روان شناسی ریا

ای درونت برهنه از تقوی                                           کز برون جامۀ ریا داری
                                                                                                             ( سعدی)

جهان سرشارازفریب است تا جایی که بعضی حتی خود آن را سرابی بیش نمی دانند . شاید بتوان تصور کرد که فریبکاری از نخستین روزهای حضور بشر بر زمین او را همراهی کرده وگاه از لحاظ تکاملی نقش حفاظتی نیز داشته است . امّا ریاکاری به عنوان پدیده ای پیچیده متأخر تر از آن است و داستانی متفاوت دارد.
ریا و ریاکاری که هردو از بار معنایی منفی برخوردارند از دیرباز در مذاهب ، فرهنگ ها ، مکاتب  فلسفی  و نگرش های اخلاقی  مذموم دانسته شده اند.درانجیل عیسی مسیح از ریاکاری فریسیان یاد می کند. درمتون بودایی فردی که ظاهری پارسا دارد ولی درباطن پیرو امیال درونی خودست ریاکار خوانده      می شود. دراسلام تعبیرهای نفاق و منافق درمورد کسی به کارمی رود که خود را مؤمن ، معتقد و صلح آفرین می داند و می پندارد که خدا و دیگران را می فریبد ولی دراصل خود را فریب می دهد.
معادل انگلیسی ریاکاری hypocrisy  ازواژه ای یونانی به معنی ادا، تظاهر وتزویر گرفته شده و ریشه ی تمام مشتقات آن به مفاهیم قضاوت و ارزیابی باز می گردد. ریاکار دریونان باستان اصطلاحی تکنیکی بوده که گاه برای هنرپیشه هایی که درصحنه ایفای نقش می کردند به کار می رفت . دموستن خطیب معروف و افسانه ای یونان لفظ ریاکار را درمورد رقیب خود اسکینز(Aeschines ) که خطیبی توانا بود به کار      می برد. اسکینز قبل از حضور درعرصۀ سیاست هنرپیشه ای بود که به زعم دموستن مهارت او در تقلید نقش دیگران جایگاه وی را به عنوان یک سیاستمدار زیر سئوال می برد واورا غیر قابل اعتماد می نمود.
برای ریا ، ریاکار و ریاکاری معانی  گوناگونی درنظر گرفته شده است . ریاکاری تظاهر فرد به چیزی است که نیست یا تظاهر به داشتن باوری است که در اعمال فرد انعکاس نمی یابد. تظاهر به خوبی ، پاکی ، پارسایی ، نیک نفسی و.... از جمله مصداق های ریا و ریاکاری محسوب می شوند. درریاکاری از دیگران انتظار می رود که ارزش ها و استانداردهایی رعایت شود که توسط خود فرد ریاکار اعمال نمی شوند. پس اگرما عقیده یا نوعی روش زندگی را تبلیغ کنیم ولی آن را نادیده بگیریم ریاکار محسوب می شویم . اگر بخواهیم کمی دقیق تر باشیم ریاکار کسی است که از ارزش یا معیاری دفاع و آن را تبلیغ می کند ودرانظار دیگران آن ارزش را به خود نسبت می دهد ولی در عمل آن را به جا نمی آورد و شکست یا نقص خود را پنهان و انکار می کند. درحقیقت برای اطلاق ریاکاری وجود هر چهار عامل ذکر شده در تعریف فوق ضروری است و عدم موفقیت درتحقق ارزش ها به تنهایی ریاکاری محسوب نمی شود.
اگر بخواهیم ساده تر سخن بگوییم ، ریا کار کسی است که اعمال او با باورهای درونی یا بیان شده اش در تضاد باشد. به این ترتیب به فرمول ریاکاری دست می یابیم که عبارت است از : 
                                                                                                                  اعمال – باورها = ریاکاری
پس می توا ن میزان ریاکاری را با تفاوت میان باورها و اعمال برابر دانست . البته درحقیقت اندازه گیری دقیق ریاکاری ، و متغیرهای آن امکان پذیر نیست ، ولی با این فرمول می توان رابطۀ میان این متغیرها را نشان داد. براساس فرمول ذکر شده اگر باورها با اعمال برابر باشند میزان ریاکاری صفر خواهد بود. به قاعده هرکسی مایل است که میزان ریاکاری او صفر باشد . امّا تحقق آن چگونه ممکن است هنگامی که توازن این معادله از میان برود ؟ بعضی ها به تغییر باورهای خود روی می آورند و به این ترتیب باورها را معادل اعمال می سازند . حال آن که در حقیقت باید اعمال را تغییر دهند تا با باورها برابر و معادل شوند. این باورها هستند که باید متغیرهایی غیر وابسته باشند و عینیت پیدا کنند . البته باید توجه داشت که ریاکاری را نمی توان به سادگی ناسازگاری میان آن چه مورد ستایش قرار می گیرد و آن چه انجام می شود دانست . بنابراین پشتیبانی از یک باور یا عقیده و عدم پیروی از آن درعمل می تواند تنها به این معنی باشد که فرد نتوانسته است بر بعضی از عیوب و نقصان های خود غلبه پیدا کند. ازسوی دیگر گاه مردم عیوب و ضعف هایی را که شخصاً با آن ها دست و پنجه نرم می کنند یا کرده اند می شناسند. لذا توصیه به دیگران برای غلبه بر آن ضعف ها ممکن است صادقانه باشد و ریا محسوب نمی شود. ولی بدیهی است فردی که به وضوح دیگران را به خاطر رفتاری محکوم می کند که خودش آن رفتار را انجام می دهد ریا کار است . درحقیقت درحالت اوّل با نوعی ضعف اخلاقی روبرو هستیم که جامعه ممکن است آن را مورد بخشودگی قرار دهد پس اگر کسی چیزی بگوید و سپس کار دیگری را انجام دهد بیشتر قابل بخشش است تا کسی که کاری را انجام دهد و سپس چیز دیگری را برزبان آورد.
درقلمرو روان شناسی رفتار ریاکارانه ارتباط نزدیک با خطای انتساب ذاتی (fundamental attribution error ) دارد. درنظریۀ انتساب ( attribution theory ) خطای انتساب ذاتی به معنی تمایل افراد به تأکید بیش از اندازه بر تفسیرهای سرشتی و مبتنی بر شخصیت از رفتارهای قابل مشاهدۀ دیگران است ، درحالی که نقش و قدرت تأثیرات محیطی بر آن رفتارها کمتر مورد توجه قرار می گیرد. دراین حالت افراد تفسیر و تعبیر اعمال خود را به محیط ارجاع می دهند حال آن که اعمال دیگران را ناشی از ویژگی های ذاتی آنان می دانند . به این ترتیب درحالی که اعمال خود را توجیه می کنند به داوری و قضاوت در باب دیگران می نشینند .
درعرصه های دیگر نیز به ریاکاری توجه شده است . مثلاً در مطالعات سازمانی ( organizational  ) پارادوکس اخلاقی ریا مورد بحث قرار گرفته است و گفته می شود که علی رغم واکنش های اجتماعی منفی مرسوم نسبت به ریا ، گاه ریاکاری می تواند نقشی حفاظتی در برابر تعصّب و تحجر (fanaticisim ) ایفا کند که درنهایت حتی موجب حفظ ارزش های والا می شود.      درحوزۀ روابط   بین الملل (international relations ) بحث اقتدار یا حاکمیّت وتأثیر آن بر آموزه های جاری جامعه مطرح و گفته می شود هنگامی که باورهای یک حاکم تبدیل به ارزش های رسمی کشور او شود با ریاکاری سازمان یافته ( organized hypocrisy ) روبرو خواهیم بود.
درقلمرو سیاست نیز رابطۀ قدرت و ریاکاری مورد بررسی قرار گرفته است . بارها شنیده ایم که قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق منجربه فساد مطلق خواهد شد. ظن غالب آن است که هرچه فرد بیشتر قدرت داشته باشد در انگیزش ها و اعمال خود بیشتر احساس برحق بودن می کند .  تک گویی فرد قدرتمدار این خواهد بود که :" من می توانم آن چه را که می خواهم انجام دهم ، والا اصلاً این قدرت به چه درد می خورد؟" ریاکاری سیاستمداران خاصه درکشورهای صاحب دموکراسی که امکان واکاوی ، نقد و ارزیابی رفتار سیاستمداران و قدرتمندان فراهم است همواره زیر ذره بین و مورد توجه بوده است . جالب آن است که اخیراًً چند پژوهش محدود رابطۀ قدرت و فساد را مورد تأئید قرارداده  و به این نتیجه رسیده اند که افراد صاحب قدرت اغلب درپیروی از قواعد و اصول اخلاقی بیان شده توسط خودشان شکست    می خورند.
باید توجـــه داشت کـــه ریا در خلاء صورت نمی گیرد و همبستــــه هایی دارد کــه آن را همراهی      می کنند . می گویند ریا زادۀ دروغ است و دروغ زاده ....... این زنجیره پایان ناپذیر می نماید. به هرحال آن چه مسلّم است درهنگام مواجهه با ریاکاری با خوشه ای از خصائل معمولاً منفی روبرو خواهیم شد که تصویر و تحلیل آن را پیچیده تر می کنند. دروغ ، تظاهر ، فریب ، دورویی ، تملّق ، حقه بازی ، بی صداقتی ، تقلّب و....... ملازمان و همراهان ریا محسوب می شوند.
دراین میان فریب و خود فریبی در ارتباط با بحث ما اهمیّت ویژه ای دارند. درریا با فریب عمدی و آگاهانه دیگران روبرو هستیم و چنان که خواهیم دید ریاکاری درنهایت به خود فریبی می انجامد . آیا می توان تصّور کرد که خودفریبی آگاهانه و از روی عمد صورت می گیرد یا آن هم ناآگاهانه است ؟ مرز میان این مفاهیم درعالم نظر چندان روشن نیست و تجزیه و تحلیل آن ها درجامۀ رفتار و درعالم عمل نیز کار   ساده ای نیست. برخی از افراد واقعاً تشخیص نمی دهند که آن خطاهای شخصیتی که دردیگران مورد سرزنش آن ها قرار می گیرد درخودشان نیز وجود دارد. این امر را باید نوعی فرافکنی روان شناختی (psychological projection ) دانست . یعنی به جای فریب عمدی دیگران نوعی خود فریبی درکار است . لذا ریاکاری روانشناختی ( psychological hypocrisy  ) توسط برخی نظریه پردازان یک مکانیسم دفاعی ناآگاهانه محسوب می شود. از سوی دیگر فرد ریاکاری نیز که آگاهانه و عمداً درراستای منافع و علائق خود دیگران را فریب می دهد درنهایت مقهور خود فریبی خواهد شد. درواقع ریاکار در ابتدا به فریب دیگران دست می زند و چنان که دیدیم به خاطر تضاد میان باورها و اعمال به جای تعدیل و تصحیح اعمال باورها ی خود را تغییر می دهد. واز آن جا که تداوم فریب و تغییر باورها با توجه به تموجّات محیط به طور پیوسته و همیشگی دشوار است ، درنهایت باور به خود فریب به مثابۀ باوری استحکام یافته وارد میدان شده و جایگزین سایر باورها می شود و به تدریج فرد نه تنها دیگران را فریب می دهد بلکه به خود فریبی نیز روی می آورد. تشخیص میزان آگاهانه یا ناآگاهانه بودن این فرایند دشوار خواهد بود.
با مقدمات ذکرشده می توان گفت که ریاکاری امری مطلق نیست بلکه ریا نیز شدت و ضعف و مدارج و انواعی دارد که بسته به موقعیت ها و شرایط بروز پیدا می کنند. ریاکاران را میتوان در دو سطح درونی و بیرونی مورد بررسی قرار داد وبرمبنای سازگاری و انسجام میان اعتقادات درونی و باورهای اظهارشدۀ آنان چهارنوع ریاکار را شناسایی کرد. دراین طبقه بندی سه عنصر اصلی مهم است : اوّل اعتقادات درونی فرد ، دوّم باورهای اظهارشده یا برزبان آمده و سوّم اعمال مورد مشاهده . به این ترتیب در هر دو سطح بیرونی و درونی با دو نوع ریاکار روبرو خواهیم شد. درسطح بیرونی در گروه اوّل کسانی قرار می گیرند که باورهای اظهار شده با اعمال آنان در تضاد است ولی با اعتقادات باطنی آن ها تناقضی ندارد و سازگار است . به عبارت دیگر این افراد آن چه را که باور دارند برزبان می آورند ولی نمی توانند آن را در اعمال خود تحقق بخشند . این افراد را ریاکاران صادق می خوانند . درگروه دوّم سطح بیرونی کسانی قرار      می گیرند که باورهای اظهارشدۀ آن ها هم با اعمال و هم با اعتقادات باطنی آن ها ناسازگار است و ریاکاران نادرست بیرونی خوانده می شوند. درسطح درونی نیز با دو گروه روبرو می شویم . در گروه اوّل ریاکاران صادق درونی کسانی هستند که اعتقادات درونی واقعی آنها با اعمالشان در تضاد است و اگر اعتقادات درونی اظهار شوند صادقانه بیان خواهند شود. به عبارت دیگر باورهای درونی آنان با دوام    می مانند و لذا آن ها با خود صادق اند و نمی کوشند که ابن باورها را تابع امیال و اعمال خود سازند. گروه دوّم درسطح درونی به کسانی تعلق دارد که باورهای بیان شده مطابق با اعمال آنان است ولی از سویی اعتقادات درونی آن ها با اعمالشان در تضاد است و از سوی دیگر این اعتقادات درونی سازگار و منطبق با باورهای اظهارشدۀ آنان نیز نیست . این افراد که ریاکاران نادرست درونی خوانده می شوند اغلب درصدد جلب موافقت دیگران هستند و می خواهند خوشایند دیگران باشند و اعتقادات ضعیفی دارند. بنابراین به طور خلاصه می توان گفت که ما با دو گروه ریاکاران صادق و ریاکاران نادرست روبرو هستیم که مفاسد عمدۀ ریاکاری متوجه گروه دوّم است .
چه عواملی موجب می شود که فردی در گروه ریاکاران صادق قرار گیرد؟ عدم قطعیت باورها و تردید درآن ها یکی از این عوامل است . اگر میزان یقین و قطعیّت شما نسبت به باوری بالا نباشد و نسبت به آن تردید وجود داشته باشد اعمال شما مطابق با آن نخواهد بود و تردید زمینه ساز ریاکاری می شود. پیروی از امیال نفسانی و مادی  عامل دوّم است که فرد را از عمل صحیح منطبق با باور خود باز می دارد. و بالاخره عامل سوّم دور از دسترس بودن و دشواری سطح نظام اعتقادی فرد است . اگر معیارها و ارزش های اعتقادی فرد درباب خوب و بد ، خیر و شر و درست و غلط بالاتر از ظرفیت های ممکن انسان باشد آشکارا رفتار وی توانایی انطباق با باورها را نخواهد داشت.
امّا پی آمدهای منفی ریا و ریاکاری چیست و چه تأثیری برزندگی فردی و اجتماعی دارد. یوری  قهرمان کتاب "دکتر ژیواگو " اثر بوریس پاسترناک در جایی از کتاب می گوید. " اگر شما روز به روز برخلاف آن چه احساس می کنید سخن بگویید و دربرابر چیزی که دوست ندارید کرنش کنید ، سلامت شما تحت تأثیر قرار خواهد گرفت . سیستم عصبی ما تنها یک افسانه نیست بلکه بخشی از بدن فیزیکی ماست و نمی تواند برای همیشه توسط ناپاکی و ناخالصی مورد تجاوز قرار گیرد."  این تنها یک اظهار نظر ادبی است ، امّا امروزه پژوهش ها شواهد بسیاری در تأئید آن ارائه می دهند . اگر به فرمول ریاکاری مراجعه شود می توان گفت درصورتی که حاصل این فرمول صفر نباشد فرد اضطرابی درونی را تجربه خواهد کرد که البته تداوم آن بستگی به صداقت عینی افراد دارد. در حقیقت پس از یک عدم تعادل ناشی از ریاکاری هنگامی که در افراد به ارزیابی احساسی اولیه درونی آن ها می پردازیم ، این میزان صداقت و عینیت آنهاست که تعیین کننده خواهد بود.
لئون فستینگر (Leon Festinger ) روان شناس دانشگاه استنفورد برای اولین بار در سال 1950 اصطلاح ناسازگاری شناختی (cognitive dissonance ) را ارائه کرد. این اصطلاح در توضیح تشویقی به کار    می رود که ناشی از تناقض میان رفتارها و باورهاست . او دریافت که افراد برای کاهش این تشویش و ناهمخوانی کوشش زیادی می کنند. البته لزوماً این کوشش درجهت مثبت نیست و چنان که گفته شد برخی برای از بین بردن این ناسازگاری  از ریاکاری هم فراتر می روند و به قلمرو خود فریبی وارد می شوند که دردناک تر و ویران گرتر است . بنابراین در حقیقت در درون فرد کشمکشی رخ می دهد که نتیجۀ آن تعیین کننده خواهد بود.
بررسی در قلمرو علوم عصب شناسی نشان می دهد که تصمیم گیری اجتماعی توسط شبکۀ پیچیده ای از مراکز گوناگون در مغز کنترل می شود. ناحیۀ میانی قشر پیش پیشانی (prefrontal cortex ) همراه ناحیۀ همسایۀ زیرین آن یعنی قشر اربیتوفرونتال ( orbitofrontal cortex  ) مراکز اجرایی را تشکیل می دهند. این مراکز درون دادهای صادره از قشر سینگولار قدامی و خلفی ( cingular cortex ) Acc,Pcc) ) و آمیگدالا ( amygdala ) و اینسولا (insula ) را توازن می بخشند و داوری های نهایی را انجام می دهند. Pcc  وAcc  مراکز پاداش را تشکیل می دهند و در آمیگدالا و اینسولا امیال بدوی تر مانند ترس ، پرخاشگری ، نفرت و عصبانیت پردازش می شوند. یافته ها نشان دهندۀ نقش عواطف و احساسات در آمیزۀ کلی درون دادها در تصمیم گیری های ماست . این ها توضیحی بالقوه برای همان چیزی است که ناسازگاری شناختی خوانده می شود. یعنی منشاء احساس ناراحتی آزار دهنده و گاه شدیدی که هنگام عدم انطباق رفتارها و اعتقادات درونی روی می دهد دراین فعل و انفعال ها نهفته است . قشر پیش پیشانی با داوری ها و قضاوت های خود نقشی آزارنده بازی می کند ، آرامش خاطر مار ا برهم می زند ،  خواب مارا مختل می کند و رؤیاهای مارا آشفته می سازد تا رفتارهای خود را با عقایدمان منطبق سازیم . شاید بتوان مفهوم ندای وجدان را برای این فرایندها به کار برد. بنابراین اگر شما یک چیز بگویید و چیزی دیگر را انجام دهید این امر ناشی از ضعف شماست و ناسازگاری شناختی پا به میدان می گذارد و شما را رنج می دهد . امّا اگر شما درابتدا عملی را انجام دهید سپس چیز دیگری را برزبان آورید ، چنان که پیشتر هم اشاره شد ریاکاری عمدی و آگاهانه درکارست و نه ضعف درونی یا اخلاقی . زیرا بارها و بارها قشر پیش پیشانی به فرد هشدار داده که رفتارش نکوهیده است امّا او با نادیده گرفتن این هشدارها تعمداً راه ریاکاری را انتخاب کرده است . اگر پی آمدهای این فرایند به خود فرد محدود بود شاید جای بحث نداشت ولی این امر برای کسانی که از جایگاه بلندی در جامعه برخوردارند پی آمدهای وخیم اجتماعی را به دنبال خواهد داشت.
این جاست که فردی مثل چامسکی را باید برحق دانست که ریاکاری را یکی از مصائب عمدۀ جوامع بشری می داند که منشاء بی عدالتی ، نابرابری اجتماعی و جنگ می شود. دربسیاری از موارد ریاکاری در جامه های مبدل درجامعه ظاهر می شود و با ایجاد نفرت و بی اعتمادی به آحاد آن جامعه صدمه می زند. اگر ریاکاری ناشی از ترس باشد ، درسطح جامعه تظاهر نمود پیدا می کند و درعمق آن احساس ناکامی و غمگینی بر زندگی درونی افراد سلطه می یابد.
حال چه باید کرد؟ آیا باید درجستجوی نظامی اعتقادی بود که چندان دشوار و سخت گیر نباشد و تساهل درآن به چشم بخورد و انطباق اعمال و باورها امکان پذیر باشد؟ آیا درنظام باورها باید سهمی را هم به امیال نفسانی و مادی اختصاص داد تا نیازی به ریا نباشد؟ آیا طرح این پرسش ها خود نوعی توجیه با رنگ آمیزی ریاکارانه نیست ؟ به نظر می رسد مهمترین معیاری که وجود دارد پیروی از حقیقت و واقعیت و اولویت و عینیت بخشیدن به آنهاست . به عبارت دیگر فرد باید نهایت سعی خود را به کار برد تاواقعیت ، حقیقت و موازین اخلاقی را آن چنان که هستند و به طور عینی درک کند و دریابد . بنابراین فرد باید هرآن چه را که از لحاظ انسانی ممکن است انجام دهد تا ریاکاری را به حداقل برساند. به عبارت دیگر چنان که پیشتر هم گفته شد سعی کند تا جایی که می تواند اعمالش را با باورها و اعتقادات خود منطبق سازد مگر آن که از لحاظ عینی دراین باورها نقصان و شکافی رخ داده باشد.
نوشته را با شعری از سعدی آغاز کردیم وبا شعر دیگری از او به پایان می بریم . سعدی علی رغم انتقاد از ریا و ریاکاری بارها به خاطر اظهار نظر در مورد دروغ مصلحت آمیز مورد نکوهش قرار گرفته است ولی خود او درهمان کتاب یعنی در گلستان می گوید:
"  شکر این نعمت چگونه گذاری که بهتر از آنی که پندارندت ."

نیک باشی و بدت گوید خلق                                   به که بد باشی و نیکت بینند.

 

 

        دکترغلامحسین معتمدی

اعتماد ( trust )

 

اعتماد زمینه ساز پیوند میان انسان هاست که از نزدیک ترین نوع رابطه یعنی رابطه میان نوزاد و مادر آغاز می شود ، سپس در خانواده شکل می گیرد و آنگاه به جامعه تسری می یابد. شکل گیری هرگونه رابطه ای بدون وجود اعتماد ناممکن است . بی تردید رشد بشریت و اکثر دستاوردهایی که داشته در سایه اعتماد تحقق یافته است . وجود اعتماد در دوستی ، عشق ، خانواده ، سازمان ها و جامعه ضروری است و نقشی مهم در سیاست واقتصاد بازی می کند . فقدان اعتماد در عرصه تجارت تمام مبادلات بازار را متوقف می کند و غیاب آن درنهادهای یک کشور ورهبران  آن مشروعیت سیاسی حکومت را زیر سئوال می برد. اعتماد تضمین کننده هرگونه پیشرفت و موفقیت اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی است . درعرصه معادلات سیاسی بین المللی هم اعتماد نقش مهمی ایفاد می کند . همکاری ها و اتحادیه های بین المللی براین اساس شکل می گیرند و بی اعتمادی نقشی عمده در بروز تعارضات و کشمکش های بین المللی و جنگ ها دارد. تصور جهانی که درآن اعتماد وجود نداشته باشد یا از میان رفته باشد از لحاظ عملی ناممکن و از لحاظ نظری هولناک است.

درقلمرو اندیشه و درساحت فلسفه ، اعتماد چندان مورد توجه قرار نگرفته و اغلب مفهوم آن مبهم و بیان نشده باقی مانده و یا با مفاهیم دیگر درهم آمیخته و خلط شده است. افلاطون ، هابز، هیوم و کانت تا حدودی به آن پرداخته اند. کانت صداقت و قابل اعتماد بودن را در قلب نظریه اخلاقی خود درمورد چگونگی زیستن انسان جای می دهد. از دیدگاه پژوهشگران معاصر در حوزه فلسفه بی اعتمادی و بدگمانی در جوامع کنونی روبه افزایش دارد و اعتماد در بسیاری از نهادهای مهم زندگی انسان ها روبه زوال است تا جایی که از بحران اعتماد سخن رانده می شود . نتیجه گیری غم انگیز این قبیل نظریه ها آن است که قابل اعتماد بودن انسان تقلیل یافته است.

از دیدگاه تکاملی اعتماد به سازگاری و انطباق بشر کمک کرده و در بقای او موثر بوده است . بدون وجود اعتماد بشر نمی توانست دوره های گذار زیستی ، اجتماعی و تاریخی و به طور کلی تکاملی خودرا سپری کند.  دربسیاری از گونه های جانوری نیز اعتماد یا چیزی شبیه به آن نقش مشابهی را ایفا کرده و به بقاء آن ها کمک می کند و درآن جا نیز درمیان واحد زیستی خانواده و گروه های متعلق به یک گونه به چشم می خورد. ما هنوز چیز زیادی درمورد بیولوژی اعتماد نمی دانیم . البته از تأثیر اکسی توسین ( oxytocin ) درافزایش اعتماد سخن رانده شده است.اکسی توسین نوروپپتیدی( neuropeptide) است که درتعامل اجتماعی مثبت درمیان پستانداران و ایجاد دلبستگی و تعلق اجتماعی درآن ها نقش بازی می کند . پژوهش ها نشان می دهند که مصرف این ماده درانسان نیز موجب افزایش اعتماد می شود و درنتیجه بهره مندی های حاصل از تعاملات اجتماعی را افزایش می دهد. جالب است که تأثیر اکسی توسین بر اعتماد ناشی از افزایش کلی و نیز اختصاصی قابلیت افراد برای خطر کردن و ریسک پذیری نیست ، بلکه به طور اختصاصی تمایل به پذیرش ریسک های مربوط به تعاملات اجتماعی را ارتقاء می بخشد . این پژوهش ها درکنار پژوهش های دیگری که برحیوانات انجام شده ، نشان دهنده نقش اساس اکسی توسین به عنوان یک عامل بیولوژیک در بروز رفتارهای معطوف به رویکردهای موافق با اجتماع در انسان و سایر گونه های جانوری است.

اعتماد در زندگی فردی و اجتماعی افراد سه نقش عمده را ایفاء می کند . اولاًٌ زندگی را    پیش بینی پذیر می سازد. ثانیاً به وجود آورنده یک احساس تعلق اشتراکی یا گروهی است . ثالثاً کارکردن افراد یا یک دیگر را سهل و امکان پذیر می کند . در روان شناسی اجتماعی ، اعتماد به مثابه یک مفهوم در سه سطح عمل می کند که عبارتند از :

1- اعتماد به یک فرد خاص ( اعتماد رابطه ای )

 2- اعتماد به دیگران و مردم درکل ( اعتمادکلی یا عمومی )

 3- اعتماد به سیستم های انتزاعی ( مانند اینترنت ).

برخی از پژوهشگران اعتماد را دارای دو مولفه عمده دانسته اند یکی مولفه نگرشی احساسی که جنبه کلی دارد و دیگری مولفه موقعیتی شناختی که معطوف به موقعیت است و جنبه اختصاصی دارد. بنابراین اعتماد  متضمن ابعاد احساسی ( عاطفی ) و شناختی (عقلی ) است . بعد احساسی کلی با ساختار و چیدمان احساسی فرد مرتبط است که منطبق با مبانی ژنتیک و سرشتی و تجربیات رابطه ای قبلی او شکل می گیرد. در بعد شناختی موقعیتی یا وضعیتی پنج عامل تعیین کننده دخیل اند که عباتند از :

ارتباط ( communication ) ، ریسک ، اعتبار پذیری وعده ها ، ارزیابی اجتماعی و اعتماد عمومی . به هریک از این عوامل در ارتباط با رویدادهای گذشته ، حال و آینده نگریسته می شود و براین اساس احتمال بروز اعتماد یا افزایش آن تعیین می شود.

درنوشتارهای مربوط به اعتماد توجه زیادی به ریسک یا خطر پذیری مبذول شده است . اعتماد به دیگری همیشه متضمن آسیب پذیری در برابر اوست و درنتیجه ملازم با ریسک و خطر پذیری خواهد بود. دربسیاری از روابط شخصی و کاری ما به این ریسک تن در     می دهیم زیرا زندگی بدون آن امکان پذیر نیست . دریک رابطه دو نفره برای شکل گیری صمیمیت باید به ریسک و پی آمدهای احتمالی منفی رابطه تن داد و الا اصولا خود رابطه شکل نمی گیرد. اگر کسی وارد این موقعیت آسیب پذیر شد و نتیجه منفی بود یا به کلی از دیگری سلب اعتماد می کند یا در آینده اعتماد کمتری به او خواهد داشت . و شاید هم این بی اعتمادی را به دیگران نیز تعمیم دهد . بنابراین هرچند اعتماد در روابط اجتماعی ضروری و اجتناب ناپذیر است ولی همیشه همراه میزانی از تردید و ریسک یا خطر پذیری است . به عبارت دیگر رفتارهای ریسک پذیر و خطر طلبانه که به نوعی زمینه ساز پیشرفت و موفقیت انسان بوده اند همیشه توسط اعتماد میسر و همراهی می شوند.

اعتماد به دیگری نشان دهنده باور به صداقت ، شایستگی و نیکی اوست . البته می توان به جای نیکی از نوعی تشابه ارزشی یا اخلاقی نیز سخن راند. خدشه دار شدن هریک از این ارکان اعتماد را متزلزل یا نابود می کند . البته همیشه ضعف در شایستگی و قابلیت آسان تربخشیده می شود تا این که درصداقت یا نیکخواهی فرد مورد اعتماد تردید به وجود آمده باشد دروغگویی همیشه ناپسند شمرده شده و درسطح فردی یا اجتماعی همچون خوره ای ویرانگر عمل کرده است . به هر حال اعتماد چه مبتنی بر یک انتخاب اخلاقی باشد ، چه برخوردی تجربی تلقی شود و چه براساس استدلال عقلانی شکل بگیرد سه نقش عمده را ایفا می کند :

1- استقرار اعتماد میدان را برای بروز اعمالی آماده می کند که بدون وجود آن امکان پذیر نیستند ( اعتماد زمینه ساز بروز اعمالی است که برمبنای اطلاعات ناکافی و ناکامل درموردی خاص شکل می گیرند .)

2- فرض برآن است که فرد مورد اعتماد ، معتمد و موثق است هرقدر میزان وثوق و اعتماد بالاتر باشد آسودگی ذهنی بیشتر و هرچه کمتر باشد قرین تشویق ذهنی خواهد بود.

3- اعتماد عملی است که با انتقال اختیاری و ارادی منابع ( جسمی ، مالی و فکری و زمانی ) به فرد مورد اعتماد همراه است درحالی که از طرف او تعهد واقعی وجود ندارد.

درقلمرو روان شناسی زندگی با اعتماد آغاز می شود که بستر مهرورزی و موجبات رشد و انسجام آن را فراهم می آورد. در روان شناسی اعتماد یعنی باور و اتکاء به کسی که بر اساس آن چه از او انتظار می رود عمل می کند . اعتماد در رابطه مادر و نوزاد شکل       می گیرد و در محیط خانواده امکان رشد پیدا می کند. روانکاو نامدار اریکسون اعتماد را مبنای اساسی هرگونه رابطه شخصی می داند و شکل گیری و رشد اعتماد را یکی از عوامل اصلی در انطباق و سازگاری و ایجاد شخصیت سالم به شمار می آورد. به عقیده او شکل گیری اعتماد بنیادی ( basic trust  ) نخستین مرحله رشد روانی – اجتماعی است که در 2 سال اول زندگی رخ می دهد و چگونگی شکل گیری یا عدم شکل گیری آن نخستین بحران موجود در رشد انسانی است . از نظر او در تقابل میان اعتماد و بی اعتمادی ( mistrust)

است که دنیای بعدی نوزاد ساخته می شود. درصورتی که نیازهای نوزاد تأمین گردد محیط و دنیا برای او امن و قابل اعتماد خواهد بود و احساس ایمنی ، اعتماد وخوش بینی در او تثبیت می شود. اما اگر نوزاد درگذار از این مرحله شکست بخورد و نیازهای او تأمین نشوند نا ایمنی و بی اعتمادی در او شکل می گیرد و برای همیشه نامطمئن و بیمناک باقی خواهد ماند وحتی اصل بقای او نیز مورد تهدید قرار می گیرد. اعتماد اولیه مورد نظر اریکسون برای رشد و شکل گیری سایر وجوه شخصیت نیز لازم و ضروری است زیرا رشد اجتماعی بعدی را آغاز و تأمین می کند و در عبور از بحران های رشدی بعدی کمک کننده است . اصولاً کسانی که سطح اعتماد درآن ها پائین است ویا دستخوش بی اعتمادی هستند نسبت به افرادی که از اعتماد بالاتر بهره منداند استرس بیشتری را تجربه می کنند و از تشویش جسمانی و احساسی بیشتری رنج می برند. همچنین بی اعتمادی در سطح بسیار بالا نوعی آسیب شناسی روانی را رقم می زند که به عنوان نمونه در شخصیت ها و اختلالات پارانوئیدی ( paranoid ) دیده می شود که مداخله درمانی را طلب می کند.

چنان که گفتیم اعتماد از ارکان ضروری شکل گیری هرگونه رابطه ای است . اگر بخواهیم رابطه ای تداوم یابد باید به گونه ای قابل اعتماد عمل کنیم یا رفتاری قابل اعتماد داشته باشیم . این حکم روابط دونفره ، خانوادگی ، ازدواج و هرگونه رابطه بینا فردی (interpersonal  ) را در بر می گیرد. بنابراین نباید اعتماد ر تنها یک رویداد روان شناختی در درون فرد دانست ، بلکه باید آن را به عنوان یک واقعیت اجتماعی سیستمیک تلقی کرد. در حقیقت اعتماد بینا فردی ( interpersonal trust ) فرایندی است ک نشان دهنده باور به ارتباطات اجتماعی و زمینه ساز عملکرد اجتماعی است . دراعتماد بین فردی انتظار از یک فرد یا گروه برای تحقق وعده هایی که داده می شود یا عمل به آن وعده ها مورد نظر است و این مفهوم کاربرد وسیعی در انواع ابطه ها از دوستی و ازدواج گرفته تا رابطه میان درمانگر و مراجع ، کارهای تیمی و گروهی و نیز اعتماد عمومی و سیاسی دارد. بدیهی است در مواردی که با تضعیف یا کاهش اعتماد در روابط بین فردی روبرو هستیم ، مهم ترین هدف انواع درمان ها و مشاوره ها بازیابی و بازسازی اعتماد از دست رفته است . درعرصه اجتماع اعتماد همچون قلب نظم اجتماعی ( social order ) عمل می کند و نبض اجتماع با اعتماد می تپد. عتماد از ژرف ترین عوامل تنظیم کننده نظم اجتماعی است که خود محور تمام پویش  های اجتماعی محسوب می شود و اگر از مبانی اساسی خود فاصله گیرد یا با آن بیگانه شود محکوم به زوال خواهد بود. به عبارت دیگر زوال اعتماد نهایتاً به زوال نظم اجتماعی و فروپاشی آن می انجامد . میتوان گفت اعتماد در یک نظام اجتماعی یا سیاسی جایی وجود دارد که اعضاء آن نظام و مجموعه های دیگر در انطباق و سازگاری با هم عمل کنند و انتظارات هریک جامه عمل بپوشند و تحقق انتظارات احساس ایمنی را تضمین کند و در نتیجه تصور آینده این همراه با امید و احساس ایمنی امکان پذیر باشد . متأسفانه هنگامی که بی اعتمادی در جامعه به صورت اپیدمی و همه گیروجودداشته باشد ، علاوه بر تظاهرات مستقیم به صورت رفتارهای مبدل دیگر مانند دروغگویی و ریا کاری نیز بیان و ظاهر می شود. در اپیدمی بی اعتمادی حتی دیگر نهادهای سنتی جامعه که براساس موازین سنتی اخلاقی ، مذهبی ویا عرفی شکل گرفته اند ودر بعضی ساحت ها می توانند تغذیه کننده اعتماد باشند کارآیی خود را از دست می دهند و فلج می شوند وهولناک آن که وقتی اعتماد از میان رفت معمولاً دیگر بازگشتی وجود ندارد همان طور که برای مرده نیز بازگشتی متصور نیست .

تمام روابط اجتماعی در نهایت وابسته به نوعی وفاداری دو جانبه هستند که در اعتماد تبلور می یابد . اعتماد پیش شرط کارآیی ، انسجام و ثبات اجتماعی است و در برابر آن ضد اعتماد ( anti trust  ) زمینه ساز بروز ترس ، نا ایمنی ، اغتشاش و فروپاشی اجتماعی خواهد شد. اعتماد برای تشکیل گروهه های استوار، پایدار و همبسته وانسجام آنها حتی از احساس الزام اخلاقی نیز مهم تراست .

برخی از جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی اعتماد را به عنوان محور نظریه پردازی اجتماعی در باب جوامع معاصر به کار برده اند و آن را یک واقعیت اجتماعی چند وجهی تقلیل ناپذیر می دانند که با مباحثی مانند قدرت ، منطق و محدودیت های اعتماد گره          می خورد. پژوهش های روان شناسی اجتماعی نشان می دهند که اعتماد بالا رفتارهای همکاری خود آگاهانه را به شکل تبادل اطلاعاتی مستقیم و همیاری بالا می برد. بنابراین اعتماد با نفوذ اجتماعی هم رابطه مستقیم دارد زیرا نفوذ بر فرد و ترغیب او هنگامی که اعتماد در کار باشد آسان تر است والا آب در هاون کوبیدن خواهد بود.

اعتماد در عملکرد سازمان ها نقش انکار ناپذیری دارد . از آن جا که اعتماد در قلب فرایند های گروهی است نقش مهمی در شکل گیری و افزایش کارآیی سازمانی دارد. دربافت سازمانی اعتماد نقش مثبتی در رفتارها ، ادراکات و عملکرد افراد دارد. یک محیط سازمان یافته و برخوردار از نظم منجر به افزایش اعتماد فرد می شود  که به نوبه خود همکاری و عملکرد را ارتقاء می بخشد . اگر دریک سازمان اعتماد فیمابین اعضاء وجود نداشته باشد کارآیی و انجام پروژه ها با اشکال روبرو خواهد شد . زیرا افرادی که در روابط مبتنی بر میزان بالای اعتماد اجتماعی قرار دارند قابلیت تبادل باز اطلاعات بیشتری دارند و در عمل نیکخواهی و توجه فزون تری نشان می دهند . ایجاد کارگاه هایی که به منظورافزایش اعتماددر میان افراد سازمان ها تشکیل می شوند مدت هاست که کارآیی خود را نشان داده اند .

درعرصه اقتصاد نیز اعتماد در سطح فردی ودر سطح جوامع بررسی می شود و به کمک مدل های ریاضی در سطح جوامع محیط هایی شناسایی می شوند که درآن ها اعتماد افزایش یا کاهش می یابد. اعتماد در اقتصاد بخشی راسرمایه اجتماعی محسوب می شود وبرخی مطالعات دراین باب نشان می دهد که اعتماد نسبت به هموطنان در برزیل 2 ودرنروژ65 درصد است .  سه عامل در تنوع سطوح اعتماد موثرند : محیط اقتصادی    (درآمد و توزیع آن ) ، محیط قانونی ( نهادها ی حقوقی و مدنی که از قراردادها حمایت می کنند ) و محیط اجتماعی ( شباهت ها و تفاوت های اجتماعی ) . مطالعات نشان می دهند که این سه عامل مسئول 75 درصد تنوعات موجود در سطح اعتماد درمیان کشورهای گوناگون هستند همچنین اعتماد یکی از مهمترین عنوامل پیش بینی کننده افزایش یا کاهش درآمد سرانه است . اعتماد به منزله تسهیل کننده ای عمل می کند که هزینه اقتصادی سرمایه گذاری ها را کاهش می دهد ، کسب و کارهای جدید را شکل می دهد و بیکاری را کاهش و اشتغال را افزایش می بخشد . اگر سطح اعتماد اجتماعی و عمومی پائین باشد افزایش درآمدها روز نخواهد داد . بر اساس مطالعات کشورهایی که سطح اعتماد آن ها زیر 30 درصد باشد با تله فقر ( poverty trap  ) روبرو خواهند بود.

درخاتمه لازم است نگاهی به تأثیر تکنولوژ ی بر اعتماد داشته باشیم که در مهمترین وجه خود به افت و خیز اعتماد در فضای مجازی و اینترنت باز می گردد . پیشرفتهای تکنولوژیک موجب شده است که زندگی شخصی وروزمره ما روز به روز بیشتر تحت کنترل و نظارت قرار گیرد. دوربین های کنترل کننده به تماشای زندگی روزانه ما           می نشینند و آن را ضبط می کنند . کامپیوترها حاوی پرونده ها و فایل هایی هستند که نشان می دهند ما کجازندگی می کنیم ، چطور پول خرج می کنیم و کدام صفحات وب را تماشا می کنیم . نام و آدرس ما در فهرست های پستی الکترونیک ثبت و گاه فروخته می شود و اطلاعات شخصی مادر پایگاه تارنماها و سرورها ضبط می شود. تمام این امور نوعی نقض اعتماد و نادیده گرفتن مبانی آن است . حفظ اعتماد در جامعه ای که به طور فزاینده تحت نظارت ، کنترل و ثبت و ضبط توسط تکنولوژی است چگونه خواهد بود ؟

گفته می شود افزایش استفاده از ابزارهای نظارتی تکنولوژیک برای تضمین امنیت جامعه و ایمنی عمومی آن است . اما باید دید این نظارت و کنترل حرکات شخصی ما چه تأثیری بر میزان اعتماد در جامعه دارد و آیا اصولاً چنین سطحی از شفافیت برای تضمین ایمنی همگانی لازم است ؟ جایگاه خلوت ، حریم شخصی و زندگی خصوصی در جامعه ای که از لحاظ نظارتی شفاف است در کجاست  ؟ آیا حفظ حریم و خلوت شخصی یکی از حقوق اولیه انسانی نیست ؟ آیا انسان ها حق ندارند برخی از زوایای زندگی خود را پنهان کنند؟

اکثر پژوهشگران دراین زمینه معتقدند که افزایش نظارت به کاهش سطح اعتماد در جامعه و افزایش بی اعتمادی درافراد منجر می شود . زیرا مفهوم و پی آمد این امر آن است که ما دیگر به عنوان شهروند، قابل  اعتماد تلقی نمی شویم اکثراین قبیل عملیات بر اساس یک رابطه یک طرفه مبتنی بر بی اعتمادی نسبت به شهروندان شکل می گیرد. مکرراً گفته شد که اعتماد در یک رابطه دو طرفه ساخته می شود . اگر دولت به شهروندان اعتماد نداشته باشد چگونه می توان انتظار داشت که شهروندان به دولت اعتماد کنند . نقض اعتماد موجب نقض قرارداد اجتماعی ( social contract ) می شود که به نوبه خود منجر به شکل گیری جامعه ای بدوی و پسا فروپاشیده ( post apocalyptic ) خواهد شد.

دکتر غلامحسین معتمدی

 

روان شناسی نه



انسان ها به مناسبت زندگی در بافت جامعه درمعرض انواع گوناگون روابط اجتماعی و روابط بین فردی قرار می گیرند. این روابط باید به نوعی مدیریت شوند که سالم ، سازنده ، و انطباقی باشند تا موجبات رشد و ارتقاء افراد  فراهم گردد.
اعمال مدیریت صحیح و کارآمد روابط مستلزم برخورداری از دانش ، آگاهی و مهارت هایی است که افراد با استفاده از آن ها می توانند روابط بین فردی و اجتماعی خود را به نحوی مؤثر سازمان دهند. مهم ترین مهارت های مورد نیاز عبارتند از : مهارت خود آگاهی ، مهارت مقابله با احساسا ت ، مهارت تصمیم گیری ، مهارت تفکّر نقّادانه  ، مهارت حل مسئله و مهارت مطالبه گری یا جسارت (assertiveness ).
جسارت یا مهارت مطالبه گری که درمتون روان شناسی و روانپزشکی قاطعیت ، جرئت مندی یا جرئت ورزی نیز گفته می شود ، توانایی ابراز مستقیم ، آشکار و صادقانۀ احساسات ، افکار و نیازهای فرداست به نحوی که بدون تضییع حقوق دیگران منجربه حفظ و دفاع از حقوق خود شود. جسارت و مطالبه گری یکی از عوامل مهم تنظیم و تعادل بخشیدن به تعاملات انسانی است که امکان دستیابی به روابط صادقانه ، صمیمانه و دوستانه و درنتیجه موفقیت را بیشتر می کند و اعتماد به نفس را می افزاید.
معمولاً رفتارهای اجتماعی را به سه گروه جسورانه ، منفعلانه و پرخاشگرانه تقسیم می کنند. البته این تقسیم بندی برای سهولت فهم مطلب صورت می گیرد و گرنه رفتارهای اجتماعی بسیارپیچیده تر و    متنوع تر هستند . دررفتار پرخاشگرانه فرد با توسّل به خشونت و انواع گوناگون پرخاشگری مقاصد و نیازهای خود را ابراز و سعی می کند با تجاوز به حقوق دیگران خواسته خود را مرتفع سازد یا حق خود را بگیرد. دررفتار منفعلانه فرد با انفعال ، سکوت و تسلیم در برابر دیگران واکنش نشان می دهد و از ابراز حالات ، احساسات و نیازهای خود باز می ماند و اجازه می دهد تا حقوق او توسط دیگران پایمال شود. با رجوع به این تعاریف مشخص است که رفتار جسورانه ، مطالبه گرایانه یا قاطعانه تنها رویکرد سالم ، انطباقی و سازنده ای است که باید در روابط بین فردی و انسانی اعمال شود. انواع رفتار مطالبه گرانه عبارتند از بیان جسورانه ، درخواست جسورانه و رد جسورانه و قاطعانه یا توانایی نه گفتن که موضوع اصلی این نوشتار است .
در رد جسورانه هنگامی که از فرد درخواستی می شود که به هر دلیل مایل به پذیرش آن نیست ، او باید بتواند آن را با سادگی ، صداقت ، صراحت و آشکارا رد کند بدون آن که دستخوش احساسات و افکار منفی شود و نه گفتن را حّق خود بداند. هرکس حق دارد به خود احترام بگذارد ، دارای نظرات و عقاید شخصی باشد و آن ها را بیان کند. اولویت ها و انتخاب های خود را دنبال کند ، به دیگران بگوید مایل است چه رفتاری با او داشته باشند و درقبال چیزی که می دهد چیزی را درخواست کند . پس ما حقّ داریم که نه بگوییم بدون آن که دچار احساس گناه ، خشم یا شرم شویم و احساس خوبی هم دربارۀ نه گفتن خود داشته باشیم . درحقیقت اگر حق نه گفتن را از افراد بگیریم  آن ها را از حق اظهار نظر محروم و انتخاب های آنان را محدود کرده ایم .
کسانی که همیشه دربرابر درخواست دیگران بله می گویند غیرنواز خوانده می شوند. وضعیت کسی که درشرایطی که باید نه گفته شود . بله می گوید از دو حالت خارج نیست . یا اصلاً نمی داند که باید نه بگوید و یا می داند امّا توانایی نه گفتن را ندارد.درحالت اوّل با نوعی ناآگاهی روبرو هستیم که فرد حتی از افکار ، احساسات و نیازهای خود آگاه نیست و بر شرایط خود اشراف ندارد. در حقیقت فردی منفعل ، دنباله رو و وابسته است که مانند برده ای تسلیم نظریات و خواسته های دیگران می شود و مورد سوء استفاده قرار می گیرد. حالت دوّم که مورد بحث ماست ، وضعیت کسی است که می داند باید نه بگوید ولی توانایی آن را ندارد و از این بابت رنج می برد و احساسات منفی را تجربه می کند.
حال باید دید علل این امر چیستند و چرا بعضی ها در رد درخواست دیگران مشکل دارند . عدم توانایی  نه گفتن به دلایل مختلف و در شرایط گوناگون روی می دهد . ترس از دست دادن یک رابطه یا یک فرد از جملۀ این عوامل است . گاه فرد آنقدر کمرو و خجالتی است که نمی تواند نه بگوید و گاه به دلیل آن که پس از نه گفتن دستخوش احساس گناه ، اضطراب یا شرم می شود از این کار سرباز می زند. بعضی ها به فداکاری دائمی و بدون دلیل در حق دیگران عادت کرده اند و برخی هنگامی که مورد درخواستی قرار    می گیرند فکر می کنند موهبتی به آن ها اعطاء شده است یا احساس مهم بودن می کنند . میل به راضی کردن دیگران ، کسب تأئید از غیر و تمایل به خوب جلوه کردن از عوامل دیگر غیرنوازی  است . بعضی ها هم اصلاً بدون آن که درخواستی از آن ها شده باشد یا مسئولیتی داشته باشند به صورتی مبالغه آمیز به دیگران محبّت می کنند یا خدمتی انجام می دهند و دردام بله گفتن به هر قیمتی می افتند.
اکثر موارد ذکر شده ناشی از باورهای غلطی است که درذهن فرد وجود دارند. دربسیاری از موارد تداوم و حضور پررنگ این باورها و رفتارها نشان دهندۀ ریشۀ عمیق آنها در شخصیت افراد است . به عبارت دیگربذر غیر نوازی در کودکی فرد توسط والدینی کاشته می شود که به کودک یا د می دهند که درصورتی می تواند از عشق مشروط آنان بهره مند شود که به طور نامشروط از آن ها اطاعت کند. به این ترتیب پیامی ناخود آگاه به کودک ارسال می شود که تنها راه احساس ارزش کردن و مورد تأئید واقع شدن پاسخ مثبت به خواسته های دیگران است . لذا اعتماد به نفس کودک رشد نمی کند و استحکام       نمی یابد و از جسارت لازم برای تجربۀ آزادانۀ دنیای درون  و بیرون بی بهره می ماند و مرزهای سالم روابط رعایت نمی شوند . مرز سالم در روابط فضا و حریمی است که به فرد احساس امنیت و ایمنی  می دهد . این فضا در غیر نوازان شکل نمی گیرد و مرز خود و دیگران تشخّص نمی یابد. کودک شخصیتی منفعل و وابسته پیدا می کند و والدین الگویی برای او می شوند تا در بزرگسالی هم پیوسته فکر کند که اگر موجبات رضایت و خشنودی دیگران را فراهم نکند ، دیگران او را دوست نخواهد داشت . غیر نوازان فاقد یک منبع ارزش گذاری درونی برای داوری در باب ارزش اعمال خود هستند و ارزش گذاری آنان پیوسته باید توسط دیگران صورت گیرد.
عدم توانایی نه گفتن علاوه بر تخریب روابط شخصیت پی آمد های منفی دیگری نیز دارد. اولاً موجب اتلاف وقت و از دست رفتن زمان می شود. زمان مهم ترین سرمایه ماست. لحظه ها و ثانیه های زندگی ارزش لذت بردن ، استفادۀ بهینه و رضایت بخش و برنامه ر یزی های مفید و سازنده را دارند و نباید آن ها را تباه کرد. مدیریت زمان یکی از مهارت هایی است که در دنیای امروز به کار گیری آن برای پیشبرد یک زندگی موفقیت آمیز ضروری است . با نگفتن نه ما این زمان محدود را به دیگران اختصاص و آن را از دست می دهیم و از پی گیری برنامه ها ، اهداف و اولویت های زندگی خود باز می مانیم . تکرّر زیاد این امر سبب می شود شمار زیادی کارهای نا لازم در زندگی ما انباشته شود و مارا با احساس کمبود وقت روبرو کند که به خودی خود منشاء ایجاد استرس ، اضطراب و تشدید نگرانی است .
ثانیاً آری گفتن به همه موجب می شود تا تأمین خواسته های دیگران برارضاء نیازها و تحقق برنامه ها و اهداف ما اولویت پیدا کند . به این ترتیب ما عملاً از زندگی بازداشته می شویم چون برنامه ها و اهداف خود را دنبال نمی کنیم و درنهایت اشراف و آگاهی خود بر زندگی را از دست می دهیم و کنترلی برآن نخواهیم داشت . ثالثاً وقتی می دانیم که باید نه بگوییم و آری می گوییم احساس خوبی پیدا  نمی کنیم و از خودمان ناراضی  هستیم که چرا شهامت لازم برای رد درخواست دیگری را نداشته ایم و دستخوش اضطراب ، افسردگی و سایر حس های منفی می شویم و به اصطلاح اعصابمان خرد می شود. خود خوری می کنیم ، تحقیر می شویم و حتی فکر می کنیم سرمان کلاه رفته است ولی جرئت و توانایی دفاع از خود را نداریم . تجمّع این احساسات منفی منجر به انواع آسیب های روحی و بیماری های روان تنی می شود.
پی آمد منفی چهارم این است که دربسیاری از موارد درخواست های دیگران مبتنی بر سوء استفاده ازافراد است و روابط توأم با سوء استفاده دراشکال گوناگون آن جهنمی است که افراد برای خود تدارک می بینند و درنهایت شخصیت و زندگی آنان را تباه می کند. و بالاخره در پاره ای از موارد عدم توانایی برای نه گفتن می تواند پی آمدهای بسیار خطرناک داشته باشد. همیشه در صفحه حوادث روزنامه ها  داستان گروه های تبه کار و بزه کار را می خوانیم که برخی افراد منفعل ، وابسته و دنباله رو عضو این گروه ها شده ودست به تبهکاری و جنایت زده اند چون توانایی تمرد از دستورات رهبر گروه را      نداشته اند. یا دربسیاری از موارد کسانی که نتوانسته اند در مجلسی دوستانه درخواست دوست خود را جهت مصرف ماده ای رد کنند آلوده به مواد مخدر شده اند.
پس می توان گفت عدم توانایی در ردّ جسورانه درخواست های دیگران در موارد لازم به معنی حرکت درمسیری است که مارا از رشد و خودشکوفائی و نیل به جامعیت و تمامیت وجود خود باز می دارد. در حقیقت وقتی ما به دیگران بله می گوییم به خودمان نه گفته ایم و این روند باید معکوس شود . یعنی باید پاسخ به خودمان آری و به دیگران نه باشد . نمی شود نگران همه چیز و همه کس بود جز خود . با گفتن یک کلمۀ ساده و دو حرفی نه می توانیم از پی آمد های منفی ذکر شده اجتناب کنیم و با استفاده بهینه از زمان ، زندگی ، اهداف و آرزوهای خود را پی بگیریم ، منابع استرس را کاهش دهیم ، اعتماد به نفس خود را استحکام بخشیم و بر احتمال موفقیت در زندگی بیفزاییم .
نه کلمۀ ساده ای است ولی به کاربردن آن چندان ساده نیست . درحقیقت نه گفتن عمل ظریف و حساسی است و باید درست انجام شود و چگونگی انجام آن مهم است . در وهلۀ اوّل باید به اصول مهارت      مطالبه گری و جسارت که پیشتر ذکر شد توجّه داشت یعنی رد جسورانه باید صریح ، روشن ، آشکار ، صادقانه و توأم با حفظ احترام و حقوق دیگران صورت گیرد. کسی که همیشه در برابر خواست های دیگران بله می گوید و حالا می خواهد نه گفتن را جایگزین آن کند نیاز به تمرین دارد . تمرین نه گفتن ، تمرین آری نگفتن و به تدریج تمرین درخواست کردن از دیگران . این تمرین ها باید مبتنی بر یک چهارچوب نظری صورت گیرد که آگاهی و اشراف فرد بر آن اساس شکل گرفته باشد . به عبارت دیگر در وهلۀ اوّل فرد باید از مهارت خود آگاهی برخوردار باشد تا نسبت به افکار ، احساسات ، نیازها ، برنامه ها ، آرزوها ، محدودیت ها و توانایی های خود اشراف داشته باشد و باورها و افکار خود را به نحوی منطقی و مستدل تنظیم کند . تغییر باورها و انتظارات غلط و غیر واقعی پیش شرط بروز رفتار جسورانه و مطالبه گرانه است . مثلاً اگر کسی فکر می کند نپذیرفتن درخواست دیگران فاجعه است و پی آمد منفی دارد باید این تصور را تغییر دهد . یا اگر دیگری می اندیشد که تنها راه به دست آوردن تأئید ، محبت ، احترام و عشق دیگران پاسخ مثبت دادن به خواست های آنان است باید از این باور دست بکشد .
نه گفتن را باید از موقعیت های آسان تر و با افرادی که راحت تر هستیم آغاز کنیم و به تدریج آن را به شرایط دشوارتر و اشخاص دورتر تعمیم دهیم . نه باید قاطع ، محکم ، کوتاه و صادقانه باشد و با استفاده از ضمیر  " من  "  و تکیه و تأکید برآن صورت گیرد . از افعالی استفاده شود که نشان دهندۀ جدیت است مانند من تصمیم دارم ............   من می خواهم ...... یا من نمی خواهم این کار را بکنم و با اعتماد به نفس و عاری از تردید ، شک و دودلی بیان شود. نه باید محترمانه ، صادقانه و واقعی جلوه کند و گستاخی و پرخاشگری را نباید با مطالبه گری و جسارت اشتباه گرفت . بیان نه نباید همراه عذر و بهانه یا ابراز تأسف باشد . نه گفتن باید به صورت مستقیم و بدون توسّل به رفتارهای  حاشیه ای صورت گیرد. اگر در موقعیتی بودید که دادن پاسخ صریح دشواراست باید جواب قطعی را به تأخیر انداخت و مثلاً گفت دراین باره فکر خواهم کرد. اگر پس از نه گفتن بازهم طرف مقابل اصرار ورزید شما نیز باید بر پاسخ منفی خود پافشاری کنید. ملازم های غیر کلامی باید در هماهنگی با بیان کلامی نه باشد . یعنی باید با تن صدای قاطعانه ، مصمّم و بدون ارزش درحالی که سر رو به بالا و بدن مستقیم است و تماس چشمی مستقیم با مخاطب برقرار است و با بیان کلامی به شرحی که ذکر شده نه گفت .  
در پایان باید توجه داشت مسئولیت ناپذیری عمیقی که در جامعه ما نیز کم دیده نمی شود موجب آن است که برخی از افراد حتی وظایف عادی شغلی یا خانوادگی خود را نیز انجام ندهند و درپاسخ به ارباب رجوع یا در رابطه فردی نه گفتن ورد زبان آن ها باشد.بدیهی است آن چه گفته شد در مورد کسانی است که درروابط خود با دیگران توانایی نه گفتن را ندارند و از این بابت ضربه می خورند و ربطی به منفی بافی و نفی گرایی اشخاص ندارد که جز نه چیزی نمی گویند و چه بسا به دیگران ضربه هم می زنند.


                                                                             دکتر غلامحسین معتمدی