهن را از عوامل منفی لبریز می کنند . درنتیجه زندگی به عذاب ومصیبت تبدیل میشود.

حال یک روش حل مشکل آن است که از بروز حوادث نامطلوب درزندگی جلوگیری کنیم ،بطوریکه همه چیز دقیقاً مطابق خواسته ها و امیالمان اتفاق بیافتد .برای این کار باید قدرتی آنچنانی بدست آوریم و یا آنکه به هنگام نیاز ،شخصی قدرتمند به کمکمان بیاید تا هیچ ناخواسته ای روی ندهد و همگی خواسته هامان عملی شوند . اما چنین چیزی ممکن نیست هیچ کس در این جهان وجود ندارد که بتواند به تمامی آرزوهایش دسترسی پیدا کند و در تمام طول عمر ،همگی رویدادها مطابق میل او باشند و هرگز ناخواسته ای برایش اتفاق نیفتد . حال این سئوال پیش می آید که چگونه میتوان به هنگام برخورد با ناخواسته ها از عکس العمل های کور کورانه اجتناب کرد ؟چگونه میتوان از ایجاد تنش جلوگیری نمود ؟ چگونه میتوان در مقابل عوامل نا مطلوب ، آرامش و توازن خویش را حفظ کرد ؟

در روزگاران گذشته در کشورها ی مختلف، مردم دانا و روحانیان ، این مسئله را مورد بررسی قرار دادند.موضوع درد ورنج انسان را مطالعه کردند و برای آن راه حلی یافتند : زمانی که برای شخص ناخواسته ای پیش می آید و انسان با ایجاد خشم ، ترس یا هر نوع منفی گرایی دیگر ، نسبت به آن موضوع واکنش نشان می دهد ، در چنین وضعیتی ،باید هرچه سریع تر توجه خود را به موضوع دیگری معطوف نماید . مثلاً برخیزد ،لیوانی آب بنوشد.  تا با این عمل ،مانع تکثیر و افزایش خشم شده و از آن حال بیرون بیاید . یا آنکه به شمارش اعداد بپردازد . یک ،دو،سه، چهار ….. یا آنکه کلمه یا جمله ای را تکرار کند .یعنی ذکر ،مانترا،نام حق یا شخص روحانی را که به او اعتقاد دارد ،تکرار نماید . در این حال ذهن منحرف شده و انسان تا حدودی از چنگ افکار منفی و خشم رها میشود.

این کارها مؤثر واقع می شد و نتیجه میداد .هنوز هم نتیجه میدهد . با چنین تمرینی ذهن از آشفتگی رها می شود.اما در حقیقت این عمل تنها در سطح آگاه ذهن مؤثر می افتد. یعنی با منحرف کردن توجه ، عوامل منفی را به سطوح نا خود آگاه ذهن سوق میدهیم ودرآنجا همچنان به تولید و تکثیر نا پاکیها می پردازیم . دراین حال ،در سطوح بیرونی ،لایه ای از آرامش و تعادل ایجاد میشود اما در اعماق ذهن ،آتشفشان خاموشی از منفی گرایی های سرکوب شده وجود دارد که دیر یا زود فوران کرده ،باشدت منفجر خواهد شد.

افراد دیگری در جستجو و شناخت حقیقت درونی ،گامی فراتر نهادند و با تجربه واقعیت مربوط به جسم و ذهن خویش ، متوجه شدند که منحرف کردن توجه،تنها سبب گریز از مسئله می شود. فرار،یک راه حل بشمار نمی آید ،بلکه باید با مشکل روبرو شد هرگاه که عوامل منفی درذهن پدیدارشوند،بایدآنهارا مشاهده کرد باید با آنها رودررو قرار گرفت. به محض آنکه عوامل منفی ذهن را مشاهده کنید ،قدرتشان را از دست میدهند و از میان میروند و ریشه کن میشوند.

این راه حل بسیار خوبی است .مانع از افراط و تفریط میشود. یعنی از سرکوب کردن عوامل یا آزاد گذاشتن آنها ، هردوجلوگیری می کنیم . انتقال عوامل منفی به ضمیر ناخودآگاه آنها را از میان نمی برد .ابراز این گونه احساسات به صورت گفتار و کردار نیز مشکلات بیشتری را ایجاد می کنند . امااگر انسان بتواند تنها به مشاهده آنها بپردازد ، آن وقت ناپاکی ها از میان خواهد رفت و هر عامل منفی که از میان برداشته شود ،از قید آن خلاص می شویم.

این راه حل بسیار جالبی است ،اما آیا به راستی عملی نیز هست ؟ آیا یک انسان عادی میتواند به آسانی با عوامل منفی روبرو شود؟ هنگامی که خشم بروز میکند آنچنان به سرعت مغلوب آن میشویم و یا حرف هایی می زنیم که سبب آزار خود ودیگران میگردیم ووقتی که خشم فروکش میکند ،به گریه وزاری وتوبه پرداخته ،از خدا و آن شخص رنجیده ، طلب بخشایش می کنیم و به رفتار اشتباه خود اعتراف می نمائیم .اما بار دیگر ،زمانی که درموقعیت مشابهی قرار میگیریم ،مجدداً به همان صورت قبل واکنش نشان میدهیم . بنابر این تأسف دردی را دوا نمی کند.

مشکل در آن است که ما از زمان شروع فعالیت ناپاکی های ذهن بی خبریم . این عوامل ،درلایه های زیرین وعمیق ناخودآگاه ذهن،شروع به فعالیت می کنند و هنگامی که به ضمیر خودآگاه می رسند،دارای آنچنان قدرتی هستند که شخص مغلوبشان میشود به طوری که قادر به مشاهده آنها نخواهد بود.

در این صورت باید یک منشی خصوصی داشته باشیم ،تابه محض شروع عصبانیت به ما بگوید : آقا توجه کن ،خشم دارد می آید! واز آنجایی که ما از زمان شروع عصبانیت بی خبر هستیم ،باید سه منشی داشته باشیم که در سه نوبت به ما خدمت کنند حالا باز فرض  میکنیم که از نظر مالی مشکلی نداشته باشیم . دراین صورت هم باز به محض شروع عصبانیت منشی خواهد گفت :اوه آقا ،نگاه کنید عصبانیت شروع شده!  اولین واکنش ما آنست که کشیده ای به صورتش زده و به او بد وبیراه بگوئیم “احمق فکر می کنی برای آن پول میگیری که اینها را به من یاد بدهی ؟ ” در جنین حالتی ،آنچنان تحت تاثیر خشم قرار داریم که هر نصیحتی بی فایده است.

حالا حتی اگر فرضاًعقل بر ما حاکم شود و منشی خود را سیلی نزنیم ، و درعوض از او تشکر کنیم ،نوبت نشستن و نگاه کردن به خشم میرسد! اما آیا چنین چیزی ممکن است ؟ به محض آنکه چشممان را ببندیم ،به خشم توجه کنیم و به آن نگاه کنیم ،موضوع و مورد ایجاد خشم به ذهنمان میرسد . شخص یا موردی که سبب عصبانیت ما شده به ذهنمان می آید . دراین صورت دیگر به خشم نگاه نمی کنیم بلکه فقط عوامل خارجی را که موجب احساس خشم شده اند می بینیم .که این عوامل باز هم سبب افزایش خشممان می گردند. این هم راه حل صحیحی نیست .مشاهده هیجانات منفی که به صورت انتزاعی و مجردهستند،بدون دخالت دادن عوامل ایجاد کننده آنها ،بسیار مشکل است .با وجود این،آن کس که به حقیقت نهایی رسید ،راه حل واقعی را نیز بدست آورد .وی کشف کرد که هرگاه نوعی آلودگی وناپاکی در ذهن ایجاد شود ،همزمان با آن دو نوع تغییر جسمانی نیز روی میدهد اولین تغییر آن است که نفس ریتم طبیعی خود را ازدست میدهد .یعنی با ایجاد عوامل منفی در ذهن نفس تند وخشن میشودکه مشاهده چنین تغییری آسان است .درسطوحی ظریف تر ،نوعی عکس العمل بیو شیمیایی نیز صورت میگیرد وحس هایی در بدن بوجود می آیند.هرنوع آلودگی ذهنی ،سبب ایجاد نوعی حس درونی ،در قسمت های مختلف بدن میگردد.

این راه حل عملی است .برای یک فرد عادی مشاهده آلودگیهای ذهنی مانند ترس ،خشم یا شهوت غیر ممکن است ،اما با آموزش و تمرین صحیح ،مشاهده تنفس وحس های جسمانی برای شخص آسان میشود و این تغییرات دوگانه ،با آلودگیهای ذهنی ارتباط مستقیم دارند.

تنفس وحس های جسمانی ،به دو صورت مفید واقع میشوند.اول آنکه به صورت منشی خصوصی عمل میکنند ،یعنی به مجرد آنکه آلودگی ذهنی ایجاد شود نفس حالت طبیعی خود را از دست میدهد .فریادش بلند میشود که : نگاه کن اشکالی پیش آمده!در این حال دیگر نمی توانیم او را سیلی بزنیم ،باید اخطار اورابپذیریم .حس های جسمانی دیگر نیز به همین ترتیب ما را آگاه میکنند .آنوقت با این آگاهی ،به مشاهده تنفس وحس های جسمانی می پردازیم و متوجه میشویم که با این عمل آلودگی های ذهنی به سرعت از میان میروند.

این پدیده جسمی –ذهنی مانند سکه ای دو رویه است .در یک روی سکه افکار و هیجاناتی که در ذهن ایجاد میشوند ،قرار دارند و در آن سوی دیگر سکه ، تنفس و حس های جسمانی قرار گرفته اند . هرنوع فکر یا هیجان و هر نوع آلودگی ذهنی ،همزمان ،درتنفس وحس های جسمانی ما اثر میگذارند . به این ترتیب با مشاهده تنفس و حس های جسمانی در واقع به مشاهده آلودگیهای ذهنی می پردازیم و به جای فرار از حقیقت ، با واقعیت به همان شکل موجود روبرو میشویم . آنگاه می بینیم که این ناپاکی ها قدرت خود را ازدست میدهند و دیگر نمی توانند مانند گذشته بر ما غلبه کنند و اگر در این کار مداومت نشان بدهیم ،نا پاکی ها به کلی محو میشوند و مابه صلح و شادمانی دست می یابیم.

به این ترتیب ، روش خود –نگری ،واقعیت را از هر دو جنبه بیرونی و درونی آن به ما نشان می دهد . در گذشته با چشم باز ،به عوامل بیرونی نگاه می کردیم و از حقیقت درونی غافل بودیم .همیشه علل خشنودی خویش را در بیرون جستجو می کردیم و از واقعیت های درونی بی خبر بودیم و هرگز نمی دانستیم که علت درد و رنج در درون خود ما است .درد و رنج بر اثر واکنش های کور کورانه ،نسبت به حس های خوش و ناخوش ایجاد می شود.

اکنون به کمک آموزش می توانیم روی دیگر سکه را مشاهده کنیم . می توانیم در عین حال از تنفس خود و نیز از آنچه که در درونمان می گذرد آگاه شویم . یاد میگیریم که بدون از دست دادن تعادل ذهن ،تنفس یا حس های جسمانی دیگر را شاهد باشیم . در این هنگام ،دیگر واکنش نشان نمی دهیم و به درد و رنج خود نمی افزاییم . در عوض به آلودگی های ذهن فرصت میدهیم تا آشکار شده و سپس از میان بروند.

هر قدر شخص این تکنیک را بیشتر تمرین کند ،با سرعت بیشتری از منفی گرایی های ذهن آزاد میشود .بتدریج ذهن از ناپاکی ها رها شده ،به خلوص وپاکی میرسد .یک ذهن پاک ،همواره لبریز از عشق پاک ،شفقت،مهر و محبت ،عشق بدون خودخواهی ،نسبت به دیگران است . یک ذهن پاک ،نسبت به شکست ها و رنج های دیگران همدردی دارد و از موفقیت ها و شادمانی های آنها خرسند میشود و در مقابل هر نوع موقعیتی ،تعادل وتوازن خویش را حفظ میکند . زمانی که کسی به این مرحله برسد، الگوهای کلی زندگیش تغییر میکنند . دیگر ممکن نیست که با گفتار یا کردارش باعث برهم زدن آرامش و شادی دیگران شود . درعوض با ذهنی متعادل ،نه تنها خود به آرامش درونی میرسد ،بلکه به آرامش دیگران نیز کمک میکند و فضای پیرامون او از صلح و هماهنگی لبریز می گردد و این چنین دیگران را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. با فراگیری حفظ تعادل در مقابل تجربه های درونی ،انسان می آموزد تا عدم وابستگی را در مقابله با شرایط بیرونی نیز در خود پرورش دهد. اما این عدم وابستگی به معنای فرار یا بی تفاوتی نسبت به مسایل دنیوی به حساب نمی آید .  یک مراقبه گر وییاسانا ،نسبت به رنجهای دیگران حساس تر شده و نهایت سعی خود را برای تسکین آلام آنان به کار می برد . در این راه وی نه با ذهنی آشفته ،که با ذهنی لبریز از مهر و شفقت و توازن عمل میکند . او عدم دلبستگی معنوی را می آموزد . می آموزد که چگونه با تعهد کامل عمل کند . چگونه یکپارچه در خدمت دیگران باشد و در عین حال تعادل خویش را نیز حفظ نماید . به این ترتیب انسان همچنان که برای صلح و شادمانی دیگران می کوشد ،خود نیز در صلح و شادمانی زندگی میکند.

بر اثر نادانی ، انسان غالباً عکس العمل هایی بروز میدهد ، که برای خود و دیگران مضر است ،اما با پرورش بینش و بصیرت، بصورت مشاهده واقعیت ، به همان شکل موجود، انسان از عادت واکنش نشان دادن ، رها میشود . هنگامی که واکنش های کور کورانه متوقف گردند ، آنگاه شخص توانایی انجام عمل صحیح را بدست می آورد . عملی که از ذهنی متعادل و آسوده ناشی میگردد . از ذهنی که حقیقت را می بیند و درک میکند ، و چنین عملی بدون تردید ، مثبت و خلاق و مفید خواهد بود.

بنابراین لزوم خودشناسی که پند همه مردمان خردمند است ، آشکار میشود . انسان نباید خویشتن را با بهره گیری از منطق عقلانی و یا براساس ایده ها و نظریه ها شناسایی کند. انسان باید حقیقت را در سطح عملی و تجربی آن بدست آورد . باید واقعیتی را که در این پدیده جسمی – ذهنی  وجود دارد ،مستقیماً تجربه نماید. این تنها روشی است که ما را یاری میدهد تا از ناپاکی ها و درد ورنجمان بیرون آمده و به رهایی برسیم . این تجربه مستقیم از واقعیت درون خویش و این تکنیک خود نگری ،همان مدیتیشن ویپاسانا می باشد. در زبان هندی رایج در زمان بودا “پاسانا” به معنای نگاه کردن و دیدن با چشمان باز بود ،اما ویپاسانا به معنای مشاهده هر چیز به شکل واقعی آن است و نه بصورتی که به نظر می آید . باید در حقیقت ظاهری رخنه کرد تا به حقیقت نهایی ساختار جسم و ذهن رسید . زمانی که انسان چنین حقیقتی را تجربه میکند ،می آموزد که واکنش های کورکورانه را متوقف سازد و از ایجاد آلودگی های ذهنی جلوگیری نماید . در این صورت آلودگی های قدیمی به طور طبیعی و به مرور پاک میشوند و از میان میروند. آنگاه انسان از درد و رنج رها شده ، به شادمانی میرسد . در هر دوره آموزش ویپاسانا سه مرحله تعلیم داده میشود . اول آنکه شخص باید از هر گونه کردار و گفتاری که سبب بر هم زدن صلح و آرامش دیگران باشد خودداری نماید . هیچکس نمی تواند در حالی که با کردار و گفتارش به افزایش آلودگی های ذهنی می پردازد ،برای رهاشدن از ناپاکی ها تلاش کند . بنابراین اجرای اصول اخلاقی ، اولین قدم لازم برای این تمرین است . انسان ، متعهد میشود که از کشتن ،دزدی ، رفتار نادرست جنسی ، دروغگویی و حرفهای ناهنجار ، مصرف مسکرات و مواد مخدر پرهیز کند . با خودداری از انجام چنین اعمالی ،شخص به ذهن مجال آسودگی میدهد تا به کار یادگیری بپردازد.

مرحله بعدی، تسلط یافتن بر ذهن نا آرام و وحشی است ، که با تمرین تمرکز بر روی تنفس انجام می گیرد . در این مرحله، انسان سعی میکند که تا حد امکان مدتی طولانی ، توجه خود را بر تنفس متمرکز سازد . این کار تمرین تنفسی یا تنظیم نفس نیست . بلکه شخص ، تنفس طبیعی را به همان شکل که هست مشاهده میکند. آنچنان که وارد میشود و آنچنان که خارج میشود . به این ترتیب ، ذهن آرامتر شده و از تسلط عوامل منفی وخشن بیرون می آید . همزمان با این عمل ، ذهن متمرکز شده هوشیار و موشکاف میشود و برای تلاش در راه کسب بصیرت ،آماده میگرد.

این مراحل دوگانه ، یعنی برخورداری از اصول اخلاقی و تسلط بر ذهن ، ضرورت کامل دارند و مفیدند . اما بدون بهره گیری از مرحله سوم منجر به سرکوبی نفس میشوند . در مرحله سوم به کمک پرورش بصیرت و شناخت طبیعت خویش ،آلودگی های ذهنی را می زدائیم ، که این همان ویپاسانا است . ویپاسانا تجربه حقایق درونی ،به کمک مشاهده منظم و بی غرضانه پدیده های دائم التغییر جسم و ذهن است که به صورت حس های درونی ظاهر میشوند . پاک کردن آلودگی های ذهن ، از طریق مشاهده خویشتن ،نقطه اوج تعلیمات بودا است .

این تجربه برای همگان عملی است. همه انسان ها با مشکل درد و رنج روبرو هستند . این بیماری جهان شمول است و درمانی جهان شمول طلب میکند . به درمانهای فرقه ای نیازی ندا رد . وقتی کسی به خاطر خشم در درد و رنج وعذاب است . خشم او ، بودائی ، هندی یا مسیحی نیست . خشم – خشم است . زمانیکه کسی در نتیجه عصبانیت دچار آشفتگی میشود ، این آشفتگی مسیحی یا بودایی یا هندو یا اسلامی نیست . این بیماری جهان شمول است و درمان آن نیز باید جهان شمول باشد.

ویپاسانا چنین درمانی است . کسی نمی تواند با چنین شیوه ای از زندگی ، که به صلح و تعادل دیگران احترام میگذارد ،مخالفت کند. کسی نمی تواند با عمل کنترل ذهن مخالف باشد . هیچکس با تقویت بینش و بصیرت نسبت به حقیقت درون ، که سبب رهایی ذهن از عوامل منفی میشود مخالف نیست . ویپاسانا راه وروشی جهانی است.

مشاهده واقعیت، به شکلی که هست ، از طریق مشاهده حقیقت درونی است ، به معنای شناخت خویشتن در سطح تجربی و حقیقتی است . همچنان که شخص به تمرین ادامه میدهد ، از درد ورنجی که بر اثر آلودگی های ذهنی ایجاد شده رها میگردد . از حقیقت فاحش و ظاهری وخارجی ، به حقیقت نهایی جسم و ذهن نفوذ میکند . آنگاه از این مرحله نیز عبور کرده ، حقیقتی را که ماورای حوزه جسم و ذهن و حیطه محدود نسبیت است ،تجربه می نماید . به حقیقت رهایی مطلق از همه آلودگی ها ، ناپاکی ها و رنج ها میرسد . براین حقیقت نهایی نمی توان نامی نهاد . این هدف نهایی همه انسانها است.

باشد که همگی شما به حقیقت نهایی دست یابید.

باشد که همه انسانها از آلودگی ها و درد و رنجشان آزاد شوند.

باشد که همگی از شادی حقیقی ،آرامش حقیقی وهماهنگی حقیقی لذت ببرند.

باشد که همه موجودات شاد باشند.

 

معرفی روش ویپاسانا

ویپاسانا یکی از قدیم ترین تکنیک های مراقبه هند است . بعد از سالها دور از دسترس بشر بودن مجدداً توسط “گوتامابودا” بیش از 2500 سال پیش کشف شد . ویپاسانا یعنی دیدن چیزها همانطوری که واقعاً هستند ،مشاهده “خود” . شخص با مشاهده نَََفَس طبیعی به منظور تمرکز ذهن ،تمرین را شروع میکند . با این آگاهی هوشیار شده ، شخص به مشاهده متغیر بودن طبیعت ذهن وجسم ادامه داده وحقایق جهان شمول ناپایندگی ، درد و رنج بردن وعدم خودپرستی راتجربه میکند .این درک حقیقت بوسیله تجربه مستقیم ،روش پالایش کردن است . کل راه (دامما) پاره جهان شمول برای حل مشکلات جهان شمول است وهیچ کاری به هیچ نوع مذهب تدوین شده ویا فرقه ای ندارد .به این دلیل میتواند به تمامی مردم به طور یکسان فایده رساند و همه میتوانند آزادانه بدون هیچ درگیری نژادی ،فرقه ای یا مذهبی ،در هر مکانی ودرهرزمانی آن را تمرین کنند.

مراقبه ویپاسانا به سمت بالاترین اهداف معنوی رهایی وروشنگری کامل جهت گیری دارد. هدف آن هرگز درمان بیماریهای فیزیکی انسان نیست. هرچند که بسیاری از بیماریهای ” سایکو سوماتیک ” (روان تنی ) به عنوان یک محصول جانبی پالایش روانی ریشه کن میشوند . در حقیقت نوعی “هنر زندگی کردن ” می باشد که در سه عامل  حرص وآز ،تنفروبیزاری وجهل نادانی – تمامی ناخوشی ها را از زندگی انسان حذف می نماید . با مداومت در تمرین  این مراقبه تنشهایی را که در زندگی روزمره تولید شده ،آزاد می کند و گره هایی را که بوسیله عادات قدیمی واکنش نشان دادن به طریقی نامتناسب در موقعیت های خوشایند و یا ناخوشایند به وجود آمده است ، باز میکند و باعث پرورش انرژی خلاق ومثبت برای اصلاح فرد وجامعه میشود.

فرایند خود پاکسازی بوسیله خویشتن نگری ، مسلماً آسان نیست ،شخص باید واقعاً سخت با آن کار کند . دانشجو با کوشش خود به ادراکات میرسد . هیچ شخص دیگری نمی تواند برای او کار کند . به این جهت، این مراقبه تنها مناسب کسانی است که مایلند بطور جدی کار کنند و نظم را پذیرا باشند که واقعاً در جهت منافع و حمایت خودشان است . قوانین و مقررات جزء لاینفک تمرین مراقبه هستند.

قانون آئین رفتار

مسلماً ده روز دوره زمان بسیار کوتاهی برای نفوذ کردن  به عمیق ترین سطوح نا خود آگاه ذهن و آموزش ریشه کن کردن عقده های انبار شده در ژرف ذهن است .سرّ موفقیت در این مراقبه تداوم تمرین در گوشه خلوتی (انزوا) است . قانون و مقررات طرح ریزی شده پیوسته این جنبه عملی را مد نظر قرار میدهند . قوانین به نفع اساتید و یا حوزه مدیریت نیست ،ونه تعبیر منی از سنت، ارتدکسی و یا ایمان کورکورانه که در بعضی از مذاهب متشکل نیز میباشد .بلکه آنها براساس تجربه عملی سا لهای طولانی هزاران مراقبه گر پایه ریزی شده است و کاملاً عملی وعقلانی است . حفظ قوانین جوّ بسیار حادی برای مراقبه خلق می کند ، با شکستن آنها جو آلوده می شود.

دانشجو مجبور خواهد بود ده روز کامل را اقامت کند ، غیر از این سایر قوانین نیز باید مطالعه شوند ودقیقاً مد نظر قرار بگیرند .تنها کسانی که احساس میکنند ،می توانند صادقانه و با دقت مقررات را رعایت نمایند برای پذیرش اقدام کنند.

کسانیکه آمادگی ندارند که با تمام وجود سعی کنند، تنها وقتشان را هدر میدهند و بدتر اینکه مزاحم افرادی میشوند که میخواهند به طور جدی کار کنند. به دانشجویی که قصد شرکت دارد اخطار میشود که برای کسانی که خیلی مشکل می یابند، ترک محل قبل از پایان دوره هم نامطبوع است وهم زیان آور ،وهمچنین بدترین بدشانسی این است که علی رغم اخطارهای مکرر ،او قوانین را رعایت نکند و اخراج شود.

مقررات

تمام دانشجویان ملزم به رعایت پرهیز های زیر هستند:

پرهیز از کشتن ،پرهیز از دزدی ،پرهیز از هرگونه فعالیت جنسی و پرهیز از دروغ گفتن و پرهیز از مسکرات و مخدرها و دانشجویان قدیمی سه مورد دیگر را هم باید رعایت کنند:

پرهیز از غذا بعد از ساعت 12 ظهر ، پرهیز از سرگرمی های نفسانی و خود آرائی  پرهیز از استفاده تختخوابهای بسیار تزیینی و لوکس.

پرهیز ششم دانشجویان قدیمی به این صورت است که در ساعت 5 بعد از ظهر فقط آبلیمو مخلوط با آب بخورند ولی به دانشجویان جدید شیر یا چای و میوه داده میشود . استاد دانشجوی قدیمی را که از نظر سلامتی مشکل داشته باشد ،از این قاعده مستثنی خواهد کرد.
منبع:هنر زندگی (مراقبه ویپاسانا

توهـم Fancy & رویـا Vision

رویـا Vision

 

از آنجایی که کل حیات از طرق مختلف به انرژی خورشید وابسته است ، پابرجاترین ضربان در متابولیسم همه گونه ها آهنگ روز گرد- یعنی تناوب روزانه‌ نور و تاریکی است. در روزگاران دور که اشکال اولیه حیات مستقیماً هم به انرژی خورشید و هم به گرمای آن وابسته بودند، فعالیت باید محدود به ساعات روز بوده باشد. این موضوع درباره جانورانی که در خشکی زندگی میکرده اند مطمئناً درست است ، و حتی امروز نیز بیشتر گونه های خونسرد، در طول شب که دمای بدنشان تقریباً متناسب با دمای هوا پائین میآید ، از فعالیت باز می مانند. پرندگان و پستانداران بوسیله‌ کنترل دمای داخلی خود از این سیستم رهایی یافته اند که خود مسأله ای حیاتی است و موجب شده است بسیاری از آنان بتوانند در تاریکی نیز فعال باشند، اما بهرحال همین فعالیت نیز در طول 24 ساعت مدتی وقفه پیدا میکند.

بی مهرگان، باستثنای هشت پا و ماهی مرکب ، خیلی ساده از حرکت باز می مانند و غیرفعال میشوند، اما در بشتر جانوران خونگرم ، خواب فرآیندی فعالانه است. نیکوتینبرگن خواب را یک الگوی غریزی حقیقی میداند، زیرا با میل باطنی و اتخاذ آرایشی خاص و رفتار مقدماتی مخصوصی مانند جستجوی جا یا حرکت به نقطه معینی همراه است (21). بعضی از ماهیها از قبیل ماهی قنات سیپرینوس کارپیو ، با رسیدن تاریکی در کف آبگیرشان پهن می شوند و خورشید ماهی طلائی و تنومند مولامولا ، مانند قرص عظیمی در سطح دریا به پهلو شناور میشود. بنظر میرسد که این ماهیها در این حالت خوابند و حتی اگر آرام نزدیک شویم میتوانیم آنها را بگیریم. در مورد پرندگان با اطمینان میتوان گفت که می خوابند و در این حال بیشترشان چشمهای خود را می بندند و سر را به زیر یک بال فرو میکنند. پرندگانی که روی شاخه های باریک می خوابند، امکان استراحت کامل را ندارند و آنهائی که روی آب می خوابند، اغلب با یک پا پارو میزنند تا همواره دور از ساحل و تیررس جانوران شکارگر باقی می خوابند، اغلب با یک پا پارو میزنند تا همواره دور از ساحل و تیررس جانوران شکارگر باقی بمانند. پستانداران آبزی مجبورند همان قسم واکنش را انجام دهند، به این ترتیب که هر چند گاه یکبار برای تنفس به سطح آب بیایند. دلفین ها بظاهر ابتدا با بازگذاشتن یکی از چشمها و سپس چشم دیگر می خوابند، و هر چند ساعت یکبار جای آنها را عوض میکنند. گاو و بسیاری از نشخوارکنندگان دیگر با چشمانی کاملاً یباز می خوابند و درین میان به نشخوار خود ادامه میدهند، و بخاطر ترتیب خاص دستگاه هاضمه خود که متکی به نیروی جاذبه است ، سرها را نیز بالا میگیرند. حتی حیواناتی از قبیل فیل و زرافه که از قدیم تصور میشد هرگز نمی خوابند، واقعاً می خوابند و اغلب حتی برای خواب روی زمین پهن می شوند.

بنابراین خواب در میان حیوانات بزرگتر رایج است و بسیاری از آنها یک سوم از زندگی خود را در این حال میگذرانند، اما علیرغم این موضوع، اطلاعات ما در مورد این فرآیند هنوز بسیار کم است. در انسان حالت خواب را میتوانیم به این صورت تشریح کنیم : پلکها بسته و مردمکها بسیار کوچک میشوند، ترشح شیره هاضمه و اوره و بزاق بسرعت کم میشود، جریان هوا بدرون ریه کاهش می یابد، ضربان قلب کند می شود، و با ناپدیدشدن خود آگاهی امواج مغزی تغییر میکنند. بتدریج که در خواب فرو میرویم ، امواج آلفا ناپدید میشوند و ریتم بطرف امواج آرام و بلند دلتا ، با تواتریک یک تا سه سیکل بر ثانیه که مشخصه خواب عمیق است میرود. معمولاً ترکش های کوتاهی از امواج سریعتر یا «دوک » ، و با امواج کندتر مخلوط است.

تمام این طرحها را میتوان بطور مصنوعی با تحریک الکتریکی نواحی مخصوصی از مغز القا کرد؛ در مطالعه ای که انجام شده ، شوکی که به قسمت بالای مغز گربه داده میشد باو القا میکرد که خود را تیمار کند، حلقه بزند و برای خواب لم بدهد (148). اما شواهد بیشتر نشان میدهند که در مغز ناحیه هایی بنام «بیداری» وجود دارد و فقط وقتی ما احساس خواب میکنیم که دیگر این نواحی نتوانند تحریک شوند. ناحیه ای که قبل از همه مسئول بیدار داشتن ماست ناحیه تشکل شبکه ای است ، که نوعی کنترل عالی در قسمت پائین مغز ، برای فعال نگاه داشتن تمام سیستم اعصاب مرکزی است. داروهای بیهوشی جلوی این ناحیه را سد میکنند و تا زمانی که اثرشان باقی است، خواب میآورند، اما هر دخالت مکانیکی در سیستم فعالیت شبکه ای بیداری را بکلی متوقف کرده اغمای طولانی و مرگ بهمراه دارد. در طول خواب آگاهی ناپدید میشود، اما همیشه با بیدارشدن باز نمی گردد (108).

حیواناتی که تمام پوسته مغزشان برداشته شده بود، هنوز می خوابیدند و بیدار میشدند و به اطراف میرفتند ، میخوردند و دفع میکردند، اما بدون این ماده‌ حیاتی خاکستری هرگز          نمی توانستند چیزی یاد بگیرند، یا نشانه ای از هوشیاری واقعی بروز دهند. خوابگردها بیشتر از آنکه خواب باشند، ناخودآگاهند. آنها با چشمان باز به اینطرف و آنطرف میروند و قبل از آنکه دوباره به رختخواب باز گردند اعمال کاملاً پیچیده ای را انجام میدهند، اما صبح چیزی از آن را بخاطر نمیاورند. امکان دارد « اجساد متحرک » ترسانی که در میان قبائل کارائیب گفته میشود از گور برخاسته اند، آدمهایی باشند که ناحیه پوست مغزشان بطور مادرزاد یا تصادفاً صدمه دیده است ، یا آدمهایی که مغزشان طوری تحت تأثیر دارو قرار گرفته که مرده وار راه میروند بیدار ولی ناخودآگاه .

بسیار مشکل بتوان شخص سالم و عادی را مدت زیادی بیدار نگاه داشت، اما برای مطالعه اثر محرومیت از خواب آزمایشهای متعددی انجام گردیده است. معلوم شده که پس از چندین روز بیخوابی ، قدرت مشت زنی تغییری نکرده است ، لذا عمل ماهیچه ای آسیبی نمی بیند؛ شخص هنوز میتواند محاسبات پیچیده را انجام دهد، بنابراین فعالیتهای خودآگاه مغز تأثیری نپذیرفته، و هنوز میتواند با دیدن یک فلاش نور فوری زنگی را فشار دهد، لذا زمان واکنش ظاهراً طولانی شده است. اما آ‌نچه اشخاص بیخواب نمیتوانند زیاد حفظ کنند، تمرکز فکر است. آنها خطاهای بسیار میکنند و مجبورند برای تصحیح آنها مرتباً بعقب بازگردند (341). بعد از بیخوابیهای طولانی تر، این لغزشهای کوچک که در ناخودآگاه زودگذر رخ میدهد آنقدر رشد می یابد که شخص شروع بدیدن چیزهایی میکند که وجود خارجی ندارند : در این حال او با چشمان باز رویا می بیند.

رویای صحیح در طول خواب پدید میآید ، اما قسمتی از خواب معمولی نیست. خواب رسمی چندین بار در طول شب جای خود را با نوعی خواب بسیار متفاوت و تقریباً معمایی عوض میکند. در این فواصل زمانی است که رویا اتفاق می افتد. در خواب رسمی ، امواج مغز آرام و بلند با آهنگ دلتا ، چشمها آرام ، و ضربان قلب مرتب است ، اما ماهیچه ها و بخصوص ماهیچه گلو هنوز منقبضند. در خواب معمایی امواج مغز سریعتر و تقریباً مانند امواج بیداری است ، چشمها بسرعت به اینسو و آنسو می چرخند ، و ضربان قلب نامرتب میشوند و بیدار کردن شخص بسیار مشکلتر است (235). رها و سست شدن ماهیچه ها تقریباً بحالت فلج میرسد و حتی انقباضهای انعکاسی حذف میشوند ، بنابراین کابوسهایی که در آنها برای گریز تلاش میکنیم اما قادر به تکان خوردن نیستیم انعکاسی واقعی از شرایط بدنی ماست.

بیشتر افراد در آغاز بخواب رسمی میروند و بعد از دو ساعت به خواب معمایی پا میگذارند. اگر آزمایشگر، شخص مورد آزمایش را بطور دائم تحت نظر داشته باشد و همینکه دید چشمانش شروع به نمایش حرکات سریع کرد بیدارش کند ، در این حال نوعی محرومیت بوجود می آید و شخص میل دارد خواب خود را بیدرنگ با خواب معمایی شروع کند، چنانکه گوئی مصمم به جبران کسری آن است. بنظر میرسد که اهمیت هر دو نوع خواب به یک اندازه است ، منتها هر کدام بدلیلی.

ما بدن را ساختمانی نسبتاً دائمی می پنداریم ، در حالیکه تک تک سلولها زندگی کوتاهی دارند و نه تنها در روی پوست و  لایه های رودنه که اصطکاک آنها را می ساید بلکه حتی در استخوانها نیز مرتباً در حال جایگزینی هستند. اگر دوستی را پس از سالها ملاقات کنیم ممکن است تغییر چندانی بنظرمان نرسد در حالیکه حتی یکی از سلولهایی هم که در آخرین دیدارمان در بدن او وجود داشته باقی نمانده است. بازسازی و جایگزینی به ترکیب پروتئین جدید نیاز دارد و ظاهراً در ضمن خواب انجام میشود. گویا بافتهای بدن بیشترین تأثیر را در خواب رسمی میگیرند، چنانکه ورزشکاران بعد از روزهای پرفعالیت ورزشی مدت بیشتری را در خواب رسمی میگذرانند. هورمونهای رشد بدن در این فاصله ساخته میشود و آهنگ تقسیم سلولها با شروع خواب افزایش می یابد. بافتهای مغز برخلاف بافتهای بقیه بدن بعد از سن معینی از رشد باز می مانند و بیشتر به تعمیر و نگهداری می پردازند. بیشتر رشد مغز در دو ماه پیش از تولد و ماه اول بعد از تولد انجام میشود. درین موقع لایه ماده‌ خاکستری ساخته میشود، و نوزاد در هر روز نه تنها دو برابر یک شخص بالغ می خوابد، بلکه متناسب با آن دو برابر وقت صرف خواب معمایی میکند. گویا در حالی که بدن در خواب رسمی بازسازی میشود ، خون بیشتری به سر جریان یافته و گرمای بیشتری در مغز تولید میشود.

بمحض آنکه کشف شد حرکات سریع چشم در خواب معمایی نشان رویا است ، این عقیده رواج یافت که ممکن است بین این حرکات و حرکات بدن و محتوای رویا ارتباطی موجود باشد (234). رویاهای فعال ظاهراً حرکات بیشتری به چشم میدهند ، اما درست نیست که تصور کنیم چشمها تصاویر رویا را دنبال میکنند ، چون افرادی هم که از بدو تولد نابینا بوده اند، دقیقاً همین حرکات را حین رویا ظاهر ساخته اند. نتایج بدست آمده از ثبت آهنگ ضربان قلب و تنفس ، دمای بدن ، موج نبض ، و پتانسیل پوست حاکی از ارتباط مستقیم این کمیات با محتوای عاطفی رویاست، بنابراین رویا تجربه ای واقعی است.

تحلیل محتوای رویا نشان میدهد که رویا لزوماً داستان پیوسته ای نیست که در طول شب ادامه یابد، بلکه معمولاً با موضوعی که به تجارب روز قبل مربوط میشود شروع شده و بعد به زمانهای پیشتر زندگی می لغزد. این موضوع این نظریه را بوجود آورده است که رویا به شخص یاری میکند تا وقایع روز را پیش از آنکه یکباره در بانکهای حافظه ذخیره شوند با فراخواندن قسمتی از آنها و مقایسه آنها با تجارب قبلی، شبیه سازی کند و راحتتر جذب نماید. نظریه فوق با مسأله کسری رویا جور در میآید که از قرار معلوم بعلت انباشته شدن تجارب مرتب نشده در پوسته مغز بوجود میآید. در حقیقت طی خواب معمایی فعالیت الکتریکی نیرومندی در ناحیه وسیعی درست زیر پوسته که تصور می شود جایگاه حافظه باشد جریان دارد.

بنظر میرسد نمادهای رویا کنش مستقیم ناخودآگاه باشند که تصاویر را برای متناسب کردن با منظور خود سانسور میکنند و شکل میدهند. فروید سیستم روانکاوی خود را بطور عمده روی رویا بنا کرده است. تعبیرات او گاه اندکی ساده لوحانه است و امروزه بطور جدی دنبال نمیشود، اما گویا در این فرض که ناخودآگاه را نمیتوان بطور مستقیم کاوید و تنها با استنباط دست دوم قابل کاوش است ، حق با او بوده است.

درباره خوابیدن حیوانات هنوز بحثهای زیادی رواج دارد. بسیاری از حیوانات در حال خواب حرکاتی میکنند که شبیه به ژست شکار کردن یا تغذیه است ، اما این حرکات حتی در حیواناتی که هر دو نوع خواب را هم دارند، در فاصله خواب رسمی اتفاق میفتد. گربه ، سگ ، شمپانزه و اسب هر دو نوع خواب را دارند، اما احتمالاً هرگز نخواهیم توانست با اطمینان ادعا کنیم که آنها در یکی از این دو نوع خواب ، رویا دارند یا ندارند. گر چه بنظر میرسد که این دو نوع خواب از نظر وظایف ذخیره سازی، عمل مشابهی را در انسان و حیوانات انجام میدهند.

گربه، در تمام طول عمرش خواب معمایی دارد، اما در بسیاری از حیواناتی که بظاهر هوش کمتری دارند، این خواب فقط در سنین پائین این حیوانات مشاهده می شود. گوسفند و گاو ، پیش از آنکه از شیرباز گرفته شوند، یعنی مادام که مغزشان در حال رشد است، علائمی از هر دو نوع خواب ظاهر می سازند، اما خواب معمایی بعدها بکلی ناپدید میشود. در گونه هایی از قبیل راکون و میمون ، که بسیار خلاقتر و هوشیارترند، در تمام سنین نمودهایی قوی از خواب معمایی، که عبارت باشد از خواب با حرکات سریع چشم ، وجود دارد. بنظر میرسد بین این نوع خواب که پیوند نزدیکی با رویا دارد و سطوح بالای خودآگاهی، ارتباط مستقیمی موجود باشد. با تحقیقی در جهان حیوانات نوعی درجه بندی از هوشیاری را میتوان ارائه داد. در پائین ترین سطوح تکاملی، موجودات زنده در فواصل زمانی متناوب یا درفعالیتند یا کاملاً از فعالیت بازمیمانند، اما در گونه های بسیار پیشرفته تر بخصوص در میان پستانداران و پرندگان ، این فاصله غیرفعال هم ، اعمال فعالانه ویژه خود را بعهده دارد. در پیشرفته ترین حیوانات، این فاصله حتی به دو نوع خواب متفاوت تقسیم می شود که هر کدام با فرآیندهای بدنی و روانی         جداگانه ای پیوند دارند. و اینک در انسان ، گویی گامی فراتر نهاده شده، گامی که او را به نوعی جدید از هوشمندی رسانده است.

این تکامل جدید را میتوان بکمک مواد شیمیائی خاصی که در رفتار تغییراتی بوجود میآورند، روشنتر و برجسته تر کرد. داروها را میتوان براساس نوع تغییری که در رفتار ایجاد میکند به دسته های متعددی تقسیم کرد. گروه اول داروهایی هستند مانند آمفتامین ها ، کوکائین و کافئین ، که سیستم سوخت و ساز غذا را تحریک میکنند ؛ بزبان زیست شناسی این داروها مشابه سیستم شبکه ای مغز عمل میکند که بیداری را موجب میشود. گروه دوم اثر متضاد دارند؛ اینها بار بیتوراتها{ نمکهای اسید بار بیتوریک C4H4O3N2} و مسکن ها هستند، که بعنوان آرام بخش عمل میکنند و از نظر زیست شناسی معادل فرآیندی هستند که خواب آلودگی ایجاد میکند، اما جالب اینجاست که خوابی که اینها ایجاد میکنند خواب رسمی است. کسانی که قرص خواب مصرف میکنند بعد از مدت درازی، نشانه هایی بروز میدهند که مشابه نشانه هایی است که در اشخاص محروم از خواب معمایی و لذا محروم از شانس رویا ، ظاهر میشود. این اشخاص وقتی خوردن قرص خواب را قطع میکنند با بازگشت شدید خواب معمایی روبرو میشوند، بنحوی که گویی مشغول جبران زمان های از دست رفته اند. بعضی از خوابهای رویادار تحت تأثیر مخدرات ، هروئین ، مرفین ، که البته هذیان و کیف (خواب انگاری) هم میآورد و دردکش است ، بوجود میآید. از نظر زیست شناسی کنش این مواد بسیار مشابه کنش تلقین بخود قوی یا هیپنوتیزم است که همان قسم انفکاک و بیهوشی را موجب می شود. اما علاوه بر این سه دسته دارو ، که حالتهای اصلی حیاتی بیداری، خواب و رویا را مانند سازی میکنند، دسته‌ دیگری از مواد شیمیائی هم وجود دارند که‌ آنها را توهم زا می نامیم.

توهـم Fancy

داروها و مراسم توهم زا چیزی را برملا میکنند که ظاهراً مخصوص انسان است. آنها حاشیه های پهنه ای از ذهن و تجربه را روشن میکنند که بلحاظ گستردگی درک آن مشکل است. سیدنی کوهن ، مدیر موسسه سلامت فکر در مریلند مغز را چنین توصیف میکند : «کارخانه نمادسازی کم قدرت و خود بازبینی است که وظیفه اصلیش مدیریت بدن است. مشاغل فرعیش عبارتند از انعکاس اینکه خود چیست ، هدفش کدام است و رویهمرفته چه معنایی دارد. ظرفیتهای منحصر بفردش برای اعمال شگفت آور و خودآگاهی نقشی در بقای فیزیکی او ندارد و غیرضروری است» اینگونه نگریستن به تواناییهای مغز که آغاز کرده ایم ، بعضی پرسشهای بیسابقه تکاملی را مطرح میکند. پیش از این هیچ زیست شناسی ادعا نمیکرد که فعالیتهای فوق برنامه مغز برای بقا غیرضروریست. مغز بخشی از بدن ماست و ما هم به اندازه هرگونه دیگری از حیوانات بخشی از محیط زیست هستیم. عملی هم که با محیط زیستمان کرده ایم بهمان اندازه طبیعی است که رعد و برق. مغز ما، ما را تبدیل به نیروی تکاملی معظمی کرده است، و میخواهد با مستثنی کردن ما از وضع موجود سهم بزرگی از تصور و خلاقیت را بخود اختصاص دهند. اما من باید نظر کوهن را تأیید کنم کهن وسعت استعدادهای انسان هیبت انگیز است ؛ تواناییهای ما ظاهراً آنچنان فراتر و گسترده تر از حتی نیازهای شدید کنونی ماست که بنظر میرسد سرمان روی بدن سنگینی میکند. طبیعت بندرت دست به کارهایی میزند که دلایل خوبی برای آن نداشته باشد، ولی طی ده میلیون سال گذشته که با استانداردهای معمولی طبیعت زمان بسیار کوتاهیست ما را با پوسته دماغی هنگفتی که گویی ظرفیت نامحدود دارد چنان مجهز کردنه که خود را به دردسر افکنده است. ما این عضو باورنکردنی را در ازای از دست دادن چند عضو دیگر بدست آورده ایم ، و با وجود این تنها بخش کوچکی از آنرا مورد استفاده قرار میدهیم. این شتاب برای چه بوده است ؟ چرا در طول این خط تکاملی چنین پیشتازی کرده ایم ؟ مطمئناً میشد با سرعتی کمتر هم عبور کرد. اکنون ما به خانواده غاصب کوچکی میمانیم که قصر بزرگی را تصاحب کرده باشد، اما لزومی نمی بیند از آپارتمان مبله راحتی که در یک گوشه زیرزمین است قدمی بیرون گذارد.

نوعی آگاهی عالی و فوق العاده از باقی ساختمان همواره ما را تشنه نگاه داشته است. نظرهای اجتمالی به سایر اتاقها تنها توانسته است تعدادی از افراد ماجراجو را برای انجام عملیات اکتشافی مشخص تر راهنمایی کند، اما روشهای سنتی چندان موفق نبوده است. بعضی         کوشیده اند فنون آهنگین، مانند سرودهای کلیسا یا حرکات آونگی نماز هندوها یا رقصهای چرخشی درویشان {سماع} را بکار گیرند، تا حالت جذبه ای که آنها را به ماورای این دیوارها می برد القا شود. بعضی کوشیده اند شیمی بدنشان را بوسیله تنفس عمیق یا روزه داری یا بیخوابی مداوم دگرگون کنند. بعضی این انفصال را در دردهای بدنی بوسیله تازیانه زدن بخود، یا از کار انداختن اعضا یا آویزان شدن از سقف می جویند. سرخپوستان سو در مراسم پرستش خورشید برای بوجود آوردن نوعی هذیان ابتدائی از حرارت و تشنگی استفاده میکردند، و مصریها به اعتکاف در معابد می پرداختند. تنها چیزی که در تمام این روشها مشترک است قطع جریان معمولی اطلاعات است که محیط همواره ما را بوسیله آن احاطه کرده است. تمام این روشها یا ورودی حواس را حذف میکنند یا آن را یکنواخت و بی معنی می سازند. وقتی چنین شود، بعضی از دربهای ذهن اندکی گشوده میشود.

فن تحریم حسی در بسیاری از تحقیقات اخیر اصلاح شده و بکار رفته است. در دانشگاه        مک گیل، اشخاص مورد آزمایش را در اتاق ضد صدای کوچکی حبس کرده عینکهایی بچشمشان زدند که نور بسیار کمی میتوانست از آن عبور کند. در پرینستون افرادی را در اتاقک سر بی ضد نور، ضد صدا و یا دمای ثابتی قرار دادند. و در اوکلاهما و یوتا آنها را در بشکه آب تاریکی که در دمای خون نگهداری میشد غوطه ور کردند، بطوریکه از محیطشان هیچ احساس نور یا صدا یا لامسه نداشتند. در تمام این موارد، واکنش فوری افراد، رفتن از این حالتی یکنواختی به خواب بود، اما همینکه این گریزگاه بسته میشد و دیگر خوابشان نمی برد مشکلات دیگری را تجربه میکردند. همگی در همه این آزمایشها مسیر زمان را گم کردند و برآوردشان از آن ناچیز بود. بعضی بیش از 24 ساعت خوابیدند و بعد ادعا میکردند که بیش از یک یا دو ساعت نخوابیده اند. نداشتن جهت یابی و فقدان بازتاب محیط، اندیشیدن جدی و قضاوت عادی را برایشان مشکل ساخته بود. رفته رفته رویا بیشتر شد و گاه شدت ترس آوری داشت، و غیرواقعی بودن کلی این وضعیت بتدریج آنها را به توهم کشانید. این توهم بسادگی «اشباح» حسی از قبیل جرقه های نور یا صدای زنگ نبود، بلکه رویدادهایی کاملاً پرورش یافته ، پیچیده و متقاعد کننده بود (329). داستان از اینقرار است که گویا در شرایط عادی اطلاعات وسیعی که بما میرسد تحت نظارت تشکل شبکه ای قرار میگیرد که آنرا مرتب کرده و فقط به اطلاعات مورد نیاز اجازه میدهد با رعایت ترتیب داخل شوند. در شرایط محرومیت حسی، جریان اطلاعاتی بسیار کمی برقرارست، لذا هر قطعه کوچکی از اطلاعات بسیار بیشتر از میزان معمول توجه را بخود جلب میکند و بطرز هوس آوری بزرگ می نماید. بینایی ما محدود است، لذا آنچه را که می توانیم درک کنیم آنقدر بزرگ میکنیم تا تمام صحنه را پرکند، و این مانند فیلمی است که با یک میکروسکوپ برداشته شده باشد. لذا قسمتی از توهم ، همان تصویر درشت         شده ای از واقعیت است ، اما داستان بهمین جا ختم نمیشود. اگر سد معمولی انگیزشها برداشته شود، مغز با بیرون کشیدن ذخایر ناخودآگاه ، واقعیت را دستکاری و آرایش میکند تا زمان و فضای در دسترسش را پر کند. ولی باز تمام مطلب توضیح داده نشده است، زیرا بعضی کیفیاتی در توهم وجود دارد که بنظر میرسد خارج از حدود توانائیهای خودآگاه و ناخودآگاه مغز قرار دارد.

تقریباً هر فرهنگی ، زمانی در جستجوی ریشه ها و علفها و ساقه های گیاهی برای تقویت این فرآیند انفکاک ذهنی بوده است. ایرانیها مایعی بنام سوما داشته اند که طبق وقایع نگاری سانسکریت «آدم را مثل یک خدا میکرد». هلن شهر تروا نپنته داشت. در هند و مصر همیشه حشیش یا ماری جوانا بوده است. در اروپا و نیز آسیا قارچ زیبای آمانیتا میرویید با خالهای قرمز لاکی که برای حشرات کشندنه بود اما شمالیهای اروپا را فقط نشئه میکرد. نام مکزیکو با صبحگاهان پرشکوه ، و نیز کاکتوس پیوت ، و «قارچهای بهشتی» همراه است. تمام این گیاهان مواد شیمیائی خاصی دارند که حالات خلسه ایجاد میکنند و بیشترشان ضمیمه مراسم مذهبی و جادوگری بوده اند، اما موثرترین و با اهمیت ترین ماده توهم زا بطور طبیعی بدست نمی آید، و باید از قارچ ارگوت که روی حبوبات میروید استخراج شود. این ماده لیسرج ی ک اسید دی اتیلامید، یا ال- اس – دی نام دارد.

ال – اس – دی را روی انواع گوناگون حیوانات آزموده اند، اما روی هیچکدام اثر چندانی نداشته است، باستثنای عنکبوت که در اثر این ماده نار تنفنی تری می تند. ظاهراً کنش ال – اس- دی روی سطوح عالی تکامل مغزی است و مقدار بسیار جزئی در حدود یک ده هزارم گرم آن نیز آثار عمیقی روی انسان باقی میگذارد. این آثار بسته به نوع مصرف این ماده ، در فاصله ای کمتر از نیمساعت شروع شده ، بعد از یکساعت و نیم به حداکثر رسیده و بعد از شش تا دوازده ساعت بعد پایان میگیرند. بنظر میرسد قسمت اعظم عمل این ماده بر روی مغز محدود به سیستم شبکه ای و سیستم لنفی باشد، که تجارب عاطفی را تعدیل میکند. بنابراین مستقیماً روی   ناحیه هایی عمل میکند که یا مسئول تصفیه و مقایسه اطلاعات حسی ورودی هستند ، یا برداشت فرد را در مورد این مواد تعیین میکنند. گفتار، توانایی راه رفتن ، و بیشتر فعالیتهای بدنی در مقابل مصرف ال. اس .دی . کاملاً تأثیر ناپذیرند. فشار خون و نبض عادی است ، انعکاسها سریعند و هیچگونه آ‌ثار نامطلوب جانبی موجود نیست. ظاهراً ال – اس – دی تنها روی ناحیه خودآگاهی عالیتر مغز بشر یعنی ناحیه ای که ما معتقدیم شخصیت ما را کنترل میکند، عمل می نماید.

قابل توجه ترین اثر روانشناسانه ال – اس – دی ، همچنانکه در محرومیت حسی هم دیدیم کند شدن زمان است : ثانیه شمار ساعت بزحمت حرکت میکند. این نوع « اکنون همیشگی » خیلی شبیه حالتی است که در خطرات بزرگ به شخص دست میدهند و زمان در نظرش متوقف میشود. در بدن ما ظرفیت تولید چنین تصوری در حالات اضطراری موجود است، و گویا            ال-اس- دی آنرا تقویت میکند، اما این تقویت تا آن اندازه است که دیگر ارزش بقائی برای فرد ندارد. جدایی بین خود ناخود، یعنی پاتوق قدیمی و ماقبل تاریخی ناخودآگاه انسان بزودی از بین میرود و مرزهای من فرو میریزد. کوهن میگوید: «روکش نازک استدلال جای خود را به خیال واهی میدهد، هویت فردی در احساسات اقیانوسوار یگانگی غرق میشود، و بینایی، معانی قراردادی خود را که منطبق بر اشیاء واقعی است از دست میدهد».

در اینجا فهم این نکته اهمیت دارد که ما طبق عادت فقط آنچه را که میتوانیم تصور کنیم درک میکنیم. ما احساسات خود را با تصورمان از کیفیت اشیاء تطبیق میکنیم. آزمایش کلاسیک مشهوری که در آن عده ای عینکهایی به چشم میزنند که همه چیز را معکوس نشان میدهد همین نکته را ثابت می کند. طی یک یا دو روز که از استفاده از این عینکها بگذرد مغز اصلاحاتی در میدان دید خود انجام میدهد و این عده دوباره همه چیز را «درست» سر جای خود می بینند، اما وقتی باز عینکها را کنار بگذارند، تمام جهان دوباره معکوس میشود. بنابراین جهان نه آنگونه که هست ، بلکه آنگونه که باید باشد دیده میشود. توضیح پاره ای از این مسأله آنست که چون ادراکات حسی ما بسیار زیاد است، مجبوریم چشم انداز دقیق و باریکی از واقعیت را بسرعت جدا و انتخاب کنیم. ال- اس- دی این توانایی را دارد که چشم بندها را بکنار بزند و اجازه دهد اشیاء را از نو آنچنانکه برای اولین بار است ببینیم. در این شرایط میتوانیم نوای رنگها، رایحه موسیقی و بافت خلق و خو را تشخیص دهیم. زنبور عسل، خفاش، و ماهی مرکب که در عمق دریاها زندگی میکند، بدون داشتن محدوده علایق و حساسیتهای متضاد ما ، همواره همینگونه احساس میکنند.

بچه ها معمولاً اشیاء را با وضوح بیحد و حصری می بینند. ممکن است آنچه ما توهم می نامیم بخشی از تجربه روانی هر کودک باشد ( نقاشیهای بچه ها ظاهراً همین را نشان میدهد )، اما رفته رفته که بزرگتر می شویم بینائیهای ما تیره تر و عاقبت بکلی محو می شوند، زیرا             درمی یابیم که ارزش اجتماعی آنها منفی است. هر جامعه ، مرزهایی برای میانه روی و سلامت عقل وضع میکند، و بیشتر ما با ترکیب کردن این فشارهای فرهنگی و نیاز خودمان به پذیرفته شدن و همرنگ شدن با محیط اجتماعی، پا از مرزهای از پیش تعریف شده بیرون نمی گذاریم. بعضی افراد مرزها را می شکنند و در طبقه دیوانگان جا میگیرند و بعنوان اینکه باید از آنان مراقبت شود از آزادی محروم می شوند، اما محبوس کردن این افراد، خیلی بیشتر از آنکه بخاطر خودشان باشد برای حفظ جامعه است. اتحاد جماهیر شوروی درین باره هیچ پروایی ندارد و برای مخالفان دردسرساز بعنوان اینکه چون با حکومت موافق نیستند پس باید دیوانه باشند، مرتباً گواهی دیوانگی صادر میکند ...

تقریباً هر کسی در طول زندگیش به لحظه ای وجد، یا جذبه دست یافته است که در اثر برقی از زیبایی، عشق ، یا بصیرت پدید آمده است ، این لحظات گذرای کمال و لذت زیباشناسی مجملی از حالاتی هستند که مسیحیان آنرا « عشق الهی» ، بوداییهای ذن آنرا « ساتوری» ، هندوها           « موکشا»، و ودانتا « سامادهی» می خوانند. این تجارب آنقدر سریع و در کشان اندک بوده که در لفاف اسرار پیچیده شده اند و ماوراء‌ طبیعی بحساب آمده اند. این حالات را از بابت آنکه در فرمول « سلامت عقل» فرهنگی جا ی نمی گیرند، میتوان «دیوانگی» یا « بی عقلی» نامید، اما اگر چنین عنوان سنگینی را کنار بگذاریم و بجای آن حالات «غیرعقلانی» را بکار ببریم تا          اندازه ای به فهم آنها کمک کرده ایم.

در اینجا هیچ موضوع فوق طبیعی وجود ندارد، و اهمیت مواد شیمیائی امثال ال-اس- دی آنست که این حالات را خیلی بوضوح و سادگی تا کنار زدن لایه های مصنوعی «سلامت عقل» نشان میدهند و ما را آزاد میگذارند تا طبیعی باشیم. یکی از معمولترین آثار مواد توهم زا آنست که تلقین پذیری را افزایش میدهند و ما را قادر می سازند تا دقایق محیط را با حساسیتی            فوق العاده دریافت کنیم. در آزمونهنایی که با ال- اس- دی انجام میگیرد، اغلب چنین بنظر میرسد که اشخاص مورد آزمایش فکر آزمایشگر را می خوانند، اما با تجزیه و تحلیل بیشتر معلوم میشود که آنها ، مثل بیشتر حیوانات ، فقط در مقابل ظریفترین تغییرات در لحن صدا، بیان چهره، و وضعیت آزمایشگر واکنش نشان داده اند. ما در همه وقت قادر به این نوع ادراک ابتدائی هستیم، که در مقایسه با سطوح عادی واکنشهای ما واقعاً ماوراء‌ طبیعی است ، اما در میدان گسترده زیست شناسی این استعدادها پیش پا افتاده و بکلی طبیعی هستند.

حالت « معقول» بیداری معمولی ما ، حالت ممنوعیت است . این حالت تا حدی برای جلوگیری از انباشتگی اطلاعات ورودی لازم است ، اما این سدهایی که بوسیله سیستم شبکه ای احداث میشود، ما را از بسیاری الهامات محروم میکند. این مسدودسازی در حالیکه مغز ما آنقدر رشد کرده که برای اولین بار قادر به تشخیص این شگفتیهاست بیهوده مینماید. در اینجا نمی خواهم از انفکاک توده ای و گریز جهان شمول بدرون این نواحی غیرعقلانی دفاع کنم. بلیک ، وان گوگ، ورلن ، کلریج ، و بودلر همگی مدت زیادی را در حالت هشیاری شهودی زندگی و کار کرده اند و در کوششهای خود برای شکستن و عبور از سدهای عقل و واقعیت رنج بسیار         برده اند. اکنون ما ، شاید بیشتر از هر لحظه‌دیگر از طول سیر تکاملی خود ، نیازمند آنیم که در مورد مشکلات ای که ما را محاصره کرده اند روشن و آگاه باشیم ، اما اگر تشخیص ندهیم که دیگر اربابان سرنوشت خویشتن شده ایم، مساعی مان بی مورد خواهد بود. ما نیازمند آنیم که بدانیم کجا میرویم و چگونه به آنجا میرسیم. ما تازه شروع به استفاده از استعدادهای خودآگاه خود کرده ایم ، اما از آنچه که در سوی دیگر ذهن مان در دسترس است کاملاً چشم پوشیده ایم. طبیعت تمام تجهیزات لازم برای کار ما را در فضای بین دو گوش ما تعبیه کرده است و فنون هیپنوتیزم ، تلقین بخود، رویا ، و توهم تا حدی ما را از تواناییهایمان مطلع میکنند. آنچه باقی میماند بکار گرفتن عاقلانه این نیروهاست.

یونگ و روانشناسی تحلیلی

 

 کارل گوستا یونگ دوران کودکی و نوجوانی را به طور عمده در تنهایی و تفکر در دامان طبیعت و خواندن کتابهایی گذرانید. در مدرسه از آنجا که راجع به چیزها و کسانی صحبت می کردکه از سن او انتظار نمی رفت ،مورد بدگمانی و محکوم به تنهایی بود.می خواست درباره پروردگار ،طبیعت و روح بداند. از تجلیات زمینی ((جهان پروردگار)) به درختان خیره می شد،درختان بویژه برای او مرموز بودند و آنها را تجسم مستقیم معنای ادراک ناپذیر حیات می دید. از این رو جنگل مکانی بود که در آن خود را به عمیق ترین معنای حیات و وقایع احترام آمیز آن نزدیک می یافت. در آن زمان ،از توان او خارج بود که احساسات و مکاشفه خود را به گونه ای روشن بیان کند.بین 16 تا 18 سالگی سردر گمی اوبه تدریج کاهش یافت زیرا مقدمه کوتاهی از تاریخ و فلسفه را خواند و از آنچه در این زمینه اندیشیده شده بود مختصر اطلاعاتی یافت. یونگ میگوید، خوشبختانه دریافتم بسیاری از مکاشفه هایم نمونه تاریخی دارندو بالاتر از همه آنکه به افکار فیثاغورث،هراکلیتوس ،امپدوکس و افلاطون ،علیرغم مباحثه های دور و دراز سقراطی جذب شدم....اما تنها در کار« استاد اکهارت»بود که ذات حیات را احساس کردم -نه آنکه درک کردم...از میان فلاسفه قرن نوزدهم ،(هگل) به علت زبان ثقیل و دشوارش مرا دلسرد کرد....اما ثمرة بزرگ تحقیقات من (شوپنهاور) بود . او نخستین کسی بود که از آلام جهان که آشکارا ما را احاطه کرده اند و نیز از سردرگمی ، هیجان، شر و از تمامی چیزهایی سخن می گفت که دیگران به ظاهر چندان در نیافته و همواره کوشیده بودندتا آن را در توازون و ادراک پذیری سراپا خوش خیالانه ای حل کنند.

به این ترتیب یونگ نوجوان به مطالعه آثار (شوپنهاور) پرداخت و تحت تأثیر رابطه او با (کانت) ،شروع به خواندن آثار کانت و بیش از همه( سنجش خرد ناب) کرد و آنگونه که خود می گوید به خیال خویش نقصی در سیستم شوپنهاور یافت. این تحول فلسفی از 17 سالگی تا دوران تحصیل در رشته پزشکی گسترش یافت و موجب دگرگونی و انقلاب در بینش ا و به دنیا و زندگی شد. قبلاً خجول،ترسو،شکاک بود و حتی سلامتی او ثباتی نداشت لیکن از آن پس به تدریج در هر زمینه ای اشتهای فراوان نشان می داد:«می دانستم چه می خواهم و خواسته ام را دنبال می کردم»علائق یونگ نوجوان او را به جهات گوناگون می کشانید :«از طرفی علم و حقایق آن را بسیار دوست داشتم و از سوی دیگر مجذوب چیزهایی بودم که مربوط به ادیان تطبیقی بود.

 از میان علوم ،جانورشناسی و از میان علوم انسانی ،باستان شناسی یونانی رومی ،مصری و پیش از تاریخ را دوست داشتم و البته در آن زمان نمی دانستم علاقه به این موضوعات مختلف ،چقدر به سرنوشت دوگانگی درونی من مربوط است. آنچه در علم مرا مجذوب می کرد واقعیات ملموس و سابقه تاریخی آن و در ادیان تطبیقی مسائل معنوی که فلسفه نیز جزءآن به شمار می رفت. در علم ،عالم معنی را کم داشتم ودر مذهب عالم تجربه گرایی را».این دوران زندگی یونگ مملو از اندیشه های متضاد بود،مسیحیت و شوپنهاور نیز ازاین  جمله بودند.سپس به این فکر افتادکه همه میتوانندخیال پردازی کننداما دانش واقعی چیز دیگری است. وی مشترک یک مجله علمی شدکه آن را به دقت می خواندو به گردآوری سنگواره ها ،مواد معدنی، حشرات و استخوانهای جانوران و انسان پرداخت. با این همه گاهی به کتابهای فلسفی باز می گشت.وقتی زمان نام نویسی در دانشگاه نزدیک شد هنوز تردید های او در این باره که علوم طبیعی بخواندیا تاریخ و فلسفه ،برجای بود.سپس دو رویا راه را به او نمود.در رویای اول در جنگلی تاریک در طول رود راین به تلی می رسد وشروع به کندن آن می کند و به چند تکه استخوان جانوران ماقبل تاریخ می رسد. در آن لحظه یونگ فهمید باید به دنبال شناخت طبیعت برود. در رویای دوم در تاریکترین نقطه یک جنگل،استخری مدور با درخششی سیلیسی رنگ بودبا سلولهای کوچک با اندامهای شاخک گونه نیمه شناور،  ویک جانور غول پیکر و با شکوه که یک پایش به اندازه یک متر بود  دور از مزاحمان در مکانی پنهان در آبی زلال و ژرف آرمیده و به گونه ای ناگفتنی شگفت  می نمود.میل شدید به دانش در یونگ پیدا شد و در  حالیکه قلبش می تپید از خواب برخاست . این دو رویا تردیدهای او را به نفع علوم طبیعی بر طرف کردند.

سپس این پرسش به سراغ او آمد که چه رشته ای از علوم طبیعی را بخواند. باز هم دچار بن بست شد و در این بن بست ناگهان به او الهام شد که می تواند پزشکی بخواند: «عجیب آنکه پدر بزرگ پدریم که آن همه راجع به او شنیده بودم پزشک بود و با این حال هرگز چنین فکری به ذهنم  راه نیافته بودو در واقع به همین دلیل خاص بود که نسبت به این حرفه مقاومت می کردم تقلید مکن شعارم  بود.»

 

ب- دوره 1900-1895: دانشکده پزشکی و تصمیم برای تخصص  = یونگ در بهار 1895 تحصیلات خود را در دانشگاه بازل آغاز کرد. اکنون می رفت تا حقیقت را راجع به طبیعت بشنود. می رفت تا کالبد شناسی و فیزیولوژی انسان را بیاموزد و دانش شناخت امراض را فراگیرد.دانشجویی سرشار از اشتیاق بود.دنیارا در برابر خود گشوده می دید و احساس می کردگنجهای بی پایان دانش در برابرش جای گرفته است.

در نخستین سالهای دانشگاه دریافت که هر چند علم بر انبوهی از دانسته ها راه گشوده است لیکن در مورد بصیرت های  ناب کاری چندان نکرده است و اینگونه بصیرتها،اصولا از طبیعتی خاصند:«از خوانده های فلسفی ام می دانستم که وجود روان، مسوول این وضع است. بدون روان نه دانشی هست نه بصیرتی و هرگز درباره روان ،چیزی گفته نشده بود. در همه جا بی سر و صدا آن را بدیهی دانسته بودند».

یافتن کتابی راجع به پدیده های مربوط به احضار ارواح نتایج عمده ای برای یونگ داشت. داستانهایی را خواندکه در همه ادوار وهمه نقاط جهان بارها و بارها گزارش  شده اند. فکر می کرد باید برای این موضوع دلیلی موجود باشد،اما:«حالا با تعصب پولادین مردم و ناتوانی کامل آنان در پذیرش وجود امکانات غیر معمول مواجه می شدم .... آنچه در من علاقه ای سوزان را برمی انگیخت برای دیگران پوچ ، باطل و حتی مایه ترس بود. ترس از چه؟ دلیلی برای آن نمی یافتم . وانگهی در این تصور که شاید وقایعی روی دهدکه از مقولات محدود زمان ،مکان و اصل علیت در گذرد چیز نامعقول یا چیزی که

دنیا رابرهم زند نمی دیدم.»

در همین اوقات بودکه یونگ با (آثار نیچه) آشنا شد. خواندن((چنین گفت زرتشت نیچه)) همانند (فاوو ست گوته) برایش تجربه ای مهیب بود، فاووست دری را براو   گشود ،زرتشت دری رابر او بست که برای مدتهای مدید بسته ماند.دریافت که انسان به جایی نمی رسد مگر آنکه با مردم فقط درباره چیزهایی حرف بزند که می دانند. فرد ساده لوح نمی داند چه اهانتی است که با انسان ها راجع به چیزهایی سخن می گوید که برایشان ناشناخته است.آنان چنین رفتار بیرحمانه ای را تنها بر نویسندگان ،روزنامه نگاران و شاعران می بخشند ومتوجه شد که یک تصور جدید یا وجهی غیر معمولی از یک تصور قدیمی را تنها می توان به وسیله واقعیات ابراز کرد. یونگ در سال 1898 به عنوان کسی که به زودی پزشک می شود نسبت به کار خود جدی تر اندیشید و به این نتیجه رسید که باید تخصصی داشته باشد. خود او به تخصص جراحی تمایل داشت. سپس به علت جاذبه ای که دکتر فردریک فومن مولرداشت ترغیب شد که خود را وقف پزشکی داخلی کند.

یونگ می نویسد:«گرچه در درسهای روان پزشکی و کلینیک ها حاضر شده بودم،اما تعلیمات رایج روان پزشکی  کاملا ً برانگیزنده نبود....از این رو وقتی خود را برای امتحان دولتی آماده می کردم آخر از همه به متون روان پزشکی مراجعه کردم. از آن هیچ انتظاری نداشتم و هنوز به خاطر می آورم وقتی کتاب(کرافت- ابینگ) را گشودم،این اندیشه از ذهنم گذشت :"خوب حالا ببینم یک روانپزشک چه دارد که برای خودش بگوید"سخنرانیها و مشاهدات بالینی کمترین اثری بر من نگذاشته بود. از مواردی که در کلینیک دیده بودم جز کسالت و بیزاری خود چیزی به یاد نمی آوردم  ....تا  آن زمان  روان پزشکی در دنیای پزشکی به طور کلی مورد نفرت بود.هیچکس واقعاًچیزی درباره آن نمی دانست و هیچ نوع روان شناسی وجود نداشت که انسان را به صورت یک کل در نظر گیرد و تفاوتهای او را از نظر آسیب شناسی در یک تصویر جامع قراردهد.مدیر ،با بیمارانش در یک موءسسه محبوس بود و موسسه هم چون جزامخانه های کهن،جدا و دور افتاده بیرون شهر بود...پزشکان نیز درباره روان پزشکی چیزی بیشتر از عوام نمی دانستندو از این رو در احساسات آنان سهیم بودند.بیماری روانی در آن زمان لاعلاج بود واین برروان پزشکی هم سایه می افکند و همان گونه که خیلی زود از تجربه شخصی خود دریافتم ،روانپزشک در آن روزها چهره ای غریب بود.با پیشگفتار کتاب (کرافت ابینگ) آغاز کردم و چنین خواندم «احتمالاً،ویژگی موضوع و مرحله ناکامل  پیشرفت روان پزشکی است که موجب می شود متون آن رادارای خصلتی کم وبیش ذهنی بدانند.»روان پریشها ، بیمارهای شخصیت خوانده می شوند. ناگهان قلبم شروع به تپیدن کرد ناچار شدم برخیزم و نفسی عمیق بکشم.هیجانم شدید بود،چه،مثل برق برایم روشن شدکه  تنها هدف ممکن برای من روانپزشکی است... در روانپزشکی حوزه تجربی مشترک بین واقعیات «زیست شناختی» و روحانی که آن را همه جا جسته  و نیافته بودم وجود داشت.

 

ج- دوره 1909 -1900 شاگردی و کارآموزی در بیمارستان روانی

 

یونگ در طول نه سالی که در بورگهولتزلی اشتغال داشت علاقه کمی به کنار هم قرار دادن نشانه های روان پزشکی برای رسیدن به تشخیص بر حسب طبقه بندیهای  مرسوم بیماریهای روانی نشان می داد.برای او«پرسش سوزاننده» این بود که واقعاً درون بیمار روانی چه می گذرد ؟ او در جستجوی پاسخ ، بینش های روان پزشکی و روان شناسی معاصر را به بینش های فیلسوفان رومانتیک درباره ناخودآگاه افزود.استاد مستقیم او،اویگن بلویلر به فهمیدن بیماران و ایجاد رابطه درمانی  با آنان اصرار داشت.یونگ در طول نیمسال در پاریس از پیرژانه درباره «خودکاری روانشناختی »،شخصیت دوگانه ،و افکار ثابت زیر خودآگاه را آموخت و از این دانسته ها در تکمیل فرضیه خویش به نام کمپلکس ها بهره گرفت. تأثیر بینه رادر کار یونگ می توان درباره نوع شناسی شخصیت ملاحظه کرد. اصرار فلورنوی بر اهمیت پدیده های سحر آمیز و پنهان روان برای فهم فرایندهای  ناخودآگاه ، به میزان زیادی در گزینش یونگ برای موضوع رساله دکترا تأثیر داشت.وی در آن رساله یک مورد واضح از «واسطه گری احضار روح » رامورد بررسی قرارداد. در طول این سالها وی از نظر خانوادگی وضع ثابت و مناسبی داشت و از نظر علمی و اجتماعی هم رو به پیشرفت بود.آشنایی او با فروید در همین دوران آغاز شد. در سال 1905 در دانشگاه زوریخ دستیار روان پزشکی و در همان سال پزشک ارشد درمانگاه روانپزشکی  شد و چهار سال در این سمت ماند. در سال 1909 به گفته خود،به علت گرفتاری و کار شخصی از کارش استعفا کرد تا به قول خود به کسب تجربه شخصی ادامه دهد.

د-دوره 1913-1900:روانکاوی و دوستی با فروید

اشتباه بزرگی است که روانشناسی تحلیلی یونگ را تغییر شکل یا انحراف از روانکاوی فرویدی تلقی کنیم.مطمئناً یونگ پیش از ملاقات با فروید و نیز در ابتدای روابطشان تحت تأثیر  اندیشۀ فروید قرار داشت،اما او پیوسته به پیشبرد فهم متمایز خویش از فرایند روانی مشغول بود. شدت رابطۀ این دو مرد بیشتر بر پایۀ عوامل شخصی بود تا عوامل حرفه ای . به همان اندازه که فروید نیازمند "پسر بزرگتر"و ولیعهد بود که بتواند آموزش های او را در وراء حلقۀ عمدتاً یهودی پیروان اولیه اش ادامه دهد،یونگ هم نیازمند یک تجسم قوی پدری بود.آنان با یکدیگر همکاری نزدیکی داشتندو به ایالات متحده سفر کرده و سخنرانی نمودند؛یونگ نخستین رئیس انجمن بین المللی روانکاوی  و سردبیرکتاب سالنخستین نشریه ادواری روانکاوی شد؛اودر ضمن یک دوره سخنرانی درباره روانکاوی در دانشگاه زوریخ انجام داد.اما پویاییهای " نمودگار باستانی پدر و پسر"به گونه ای فزاینده موجب خشم و سرخوردگی هردو شد. یونگ در سال 1913 از انجمن بین المللی روانکاوی و سردبیری نشریه روانکاوی استعفا داد. برای سومین بار وی آنچه را که دورنمای جالبی از پیشرفت به نظر می رسید به کنار نهاد،همانگونه که پیشتر دردانشکده پزشکی ودربورگهولتزی انجام داده بود.

در 1912و 1913 ،یونگ اثر دو بخشی خود به نام " نمادهای استحاله"را انتشار داد. اغراق او در موضوعات اسطوره شناختی ،پیرامون مجموعه ای از خیال پردازیهایی که یک زن جوان آمریکایی برای فلورنوی فرستاده بود،به معنی  خروج یونگ از چهار چوب روانکاوی فرویدی بود.لیبیدو که فروید با اصرار زیاد به عنوان مقوله ای جنسی شناخته بود در اینجا گسترش یافت تا تبدیل " کارمایۀ روانی " شود که به وسیله نمادهای جهانی اسطوره شناسی ابراز می گردد و به وسیله  نزول قهرمان در ژرفای ناخودآگاه استحاله می یابدو به یک خودآگاهی غنی شده باز میگردد. فوریت اکتشاف یونگ درباره این موضوع، نه تنها نشانۀ گریزناپذیری گسست او با فروید بود،بلکه رویارویی خود اورا با ناخودآگاه  و غنی شدن فرضیۀ درحال رشد وی را پیشگویی می کرد. یونگ بعدها درباره دوره های که می کوشید ارتباط معانی شخصی و اسطوره شناختی تصاویری را که سیل آسا از طریق رویاها ، بینش ها و خیالپردازی های او ظاهر می شد ، پیدا کند و بفهمد ، چنین به یاد می آورد که وی به صورتی خود آگاه خویشتن را تسلیم این فرآورده های ناخود آگاه کرد . آنچه او کرد حاکی از تسلط خیلی بیشتری از آنچه خود حس می کرد، است . در نتیجۀ تجربیات خارق العاده و اغلب هراس آور این سالها بود که یونگ حس کرد برای - باقیماندۀ زندگی -کار اومشخص شده است . در این زمان بود که او به گونه ای ژرف از طریق تماسهای شبه تصویری، شخصی شده کارمایه  نمودگارهای باستانی ، دریافت که روان انسان نه تنها جنبۀ شخصی دارد بلکه در ضمن گروهی است . باز ، در همین زمان بود که اوآغاز به فهم نقش " خود " به عنوان جزء عمده و نمودگار باستانی (سوگیری و معنی) کرد ، که در آن زندگی روانی ریشه دارد و بالاترین اهداف آن به سوی "خود " در جریان هستند .

آزمون تداعی واژه ها

 

یکی از ابداعات کارل گوستاویونگ است. البته شکل ساده ای از این آزمون، نخستین بار توسط «فرانسیس گالتون» برای مشخص کردن فرایند های تداعی تهیه شد، اما آنچه یونگ به کار برد از یک گروه واژه تشکیل می شود که معمولاً تعداد آنها به 100 می رسد و هر کدام به عنوان محرک به کار می رود. پیش از کاربرد آن به آزمودنی توضیح داده می شود که یک  گروه از واژه ها به آهستگی برایش خوانده می شود و او باید پس از شنیدن هر واژه با به زبان آوردن واژه ای که همان لحظه به ذهنش می رسد واکنش نشان دهد.

آزماینده،سرعت واکنش را با ساعت مخصوص اندازه  می گیرد. روش یونگ در کاربرد آزمون این بود که هر گاه در واکنش آزمودنی تأخیری روی میداد از او می پرسید علتش چه بوده است او با شگفتی متوجه شد که آزمودنی از تاخیر خود در پاسخگویی بیخبر است و به موردی اشاره می کند که در برابر واژۀ اسب یک دقیقه مکث کرد. پژوهش بعدی نشان داد که شخص مورد نظر خاطرۀ بدی از اسب دارد که از خاطره اش به کلی محو شده بود.بنابراین یونگ دریافت هر گاه شخص در پاسخ دادن به واژه ای تأخیری بیش از اندازه دارد،نمایندۀارتباط آن واژه  با خاطره ای در ناخودآگاه یا عقیده ای در فرد می باشد. تکرار واژه های محرک یا ناتوانی در ارائه واکنش نیز نشانه وجود عقده ای در شخص است.یونگ ضمن کاربرداین آزمون متوجه واکنش های گوناگون آزمودنی هایی بود که نشان می دادند واژه در آنان سبب بروز واکنش عاطفی شده است و واکنش هایی که یونگ آنها را شاخص های تنش عاطفی دانست عبارتند از:

1- واکنش تأخیری:تأخیر در واکنش ،نماینده ارتباط واژه محرک با عقده ویژه ای است.در این مواردآزمودنی که تهییج شده است نمی تواند واژه ای به زبان بیاورد.علت این نیست که وی قدرت فکر کردن را ندارد بلکه به علت تداخل حالت هیجانی است.

2-واکنش های متعدد:هنگامی که آزمودنی در پاسخ به جای یک واژه ،از واژه های متعدد استفاده می کند ناشی از ناتوانی در مهار واکنش خویش است. در چنین مواقعی آزمودنی خیلی سریع واژه ای را بیان می کند ولی چون فکر میکند این واژه ممکن است اثری از هیجان درونیش را به آزماینده نشان دهد، بی درنگ می کوشد آشفتگی خود را با بیان واژه های گوناگون بپوشاند .

3- واکنش شخصی

زمانی که آزمودنی در برابر واژه های عینی پاسخ های  شخصی می دهد که نماینده تمایل برای گسترش ایگوی خود می باشد، برای نمونه زمانی که واژۀ پول برای او خوانده می شود پاسخ می دهد:"ای کاش مقداری از آن را داشتم "یا در برابر واژه خوشبختی می گوید:آن را باور نکن.

4-تکرار واژه محرک

تکرار واژه محرک حاکی از آن است که واژه معنای  ویژه ای برای آزمودنی دارد و تکرار آن نوعی حالت دفاعی است. آزمودنی می کوشد از طریق تکرار واژه فرصت بیشتری را برای پاسخگویی بیابد.

5-مکررگویی بی تناسب

نشان دادن واکنش یکسان در برابر محرکهای گوناکون است. یونگ زنی را مثال می زند که در پاسخ گویی به گروه 100 تایی واژه ها 10 بار واژه (طولانی) را به کاربرده بود در حالیکه این واژه ارتباط منطقی با واژه های محرک را نداشت. بررسی آشکار کرد که واژه طولانی به مشکلی که آن زن با آن روبروست مربوط می شود، او طی پاسخ هایش گفته بود که وی و شوهرش به مدت "طولانی" کار کرده بودندتا قدری پول پس انداز کنندو خانه ای  بسازند. وقتی پس از زمانی "طولانی"ساختن خانه را شروع کردند پولشان را از دست می دهند،بنابراین مجبور می شوند دوباره مدتی "طولانی"صبر کنند تا باز بتوانند پول لازم را پس انداز کنند./

ساختار شخصیت از دیدگاه یونگ

یونگ نوعی پیرا- روانشناسی ظریف ایجاد کرد که از هر جهت مشروح و دارای ساختار دقیق مانند پیرا روانشناسی فرویدی بود. گر چه او بیش از هر چیز به طبیعت ناخود آگاه اشتغال خاطر داشت اما فرضیۀ او در باب شخصیت ، سامانه های گوناگون کارکرد شخصیت را در برمیگیرد. فرضیه های شخصیتی یونگ خطوط عمدۀ اشتباه در روانکاوی کلاسیک را نیز می شناسند. ساختاری که او برای سازمان روانی در نظر گرفت از ساختار فرویدی اید، ایگو ، سوپر ایگو، و آرمان ایگو متفاوت است برای اینکه ساختار بالنسبه پیچیده ای که یونگ برای روان در نظر گرفت به صورتی روشن  شناخته شود.

ساختار شخصیت

1- ایگو (من)

ایگو بصورت تقریبی معادل خودآگاهی است. ایگو در برگیرندۀ آگاهی ما ازجهان بیرون و آگاهی ما از خویشتن است. در واقع در مرکز شخصیت خودآگاه ، طبق اصطلاح یونگ کمپلکسی به نام ایگو وجود دارد(شرح کمپلکس  به بعد از آشنایی اولیه با مفاهیم بالنسبه روشن تر ساختار شخصیتی طبق نظریه  یونگ موکول می شود).  یونگ ایگو را خودآگاه محض می داندولی فروید معتقد است  بخش کوچکی از ایگو ناخودآگاه است که همان ساز و کارهای دفاعی روانی می باشد. یونگ مکانیسم های دفاعی را می پذیرد اما کمتر از فروید روی  آنها تأکید می کند و محل فعالیت آنها را هم در ایگو نمی داند.

 

2- پرسونا

پرسونا (به تبع نقابی که بازیگران باستانی یونان هنگام اجرای نمایشنامه بصورت می زدند) یا شخصیت بیرونی واسطۀ بین ایگو و دنیای واقعی است. در واقع مانیز می توانیم پرسونا را نقاب ایگو بدانیم یعنی تصویری که فرد به جهان بیرون عرضه می کند پرسونای ما با توجه به نقش هایمان تغییر می کند.  برای نمونه ، یک مرد تصویر ویژه ای را از خود به همکاران  حرفه ای خویش و تصویر دیگری را به کودکان خود عرضه می کند.به گفتۀ یونگ " نقاب شخصیتی روش سازگاری فرد با دنیاست یا رفتاری است که فرد در مواجهه با دنیا اتخاذ می کند هر کار و حرفه ای نقاب شخصیتی خود را دارد....منتهی خطر آنجاست که مردم با نقاب شخصیتی خود یکی می شوند- استاد دانشگاه با کتاب درسی خویش  و آوازه خوان با نوع صدای خویش.... با کمی مبالغه می توان گفت نقاب شخصیتی چیزیست که شخص واقعاً نیست، ولیکن  خود او و دیگران  می پندارند هست".

این هم واقعیتی است که ما به این بخش از شخصیت خویش برای رویارویی موثر با دیگران نیاز داریم. برای نمونه اغلب ضروری است تصویری از قابل اعتماد و مصمم بودن را در صورتیکه می خواهیم دیگران به ما گوش فرا دارند به آنان نشان می دهیم . پرسونا تا جایی که توازون شخصیت بهم نخورد  می تواند رشد یابد اما این امر نباید به قیمت حذف اجزای دیگر شخصیت تمام شود. پرسونا نیز یکی از کمپلکس های فراگیر جهانی است.

            

3-سایه

سایه تشکیل شده است از صفات و احساساتی که نمی توانیم در خود بپذیریم، سایه تصویری معکوس از پرسونا و در برگیرندۀ هر ویژگی است که برای پرسونا ناپذیرفتنی باشد. چه این ویژگیها مثبت باشند و چه منفی یک پرسونای شجاع سایه ای ترسو دارد.

سایه به عبارتی همان آقای هاید از دکتر جکیل است . در رویاها سایه به فردی از همان جنسیت فرافکنی می شود . مانند زمانیکه یک مرد دربارۀ یک قاتل شرور رویا پردازی می کند ، یا هنگامی که یک زن دربارۀ یک روسپی زشت خیالپردازی می کند .

در زندگی روزانه هنگامی که در موقعیت های ناخوشایند هستیم و برای نمونه به ناگهان تذکر خصمانه ای از دهان ما می پرد که : " این موضوع مطلقاً مورد نظر من و از من نمی تواند باشد" ، سایه ما خود را نشان می دهد . هنگامی که شکایت می کنیم از : " آن چیزی که ابداً نمی توانیم در مردم تحمل کنم " ، در واقع تظاهرات سایۀ خود را می بینیم ، زیرا چنین تندی و حرارتی دلالت دارد که ما در واقع علیه آگاه شدن از وجود این کیفیت در خود دفاع می کنیم .

در بیشتر موارد ، سایه به طور عمده منفی است زیرا متضاد تصویر مثبتی است که از خود داریم . به طور کلی سایه شامل همۀ آرزوها و هیجانات ناسازگار با تمدن امروزی است که در نتیجه با معیارهای اجتماعی و شخصیت آرمانی ما متناسب نیست . هر اندازه جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند متعصب تر و مقیدتر باشد ، سایه نیز وسیعتر خواهد بود .

زمانی که یونگ مشاهده کرد اکثر بیمارانش سایه خود را انکار می کنند و آن را واپس می زنند ، به این نتیجه رسید که بیشتر باید راهی برای زندگی کردن با بخش تاریک شخصیت خود بیابد ودر واقع بهداشت جسمی و روانی او وابسته به این راهیابی است . البته پذیرش سایه مستلزم تلاش فراوان و اغلب به معنی کنار نهادن آرمانهای مورد علاقه است .اما یونگ متذکر می شود که این آرمانها اغلب بسیار بلند پروازانه و یا بر مبنای پندارهای نادرست هستند. به اعتقاد یونگ، سرکوبی یا واپس زنی  سایه و نپذیرفتن آن باعث می شود که ناخودآگاه قدرت زیادی بیابد و رفته رفته نیرومند تر شود که در چنین صورتی هنگام بروز شدت بیشتر خواهد داشت و خطرناک تر خواهد بود. در حالیکه اگر به شدت واپس زده نشود تظاهر و عمل آن جزئی و با شدت کمتر خواهد بود. نمونۀ آن را می توان در رفتار های مردم به ظاهری بسیار آرام و محبوب در هنگامۀآشوبها و شورش های خیابانی دید. گفته شد که سایه معمولاً منفی است لیکن در همان حد که تصویر آگاهانه ما از خود شامل عناصر منفی باشد،سایۀ ناخودآگاه مثبت خواهد بود. برای نمونه زن جوانی که خود را زشت می انگارد ممکن است درباره یک بانوی زیبارو ،رویا ببیند. وی این بانوی زیبا را فردی دیگر می پندارد اما ممکن است این بانو تجسمی از زیبایی خود او باشد که آرزو می کند ظاهر شود. تماس با سایه چه مثبت و چه منفی باشد مهم است. بینش نسبت به طبیعت سایه نخستین گام به سوی آگاهی از خود و انسجام شخصیت است.

 

4-آنیما و آنیموس

آنیما عبارتست از ته نشست همۀ تجارب از زن در میراث روانی یک مرد،آنیموس عبارتست از ته نشست همۀ تجارب از مرد در میراث روانی یک زن . این امر توسط صاحب نظران فراوان عنوان شده است که بشر،یک موجود دو جنسی است و یک مرد دارای عنصر مکمل زنانه و یک زن دارای عنصر مکمل مردانه است. چینی های  تائو ئیست از "ین" و "ینگ"صحبت می کنند یعنی جنبه های زنانه و مردانه شخصیت انسان. هر چند این نکته در ابتدا عجیب به نظر می رسد ولی یافتن خصوصیات زنانه و مردانه در شخصی از یک جنس واحد تجربه و استنباط بالنسبه شایع و مشترکی است. یونگ در کتاب "دو رساله دربارۀ روان شناسی تحلیلی "می نویسد تصویر قوی زن به صورت یک نمودگار باستانی در ناخودآگاه جمعی مرد وجود دارد که وی به کمک آن طبیعت زن رادر می یابد.

نمودگار باستانی زن ناشی از تجربه و استنباط باستانی مرد از زن است و به هیچ وجه منش واقعی زن مشخص و متمایزی  را نمی نمایاند. این تصویر در طول زندگی مرد از طریق تماسهای واقعی که با زنان دارد ، خود آگاه و قابل لمس می شود.نخستین و مهمترین تجربه یک مرد نسبت به زن به وسیله ارتباط با مادر حاصل می شود. تجربه و استنباط کودک از مادر خویش یک ویژگی ذهنی دارد زیرا تنها بر پایۀ چگونگی رفتار مادر نیست بلکه کیفیت احساس کودک از رفتار مادر خود حائز اهمیت است. تصویر مادرانه ای که هر کودک در ذهن خویش پدید می آورد ،تصویر دقیق مادرش نیست بلکه بر پایۀ آمادگی و زمینه کودک برای ایجاد تصویر یک زن ، یعنی آنیما شکل گرفته است. طبق نظر یونگ اصل زنانه شامل ظرفیت هایی برای پرستاری ، احساسات ، هنر،یگانگی با طبیعت است.آنیموس در زن،المثنای آنیما در مرد است که از سه ریشه منشعب شده است:

الف-تصویر قوی از مرد در ناخودآگاه جمعی که زن به ارث می برد.

ب-تجربه خاص زن از مردانگی، که از تماسهایی که درطول زندگی خویش با مردان داشته است حاصل می شود.

ج-زمینۀ پنهانی مردانه در خود او.

اصل مردانه شامل اندیشۀ منطقی ، ابراز وجود قهرمانانه و پیروزی بر طبیعت است.عنصر مردانه در زن باعث می شود در مواقع ضروری بتواند عهده دار اموری شود که ویژه مردان تلقی می گردد. پدر نخستین ناقل تصویر آنیموس برای دختر بچه است. همۀ ما از نظر زیست شناختی به میزان چشمگیری ظرفیت های جنس دیگر را داریم. هنگامی که انیما و انیموس در وهم ها و رویاها ظاهر میشوند نشان دهنده فرصت و مجال برای فهم چیزی هستند که تا کنون ناخودآگاه بوده است. این دو هیچگاه بطور کامل جزء خودآگاهی نمی شوند و همیشه بخشی از آنها پوشیده در لفافه ای از رموز و اسرار در ناخودآگاه جمعی ، پنهان می ماند.

 

5-ناخودآگاه

ناخودآگاه طبق تعبیر یونگ دارای دو لایه است. لایه سطحی تر عبارتست از ناخودآگا ه شخصی و لایۀ ژرف تر ناخودآگاه جمعی است. کمپلکس ها در ناخودآگاه شخصی ،اما سنخ های باستانی در ناخودآگاه جمعی یا روان عینی جای دارند.

6-نمودگارهای باستانی

نمودگارهای باستانی که در ناخودآگاه گروهی جمعی جای دارند به نام های گوناگون خوانده شده اند از جمله صور مثالی ، نمودگارهای باستانی ، تصورات بدوی ، تصورات اسطوره ای ، نمونه های رفتاری و قالب های ازلی اما برخی ترجیح می دهندکه همان اصطلاح آرکی تایپ را به کار ببرند که یونگ ابداع کرده است .

 

7-خود(SELF)

مهمترین  نمودگار باستانی که عبارت است از (خود)،یعنی کوشش ناخودآگاه ما برای مرکزیت ، تمامیت و معنی ،((خود))عبارتست از ظرفیت ذاتی برای کلیت ، تمایل درونی برای متوازن کردن و آشتی دادن جنبه های متضاد شخصیت و یک اصل ناخودآگاه که کل زندگی روانی را هدایت می کند  و منتج به ایگو  می شود که با واقعیت  بیرونی مصالحه می کند وتا حدودی به وسیلۀ آن شکل می پذیرد.((خود))((SELFبخش میانی شخصیت است و سیستم های دیگر شخصیت در گرد آن قرار دارند. (خود) این سیستم ها را به یکدیگر مرتبط  می کند و باعث یگانگی تعادل و ثبات شخصیت می شود. (خود) هنگام تولد وجود ندارد بلکه پس از سالها آزمایش و خطا و حل تضادهای درونی است که خود به تدریج تکامل می یابد.زیرا لازم است پیش از پدید آمدن (خود) همه سیستم های شخصیت به حد اعلای تکامل و تفرد رسیده باشند.

 آسیب شناسی در روان شناسی تحلیلی

 

رشد و تکامل ممکن است به صورت حرکت به بیرون یا به درون باشد . از دیدگاه یونگ ، پیشرفت به معنی سازگاری مناسب( ایگوی خود آگاه) با انتظارات محیط خارج و با نیازهای ناخودآگاه است . اما زمانیکه حرکت به پیش، به علت موقعیت ناکام کننده ای متوقف می شود ، به عوض اینکه جهت حرکت لیبیدو به طرف عواملی در محیط بیرون باشد، پس روی می کند، متوجه درون و وارد نا خود آگاه می شود . به طور کلی پیشرفت عبارتست از سازمان مثبت و فعال شخصی با محیط ؛ باز گشت یا پسرفت یا واپسگرایی عبارتست از سازگاری با نیازهای درونی و ذاتی . برای نمونه ، خواب نوعی واپسگرایی پس از مدتی فعالیت روانی است . این بازگشت ها لزوماً نابهنجار و ناسالم نیستند بلکه در بسیاری موارد برای ترمیم قوا لازم هستند زیرا امکان دارد طی بازگشتها ، ایگو در ناخودآگاه به مسائلی بربخورد که در حل مشکل و رفع ناکامی سودمند واقع شود . اما در حالت مرضی ، لیبیدو که وارد ناخود آگاه شده است در جستجوی منفذ و گریز گاهی است که بتواند خویش را به خود آگاهی برساند . در این موقعیت است که امکان تظاهر آن به صورت خیال پردازیها یا به شکل نشانه های روان – نژندی وجود دارد . یونگ نظریۀ روان پویایی خود را بر پایۀ دو اصل گذاشته است که عبارتند از اصل تعادل و اصل کهولت .

اصل تعادل می گوید هرگاه مقداری کارمایه ( انرژی )یا لیبیدو برای انجام کاری صرف شد ، این مقدار مصرفی در نقطه دیگری از سیستم ظاهر می شود . اصل تعادل ، قانون اول ترمودینامیک یا اصل بقای انرژی هلمهولتز است .

منظور یونگ از کاربرد این اصل در مورد کنش های روانی این است که هرگاه ارزش خاصی ضعیف شود یا از بین برود ، انرژی متعلق به آن در درون از بین نمی رود بلکه به شکلی دیگر ظاهر می شود و این کاملاً طبیعی است ، چه هرگاه ارزشی اهمیت خود را از دست داد در عوض ارزش دیگری قدرتمند تر می شود . کودکی که از پدر و مادر ناراضی است ، توجه خویش را به دیگر افراد معطوف می دارد . هرگاه ارزشی سرکوب شود ، انرژی آن به مصرف تظاهر در رویاها و خیالبافی می رسد .

اگر اصل تعادل را در مورد کنش کل شخصیت به کار بگیریم به این معنی خواهد بود که برای مثال ، اگر انرژی ایگو از آن گرفته شود ، این انرژی در پرسونا ظاهر خواهد شد ؛ یا کاهش انرژی خود آگاه همراه است با افزایش انرژی ناخود آگاه . انرژی پیوسته بین سیستمهای گوناگون شخصیت در جریان است . این گونه توزیع انرژی ، پویایی های شخصیت را تشکیل می دهد . اصل بقای انرژی را نمی توانیم به طور کلی کامل در مورد روان که سیستم مداری کاملاً بسته ای ندارد به کار ببریم . زیرا هم انرژی به آن افزوده و هم از آن مصرف می شود ، مانند وقتی که غذا مصرف می شود .

طبق اصل انتروپی یا قانون دوم ترمودینامیک ، هر گاه دو جسم با گرمای متفاوت نزدیک هم قرار گیرند ، جسمی که گرمای بیشتری دارد مقداری از حرارت خود را از دست می دهد که توسط جسم سردتر جذب می شود و تعادل حرارتی بین آن دو برقرار می شود . یونگ این اصل را هم برای توجیه پویایی های شخصیت به کار برده است . بدین معنی که توزیع انرژی در روان به صورتی است که خواستار تعادل است . هرگاه میزان انرژی در دو سیستم روان به شدت متفاوت باشد ، انرژی از سیستم قوی به سیستم ضعیف می رود تا تعادل انرژی بین آن دوبرقرار گردد . اما چون روان یک سیستم بسته نیست امکان دارد انرژی که از بیرون وارد آن می شود یا انرژی که از آن مصرف  می شود باعث بهم خوردن تعادل گردد .

گرچه برقراری تعادل پایدار و همیشگی بین نیروهای موجود در شخصیت امکان ندارد ولی به هر حال برقراری تعادل ، هدف آرمانی توزیع کارمایه است . این حالت آرمانی که طی آن کل کار مایه (انرژی) در سیستم های گوناگون شخصیت که به حد کمال خویش رسیده اند توزیع شده است "خود " نامیده می شود. از این رو زمانی که یونگ " خودشکوفایی" را هدف رشد روانی خوانده، این مقصود را داشته است که پویاییهای شخصیت به سوی برقراری تعادل کامل میان نیروها می روندو قانون توزیع انرژی بین سیستم های شخصیت برقرار است.

به این معنی که هرگاه مقدار انرژی جاری در یک سیستم افزایش می یابد سیستم ضعیف ترشخصیت با گرفتن انرژی از سیستمی که قوی تر است وجود خود را تحکیم می بخشد وبدن را گرفتار تنش می کند.

برای نمونه، چنین حالتی زمانی پیش می آید که ایگوی خودآگاه نسبت به ناخودآگاه از قدرت بیشتری برخوردارباشد و در نتیجه عبور بخشی از انرژی از خودآگاه به ناخودآگاه تنش های زیادی در شخصیت پدید می آید همین جریان را در درونگرایی و برونگرایی می توانیم ببینیم.

به عبارت تخصصی تر، زمانیکه یک کمپلکس با کمپلکس ایگو ناسازگار می شود، احساس اضطراب می کنیم . برای محدود کردن اضطراب، کمپلکس ناسازگار از ایگو جدا می شود وبه صورتی ناخودآگاه درخلاف ایگو یا دیگر کمپلکس هایی که با ایگو همانند شده اند حرکت می کند. این دو نیمه شدن افراد را قادر می سازد بتوانند با وجود دو کمپکس ناسازگار، روزگار را سپری کنند، به نحوی که یک کمپکس بیشتر با ایگو همانندی دارد ودیگری با ایگو بیگانه است. دومی اغلب به این صورت حس می شود که گویا به وسیله جهان بیرون بر او تحمیل شده است، برای نمونه، فرد می گوید "بامن بدرفتاری می شود"، به عوض اینکه دریابد که در اصل "من تعارض درونی دارم".

این دو نیمه شدن وتجزی خودآگاهی به ویژه در هیستری بارز است وتبیین خوبی برای پدیده شخصیت های چندگانه است (اختلال هویت تجزیه ای). درون روان، ایگو با شخصیت های جزئی یا کمپکس ها، همراه با شخصیت های سایه که متضاد  آنها هستند عمل می کنند. افزون براین آنیماوآنیموس وتصویرهای نمودگار باستانی از"خود" ، می کوشند منسجم شده برهرج ومرج مسلط گردند. شخصیت های گوناگونی که در اختلال هویت تجزیه ای ظاهر می شوند، تظاهرات کمپکس ها و "خود" هستند.

برونگرایان تمایل به ابتلاء صفات هیستریکال یاضد اجتماعی دارند، درحالیکه درونگرایان افسرده، مضطرب و وسواسی می شوند. نشانه ها اغلب مرتبط با کوشش کارکردهای فرودست برای بروز است. اگر موضوع را به این صورت بنگریم، وضعیت های آسیب شناختی ممکن است کوشش به سوی کلیت یا سلامتی را نمایان کنند; کوشش توسط کارکردهای فرودست برای اینکه با خود آگاهی منجسم گردند نه اینکه از آن مجزا شوند. انسجام این کارکردهای فرودست، اغلب مستلزم چیدمان دوباره اندیشه ها ، دیدگاهها وسبک زندگی خودآگاه است که اغلب ازنظر هیجانی رنج آور است.

کوشش کارکردهای فرودست برای تظاهر، لزوماً منجر به آسیب روانی نمی شود. افرادی با کارکردهای اندیشه ای خیلی پیشرفته ممکن است خود را آرزومند تجربه کامل تری از زندگی بیابند وممکن است خود را در روابط پرهیجان خارج از چهار چوب زناشویی درگیر نمایند. در بررسی، ممکن است فرد دریابد که ندیدن محبت مادرانه به علت سردی رفتار یا فقدان مادر یا جانشین او ، وحل نشده ماندن این محرومیت، منجر به ناتوانی در نیل به صمیمیت با یک زن می شود. فرایند نیل به صمیمیت ، در خارج از چهارچوب روابط زناشویی انجام می پذیرد زیرا به همسر، نقش مادر سرد وطردکننده داده شده است. این نمونه ای است از اینکه چگونه فرضیه یونگی می تواند از مسیری نسبتاً متفاوت به یک جمع بندی نمونه وار فرویدی برسد. 

 

کاربردهای عملی و اصول درمان

 

یونگ برای توصیف نحوۀ تلقی خاص خود اصطلاح " روان شناسی تحلیلی " را به کار برد که هدف نه تنها مداوای بیماران ، بلکه روشی است به منظور رشد و گسترش شخصیت انسانی از راه فرایند تفرد (فردیت) .یونگ روش درمانی خویش را مطابق سن و وضعیت رشد و نوع شخصیتی فرد تغییر می دهد ولی هیچگاه کشش جنسی یا ارادۀ معطوف به قدرت را (که موضوعات عمدۀ مکاتب فرویدی و آدلری است اما در نظریۀ یونگ نقش عمده ای ندارند ) ، اگر در مواردی عامل بیماری بداند مورد چشم پوشی قرار نمی دهد .

یونگ از نخستین درمانگرانی بود که دریافت حس توام با هیجان می تواند علاوه بر آثار روانی ، آثار جسمی هم داشته باشد و به صورت (بیماری روانی – تنی) ظاهر شود . زمانیکه اوهنگام کاربرد آزمون تداعی واژه ها ، الکترودهایی در دستان بیماران گذاشت و واکنش گالوانیک پوست را ثبت کرد ، متوجه شد هر بار که واژۀ خاصی به بیمار گفته میشود گالوانومتر پاسخ های پوستی متفاوتی را نشان می دهد .

هدف روان درمانی از نظر یونگ ، پدید آوردن سازگاری مناسب و کافی با واقعیت است . این واقعیت شامل خواسته های نا خوداگاه و سازگاری فرد با جامعه است . البته لزوم سازگاری با جامعه توسط روانپزشکان از اعصار قدیم شناخته شده و در کارهای بالینی روی آن تاکید زیاد شده است اما سهم بزرگ یونگ در درمان بیماران، ناشی از توجه او به سازگاری درونی است . به نظر او کشش های روانی سو گیری ارزشی ندارند بلکه دوگانه گرا هستند ، بدین معنا که آنها به خودی خود مثبت یا منفی نیستند بلکه این گرایش،ناخود آگاه شخص است که نقش سازنده یا مخرب آنها را تعیین می کند،یونگ معتقد است روان درمانگر باید میان کنش خود آگاه و ناخودآگاه فرد سازگاری ایجاد کند و به بیمار در کشف معانی و مقاصد نوین یاری کند و از پیش نمی تواند عقیدۀ ثابتی در مورد آنچه درست و بهنجار است داشته باشد .

همانگونه که دربارۀ فرضیۀ فروید مصداق دارد ،فرضیه یونگ ازکاربردهای عملی آن جدایی ناپذیر است . بیشتر فرضیه یونگ از کار او با بیماران ناشی می شود که به وی کمک کردند تا طبیعت ناخود آگاه را دریابد و انواع تجربیاتی را که برای انسجام زندگیشان لازم است بفهمد . روانکاوی یونگی بیش از همه برای بزرگسالان و سالمندان کاربرد دارد . در واقع بیش از دو سوم مدد جویان یونگ در دومین نیمۀ زندگی خویش بودند .  

به نظر می رسد عقاید یونگ حتی برای کسانی که هرگز به مطب روانکاو راه نمی یابند هم با ارزش باشد . اکثر میانسالان ، احتمالاً مسائل ویژه ای را که با افزایش سن پیش می آید ، حس کرده اند . آگاهی از انواع دگرگونی هایی که به طور معمول روی می دهد ممکن است به آنان در پذیرش این دگرگونی ها کمک کند احتمالا  بزرگسالان از کتابی همچون (گذرگاه ها) که بحرانهای مورد انتظار در دوران بزرگسالی را مورد بحث قرار می دهد ، میتوانندسود ببرند و از آنجا که این کتاب عقاید(( لوینسون ))را به صورت عامه فهم در آورده و لوینسون هم به میزان زیادی به یونگ مدیون است ، خواننده دراین میان ژرفترین پاداشها را از خود یونگ دریافت می کند .

وابستگی یونگ به روان شناسی و روان پزشکی در ورای بینش های ویژۀ او در مورد رشد روانی بزرگسالان گسترده است . ازآنجا که وی پرسش های مذهبی را به نوبۀ خود حیاتی و معنی دار تلقی می کند ،روحانیون،کشیشان و کسانی که  اغلب با مردمی که مشکل هیجانی دارندروبرو می شوند ، دریافته اند که یونگ پل با ارزشی بین حرفه های روان پزشکی وروحانی فراهم آورده است .

نوشته های یونگ ، بر برخی اندیشه های نوین دربارۀ طبیعت اختلالات روانی ، به ویژه اندیشه ی ( لنگ )سبقت جسته است . استدلال «لنگ» D.LAING)  R.) این است که نبایدتجارب روان پریشانه را به سادگی به عنوان نابهنجار و عجیب و غریب تلقی کنیم . این دیدگاه ، خاص فرهنگ فن سالارانه است که اعتبار جهان درون را رد میکندو انطباق بیرونی را ،تنها هدف و مقصود می داند .یونگ معتقد است: تجربۀ روان پریشانه ، با وجود همۀ رنج آن می تواند یک سفر معنی دار، درونی و یک فرآیند التیام بخش باشد . در این سفر درمانگر می تواند به عنوان راهنما عمل کندو به بیمار کمک کند تا نمادهای درونی خویش را بفهمد .اگاهی ازدیدگاه یونگ برای هر کس که آرزو دارد((روان پریشی)) را بفهمد ، ضروری است . یونگ نیمکتی را که بیمار روانکاوی روی آن دراز می کشید برداشت چون معتقد بود باعث تشویش بیمار می شود .

او میزی را در میانۀ اتاق گذاشت و پشت آن رو در روی بیمار نشست ، وسایل نقاشی و مجسمه سازی هم در دفتر کار خویش آماده داشت . اگر بیمار میتوانست حرف بزند و گفته های خویش را تعبیر کند چه بهتر، اما اگر از این روشها نتیجه نمی گرفت آزمون تداعی واژه ها را به کار می برد.

یونگ توصیه می کرد درمان با چهار جلسه در هفته آغاز شود و سپس فاصلۀ آن یک یا دو جلسه در هفته گردد . امروز درمانگران یونگی  یکبار در هفته و چهره به چهره با موضوعات روانکاوی خود کار می کنند . یونگ تأکید زیادی بر رابطۀ انسانی بین روانکاو و مراجع داشت و اشاره می کرد که هر دو در طول روانکاوی دگرگون می شوند . وی انتقال را به عنوان کوشش بیمار برای برقراری رابطه روان شناختی با پزشک تعریف کرد و عقیده داشت بدون رابطۀ درمانی و« رابطۀ شی ء» عملیات فنی روانکاو ارزشی ندارد . با توجه به تأکید تحلیل یونگی بر انسجام دوباره ، نماد گرایی و رویا ها، به نظر می رسد روش او برای یاری به افراد تحصیلکرده برای رویا رویی با مسائل رشدی نیمۀ زندگی مناسب باشد .

این افراد در حالیکه هویت حرفه ای کسب کرده اند و به موقعیت مادی نائل شده اند و نقش محکم خانوادگی برقرار کرده اند اغلب به این پرسش می رسند که من واقعا کی هستم؟ چه چیز برای من معنی دارترین  است  و رابطه من با نوع انسان و تاریخ انسان چیست؟و این افراد که در جهت بهبودبه شدت از  خودخرده می گیرند، از اینکه به عنوان یک فرد می کوشند تا به طور کامل تبدیل به خود شوند و نه به عنوان یک فرد روان – نژند ، توصیف شوند ، شاید احساس آرامش کنند . با توجه به روابط پیچیده و مبهم درون روانی که توصیف شد و علاقه به تجربۀ صوفیانه که سایۀ بالقوه ای از تفکر جادویی و محو بودن روابط بین درمانگر و بیمارایجاد می کند، بهتر است تنها درمانگرانی که از موهبت انسجام روانی کامل و دانش ژرف و گسترده برخوردارند و تجربه کافی از فرهنگ های جهانی و فرهنگ جامعه خویش دارند این روش درمانی رابه کار گیرند .

 

 

ارزیابی دیدگاههای یونگ

 

یونگ  از معدود روان پزشکان و روان شناسانی است که بر افراد دیگری از نظامهای علمی نیز تأثیر فراوان گذاشته است . آرنولد توین یک تاریخ دان ، فیلیپ ویل نویسنده ، لوییس مامفورد منتقد اجتماعی و پل رادین مردم شناس از طرفداران یونگ هستند .

یکی از تأثیرات عمدۀ یونگ در دیدگاه نوین مذهبی بود . او در سال 1938 دردانشگاه ییل ،سه سخنرانی دربارۀ روان شناسی و مذهب ایراد می کند که بعدها به صورت کتابی با نام «روان شناسی و دین» منتشر می گردد . در میان فرضیه های مرتبط با روان شناسی ژرفا ، روان شناسی تحلیلی او بیش از فرضیه های دیگر مورد خرده گیری قرار گرفت . واقعیت این است که فرضیه یونگ پیچیده است و او مرتباً تغییراتی را در آن ایجاد کرد که گاهی متناقص به نظر می رسند .

علی رغم تبحر زیاد یونگ در مردم شناسی و تاریخ فرهنگ ، وی تمایل زیادی داشت تا تنها شباهت را به عنوان مدرک علمی بپذیرد که نمونۀ آن را در توجیهی که از کیمیا گری می کند می تواند دید .

وی  می نویسد : کیمیاگر مواد را با هم ترکیب می کند و مواد گوناگونی را به وجود می آورد . فکر بشر هم مواد را ترکیب می کند و مادۀ جدیدی می سازد . بنابراین نتیجه می گیرد که کیمیاگری کلید روان شناسی است . پژوهش یونگ بر روی رفتار بشر بر پایۀ باورهای مذهبی و بر اساس مدرکات بشر در زمانهای گوناگون بوده که آنها را تصویر واقعی جهان دانسته است . مطالعات عمیق او در زمینه تاریخ تصوف و مذهب و نیز تفکر اولیۀ  غیر منطقی، مقام بزرگی را به او اعطا می کند لیکن دید منتقدانه نسبت به کشفیات خود نداشته است . از ایرادهایی که  به یونگ وارد است اینکه وی به جای کاربرد ابزار منطقی در توجیه پدیده های غیر منطقی فکر بشر در تکامل فردی و نوعی خویش ، از وسایل انتزاعی و غیر منطقی استفاده کرده است و این پدیده ها را به عنوان واقعیت علمی پذیرفته است .

تفاوتی که از این نظر بین یونگ و فروید وجود دارد این است که فروید شباهتی را بین اندیشۀ پیش از منطق اسطوره ، اندیشه دورۀ کودکی و آسیب شناسی روانی یافت ولی یونگ اسطوره را به عنوان یک مدرک علمی در روان شناسی به کار گرفت . فروید اسطوره را یک مفهوم علمی تلقی کرد اما یونگ آن را به عنوان یک مدرک علمی مورد استفاده قرار داد .

یونگ ، مورد حمله روانکاوان مکتب فروید و خود فروید نیز قرار گرفت . از جمله "گلوور" روانکاو انگلیسی در سال 1950 حملاتی را متوجه روان شناسی تحلیلی کرد و به طور عمده روان شناسی یونگ را باز گشتی به روان شناسی از مد افتادۀ  خودآگاهی دانست. او یونگ رامتهم به درهم ریختن مفهوم ناخودآگاه فرویدی، و بنیاد ایگوی خود آگاه به عوض آن می کند . اما در مورد روان شناسی تحلیلی تحقیقات منتقدانه عالمانه به نحوی که در مورد روانکاوی فروید انجام شده است به عمل نیامده ودر نتیجه جای شایسته ای در تاریخ روانشناسی پیدا نکرده است. گرچه یونگ نفوذ مستقیم در روان شناسی  نداشته است اما به نظر می رسد بسیاری از تحولات اخیر در این رشته بیش از آنکه بپنداریم تحت تأثیر نظریات یونگ بوده است.

از جمله"خود شکوفایی"که در نوشته های گلدشتاین،راجرز ،آلپورت و مزلو  این مفهوم یا مشابه آن را می توان دید. خوش بینی که نکته اصلی نظریه های نامبردگان را تشکیل می دهد، شاید ناشی از دید خوش بینانه یونگ یا انعکاسی از روح زمان باشد. بسیاری از افکار یونگ برای روانشناسان بیش از حد رمزآمیز و صوفیانه است. وی نه تنها ناخود آگاه گروهی را فرض و تایید کرد، بلکه به  ادراک فراحسی  و پدیده های مرتبط با آن معتقد بود. افزون بر این، گاهی وی به گونه ای غیر ضروری مفاهیم خود را در رمز و راز می پوشاند. برای نمونه ، می گوید نمودگارهای باستانی برای ما آگاهی ناپذیرند با این وجود وی آنها را با غرائز در جانوران مقایسه می کند یعنی موضوعی است که مطمئناً می تواند مورد بررسی علمی قرار گیرد.

 در یک مطالعه عمده در مردان بزرگسال لوینسون یافته های خود را در یک چهار چوب یونگی تعبیر می کند. وی دریافت اکثر آزمودنی های او در حدود 40 تا 45 سالگی متحمل بحرانی شدندو درحین آن شروع به تجربه صداهای درونی کردند که برای سالها ساکت یا خفه بوده اند و اکنون برای شنیده شدن فریاد بر می آوردند، لوینسون نتیجه می گیرد که ساختار زندگی تا سالها ی دهۀ چهارم زندگی برای سازگاری اجتماعی و دستاوردهای ملموس اولویت می دهد. اما در دهۀ پنجم زندگی بخش های غفلت شده "خود" بصورت فوری به دنبال آشکار ساختن خویش هستند و انسان را تحریک می کنند تا زندگیش را باز بینی کند. بررسیهای « نوگارتن» و همکارانش در دانشگاه شیکاگو نیز در تأیید بینش های یونگی است. نوگارتن گزارش می کند که در هر دو جنس ، بین سالهای 40 و 50 حرکت کارمایۀ روانی از سوگیری جهان بیرون به سوگیری جهان درون تغییر نشان می دهد". درون نگری ، اندیشه ورزی و ارزیابی از خود به میزان فزاینده ای تبدیل به شکلهای مشخص زندگی روانی می شود. افزون بر این ، مردان بیشتر پذیرای تحریکهای فرزندی مراقبتی و حسی خویش می شوند"در حالیکه به نظر می رسد زنان پاسخ  بیشتری به تکانه های پرخاشگرانه و خودمحورانه خویش می دهند و از این بابت کمتر احساس خجالت می کنند. بدینسان پژوهش «نوگارتن» هم مانند «لوینسون» بخشی از تغییر جهت شخصیت را که یونگ رئوس مطالب آن را شرح داده است مستند می کند.دانش نوین نورو پسیکولوژی،تأییدهای تجربی جالبی در مورد فرضیه های یونگ فراهم کرده است.

  ویژگی های انواع شخصیتی درونگرا ، عاطفی ، اشراقی ، به کارکردهای نیمکره راست و ویژگی های انواع شخصیتی برون گرا ، اندیشه ورز و حسی به نیمکره چپ نسبت داده شده است و یا احساس عالیترین هماهنگی که در فصل نمادها به آن اشاره شد می تواند ناشی از تحریک سامانۀ لیمبیک مغز باشد. آنچه امروزه به نظر می رسد فرضیه های یونگ به آن نیاز داشته باشند آزمایش آن بوسیله روشهای علمی روانشناسی است. مفاهیمی که یونگ از خود به یادگار گذاشته است می تواند مایۀ دهها سال کار تجربی برای روان پزشکی و روانشناسان علاقه مند قرار گیرد.