رشد و پرورش مهارت های کلامی در کودکان

یکی از پیچیده ترین عوامل رشد کودک تسلط او بر زبان است.در واقع کودک از طریق سخن گفتن می تواند با جهان پیرامونش ارتباط برقرار می کند.توانایی سخن گفتن مهارتی است که باید آموخته شود،رشد گفتاری کودک به تکامل اندام های گویایی و محرک های محیطی او بستگی دارد.سخن گفتن و شنیدن دو حس کاملا مرتبط هستند کئدک ابتدا با گوش کردن به صداها آن ها را تقلید می کند و سپس به تکرار واژه ها می پردازد.

اگر پدر و مادر، کودک را به حرف زدن (بعد از یک سالگی) تشویق نکنند و با کمترین اشاره او خواسته هایش را برآورده سازند کودک هم یاد میگیرد که بدون زحمت صحبت کردن می تواند به خواسته هایش برسد و بنابراین تلاشی هم در جهت زبان آموزی نخواهد کرد !

مراحل رشد طبیعی زبان

سه ماهگی

کودک به صداهای اطرافیانش گوش می دهد.

کودک سعی می کند با غان و غون کردن و شنیدن صداهای اطرافیانش آنها را تقلید کند.

هشت ماهگی

کودک با صداهایی که از دهانش خارج می کند،بازی می کند.مثل: "ب...ب" ، "د ...د"

کودک با شنیدن صداهای آشنا و آهنگ های شاد ، لبخند می زند اگر صدایی موجب ترس و وحشت او شود گریه می کند و از خود عکس العمل نشان می دهد.

ده ماهگی

کودک کلمات ساده را می فهمد و با شنیدن کلمه ی "نه "دست از فعالیت می کشد.

اگر کسی از کودک بپرسد: "مامان کو؟ "می تواند با اشاره ی سر یا دست مامان را نشان می دهد.

دوازده ماهگی ( یک سالگی)

کودک قادر است یک یا دو کلمه به زبان بیاورد و حداقل 25 کلمه را بفهمد.

کودک در یک سالگی می تواند به راحتی آن چه را که می خواهد با اشاره به آن یا گفتن الفظی هر چند ناقص به دست آورد.

( توانایی تقلید به طور معمول در پایان یکسالگی سروع می شود )

هیجده ماهگی

اغلب کودکان در این سن قادرند حداقل 30 کلمه (مثل:سلام،بای بای،بابا....) را به زبان بیاورند.

چناچه دستور ساده ای به کودک بدهید ( مثل: بیا،برو... ) می تواند انجام دهد.

لزوم مشاوره با متخصص

اگر کودک تا هجده ماهگی نتواند حداقل 5 کلمه بگوید نیاز به مشاوره ی پزشکی دارد.

بیست ماهگی

کودکان در بیست ماهگی قادرند با دو کلمه، یک جمله بسازند، مثل : "بابا رفت" یا "آب بده"

چناچه دستور ساده ای به او بدهید ، مثل: برو در را ببند، می تواند انجام دهد.

کودک می تواند با تقلید از شما چندین کلمه را بگوید !

بیست و چهار ماهگی ( دو سالگی )

کودکان در دو سالگی قادرند فرم سحیح کلمات را به زبان بیاورد.چنانچه داستان های ساده کودکانه برای او بخوانید بسیار لذت می برد !

کودک می تواند مفهوم "بالا" " پایین" " درون" را بفهمد.

لزوم مشاوره با متخصص

اگر کودک تا دو سالگی نتواند حدود 50 واژه را به زبان بیاورد یا با دو کلمه ی ساده جمله ای بسازد نیاز به مشاوره پزشکی دارد !

منبع: کودک و خانواده / ماندانا سلحشور

تسلیت به تمامی هموطنان



زلزله

زلزله


زلزله





زلزله







زلزله

زلزله

زلزله

زلزله

زلزله




زلزله



زلزله

زلزله
زلزله
زلزله

کدام اندام بدن تعیین می‌کند که چه‌قدر بترسید؟

کدام اندام بدن تعیین می‌کند که چه‌قدر بترسید؟

اگر به فاصله تنها نصف یک ضربان قلب، یک تصویر را ببینید، واکنشتان نسبت به آن به کلی متفاوت خواهد بود. این که یک محرک ترسناک را درست در لحظه‌ای ببینید که قلبتان منقبض شده تا خون را به رگ‌ها بفرستد،‌ بیشتر می‌ترسید.


واکنش بدن در مواقع ترس،‌ خیلی عجیب و غافل‌گیرکننده نیست. معمولا وقتی می‌ترسیم قلب شروع می‌کند به تندتر تپیدن و فرایندهای ذهنی هم دستخوش تغییر می‌شوند. همان‌طور که اصلا برای این حالت اسم ویژه‌ای انتخاب شده، در حالت ترس، یا برای جنگیدن و دعوا آماده می‌شویم،‌ یا برای پا به فرار گذاشتن: واکنش گریز یا نزاع. با این وجود به نظر می‌رسد که همه این شناخت طولانی ما از واکنش بدنمان در موقعیت‌های ترس، ‌تنها بخشی از ماجرا باشد.

به گزارش نیوساینتیست، مطالعات جدید نشان می‌دهند که مولفه‌های دیگری هم در واکنش بدن در موقعیت‌های ترس،‌ موثرند. از جمله، محققین این موضوع را به تازگی مطرح کرده‌اند که تنها عاملی که تعیین می‌کند ما چه‌قدر از یک محرک بترسیم، میزان ترسناک بودن آن محرک نیست، بلکه قلبمان هم خودش در این زمینه مسئول است!
در واقع این ایده، نسخه گسترش‌یافته‌ای است از آن‌چه شناخت مجسم نامیده می‌شود، این که بدن ما می‌تواند روی افکارمان تاثیر بگذارد. مثال‌های خوبی از این مفهوم را می‌توان در مطالعاتی یافت که نشان می‌دهند،‌ وقتی از مردم خواسته می‌شود کاری را با سر خم شده انجام بدهند،‌ در مقایسه با افرادی که همان کار را در حالی که صاف نشسته‌اند انجام می‌دهند، احساس افتخار کم‌تری دارند.
سارا گارفینکل،‌ روانشناس دانشگاه سوسکز روی ارتباط درونی مشابهی بین فیزیولوژی و هیجان متمرکز شده است، به طور خاص، روی این موضوع که آیا چرخه فعالیت قلبی روی واکنش هیجانی ما نسبت به محرک‌های ترسناک تاثیر می‌گذارد یا نه.
در یک آزمایش،‌ که نتایج آن هفته گذشته در کنفرانس انجمن مطالعات علمی بر روی هشیاری در برایتون انگلستان اعلام شد، گارفینکل از مردم خواسته بود به تعدادی تصاویر که پشت سر هم ظاهر و محو می‌شدند نگاه کنند و وقتی در آن‌ها یک چهره را تشخیص می‌دادند،‌ آن را مشخص کنند. برخی از چهره‌ها به نظر ترسان بودند و بقیه،‌ خنثی بودند.
البته شرت‌کنندگان در مطالعه نمی‌دانستند که گارفینکل زمان نمایش تصاویر را با آهنگ ضربان قلب آن‌ها تنظیم کرده است. گاهی، در زمان مرحله انقباض قلب،‌ یعنی وقتی که ماهیچه قلب منقبض می‌شود تا خون را به خارج از قلب و درون رگ‌ها براند،‌ و گاهی در زمان انبساط قلب،‌ یعنی زمانی که قلب آرام است و بعد از انقباض،‌ در حال پر شدن از خون است، تصاویر پخش می‌شدند.
گارفینکل به این نتیجه رسید که مردم در تشخیص چهره‌های ترسان، بهتر از چهره‌های خنثی عمل می ‌کنند،‌ اما تنها زمانی که تصویر در زمان انقباض قلب به آن‌ها نشان داده شود.
در مطالعه دیگر،‌ شرکت‌کنندگان همان تصاویر را در حالی تماشا می‌کردند که با استاده از ام.آر.آی از مغزشان تصویربرداری می‌شد. گارفینکل در این مطالعه دریافت که وقتی در مرحله انقباض قلب،‌ به افراد تصاویری از چهره‌های ترسان نشان داده شود،‌ در مقایسه با وقتی که همین تصاویر در حالت آرامش قلب به آن‌ها نشان داده شود، مناطق مغزی مرتبط با ترس،‌ یعنی هیپوکامپ و آمیگدالا (بادامه)، واکنش قوی‌تری نشان می‌دهند. به عبارت دیگر، تنها به اندازه نصف یک ضربان قلب، زمان لازم است تا یک نفر، ‌نسبت به همان محرک ترسناک،‌ واکنشی کاملا متفاوت از خود نشان بدهد.
به نظر می‌رسد که این تفاوت به بارورسپتورها مربوط باشد،‌ گیرنده‌های حساس به فشار و کشیدگی در قلب و رگ‌های اطراف که به ایجاد مرحله انقباض قلب کمک می‌کنند. گارفینکل توضیح می‌دهد: «در زمانی که بارورسپتورها در مرحله انقباض قلب فعال می‌شوند، این فعالیت به مغز منتقل می‌شود.» همین اتفاق می‌تواند تفاوت اسکن‌های مغزی را توضیح بدهد.
اما چرا اصلا باید چنین اتفاقی بیافتد؟ این تاثیر می‌تواند خیلی ساده، تاثیر ضمنی فعالیت اعصاب قلب باشد که به مغز می‌گویند قلب در طول این مرحله (انقباض) نیاز به منقبض کردن عضلات خود دارد. اما گارفینکل نظر دیگری دارد. وی فکر می‌کند که این تفاوت در واقع نوعی سازگاری عملکردی است. به علاوه این مطالعه به مجموعه مطالعات دیگری که در این کنفرانس ارائه شدند و نشان می‌دادند آهنگ ضربان قلب روی سایر رفتارهای هیجانی از جمله همدلی موثر است،‌ اضافه شد! همه این مطالعات انگار می‌خواهند یک جمله قدیمی را دوباره یادآوری کنند: به قلبت گوش کن!

امواج مغزی آلفا

نگاره: « تازه های آکادمی »
امواج مغزی آلفا
امواج آلفا، نواسانات الکترو مغناطیسی در محدوده 7 تا 14 هرتز، ناشی از فعالیت های همزمان و منسجم گروههای زیادی از سلول های عصبی در مغز انسان در حالت خواب سبک است. در حالت بیداری کامل، فرکانس این امواج به 14 تا 21 هرتز تغییر می کند که به آن سطح بتا می گویند. در حالت خواب عمیق تر، فرکانس این امواج کاهش یافته و به سطح 4 تا 7 هرتز می رسد که آنرا تتا می نامند. در حالت خواب بسیار عمیق،فرکانس امواج مغزی به زیر 4 هرتز می رسد.
در حالتی که امواج مغزی آلفا فعال است، احساسات طبیعی، راحتی، صلح، آرامش، خوشبختی، شادی و ... سراسر وجود انسان را فرا می گیرد. این امواج در تله پاتی (تبادل افکار) توسط افرادی که احساسات و عواطف هماهنگ دارند ارسال و دریافت می گردد. 
تحقیقات دانشمندان نشان دهنده این است که امواج مغزی آلفا در فرد خلاق، بالاتر از افراد معمولی است. مغز انسان برای داشتن الهامات خلاق باید توانایی تولید مقدار زیادی امواج آلفا، بطور عمده در قسمت چپ مغز، را داشته باشد. 
یکی از تفاوت های عمده خبرگان  علمی ، هنری، ادبی، ورزشی و فرهنگی با افراد معمولی، تفاوت در تولید امواج مغزی آلفا توسط آنهاست. انسان با تمرین، توانایی ایجاد و تولید بیشتر و کنترل امواج آلفا در مغز خود و در نتیجه؛ باز شدن دید و نگاه به نقش مهم تسلط قوای روحی بر جسم و در نهایت، هماهنگی با قوانین طبیعی را دارد. 
 http://thinkingacademy.org/fa
گردآورنده و تالیف: فرشاد سجادی
منابع:
http://www.sciencedaily.com/articles/a/alpha_wave.htm
http://en.wikipedia.org/wiki/Alpha_wave‏

چگونه عبادت بر مغز تاثير مي گذارد؟

چگونه عبادت بر مغز تاثير مي گذارد؟

نگاره: «تازه هاي آكادمي تفكر»
چگونه عبادت بر مغز تاثير مي گذارد؟
پژوهشهاي دكتر نيوبرگ – يكي از بنيانگذاران علم نروتئولوژي- نشان داده است كه عبادت بر نواحي گوناگون مغز تاثير گذار بوده و منجر به بهبود عملكرد مغز، رفاه و افزايش ظرفيت شفقت افراد مي شود. بخش هاي گوناگون مغز كه از عبادت تاثير مي پذيرند عبارتند:
1- لُب پیشانی ( frontal lobe ) كه در پشت پيشاني قرار گرفته و در زماني فعال است كه ما در حال توجه، برنامه ريزي، استدلال، خواندن، صحبت كردن، و حركت اختياري هستيم. اين قسمت در اثر افزايش سن منقبض شده كه منجر به از دست دادن حافظه ، تضعيف عملكردهاي مغز و از همه بدتر، زوال عقل مي شود. انجام حداقل 12 دقيقه عبادت در روز، باعث مي شود كه تاثير مخرب افزايش سن بر مغز، كاهش يابد. 
2- anterior cingulated : كه درست در زير لُب پيشاني قرار گرفته است، در زماني فعال مي شود كه ما به ديگران توجه كرده، احساس ديگران را درك نموده و نسبت به آنها شفقت داريم. اين بخش از مغز، انسان را به صورت آشكاري از حيوانات متمايز مي كند. دكتر نيوبرگ اين بخش از مغز را

اسکیزوفرنی یا روان‌گسیختگی

اسکیزوفرنی یا روان‌گسیختگی


روان‌گسیختگی، اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی (Schizophrenia)، یک بیماری روانی با منشاء نامشخص و علایم متغیر می‌باشد که از ترکیب دو واژه یونانی shizein (دو نیم کردن، گسستن) و phrenos (فکر، اندیشه) وضع شده است. مشخصه این بیماری عدم توانایی درک و یا بیان واقعیت است. این بیماری دارای عوارضی همچون عدم ارتباط منطقی در رفتار و گفتار، انزوا و گوشه نشینی بیش از حد و هذیان و توهم است.

مردان، یک و نیم برابر زنان به اسکیزوفرنی مبتلا می شوند.
حدود 50 درصد افراد بستری در بیمارستان روانی، مبتلا به اسکیزوفرنی می باشند.
معمولا در افراد 17 تا 35 ساله، این بیماری تشخیص داده می شود.
در مردان در اواخر دوران نوجوانی و اوایل 20 سالگی این بیماری تشخیص داده می شود.
در حالی که در زنان از 20 سالگی تا اوایل 30 سالگی این بیماری تشخیص داده می شود.
محققان در حال پیدا کردن نمونه های اسکیزوفرنی در کودکان کمتر از 6 سال می باشند.

انواع اسکیزوفرنی
5 نوع مختلف اسکیزوفرنی وجود دارد که هر کدام بر اساس نوع علائم، طبقه بندی می شوند.
1- اسکیزوفرنی هذیان گویی
2- اسکیزوفرنی آشفته
3- اسکیزوفرنی جنون آمیز
4- اسکیزوفرنی نامشخص
5- اسکیزوفرنی باقی مانده

اسکیزوفرنی هذیان گویی
در این نوع، هذیان و توهمات شنیداری مشخص است، اما عملکرد فکری طبیعی می باشد.
این توهمات، آزاردهنده می باشند.
این افراد می توانند خشم، سردی و اضطراب خود را اظهار دارند.

اسکیزوفرنی آشفته
این نوع از اسکیزوفرنی، با گفتار و رفتار آشفته و یا مشکل در درک و نیز احساسات نامناسب تشخیص داده می شود.
این افراد ممکن است به تغییر رنگ چراغ راهنمایی و یا به چیزی که می گویید و یا انجام می دهید، بخندند.
این رفتار آشفته ممکن است با فعالیت های عادی مانند: حمام کردن، لباس پوشیدن و غذا درست کردن دارای تداخل باشد.
در مقایسه با دیگر بیماری های روانی، اسکیزوفرنی به طور مستقیم از یک نسل به نسل دیگر نمی رود، اما خانواده هایی نیز پیدا شده اند که این بیماری در آنها ارثی بوده است
اسکیزوفرنی جنون آمیز
این نوع توسط اختلال حرکت مشخص می شود.
این افراد ممکن است به طور کامل بدون تحرک و یا دارای حرکت زیاد باشند.
آنها ممکن است برای ساعت ها چیزی نگویند و یا ممکن است یک حرفی که به آنها می زنید، به طور مرتب تکرار کنند و یا نسبت به حرفی که می زنید، بی احساس باشند.
رفتار این افراد باعث می شود که نتوانند از خود محافظت کنند.

اسکیزوفرنی نامشخص
این نوع با دو و یا چند علائم مشخص می شود، این علائم عبارتند از: هذیان، توهم، گفتار یا رفتار آشفته، رفتارهای جنون آمیز و یا علائم دیگر منفی.

اسکیزوفرنی باقیمانده
مشخصه این نوع عبارت است از: سابقه قدیمی ابتلا به اسکیزوفرنی.
افراد دارای این نوع اسکیزوفرنی، دارای علائم مشخص از قبیل: هذیان، توهم و گفتار و یا رفتار آشفته نمی باشند.
ممکن است این بیماری بعد از بهبودی دوباره شروع شود و یا برای سال ها بدون هیج علامتی، نهفته باقی بماند.

علائم اسکیزوفرنی
فردی که مبتلا به این بیماری می باشد، ممکن است فاقد علائم ظاهری بیماری باشد.
در برخی موارد؛ به علت تغییرات رفتاری و رفتار عجیب و غریب داشتن، بیماری ممکن است ظاهر شود.
این علائم شامل: گوشه گیری کردن از مردم، زوال شخصیت (اضطراب شدید و احساس غیرواقعی بودن)، از دست دادن اشتها، عدم رعایت مسائل بهداشتی، هذیان، توهم و احساس تحت کنترل بودن توسط نیروهای خارجی.

برای درک بهتر این بیماری، علائم را طبقه بندی می کنیم و به انواع مثبت، منفی، شناختی و عاطفی می شناسیم.

علائم مثبت
- باورهایی که فاقد پایه و اساس واقعی هستند (هذیان)
- شنیدن، دیدن، احساس کردن، بوییدن و یا مزه کردن چیزی که در واقعیت وجود ندارد ( توهم)
- آشفته و درهم و برهم صحبت کردن
- رفتارهای نامنظم و جنون آمیز

علائم منفی
- گوشه گیری از مردم
- دشواری در ابراز احساسات
- دشواری در مراقبت از خود
- ناتوانی برای احساس لذت داشتن

علائم شناختی
مشکلات توجه کردن و مشکلات مربوط به پردازش اطلاعات در شناخت محیط زندگی.

علائم عاطفی (خلقی)
قابل توجه ترین علامت آن، افسردگی است و تعداد افرادی که خودکشی می کنند در این بیماری زیاد است.
برخی از علائم اسکیزوفرنی می تواند در بیماری های روانی دیگر از قبیل: اختلال دوقطبی، اختلال اضطراب و یا مصرف مواد مخدر و یا اختلال شخصیت نیز وجود داشته باشد
دلایل اسکیزوفرنی
یک دلیل خاص برای اسکیزوفرنی وجود ندارد، بلکه مجموعه ای از عوامل ژنتیکی، روانی و محیطی باعث بروز این بیماری می شوند.
- اسکیزوفرنی و اختلال دو قطبی بسیار شبیه هم می باشند و هر دو دارای ژن های خطرناک می باشند. به هر حال، علت هر دو بیماری، عوامل ژنتیکی منحصر به فرد است.
- عوامل محیطی، یک عامل خطر اسکیزوفرنی هستند که حتی می تواند قبل از تولد رخ دهد. به عنوان مثال، مادر بارداری که در طول بارداری به یک عفونت مبتلا گردد، شانس تولد نوزاد با اسکیزوفرنی را زیاد می کند.
- شرایط زندگی سخت در دوران کودکی مانند: از دست دادن والدین، فقر والدین، مشاهده خشونت والدین، سوء استفاده بدنی، عاطفی و جنسی همگی باعث بروز این بیماری می شوند.

آیا اسکیزوفرنی ارثی است؟
در مقایسه با دیگر بیماری های روانی، اسکیزوفرنی به طور مستقیم از یک نسل به نسل دیگر نمی رود، اما خانواده هایی نیز پیدا شده اند که این بیماری در آنها ارثی بوده است.
به طور کلی؛ خطر این بیماری در دوقلوهای شبیه به هم، 40 تا 50 درصد می باشد.
کودکی که از والدین مبتلا به اسکیزوفرنی متولد می شود، 10 درصد احتمال مبتلا شدن به این بیماری را دارد.

راه های تشخیص اسکیزوفرنی
با هیچ آزمونی به طور قطعی نمی توان گفت که فردی مبتلا به اسکیزوفرنی هست یا نه. بنابراین پزشکان با جمع آوری اطلاعات پزشکی، خانوادگی و روانی فرد، می توانند این بیماری را تشخیص دهند.
این بیماری محدود به جنس و فرهنگ و مذهب و وضعیت اقتصادی خاص نیست.
- معاینه جسمی شامل: آزمایشات آزمایشگاهی برای ارزیابی سلامت جسمی فرد و نیز دانستن اینکه فرد دارای مشکل روانی می باشد یا نه، است.
- روانشناس، سلامت روانی فرد را مورد ارزیابی قرار می دهد و بررسی می کند که آیا فرد دچار این علائم زیر هست یا نه.
این علائم عبارتند از: توهم، هذیان، افسردگی و علائم جنون آمیز، اضطراب، سوء مصرف مواد، اختلال شخصیت و اختلالات دیگر از قبیل اوتیسم.
برخی از علائم اسکیزوفرنی می تواند در بیماری های روانی دیگر از قبیل: اختلال دوقطبی، اختلال اضطراب و یا مصرف مواد مخدر و یا اختلال شخصیت نیز وجود داشته باشد.
درمان دارویی بیماران اسکیزوفرنی
داروهای مورد استفاده عبارتند از:
داروهای ضد روان پریشی که باعث کاهش شدت علائم روانی می شوند.
دارهای تثبیت کننده خلق و خو که در درمان نوسانات خلقی مورد استفاده قرار می گیرند.
داروهای ضد افسردگی که بر سطح سروتونین و دوپامین در بدن اثر می گذارند.
پزشکان گاهی یک نوع دارو و یا ترکیبی از داروهای بالا را برای درمان این افراد تجویز می کنند.

درمان از طریق مداخلات اجتماعی
1- آموزش روانی خانواده : این نوع درمان شامل حمایت خانواده، توانایی حل کردن مشکلات و دسترسی به مراقبت ها در زمان بحران بیماری می باشد.
این مداخلات حداکثر چندین ماه طول می کشد و میزان عود بیماری را کاهش می دهد و روابط اجتماعی و عاطفی فرد را بهبود می بخشد.
همچنین بار مسئولیت خانواده های دارای یک فرد مبتلا به اسکیزوفرنی را کاهش می دهد.
اعضای خانواده تمایل دارند بیشتر درباره این اختلال بدانند و به طور کلی روابط خانواده، دوباره تحکیم می شود.
تحقیقات نشان داده است اگر فرد مبتلا به اسکیزوفرنی مورد حمایت اعضای خانواده باشد، زندگی بهتری خواهد داشت
2- درمان جامعه : در خانه، محل کار و غیره، بیماران هر روز با هم جلسه گروهی می گذارند.
بهتر است محل قرارها در خانه، محل کار و یا محل های دیگر باشد و نباید محل قرارها را در بیمارستان گذاشت.
یک تیم درمانی نیز باید حضور داشته باشند. اعضای این تیم شامل: روان پزشک، پرستار، مدیر برنامه، مشاوران مشاغل و مشاوران افراد مصرف کنندگان مواد مخدر می باشند.
این تیم تمایل دارند که افراد مبتلا به اسکیزوفرنی را کمتر در بیمارستان بستری کنند.

3- درمان مصرف موادمخدر : فراهم کردن مداخلات پزشکی و روانشناختی در این باره باید بخشی از درمان این افراد باشد.
حدود 50 درصد از افراد مبتلا به اسکیزوفرنی، از مصرف مواد مخدر و یا وابستگی به آنها رنج می برند.


4- آموزش مهارت های اجتماعی : این درمان به نام های "مدیریت بیماری" و یا "برنامه نویسی برای بهبودی" نیز خوانده می شوند.
این آموزش شامل راه هایی برای رسیدن به شرایط اجتماعی مناسب می باشد و شامل بازی کردن در نمایشنامه می باشد و مشکلات و موقعیت هایی که در جامعه برای این بیماران رخ می دهد را نمایش می دهند و راه حل آنها را به صورت نمایش بازی می کنند.
این نوع درمان، مقاومت در برابر استفاده از مواد را فراهم می کند و روابط خوبی را بین فرد مبتلا و پزشک برقرار می سازد.

درمان شناختی و رفتاری
اساس این درمان عبارتست از تمرکز در یافتن روش ها و تغییر روش هایی که با توانایی های بیمار تداخل دارد.
به جز در موارد بیماران روانی شدید، درمان شناختی و رفتاری می تواند باعث کاهش علائم اسکیزوفرنی گردد و عملکرد اجتماعی فرد را بالا ببرد.
این درمان به صورت جلسه خصوصی و یا جلسه عمومی قابل انجام است.

کنترل وزن
باید به بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی، درباره حفظ وزن مناسب و رابطه بین وزن و تداخل داروهای مورداستفاده، آگاهی داده شود.
این نکته را به یاد داشته باشید که اگر بیماری دارای وزن مطلوب باشد، درمان موثرتر خواهد بود.

روند بیماری اسکیزوفرنی
احتمال مرگ و میر در افراد مبتلا به اسکیزوفرنی، دو برابر بقیه افراد است.
حدود نیمی از افراد مبتلا، از سوءمصرف مواد مخدر رنج می برند، موادی مثل الکل، ماری‌جوانا و ... .
تحقیقات نشان داده است اگر فرد مبتلا به اسکیزوفرنی مورد حمایت اعضای خانواده باشد، زندگی بهتری خواهد داشت.

بدن زن و مرد در نگاه انسان: اعضای مجزا یا به هم پیوسته؟

بدن زن و مرد در نگاه انسان: اعضای مجزا یا به هم پیوسته؟

استفاده از زنان و اندام آنها برای فروش و تبلیغ کالا در دنیای امروز به امری عادی تبدیل شده است. اما مقاله‌ای که به تازگی در 'نشریه اروپایی روانشناسی اجتماعی' منتشر شده، پشتوانه‌ای علمی برای این موضوع ارائه کرده؛ مقاله‌ای که نشان می‌دهد مغز انسان تصویر زنان و مردان را به صورت متفاوتی پردازش می‌کند.

تابلوی تبلیغاتی

نتیجه مطالعه نشان می‌دهد که مغز انسان تصویر زنان و مردان را به صورت متفاوتی پردازش می‌کند

در این مقاله که در ۲۹ ژوئیه منتشر شده، ادعا شده که شاید مغز انسان، تصویر بدن زنان را به صورت مجموعه‌ای از اندام‌های مجزا و تصویر بدن مردان را به عنوان یک واحد کل پردازش می‌کند.

پیشتر مقالاتی منتشر شده بود که نشان می‌داد استفاده ابزاری از زنان می‌تواند تاثیرات بدی بر آنها داشته باشد؛ از اختلالات تغذیه گرفته تا ضعیف عمل کردن در ریاضیات.

این یافته‌ها بر درک خود زنان از استفاده ابزاری از آنها استوار بود، در صورتی که تحقیق کنونی، به گفته سارا جرویس، روانشناس دانشگاه نبراسکا و از نویسندگان این مقاله، سوال عمیق‌تری را مطرح کرده و می‌پرسد "آیا بیننده زنان را ابزاری نگاه می‌کند یا نه؟"

روش تحقیق

در این تحقیق پژوهشگران دو شیوه پردازش کلی و موضعی در علمکرد دستگاه بینایی را با هم مقایسه کردند. در پردازش کلی، مغز انسان یک جسم را به عنوان یک واحد کلی تشخیص می‌دهد. مثلا اگر فقط ابروی یک نفر را ببینید ممکن است نتوانید بگویید که این ابرو متعلق به کیست اما رابطه ابرو با دیگر اعضای صورت، هویت فرد را برای شما مشخص می‌کند. این تشخیص هویت در ارتباط با دیگر اعضا، با پردازش کلی صورت می‌گیرد.

در پردازش موضعی اما دیدن یک جزء به تنهایی برای شناسایی آن کافی است. مثلا اگر درِ یک خانه را ببینید می‌توانید تشخیص دهید که این در متعلق به کدام خانه است.

در این مطالعه که این دو روش پردازش را با هم مقایسه کرده، ۲۲۷ دانشجو شرکت کردند. به هر دانشجو ۴۸ تصویر کامل از بدن افراد، فارق از جذابیت‌های جنسی، نشان داده شد. بعد از دیدن هر تصویر کامل، به هر شرکتکننده ۲ تصویر ناقص نشان داده شد که صرفا اندام‌های جذاب (مانند کمر یا سینه) را نشان می‌داد؛ یکی از این دو عکس از همان تصویر اول برداشته شده بود اما دیگری تصویری بود که تغییراتی جزئی در آن داده شده بود. شرکت‌کنندگان باید تصمیم می‌گرفتند که کدام یک از ۲ تصویر ثانوی همان است که در مرحله اول دیده بودند.


در ۴۸ مورد دیگر، تصویر اولیه، ناقص و فقط شامل کمر یا سینه افراد بود. بعد از شرکت‌کنندگان خواسته شد که تشخیص دهند آن بخشی از بدن را که در تصویر ناقص ثانوی نشان داده شده، قبلا در تصویر اولیه دیده‌اند.

نتایج به دست آمده نشان داد که شناسایی اعضای بدن مردان در تصویر ثانوی، وقتی دقیق‌تر بود که تصویر اولیه، کل بدن مرد را نشان می‌داد. اما نکته جالب اینجا بود که شناسایی اعضای بدن زنان در تصویر ثانوی، وقتی دقیق‌تر بود که تصویر اولیه هم فقط همان عضو (و نه کل) بدن زن را نشان داده بود. بر خلاف تصاویر مردان، دیدن تک تک اعضای بدن زن به صورت جداگانه و مجزا از کلیت بدن، بازشناسی آن اعضا را در مرحله ثانوی بسیار آسان می‌کرد.

بخش دوم مطالعه

در بخش دیگری از این مطالعه به جای استفاده از انسان‌ها، عکس‌هایی از حروف الفبایی به شرکت‌کنندگان نشان داده شد که از حروف دیگر تشکیل شده بودند. مثلا حرف H که بدنه آن از ده‌ها حرف T تشکیل شده بود. از بعضی شرکت‌کنندگان خواسته شد که حروف کوچک را تشخیص دهند، تا در پردازش موضعی درگیر باشند. و از گروه دیگر خواسته شد که حرف بزرگ‌تر را تشخیص دهند تا در پردازش کلی درگیر شوند.

بعد از انجام این بخش، بار دیگر بخش اول تکرار شد. به این ترتیب دانشمندان افراد را قبل از نگاه کردن به عکس انسان‌ها، به صورت ضمنی، متوجه پردازش کلی کردند. کسانی که حروف بزرگ را باید تشخیص می‌دادند در دیدن تصویر زنان به صورت یک واحد کلی موفق‌تر بودند.

با توجه به اینکه شرکت‌کنندگان در این بخش توانستند بر عادت قبلی فائق شوند، خانم جرویس نتیجه می‌گیرد که برگرفتن نگاه جزءگرا از زنان امکان‌پذیر است. او می‌گوید "باید تمرین کنیم که هر از چندی گامی به عقب برداریم تا تصویر کلی را ببینیم."

"رسانه، مقصر اصلی"

سارا جرویس، روانشناس می‌گوید اینکه مغز انسان، زنان را طور دیگری پردازش می‌کند احتمالا ریشه در تکامل انسان دارد اما از آنجایی که هر دو جنسیت این کار را می‌کنند "احتمال دارد که رسانه‌ها مقصر اصلی باشند."

البته بعضی با توضیح هنجارهای اجتماعی از طریق تعمیم این یافته مخالفند. بهادر بهرامی، متخصص علوم اعصاب در دانشگاه کالج لندن، می‌گوید با وجود اینکه داده‌های این مقاله در مورد تشخیص اعضای بدن زن، با تئوری استفاده ابزاری همخوانی دارد اما لزوما استفاده ابزاری را به عنوان یک پدیده اجتماعی توضیح نمی‌دهد.

آقای بهرامی می‌گوید با وجود اینکه این تحقیق بسیار خوب انجام شده اما برای نتیجه‌گیری‌های کلی، مانند اینکه رسانه های مقصرند یا نه، انجام تحقیقات بیشتری لازم است. او می‌گوید مهم‌ترین ایراد تکنیکی به این مطالعه شاید این باشد که اعضایی از بدن زنان که جذابیت جنسی ندارند مورد آزمایش قرار نگرفته است.

به گفته او "محققان در این مقاله ادعا کرده‌اند که توجه به اعضای جذاب زنان، به معنای نادیده گرفتن بدن زن به عنوان یک کل است اما در مقاله هیچ داده تجربی در رد یا اثبات این ادعا ارائه نشده است."

نکته جالب در مورد این تحقیق این است که نگاه شرکت‌کنندگان زن و مرد به زنان بصورت مشابهی جزءنگر است و به همین دلیل خانم جرویس می‌گوید که "نباید از مردها خرده گرفت."

از طرف دیگر آزاده کیان، جامعه شناس و رئیس مرکز تحقیقات جنسیتی دانشگاه پاریس هفت، نقش رسانه‌ها را در ترویج نگاه جزءنگر به زنان به عنوان مدل غالب در جامعه مهم می‌داند.

او اعتقاد دارد شبیه بودن نوع پردازش دو جنسیت در شرکت‌کنندگان مرد و زن، تاکیدی است بر اینکه نظام جهانی بر پایه تفکیک جنسیتی قرار دارد.

خانم کیان می‌گوید "مکانیزم اجتماعی کردن کودکان که از بدو تولد با انتخاب اسباب بازی‌های متفاوت و رنگ‌های متفاوت (مثلا آبی برای پسران و صورتی برای دختران) آغاز می‌شود، همواره در تحصیل در رشته‌های متفاوت و اشتغال همراه آنها می‌ماند."

نگاهی که به گفته خانم کیان به صورت "۲۴ ساعته و با ارائه مدل‌های اجتماعی که رسانه‌ها و تبلیغات تعریف می‌کنند، به ارزشی در جامعه تبدیل می‌شوند که زنان برای جلب توجه مردان و زنان دیگر از آن پیروی می‌کنند."

بهادر بهرامی در انتقاد به گفته خانم کیان می‌گوید "محتوای مقاله اصلا در مورد خاستگاه (اکتسابی یا وراثتی) این نگاه جزءنگر حرفی برای گفتن ندارد. چیزی که از این مقاله می‌شود استنتاج کرد این است که چنین نگاه جزءنگری ریشه عمیقی در ساز و کار عملکرد دستگاه بینایی انسان دارد و این به خودی خود اصلا بدیهی نیست."

ممکن است نتیجه تحقیق و به ویژه تعمیم آن به مذاق بسیاری خوش نیاید اما دست کم انجام چنین تحقیق ‌هایی نشانگر افزایش حساسیت‌ها به موضوعات این چنینی است. انجام مطالعاتی که بررسی‌ کند که آیا چنین نگاهی اکتسابی است یا وراثتی می‌تواند به درک بهتر ما از این پدیده اجتماعی کمک کند. به گفته خانم کیان "هر آنچه جوهره نباشد، قابل تغییر است."


نگاه آخر

با وجود اینکه داده‌های این مقاله در مورد تشخیص اعضای بدن زن، با تئوری استفاده ابزاری همخوانی دارد اما لزوما استفاده ابزاری را به عنوان یک پدیده اجتماعی توضیح نمی‌دهد"


بهادر بهرامی، متخصص علوم اعصاب در دانشگاه کالج لندن

روانشناسی زنان از دیدگاه کارن هورنای:

روانشناسی زنان از دیدگاه کارن هورنای:


«کارن هورنای» در سال 1913 تحصیلات پزشکی و دوره‌ی آموزش روان‌پزشکی و روانکاوی را در برلین به پایان رساند؛ در سال 1917 اولین مقاله‌ی خود را در باب روانکاوی به رشته‌ی تحریر درآورد؛ در سال 1920 در زمره‌ی اعضای برجسته‌ی «مؤسسه‌ی روانکاوی برلین»‌، که به تازگی تأسیس شده بود درآمد؛ و در سال 1923 اولین مقاله از مجموعه مقالات خود را به نام «خاستگاه عقده‌ی اختگی در زنان» به چاپ رساند که در آن نظر فروید را در مورد «عقده‌ی اختگی»* زیر سؤال می‌برد. فروید می گفت تصور اختگی در زنان زاییده‌ی حسادت دختران به آلت رجولیتِ پسران است. دکتر هورنای با استفاده از شواهد بالینی شرح می‌دهد که هم مردان و هم زنان در تلاش برای مهار «عقده‌ی اُدیپ»** اغلب دچار نوعی عقده‌ی اختگی می‌شوند یا به سوی همجنس‌خواهی سوق می‌یابند.




*عقده‌ی اختگی(castration complex): در نظریه‌ی روانکاوی کلاسیک، ترس مربوط به فقدان آلت تناسلی. در مرد این نگرانی از بابت فقدان و در زن به صورت احساس گناه از بابت فقدانی که پیشاپیش روی داده است تظاهر می‌کند. ناگفته نماند که این نظریه در سالهای اخیر به حدی مورد انتقاد قرار گرفته است که به نظر نمی‌رسد در عصر حاضر کسی آن‌را جدی بگیرد.

**عقده‌ی اُدیپ(odipus complex):‌ فروید از «اُدیپ» که یک افسانه قدیمی یونانی است در توضیح عقده‌ی اُدیپ (که در دوره‌ی فالیک رشد روانی- جنسی پدید می‌آید) استفاده کرده است. دوره‌ی فالیک با پیدایش این عقده مشخص است، زمانی که بچه تکانه‌های جنسی نسبت به والد جنس مقابل پیدا کرده و آرزوی فنای والد جنس خودی را می‌کند. امیالی که بچه به‌خاطر آنها خود را مستوجب تنیه می‌بیند. تنبیهی که پسربچه‌ از آن می‌ترسد اختگی‌ است. اضطراب اختگی موجب می‌شود که پسربچه مادر را از دیدگاه موضوع عشقی کنار بزند، تکانه‌های خود را نسبت به او سرکوب نماید،‌ با پدر همانندسازی نموده و در مسیر پیدایش سوپرایگو (فرامن) قرار بگیرد.
بر اساس تصور رایج،‌ عقده‌ی اختگی در زنان به طور کامل از عقده‌ی حسادت به آلت رجولیت نشئت گرفته است. اصطلاح مشابه دیگری که در این مورد به کار می‌رود عقده‌ی نرینگی است. به این ترتیب اولین سؤالی که مطرح می‌شود این است: وقتی زن نحوه‌ی زندگی مردانه ندارد یا حمایت از برادر باعث ایجاد حسادت نشده است یا هیچ «فاجعه‌ی اتفاقی»ای در تجربه‌ی زن منجر به برتری یافتن نقش مرد در ذهن او نگشته است، چگونه می‌توان (در میان زنان)‌ حسادت به آلت رجولیت را پدیده‌ای نوعی و تقریباً بدون استثنا محسوب کرد؟

مسئله مهم‌تر صرفاً‌ مطرح کردن سؤال است. وقتی سؤال مطرح می‌شود، پاسخ‌ها خودبه‌خود از میان داده‌هایی که با آنها آشناییم ارائه خواهند شد. در آغاز به رایج‌ترین و مستقیم‌ترین نحوه‌ی بروز این حسادت خواهیم پرداخت، یعنی میل به ادرار کردن به شیوه‌ی مردان. بررسی نقادانه‌ی داده‌های موجود ثابت می‌کند که این تمایل زاییده‌ی سه مؤلفه است که هر یک در شرایط مختلف نقش مؤلفه‌ی اصلی را بازی می‌کنند.

مشهودترین مؤلفه‌ای که تاکنون بسیار مورد توجه بوده است - زیرا آشکارترین مؤلفه است ـ و من می‌توانم به موجزترین شکل در باب آن سخن بگویم،‌ تحریک جنسی پیشابراهی است. برای ارزیابی حسادتی که چنین سرچشمه‌ای دارد،‌ ابتدا باید فرآیندهای تؤام با خودشیفتگی مبالغه‌آمیز دفع را در کودکان درک کرد. دفع ادرار مرد موجد توهم قدرت مطلق است، توهمی که ماهیت آزارگرانه دارد.

یک مثال از این مورد گزارشی است که در مورد کلاس درسی در مدرسه‌ای پسرانه شنیده‌ام: پسرها می‌گفتند وقتی دو پسر طوری ادرار کنند که ادرارشان همدیگر را به طور ضربدر قطع کند، شخصی که همان لحظه به او فکر کنند، خواهد مرد. مسلم است که دختران احساس می‌کنند که از تحریک جنسی پیشابراهی محرومند، اما اگر فرض کنیم که تمایل به ادرار کردن مانند مردان ریشه در همین محرومیت دارد، راه به گزاف برده‌ایم.

درست به عکس، انگیزه‌ای را که موجد و ضامن بقای این تمایل است باید در دیگر مؤلفه‌های غریزی جستجو کرد و مهم‌تر از همه در نظربازی فعال و منفعل جنسی. دلیل این امر این‌است که پسر فقط هنگام دفع ادرار می‌تواند و اجازه دارد آلت تناسلی‌اش را به نمایش بگذارد و خود نیز به آلتش نگاه کند. او از این طریق می‌تواند دست کم تا آنجا که بدن خودش مربوط می‌شود، هربار هنگام دفع ادرار کنجکاوی جنسی اش را ارضاء کند.

این عامل که در غریزه‌ی نظربازی ریشه دارد،‌ در یکی از بیماران من - که تا مدتی ویژگی غالب در وضعیت بالینی‌اش میل به دفع ادرار به شیوه‌ی مردان بود - کاملاً به چشم می‌آمد. در طول این مدت هر بار که برای تحلیل به من رجوع می‌‌کرد می‌گفت مردی را در حال ادرار کردن در خیابان دیده است و حتی یکبار بی‌مقدمه و هیجان‌زده گفت: «اگر قرار باشد از خداوند تقاضایی بکنم، از او می‌خواهم که یک‌بار هم که شده مثل مردها ادرار کنم».

تداعی‌های آزاد او هر گونه شک و ‌شبه‌ای را در این مورد منتفی می‌ساخت:‌ «چون در این صورت واقعاً درک خواهم کرد که چگونه خلق شده‌ام.» این واقعیت که مردها در حین ادرار کردن آلت خود را می‌بینند و زن‌ها این امکان را ندارند در این زن، که در مرحله‌ی پیش‌تناسلی از رشد بازمانده بود، یکی از ریشه‌های اصلی حسادت آشکارش نسبت به آلت رجولیت بود.

زن به این دلیل که آلت تناسلی‌اش نهان است همواره در نظر مرد معماست و مرد نیز چون آلت تناسلی‌اش قابل رؤیت است، ‌در نظر زن وجودی کاملاً حسادت برانگیز است.

رابطه‌ی تنگاتنگ تحریک جنسی پیشابراهی و غریزه‌ی نظربازی در یکی از بیماران دیگرم به نام وای نیز کاملاً‌مشهود بود. این زن به شکل خاصی استمناء می‌کرد. او می‌کوشید مانند پدرش ادرار کند. در روان‌رنجوری وسواسی او مهم‌ترین عامل،‌ غریزه‌ی نظربازی بود. او شدیداً دچار اضطراب بود،‌ چون تصور می‌کرد ممکن است دیگران در حین استمناء او را ببینند. بنابراین تمایل دوران کودکی‌اش را ابراز می‌‌کرد: ای کاش من هم آلت رجولیت داشتم تا هر بار هنگام ادرار کردن آن‌را نشان می‌دادم.

به علاوه من عقیده دارم که این عامل در شرمساری و خشکی اخلاق دختران نقش عمده‌ای دارد،‌ و گمان می‌کنم که تفاوت نحوه‌ی لباس پوشیدن مردان و زنان، دست‌کم در میان نژادهای متمدن ما، به همین عامل باز‌می‌گردد: این که دختر نمی‌تواند آلت تناسلی‌اش را نشان بدهد و در نتیجه تمایل به آلت‌نمایی جای خود را به بدن‌نمایی می‌دهد.

با این نظریه می‌توان فهمید که چرا زن‌ها پیراهن یقه‌باز می‌پوشند و مردان کُت فراک. همچنین تصور می‌کنم که این ارتباط تا حدودی معیاری را هم که همواره پیش از هر چیز دیگر در مبحث تفاوت زنان و مردان مطرح می‌شود تبیین می‌کند، یعنی ذهنیت‌گراییِ بیش‌تر در زنان و عینیت‌گرایی بیش‌تر در مردان.

تبیین عینیت‌گرایی مردان این است که تمایل آن‌ها به تحقیق و جستجو با بررسی و وارسی بدنشان ارضاء می‌شود و در مرحله‌ی بعد این میل به دنیای خارج معطوف می‌گردد، حال آن که در مقابل، ‌زن در مورد شخص خودش به شناخت روشنی نمی‌رسد و در چنگال وجود خود اسیر می‌شود.


تمایلی که آن را نمونه‌ی اصلی حسادت به آلت رجولیت قلمداد کرده‌ام عنصر سومی نیز دارد، یعنی تمایلات سرکوب‌شده‌ی استمنا که به رغم مستور بودن، بسیار مهم هستند. این عنصر در تصورات عمدتاً ناخودآگاهی ریشه دارد که بر اساس آن‌ها تسلط پسران بر آلت‌هایشان در حین ادرار کردن به منزله‌ی مجوزی برای استمنا قلمداد می‌شود.

یکی از بیمارانم زمانی شاهد بود که پدری دخترش را به خاطر اینکه با دستهای کوچک خود آن قسمت از بدنش را لمس کرده بود سرزنش می‌کرد. بیمارم با خشم و انزجار به من گفت:‌ «او این کار را برای دخترش قدغن می‌کند، حال آن‌که خودش هر روز پنج یا شش بار همان کار را انجام می‌دهد.»
در بیمار قبلی‌ام، خانم وای، که تلاش برای ادرار به شیوه‌ی مردان به عامل غالب در استمناهایش تبدیل شده بود، نیز شرایطی کم و بیش مشابه وجود داشت. به علاوه در این مورد روشن شد که زن تا هنگامی که به طور ناخودآگاه بر ادعایش مبنی بر ضرورتِ مرد بودنِ خود پافشاری می‌کند، ‌نمی‌تواند به طور کامل از وسواس استمنا رهایی یابد.

به گمان من، نتیجه‌ی حاصل از مشاهداتم در این مورد خاص کاملاً‌ نوعی و کلی است: دختران گمان می‌‌کنند که به دلیل شکل متفاوت بدنشان ناعادلانه از موقعیتی که پسران از آن برخوردارند محروم مانده‌اند. بنابراین در فائق آمدن بر وسواس استمنا دچار مشکل می‌شوند.
می توانیم در چهارچوب مسئله‌ای که با آن سر و کار داریم این نتیجه را به نحو دیگری نیز بیان کنیم و بگوییم که تفاوت در شکل بدن باعث جریحه‌دار شدن روح دختر می‌شود، به نحوی که در مراحل بعدی زندگی بر پایه‌ی تجارب دوران کودکی، زنانگی خود را به دلیل آزادی جنسی بیش‌تر مردان انکار می‌کند.

ون افویجسن (Van Ophuijsen) در پایان اثرش درباره‌ی عقده‌ی نرینگی در زنان تأکید می‌کند که هنگام تحلیل‌هایش متوجه رابطه‌ی تنگاتنگ میان عقده‌ی نرینگی، استمنای کلیتوریسی در دوران کودکی و تحریک جنسی پیشابراهی شده است. این زنجیره‌ی ارتباطی احتمالاً در ملاحظاتی که مطرح کردم نیز محسوس است.

این ملاحظات را که در بر گیرنده‌ی پاسخ به سؤال آغازین ما در باب دلیل متداول بودنِ حسادت به آلت رجولیت نیز هست می‌توان بدین شکل خلاصه کرد: احساس حسادت دختربچه‌ها (همان‌گونه که آبراهام نیز گفته است) به هیچ وجه احساسی مادرزاد نیست. دختر تصور می‌کند که در مقایسه با پسران محدودیت‌هایی دارد و نمی‌تواند برخی غرایز خود را، که در دوره‌ی پیش‌تناسلی بسیار حیاتی‌اند، ارضاء کند.

دقیقتر اینکه از دیدگاه کودک در این مرحله از رشد، دختران در مقایسه‌با پسران از ارضای بعضی از غرایز خود محرومند و این واقعیتی عینی است. تا هنگامی که به روشنی به واقعیت محرومیت پی نبریم،‌ درک نخواهیم کرد که حسادت به آلت رجولیت در زندگی دختربچه‌ها تقریباً پدیده‌ای ناگزیر است که در روند رشد آن‌‌ها اختلال ایجاد می‌‌کند. این واقعیت که دختر در مرحله‌ی بلوغ و پختگی نقش عمده‌ای در حیات جنسی برعهده می‌‌گیرد (این نقش از حیث قدرت خلاقیت ممکن است در زنان حتی بیش از مردان باشد) - منظورم هنگامی است که مادر می‌شود -، محرومیت او را در اوایل دوران کودکی جبران نمی‌کند، چون حتی در این دوره نیز توان ارضای مستقیم و کامل امیالش را ندارد.

در این‌جا این خط سیر فکری را کنار می‌گذارم، چون حال مسئله‌ی پیچیده‌تر دوم مطرح می‌شود: آیا عقده‌ی مورد بحث ما به راستی در حسادت به آلت رجولیت ریشه دارد و آیا نیروی اساسی در پسِ این عقده همین حسادت است؟

اگر این سؤال را نقطه‌ی آغاز کار خود قرار دهیم،‌در مرحله‌ی بعد باید عوامل تعیین‌کننده‌ی رفع یا تثبیت عقده‌ی حسادت به آلت رجولیت را کشف کنیم، با در نظر گرفتن این احتمالات، مجبوریم در این گونه موارد قالب لیبیدوی متمرکز برشیء را با دقت بیشتری بررسی کنیم. دز این صورت، در خواهیم یافت که آن گروه از دختران و زنانی که میل مرد بودن در آن‌ها کاملاً مشهود است، در آغاز زندگی مرحلهی تثبیت پدری* بی‌اندازه شدید را از سر گذرانده‌اند. به عبارت دیگر آن‌‌ها ابتدا سعی کرده‌اند از طریق معمول یعنی حفظ همذات‌پنداری اولیه با مادرانشان و عشق‌ورزی به پدر بر عقده‌ی اُدیپ غالب آیند.

می‌دانیم دختر در این مرحله بدون اینکه به خود آسیبی برساند از دو راه قادر است بر عقده‌ی حسادت به آلت رجولیت فائق آید. او می‌تواند میل زنانه به مرد (یا پدر) را جایگزین میل به داشتن آلت رجولیت - میلی که آمیخته به خودانگیختگی جنسی و خودشیفتگی است - سازد. تمایل دیگری که او می‌تواند جایگزین میل به داشتن آلت رجولیت کند، میل عینی به داشتن فرزند (از پدر)‌ است. در مورد زندگی عشقی زنان سالم و زنان نابهنجار می‌توان گفت که (حتی در مطلوب‌ترین موارد) ریشه یا یکی از ریشه‌های هر دو رویکرد صبغه‌ی خودشیفتگی و تملک‌جویی دارد.

و اما در مواردی که مورد بررسی ماست روشن است که این رشد زنانه و مادرانه تا حد بسیار چشمگیری پیش رفته است. خانم وای که روان‌رنجوری‌اش - چون دیگر بیمارانی که ذکر خواهیم کرد - ریشه در عقده‌ی اختگی داشت در ذهن خود مدام مورد تجاوز قرار می‌گرفت و این خیالات مؤید عقده‌ی اختگی در او بود. مردانی که در ذهن او مرتکب تجاوز می‌شدند جملگی بازتاب‌های گوناگونی از تصویر پدرش بودند.

این تصورات را باید تکرار وسواس‌گونه‌ی تصوری اولیه دانست،‌ تصوری که طی آن بیمار - که تا آخر عمر خود را با مادرش یکی می‌دانست - رابطه‌ی کامل جنسی با پدر را تجربه کرده بود. جالب اینجاست که این بیمار،‌ که در دیگر موارد ذهنی کاملاً روشن داشت، در آغاز تحلیل خیالاتش را کاملاً‌ واقعی می‌پنداشت.

* father fixation: «تمرکز افراطی پیوندهیجانی بر پدر، مفهوم ضمنی آن این است که شخص قادر به انتقال توجه عاطفی از پدر به شخصی که از نظر احتماعی مقبول‌تر شمرده می‌شود نیست. فرآیند معادل آن،‌ که به تمرکز افراطی پیوند هیجانی بر مادر مربوط می‌گردد، تثبیت مادری (mother fixation) نامیده می‌شود.


منبع: روانشناسی زنان / کارن هورنای/ ترجمه‌ی سهیل سُمی/انتشارات ققنوس


تصعید (Sublimation)

تصعید (Sublimation)

اصطلاحی در علم شیمی بوده به معنای تبدیل جسمی از حالت جامد به بخار است.روانکاوی تنها معنای "والا"یعنی حالت "اثیری" آن را حفظ کرده است.
تصعید در روانکاوی عبارت است از تغییر غایت رانش – که در اصل جنسی است- به امری غیر جنسی به نحوی که به طرف فعالیت های فرهنگی سوق داد ه می شود و از لحاظ اجتماعی حائز اهمیت باشد.
*تصعید یکی از سرنوشت های اصلی رانش است ، بدین معنی که به طریق خاصی غایتش را تغییر می دهد و به تعویض مطلوب آن نائل می شود .
می دانیم که مقوله تصعید در علم ماوراالنفس وارد نشده است . تنها به این نکته می توان اکتفا کرد که تصعید به تحول غیر جنسی رانش که اساسی جنسی دارد ، اطلاق می شود .

** مفهوم تصعید همچون پلی شکننده اما ضروری میان نظریات مبتنی بر جنسیت و گشایش فضایی برای فعالیت های خلاق و غیر انتفاعی است.

منبع : کتاب واژگان فروید / مترجم : دکتر کرامت موللی / نشر نی

جایگاهِ تصویر خدا و دوزخ در روانکاویِ کارل گوستاو یونگ

جایگاهِ تصویر خدا و دوزخ در روانکاویِ کارل گوستاو یونگ


نقطه ی تاکید یونگ در بررسی تصویر هایی همچون خدا و دوزخ، مربوط می شود به سرنمون ها که بخشی از ناآگاه جمعی اند . این تصویرها بر اساس فرایند فرافکنی شکل می گیرند. بر این اساس ابتدا باید یک نوع درک کلی از سرنمون ها داشته باشیم . در ادامه فرایند فرافکنی و در انتها منشا تصویر خدا و دوزخ در ناخودآگاه انسان بررسی خواهد شد.



یونگ ناآگاه انسان را متشکل از دو بخش می داند که این دو را از یکدیگر متمایز می کند؛

یک : حاوی مواد فراموش شده و برداشت ها و ادراکات متعالی است که برای رسیدن به حد آگاهی از انرژی ناچیزی برخوردارند و همین بخش در عین حال دربردارنده تمامی محتویات روانی است که با نگرش هشیارانه سازگار نیستند – عناصری که از لحاظ اخلاقی و فکری به نظر مقبول نمی آیند و به سبب ناسازگاری (با آگاهی ) سرکوب می شوند. این بخش بیش و کم همان لایه سطحی ضمیر ناآگاه است که با آنچه فروید از ناآگاه مراد می کند همانند است.



دو : لایه عمیق تر دیگری هم وجود دارد که کلی و جمعی و غیر شخصی است و با آنکه از خلال آگاهی شخصی خود را فرامی نماید ، در همه آدمیان مشترک است. محتویات این لایه ی خاص شخصی نیست و به هیچ فرد بخصوصی تعلق ندارد ، بلکه از آنِ تمامی افراد بشر است. پاره ای از حالات و رفتار در همه جا مشابه و در همگان یکسان است. ناآگاه جمعی (1) ، روان مشترکی از نوع ورا- شخصی است که درون مایه ها و محتویاتش در طول عمر شخصی به دست نیامده است .



ناآگاه جمعی از دو محتوای به هم بسته ولی گوناگون تشکیل شده که سرنمون ها و غرایز نام دارند. در رابطه با غرایز نیازی به شرح وتفصیل نمی باشد اما سرنمون ها :



1. سرنمون : یونگ می گوید که واژه سرنمون (2) نخستین بار به زبان فیلوجودانوس می آید که به تصویر خدا (3) در انسان اشاره می کند. یونگ برای تعریف سرنمون عبارات گوناگون به کار می برد: تمایلات کلی ذهن، نوعی آمادگی جهت تولید پی در پی اندیشه های اساطیری یکسان و مشابه. گنجینه ای از روان جمعی ، از اندیشه های جمعی ، از آفرینندگی ؛ راه و رسم اندیشیدن، احساس و تخیل کردن ، که هر کجا و هر زمان فارق از سنت پدید می آیند. اَشکال نمونه وارِ رفتار و کردار که هرگاه به سطح آگاهی می رسند، در هیات اندیشه ها و تصاویر و انگاره ها نمود می کنند. قالب ها یا مجراهایی که در مسیرشان زندگی روانی پیوسته در جریان بوده است .

هرچند که این فرانمودها (4) گوناگونند ، اندیشه مستتر در پس آنها همیشه یکسان است. سرنمون ها صورت های نوعی و کلیِ دریافت اند که در هیات تصاویر ازلی ، انباشته از معنا و قدرتِ بسیار پدیدار می شوند؛ تصاویری که بر الگوی جمعی رفتار ما تاثیری شگرف می نهند و برای ما ایمنی و رستگاری به ارمغان می آورند.از نظر یونگ ، سرنمون ها برای فهم و دریافت ساختار فلسفی شخصیت انسان عوامل حیاتی اند.

2. فرافکنی چیست؟
فرافکنی یا (فراتابی ) فرایند خودکاری است که در آن محتوایی ناهشیار برای ذهن را چنان به یک عین خارجی منتقل می کنیم که گویی آن محتوا نه به ذهن ما که به آن عین خارجی تعلق دارد.
مثلا روزی فردی فرزانه در خواب یا رویا می بیند که رود نیل مقدس است ، این را به دیگران منتقل می کند. بعد از چند سال اگر به همان فرد گفته شود نیل مقدس نیست به سختی مقاومت خواهد کرد و قداست نیل را مربوط به ذات آن می خواند . در صورتی که این فرایند را وی از خیال و فانتزی هایش متصور شده یا فرافکنی کرده است.

3. تصویر خدا (سرنمونِ میل به کل شدن و کلی نگری) :
ناآگاه ،سرمنشاء تجربه ی دینی و مقر و ماوای تصویر خدا است و فردانیت ، زندگی در خداست.یعنی بشر هیچگاه قادر نیست بدون خدا مبدل به یک کل شود.
توضیح اینکه بشر موجودی ناقص است و نمی تواند این نقص را تحمل کند چون از درون میل به کل شدن دارد. برای اینکه نقص خودرا فراموش کند یا با آن کنار بیاید(کنترل کند) چون در فشارِ ناآگاه ناقص بودن خودرا بر نمی تابد و و برای ارضای میل درونی که از سرنمون سرچشمه می گیرد نیاز دارد تا یک کل را برای خود متصور شود . دست به فراکنی می زند خدا را که مظهر کلی و بدون نقص است را فرافکنی کرده و تصویر خدا را می سازد.

4. دوزخ (سرنمون میل به جاودانگی ) :
مانند کل شدن بشر در ناآگاه میل به جاودانگی دارد ، این میل انسان را مجبور می کند تا در توجیه خواست ناآگاهی اش در فناناپذیر بودن و جاودانگی روح چنان که برای ناآگاه قبول مرگ به عنوان پایان همه چیز و فنای مطلق دشوار می نماید ، اینچنین دست به فرافکنی زده و تصویری از دوزخ(بهشت و جهنم) ، جاودانگی روح و فناناپذیری می سازد که از سرنمون میل به جاودانگی نشأت گرفته است.





1. کارل گوستاو یونگ، روان شناسی و دین، ترجمه فواد روحانی

2. آنتونیو مورنو، یونگ، خدایان و انسان مدرن، ترجمه داریوش مهرجویی

یک داستان خواندنی از صادق زیباکلام: آذری غریب...!

یک داستان خواندنی از صادق زیباکلام: آذری غریب...!



هنوز هر بار که وارد کریدورهای دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی می‌شوم و از پله‌های قدیمی که از زمان رضاشاه تا به حال خم به ابرو نیاورده‌اند بالا می‌روم، بی‌اختیار احساس می‌کنم که افضل را دومرتبه می‌بینم. احساس می‌کنم عنقریب افضل با پاهای نیمه‌فلجش در حالی که دو دستی طارمی‌ها را گرفته و دارد به سختی پایین می‌آید با من سینه‌به‌سینه خواهد شد.


 نمی‌دانم در چشمان نافذ این جوان ترک که از روستای کوچکی بین بناب و مراغه می‌آمد چه بود که هنوز هر وقت به او و نحوه‌ی مرگش می‌اندیشم ترسی جانکاه با آمیزه‌ای از ناامیدی و خشمی فروخورده از نظام آموزشی دانشگاهی‌مان سراپای وجودم را می‌گیرد. 

جزء ورودی‌های سال 72 بود. انصافاً که چه ورودی‌هایی بودند. هر کدام آیتی از هوش و ذکاوت و شاهکاری از استعداد. درخشان‌ترین استعدادهای اطراف و اکناف کشور، از کرمان، تبریز، شاهرود، نیشابور، بابل، بندرانزلی، اصفهان... و بالاتر از همه از روستایی بین مراغه و بناب، همانجا که افضل در سال 52 متولد شده بود و همانجا هم در یک روز گرفته‌ی تابستان 79، خون گرمش بر روی آسفالت داغ کنار روستایشان ریخته شد. 

همیشه‌ی خدا در دانشکده با کت‌وشلوار بود. یک کت‌وشلوار سرمه‌ای که از بس آنها را پوشیده بود، شسته و اطو زده بود، مثل ورق استیل شده بودند. سال 71 دیپلمش را می‌گیرد و همان سال در رشته‌ی پزشکی قبول می‌شود. اما دلش همواره پیشِ علوم انسانی بود. در همان نیمه‌های راه ترم اول، عطای پزشکی را به لقایش بخشید و سال بعد مجدداً در آزمون شرکت نمود و وارد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد. 

با زجر و مشقتی جانکاه راه می‌رفت. بعدها فهمیدم که در بچگی فلج اطفال می‌گیرد و به همین خاطر بود که راه رفتن برایش عذاب الیم بود. همیشه در نخستین جلسه‌ی کلاس با یکی، یکی دانشجویانم آشنا می‌شوم. از محل تولد و زندگی‌شان می پرسم. نوبت به افضل که رسید گفت از نزدیکی‌های مراغه می‌آید. گفتم چه جالب. می‌دونی مراغه یک جایگاه مهم در تاریخ معاصر ایران داشته، گفت نه. گفتم پس تو چی می‌دونی؟ مراغه محل تولد اصلاحات ارضی بود. نام مراغه، یکی دو سال شب و روز در رادیو و تلویزیون و مطبوعات بود.

 نام مراغه یادآور سال‌های 41 و 40، یادآور حسن ارسنجانی، دکتر علی امینی و اصلاحات ارضی است. پرسید استاد چرا مراغه؟ گفتم این را تو به عنوان تحقیق پاسخ بده. چون سر کلاس نشسته بود متوجه مشکل پاهایش نشدم. آنچه که توجه‌ام را جلب نمود، گیرایی و برقی از هوش و استعداد بود که در چشمان درشت و زیبایش به چشم می‌خورد. چشمانی جذاب و نافذ که به‌ندرت روی بیننده تأ‌ثیر نمی‌گذارد. 

عادت دارم که همه‌ي دانشجویانم را به اسم کوچک بشناسم. افضل تنها نامی بود که همان بار نخست به یادم ماند. کمتر به یاد دارم که قبلاً دانشجویی می‌داشتم که نامش افضل بوده باشد.
جلسه‌ی سوم چهارم بود که بعد از کلاس در دفتر نشسته بودم و پیپم را چاق کرده بودم که سروکله‌ی افضل پیدا شد. آنجا بود که برای نخستین بار متوجه فلج بودن و ناراحتی پاهایش شدم.

 روبرویم نشست و گفت اجازه دارم سؤال کنم؟ با سر جواب مثبت دادم و سؤالش را مطرح کرد. ناراحت شدم از سؤالش. زیرا سؤال خوبی بود و طرح آن به درد کلاس می‌خورد. بهش گفتم خوب بود این سؤال را سر کلاس مطرح می‌کردی. سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. 
آن داستان یک مرتبه‌ی دیگر هم تکرار شد و افضل بعد از اختتام کلاس آمد به دفترم و سؤال کرد. اتفاقاً آن سؤالش هم پرسش خوبی بود.

 این‌بار دیگر با لحنی حاکی از خطاب‌وعتاب بهش گفتم که افضل تو چرا سر کلاس صحبت نمی‌کنی و پرسش‌هایت را آنجا مطرح نمی‌کنی؟ مثل لبو سرخ شد. چشمان جذاب و مردانه‌اش را به پایین انداخت. از بخت بد افضل، آن روز، روز زیاد جالبی نبود و خلق و خوی من تعریفی نداشت. دلم گرفته بود، خسته بودم و بعد از کلاس دو تا قرص آسپرین قورت داده بودم.

 افضل را رهایش نکردم. با تحکم و مثل یک آموزگار بداخلاق کلاس اول ابتدایی سرش هوار کشیدم که چرا جواب نمیدی؛ چرا سر کلاس حرف نمی‌زنی، نمی‌پرسی و ازت که سؤال می‌کنم به جای پاسخ دادن، موزاییک‌های کف کلاس را می‌شمری؟ حرف بزن. نمی‌دانم چقدر طول کشید؛ اما افضل بالاخره حرف زد. با صدایی حزن‌انگیز و لرزان و شکسته گفت: «بچه‌ها به لهجه‌ام می‌خندند؛ حتی یکی از اساتید به مسخره بهم گفت صد رحمت به فارسی حرف زدن پیشه‌وری.» 



برخلاف تصور خیلی از آدم‌ها، کلاس‌های حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران خیلی هم یکنواخت، سرد و بی‌روح نیست. اتفاقاً بعضی وقت‌ها چیزهایی توی این کلاس‌های بزرگ، با سقف‌های بلند و مملو از دوده، سیاهی و آشغال اتفاق می‌افتد که اگر نویسنده‌ی توانایی پیدا شود از آنها می‌تواند دست‌مایه‌ی یک نوشته‌ی معرکه را بیرون بکشد. گاهی وقت‌ها اساتید و دانشجویان، سطح این قبله‌ی امید میلیون‌ها جوان پشت کنکوری که صعود بر این قله‌ی رفیع برایشان غایت و نهایت است را آنقدر پایین می‌آورند که آدم برای یک لحظه فکر می‌کند این جمع در حقیقت تشکیل شده از کوپن‌فروش‌های میدان انقلاب که برای نهار یا استراحت آنجا جمع شده‌اند.
 چه کسی می‌تواند باور کند در جایی که سرشیر علوم انسانی مملکت جمع شده به لهجه‌ی یک دانشجوی شهرستانی که فارسی را به زحمت و با لهجه‌ی غلیظ ترکی یا کردی صحبت می‌کند، بخندند؟

 ولی افضل راست می‌گفت و این بار اول نبود که من با این مسئله روبرو شده بودم. همیشه به این تیپ دانشجویان می‌گفتم که آنها به خودشان می‌خندند، اتفاقاً لهجه‌ی شما خیلی هم شیرین است، اصلاً فارسی اصیل همین لهجه‌ی شماست و از این قبیل حرف‌های ساده‌لوحانه.

 اما آن روز، روز بدی بود. اصلاً حال و حوصله‌ی این بچه‌بازی‌ها را نداشتم. خیلی بهِم برخورده بود که به افضل خندیده بودند. منتهی بیشتر از همه از دست خودِ افضل عصبانی بودم. گفتم افضل ببین، همه‌ی شما شهرستانی‌ها یک اصل و نسبی لااقل دارید. مثلاً تبریز، کرمان، شیراز یا رشت، دویست ‌سال پیش، پانصد سال پیش هم برای خودش جایی بوده، فرهنگ و تمدنی داشته، ولی میشه به من بگی تهران دویست سال پیش کجا بوده، چی چی بوده؟

 من بهت می‌گم تهران چی بوده، یک ده‌کوره بوده که تا قبل از اینکه آقامحمدخان آن را پایتخت کند، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزد مورخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. اما تهرانی‌ها چی؟ اجداد ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلب بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمدخان، فرمانده‌ی نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ی البرز به نام تهران رحل اقامت بیافکند، آنها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند در پایتخت بی‌نام و نشانِ جدید نمانده و به مناطق خود بازگشتند.

 این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولد شده به تو نمی‌گوید. این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مال بازارچه‌ی نایب‌السلطنه، پدرش مال محله‌ی «خانی‌آباد» و خودش وسط «بازارچه‌ی آب منگل» متولد شده. یعنی قدیمی‌ترین محلات تهران.

 ولی واقعیت آن است که ما نه ستارخان داشتیم، نه باقرخان، نه حیدرخان عمواوغلی، نه شیخ محمد خیابانی، نه ثقةالاسلام و نه شهریار. شماها صد سال پیش یونجه خوردید اما مقاومت کردید و تسلیم استبداد محمدعلیشاه نشده و مشروطه را مجدداً به همه‌ی ایران بازگرداندید.

 و باز شماها در بهمن 1356 زمانی که آدم‌ها توی دلشان هم هراس داشتند که از گل بالاتر به رژیم شاه بگویند، قیام کردید و تبریز را عملاً چندساعتی گرفتید. کی به کی بایستی بخندد؟ 

شماها بازار تهران یعنی مرکز ثقل اقتصاد کشور را قبضه کرده‌اید. هر بازاری که سرش به تنش می‌ارزد ترک است. یک سوپرمارکت، یک خواروبارفروشی، در هیچ کجای تهران پیدا نمی‌شه که مال ترک‌ها نباشه. رستوران‌ها، کافه‌ها، پیتزاپزی‌ها، چلوکبابی‌ها، ساندویچی‌ها و... همه ترک هستند. مصالح‌فروش‌ها، ابزارفروش‌ها، لوازم یدکی‌فروش‌ها، پیچ و مهره‌فروش‌ها یکی پس از دیگری ترک هستند.

 آذری‌ها بدون شلیک یک گلوله تهران را نه تنها گرفتند، بلکه خوردند. نوش جانتان، چون عُرضه دارید و پشتکار.

 اما ما تهرانی‌ها چی؟ هیچ چی، برو دم میدان انقلاب ببین همه‌ی مسافرکش‌ها، کوپن‌فروش‌ها و آسمان‌جل‌ها همه‌ بچه‌های تهرانند. برو راه‌آهن ببین مسافرکش‌ها که برای شوش، بهشت‌زهرا، پل سیمان، میدان خراسان و انقلاب داد می‌زنند همه لهجه‌های دِبش تهرونی دارند. نه یک کرمانی، نه یک اصفهانی، نه یک ترک و نه یک رشتی میان‌شان نمی‌بینی.

 شما ترک‌ها بازار و اقتصاد تهران را قبضه کرده‌اید، بچه‌های تهران هم خطوط مسافر‌کشی‌های تهران را قبضه کرده‌اند. بلندپروازترین بچه‌های تهران سر از گاوداری و خوک‌دونی در ژاپن درآورده‌اند و آنجا عمله شده‌اند. که تازه مدتی است آنجا هم دیگر راهمان نمی‌دهند. در خلال حرف‌هایم چند تا دیگه از دانشجویان هم آمده بودند و با من کار داشتند. همانجا ایستاده بودند و آنها هم گوش می‌کردند. اتفاقاً یکی دوتا از آنها دختر بودند و بچه تهران. از آن تیپ‌هایی که آدم فکر می‌کند مال ناف واشنگتن، پاریس یا لندن هستند. دیگر به یاد ندارم چه گفتم، فقط می‌دانم ساکت که شدم هیچ‌کدام‌شان نماندند و بدون آنکه حرفی بزنند رفتند. گفتم، آن روز حال و حوصله‌ی درستی نداشتم. 

آن حرف‌ها حداقل فایده‌ای که داشت افضل را به من نزدیک‌تر کرد. در آن ترم و ترم بعدش که افضل با من درس داشت، اقلاً هفته‌ای یک بار می‌آمد پیشم. پر از سؤال بود. پر از ابهام بود. پر از سرگشتگی بود. 

یک روز به اتفاق چند نفر دیگر از بچه‌ها در حالی که بحث می‌کردیم از دانشکده آمدیم بیرون. تا سر چهارراه فاطمی با من آمدند. آنجا افضل روی لبه‌ی حوضچه‌ی مقابل پارک لاله دیگه نشست. طبق معمول کتش تنش بود و خیس عرق شده بود. گفت استاد به عمرم این قدر پیاده نرفته بودم. دستاشو محکم بر روی پاهایش می‌فشرد. آشکارا درد می‌کشید. بحث آن روزمان از توی کلاس شروع شد. افضل می‌گفت که استاد شما همه‌ی آنچه را که در دبیرستان به ما‌ آموخته‌ بودند برده‌اید زیر سؤال. عصاره‌ی‌ آنچه که ما در دبیرستان از تاریخ ایران یاد گرفته بودیم آن بود که هر مشکل و بدبختی که در مملکت ما اتفاق افتاده، خارجی‌ها کرده‌اند. شما درست عکس این را می‌گویید و به ما نشان می‌دهید که هر بدبختی که به سر ما‌ آمده نهایتاً ریشه در عملکرد خود ما ایرانی‌ها داشته و اساساً خارجی‌ها کاره‌ای نبوده‌اند و ما دچار یک جور توهّم و مالیخولیا در مورد خارجی‌ها هستیم.

 مشکل دیگری که شما برای ما ایجاد کرده‌اید آن است که خیلی از شخصیت‌هایی را که به ما آموخته بودند، پست، پلید، خائن، وابسته، مزدور و خراب هستند، شما به نوعی تبرئه می‌کنید و در عوض خیلی از خوب‌ها را با مشکل برایمان مواجه ساخته‌اید. بالاخره این وسط ما بایستی به حرف شما گوش کنیم یا به حرف وزارت آموزش و پرورش، صدا و سیما و به حرف تاریخ رسمی؟ بحث‌مان از آنجا شروع شد که گفتم به حرف هیچ‌کداممان، بلکه می‌بایستی به عقل‌تان رجوع کنید. خودتان فکر کنید، تجزیه و تحلیل کنید، استدلال‌ها و تحلیل‌های مرا بچینید کنار همدیگر و مال دیگران را همین‌طور، ببینید کدام منطقی‌تر است؛ کدام دارای انسجام و منطق درونی هست؛ و کدام بیشتر به دلتان می‌نشیند. حرف دیگرم به افضل آن بود که دانشگاه اساساً یعنی جایی که برای آدم سؤال طرح می‌کند، پرسش بوجود می‌آورد.

 افضل می‌گفت که اشکال کلاس شما در این است که شما بیش از آنچه که به سؤالات پاسخ دهید، برای دانشجویانتان سؤال مطرح می‌کنید. بیش از آنچه که دانشجو را راهنمایی کنید، دانسته‌های قبلی‌اش را برایش ویران می‌کنید و مشکل این است که در خیلی از موارد چیزی هم جای آنها نمی‌گذارید؛ فقط آنها را برایش بی‌ارزش و بی‌اعتبار می‌کنید.

 به افضل گفتم اتفاقاً استاد یعنی همین و دانشگاه هم یعنی همین و استاد یعنی کسی که بتواند در شما سؤال ایجاد کند، کسی که بتواند آموزه‌های قبلی را با شک و تردید روبرو سازد. استادی که نتواند در شاگردش سؤال ایجاد کند برای لای جرز خوب است. استادی هم که تصور کند پاسخ همه‌ی سؤالات را می‌داند و بحرالعلوم است، آنقدر بی‌سواد و بی‌مایه است که حتی نتوانسته سؤالات را هم به درستی بفهمد. چون خیلی از سؤالات پاسخی ندارند. کار علم و عالم به دنبال پاسخ رفتن است و نه لزوماً به دست آوردن پاسخ.

 زیرا برخلاف علوم کاربردی، در علوم انسانی، پاسخی برای سؤالات وجود ندارد. آنان که فکر می‌کنند پاسخ‌ها را می‌دانند، در حقیقت سؤالات را به درستی نفهمیده‌اند. چه اگر پرسش‌ها را به درستی درک می‌کردند و پی به معانی عمیق این پرسش‌ها می بردند، درمی‌یافتند که پاسخ به این پرسش‌ها همواره در طول تاریخ دغدغه‌ی علما، حکما، فیلسوفان و صاحبنظران بوده است و تنها چیزی که درخصوص این پرسش‌ها وجود ندارد، پاسخ‌های شسته و رفته و مشخص است.

 
افضل هر روز بیشتر در دلم جای می‌گرفت و هر روز بیش از پیش به او علاقمندتر می‌شدم. مدتی خیلی جدی افتاده بود به دنبال اینکه برود به دنبال فلسفه. می‌گفت می‌خواهم بدانم «هستی» چیست؟ چقدر باهاش بحث کردم که به دنبال فلسفه نرود. بهش گفتم بیا و این یک حرف مارکس را قبول کن که «مهم، شناخت هستی و جهان نیست، بلکه مهم آن است که چگونه آن را تغییر دهیم.» بالاخره راضی‌اش کردم که در همان علوم سیاسی باقی بماند.

 کم‌کم علاقمندش کرده بودم به سیر تحولات سیاسی در ایران. هر بار که دنبالم لنگ می‌زد و از این طرف دانشکده به آن طرف می‌آمد، احساس می‌کردم یک «شاگرد» بالاخره برای خودم پیدا کرده‌ام.

 انصافاً که استعداد داشت. بعد از لیسانس در دانشکده‌ی خودمان فوق لیسانس قبول شد. شروع فوق لیسانسش مصادف با تحولات دوم خرداد شد.

 مثل خیلی از دانشجویان دیگر، برای نخستین بار به مسایل ایران علاقمند شده بود. چند بار پرسید «حالا استاد شما فکر می‌کنید واقعاً خاتمی بتونه کاری بکنه؟» همیشه از زیر پاسخ این سؤالش شانه خالی می‌کردم. یک روز به طعنه بهم گفت، فرض کنید منم تلویزیون و دکتر لاریجانی هستم، بهم جواب دهید. خیلی بهم برخورد.

 چون یک موی افضل را به صدتا تلویزیون نمی‌دادم. با خنده بهش گفتم «خراب شه این دانشکده که بعد از 5 سال تحصیل علوم سیاسی هنوز نتوانسته به تو یاد دهد که اونی که قرار است تغییر دهد، اونی که می‌تونه کاری بکنه، خاتمی نیست بلکه تو هستی و نه خاتمی. اون‌هایی که نشسته‌اند که خاتمی برایشان کاری بکند، تا آخر هم نشسته خواهند ماند و به قول برشت «در انتظار گودو» خواهند ماند. 

مدتی رفت تو نخ ترجمه. مُصر بود که آثار غربی را ترجمه کند. یکی، دوتا ترجمه کرد که انصافاً خوب بود. برای آدمی که به عمرش هرگز پای به کلاس انگلیسی کیش، تافل و «قانون زبان» نگذارده بود، خیلی خوب انگلیسی می‌فهمید. بعضی جملات و پاراگراف‌ها را مشکل داشت و از من می‌پرسید. با آن لهجه‌ی غلیظ ترکی‌اش وقتی انگلیسی می‌خواند غوغا می‌شد

 بالاخره رأیش را زدم و نگذاشتم برود دنبال ترجمه. بهش می‌گفتم افضل، تو اگر می‌رفتی سوربن، آکسفورد، هاروارد و منچستر، یک کسی می‌شدی. من می‌خواهم که تو فکر کنی، از خودت نظر بدهی؛ از خودت اندیشه، ایده و فرضیه بدهی. نمی‌خواهم فقط هنرت این باشد که صرفاً بگویی دیگران چه گفته‌اند. اینکه بتوانی افکار افلاطون، ارسطو، لاک، هابز، میل، روسو، هابرماس و فوکو را به فارسی ترجمه کنی، خوب است و فی‌الواقع، خیلی هم خوب است. اما این کارها را خیلی کسان دیگر هم می‌توانند انجام بدهند و انجام داده‌اند.

 اما کار بهتر و بنیادی‌تر، کاری که ما در این 60، 70 سال که دانشگاه داشته‌ایم، کمتر عُرضه و توان انجام آن را داشته‌ایم، تولید فکر و اندیشه و نقد و نظر و تجزیه و تحلیل از جانب خودمان بوده است. این کاری است که تو و امثال تو رسالت انجام آن را دارید. 

سرانجام آن لحظه‌ای که همه‌ی عمرم انتظارش را کشیده بودم، بعدازظهر روز 24 دی 77، نزدیک ساعت 2 اتفاق افتاد. این فقط من نبودم که شیفته‌ی افضل و آن همه استعداد، هوش، قدرت تحلیل و درکش شده بودم. اساتید دیگر هم به تعبیری او را کشف کرده و شناخته بودند. خیلی دلم می‌خواست که افضل مرا به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه‌اش انتخاب می‌کرد و آن روز بعدازظهر افضل آمده بود که پیرامون پایان‌نامه‌اش با من صحبت کند. 

درست مثل دختر یا زنی که مدت‌ها در انتظار پیشنهاد ازدواج و خواستگاری مرد مورد نظرش به سر برده باشد، سعی کردم هیجانم را از پیشنهادش مخفی کنم. مِن‌مِن‌کنان گفتم من و تو به اندازه‌ی کافی با هم کار کرده‌ایم و بهتر است برای رساله‌ات با یک استاد دیگر کار کنی. من هم کمکت می‌کنم. حال یا به عنوان استاد مشاور یا همین‌جوری.

 در پاسخم گفت استاد اجازه هست بنشینم و قبل از آنکه چیزی بگویم نشست. بعد گفت «آقای دکتر زیباکلام اجازه دارم یک چیزی را بگویم»؟ هیچ وقت افضل بهم «دکتر زیباکلام» نگفته بود.

 این اولین بار بود. گفتم چی می‌خواهی بگی؟ گفت می‌خواهم پاسخ حرف‌های سال 72‌تان را بدهم؛ که در مورد ترک‌ها، فارس‌ها و بچه‌های تهران صحبت کردید. منتظر پاسخی نماند و با تُن صدا و  حالتی که توی اون پنج سال ندیده بودم گفت که شما آن روز خیلی چیزها در مورد بچه‌های تهرون گفتید، اما یک چیز را از قلم انداختید؛ یا نخواستید بگویید.

 شما آن روز آنقدر تند رفتید که به من اجازه ندادید بگویم اون‌ها که به لهجه‌ی من خندیدند اصلاً کجایی بودند. آقای دکتر زیباکلام، برخلاف تصور شما اون‌ها تهرانی نبودند. نه اینکه تهرانی‌ها همه «فرشته» باشند، نه. اما یک چیزی را امروز بعد از پنج سال زندگی در تهران فهمیده‌ام که شما در فهرست ویژگی‌های تهرانی‌ها آن روز از قلم انداخته بودید.

 شما به معرفت و لوطی‌گری بچه‌های تهرون اصلاً اشاره‌ای نکردید. ضمناً دسته‌گل‌هایتان برای غیر تهرانی‌ها خیلی هم دیگه بزرگ و بی‌قاعده بود. من در این پنج سال چه در دانشکده، چه در کوی دانشگاه و خوابگاه و چه خیلی جاهای دیگه، با بچه‌های شهرستان‌های مختلف آشنا شدم و سر کردم؛ آقای دکتر زیباکلام، اتفاقاً بچه‌های تهرون زیاد هم بد نیستند. این هم پاسخ پنج سال پیش شما. 

بعد رفت سراغ پایان‌نامه‌اش. گفت می‌خواهد راجع به ایران کار کند و می‌خواهد که سوژه‌اش را من انتخاب کنم. البته با شناختی که از او دارم. گفتم راجع به «آزادی» کار کن. گفت این‌که ایران نیست، این می‌شود حوزه‌ی اندیشه‌ی سیاسی و فلسفه. به طعنه بهش گفتم، نه واقعاً مثل اینکه دیگه جدی، جدی خیلی چیزها یاد گرفته‌ای. از ته دل خندید و گفت استاد چرا وقتی شما مرا مسخره می‌کنید، من هیچ‌وقت ناراحت نمی‌شوم؟ گفتم برای اینکه استادت هستم و بهت علم آموخته‌ام.

 گفت اساتید دیگر هم بهم خیلی مطلب یاد داده‌اند، اما اگر احساس کنم دارند مسخره‌ام می‌کنند قطعاً تحمل نمی‌کنم؛ همچنان که یکی، دو بار نکردم. گفتم شرح شاخ و شانه کشیدن‌هایت را سر کلاس... و... شنیده‌ام؛ از هنرهایت دیگر نمی‌خواهد برایم تعریف کنی.

 بعد در حالی که دو مرتبه حالت همان پسربچه‌ای را که سال 72 از روستاهای اطراف مراغه آمده بود و خجالت می‌کشید حرف بزند که به لهجه‌اش بخندند را به خود گرفته بود، گفت نه استاد دلیل اینکه از تمسخرها، طعنه‌ها و حرف‌های شما هرگز آزرده نشدم چیزی دیگری است. آدم طبیعتاً وقتی استادی را می‌بیند که منظماً و همیشه به مستخدم‌های دانشکده سلام می‌کند، آن‌وقت باید خیلی احمق باشد که از تمسخرهای چنین استادی برنجد

 اتفاقاً من قبل از اینکه متوجه درس شما بشوم، متوجه سلام‌کردن‌تان به مستخدم‌های دانشکده شدم. عاشق این کارتان شدم. از آن تقلید می‌کنم، در دانشکده، در کوی و در هر کجا که مستخدمی را می‌بینم به او سلام می‌کنم. گفتم، ببین باز هم آن‌وقت می‌گویند که دانشگاه دارد جوانان ما را منحرف می‌کند. 

پرسید روی چه چیز آزادی برای رساله‌ام کار کنم. گفتم روی اینکه ما ایرانیان از آزادی چه درک و استنباطی داریم؟ فکر می‌کنیم آزادی یعنی چی؟ و با آن چه کار بایستی کرد؟ گفت ما یعنی دقیقاً کی؟ گفتم نخبگان سیاسی، علما، صاحبنظران و رهبران سیاسی، نویسندگان و روشنفکران.

 درک این‌ها از مقوله‌ی آزادی را در مقاطع مختلف مورد مقایسه قرار بده. ببین مثلاً یک روشنفکر، یک عالم دین، یک آزادیخواه در عصر مشروطه چه درک و تصوری از آزادی داشته و امروز چه تصوری دارد. اولاً آیا ادراکات بخش‌های مختلف نخبگان فکری و سیاسی جامعه از آزادی یکسان است یا نه؟ بعد این‌ها را در مقاطع مختلف مقایسه بکن. اگر تفاوت‌ها زیاد باشد، کار بعدی آن می‌شود که چه علل و عواملی باعث می‌شوند تا برداشت یک روشنفکر یا رهبر دینی از برداشت و درک یک روشنفکر یا رهبر دینی دیگر متفاوت باشد.

 ثانیاً اگر معلوم شود که درک ما نسبت به مقوله‌ی آزادی نسبی و به‌مرور زمان در حال تغییر است، اسباب و علل بوجود آمدن این تغییر کدام هستند. گفت استاد کار جالبی است اما فرضیه نداریم؛ چه کار کنیم؟ این را که به‌همین صورت اساتید گروه نمی‌پذیرند چون می‌گویند فرضیه ندارد. گفتم تو برو کار را شروع کن، گروه با من، یک جوری مثل همیشه یک فرضیه‌ی الکی دست‌وپا می‌کنم و به خوردشان می‌دهم.

 بعد که افضل رفت، احساس مطبوعی بهم دست داده بود. احساس می‌کردم اینکه دانشجویی مثل افضل مرا به عنوان استاد راهنمایش انتخاب کرده باعث می‌شود خستگی از تنم به در رود. احساس می‌کردم واقعاً کسی هستم برای خودم. احساس می‌کردم بهم یک مدال بزرگ افتخار علمی داده‌اند. 

کم‌کم دوره‌ی فوق‌لیسانس افضل داشت تمام می‌شد و من بایستی برایش فکر کار و استخدام می‌کردم. افضل نظر مرا در مورد دکترا در ایران می‌دانست. بارها گفته بودم، دکترا در ایران یک دروغ بزرگ است. هرکس برای ادامه‌ی دکترا در داخل یا خارج ازم می‌پرسید، بدون درنگ می‌گفتم که اگر می‌خواهی واقعاً درس بخوانی و چیزی یاد بگیری حتماً برو خارج.

 اما اگر هدفت بیشتر، گرفتن مدرک است تا یاد گرفتن و علم و آگاهی، خوب همین جا بمان و دکترایت را بگیر. مطمئن بودم برایش یک کار تحقیقاتی توی یک بنیادی، نهادی و دستگاهی می‌توانستم جور کنم و همین‌که افضل چند هفته‌ای آنجا کار می‌کرد، خودش را نشان می‌داد، جا می‌افتاد.

 این اطمینان زیاد از حد من باعث شد که مثل خرگوش در مسابقه‌اش با لاک‌پشت به خواب غفلت فرو روم. باورم نمی‌شد که عُرضه ندارم برای افضل یک کاری پیدا کنم. خیلی گشتم، خیلی زیاد. اما افضل نه وابستگی داشت و نه عضو نهاد یا تشکیلاتی بود. وضعیت فلج بودن پاهایش هم مزید بر علت می‌شد. اگر کسی بهم می‌گفت تو نخواهی توانست برای افضل یک کاری با حقوق ماهی 50، 60 تومان که مخارجش را تأمین کند پیدا کنی، باور نمی‌کردم و حاضر بودم هر قدر که می‌خواهد با او شرط‌بندی کنم که موفق می‌شوم. 

اما هر روز که می‌گذشت، بیشتر با این واقعیت تلخ روبرو می‌شدم که شوخی‌شوخی مثل اینکه نمی‌توانم برای افضل یک کاری پیدا کنم. افضل با هوش و ذکاوتی که داشت متوجه شده بود و خودش به تکاپوی یافتن کار افتاد. چند هفته و بعداً سه، چهار ماه شد که افضل را ندیدم. برایم تعجب‌آور بود. هرگز سابقه نداشت که این مدت همدیگر را نبینیم. حتی افضل به مراغه هم که می‌رفت با من تلفنی تماس می‌گرفت.

 تا اینکه یک روز یکی از همدوره‌ها و دوستان افضل بهم اطلاع داد که افضل در تبریز مشغول به کار شده. او در امتحان ممیزی وزارت دارایی قبول شده و حالا هم به عنوان کمک‌ممیز در دارایی تبریز مشغول به کار شده است. 

وقتی این را شنیدم بی‌اختیار به یاد «آری چنین بود برادر» شریعتی افتادم. روایت انسان‌ها، موجودات، جوامع، فرهنگ‌ها، تمدن‌هایی که نفرین شده هستند و همواره بایستی بدبخت و درمانده باقی بمانند. من کاری به مسایل سیاسی ندارم، اما جامعه‌ای که «افضل» آن برود و کمک‌ممیز دارایی تبریز شود، به نحو حزن‌انگیز و احمقانه‌ای اولویت‌هایش را گم کرده است. جامعه‌ای که بهترین، بهترین‌هایش را و نخبه‌ترین استعدادهایش را بعد از آنکه از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب می‌کند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش می‌کند که برود کمک‌ممیز دارایی شود، چه جوری می‌خواهد ژاپن، فرانسه، آلمان و ایتالیا شود؟

 آیا هیچ شانسی دارد که حتی ترکیه، مکزیک یا پاکستان شود؟ من مرده شما زنده، با این اولویت‌ها به پای بنگلادش هم نخواهیم رسید.

 فقط دعا کنیم این نفته باشه، که بفروشیم و بخوریم؛ چون خدائیش خیلی بی‌مایه هستیم، خیلی. فقط ادعا داریم و خالی‌بندیم. توی همه جای دنیا یک روالی هست، یک نظم و نسقی هست که افراد خوش‌فکر، بااستعداد و ممتازشان را جذب و جلب می‌کنند. نمی‌گذارند هر روز بروند و پرپر شوند. حتی توی حبشه و کشور دوست و برادرمان بورکینافاسو هم فکر کنم دانشجویان و فارغ‌التحصیلان ممتازشان را یک خاکی بر سرشان می‌کنند و همین‌جوری رهایشان نمی‌کنند.

 احساس کردم اگر یک دفعه یک سمینار، سخنرانی و مصاحبه مسئولین درخصوص جذب و جلب استعدادهای درخشان، فرار مغزها، توطئه‌های استکبار جهانی برای جذب متخصصین ایرانی بشنوم، یا الفاظ رکیک می‌دهم یا هرچه را که همه‌ی عمرم خورده‌ام، بر روی پرمدعای خالی‌بندشان شکوفه می‌زنم. 

فقط یکبار دیگر افضل را دیدم. اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت 79 بود. یک روز صبح که از کلاس می‌آمدم بیرون جلوی در منتظرم بود. دلم می‌خواست بدن لاغر و نحیفش با آن پاهای فلجش را در آغوش می‌گرفتم و او را محکم به خودم می‌فشردم. واقعاً دلم برایش تنگ شده بود.

 به جای همه‌ی این‌ها دستش را محکم فشار دادم و برای چند لحظه‌ای دستش را رها نکردم. هیچ نگفت. بعد که آمدیم به اطاقم گفت استاد معذرت می‌خواهم، چاره‌ای نداشتم، باید می‌رفتم. حقیقتش پدرم پیرتر و زارتر از آن هست که باز ازش پول بگیرم. حالا یک مدتی هستم؛ شاید جور بشه برم دانشگاه آزاد مراغه یا بناب یا یکی دیگه از شهرستان‌های اطراف تبریز و به صورت حق‌التدریس درس بدهم. بعد دیگر هیچ چی نگفت.

 قیافه‌ی من نشان می‌داد که تو دلم چه می‌گذشت. بهش گفتم می‌دونی چیه؛ یک چیز دیگه راجع به بچه‌های تهران است که باز از قلم انداختیم. خیلی بی‌عرضه هستند؛ یا حداقل من هستم. فکر نمی‌کردی نتوانم دست و بالت را در یک جایی بند کنم؛ حقیقتش خودم هم فکر نمی‌کردم آنقدر بی‌عُرضه و بی‌دست‌وپا باشم.

 بعد یک مرتبه افضل غرید گفت استاد جلوی من راجع‌به خودتان این‌جوری حرف نزنید. من برمی‌گردم. من شاگرد شما هستم، شاگرد شما می‌مانم و روزی که شما نیستید، من دنبال کارهایتان را می‌گیرم، اینکه آخر دنیا نیست. گفتم نه اتفاقاً آخر دنیا است.

 آخرهای دنیا همیشه همین‌جوری شروع میشن؛ یک نفر را بزرگ می‌کنی، بعد فارغ‌التحصیل می‌شود؛ بعد می‌رود دارایی تبریز؛ بعد ازدواج می‌کند؛ بعد با آن حقوق که نمی‌تواند در تهران زندگی کند؛ بعد بچه‌دار می‌شود؛ بعد دیگر حتی آنجا هم نمی‌تواند برایت کار کند چون بایستی شبانه‌روز بدود که زن و بچه‌اش را تأمین کند و بعد هم علی می‌ماند و حوضش. نه افضل، همیشه همین‌جوری بوده. حالا می‌توانی بفهمی «ما چگونه ما شدیم» و ژاپن چگونه شد ژاپن. 
بعد دیگه افضل را ندیدم. 

چند بار تلفنی تماس گرفت. گفت رساله‌ام آماده است برای دفاع، اما دانشکده مجوز دفاع نمی‌دهد چون در مهلت مقرر نتوانسته‌ام آن را آماده کنم. گفت بایستی بیایم تهران و فرم تمدید مهلت پایان‌نامه را بگیرم و علت تأخیر را بنویسم و شما موافقت کنید و برود در شورای گروه. گفتم نیازی به آمدنت نیست، من خودم انجام می‌دهم. فرم را گرفتم و در قسمتی که پیرامون علت تأخیر در انجام رساله خواسته شده بود نوشتم: چون برای استاد راهنمای رساله مشکلات و گرفتاری‌های زیادی بوجود آمده بود، لذا دانشجو نمی‌توانسته از نظرات وی استفاده نموده و نتیجتاً کار عقب می‌افتاد.

 روزی که تقاضای تمدید افضل در گروه مطرح شد، دکتر احمدی مدیر گروه‌مان با لهجه‌ی شیرین مشهدیش گفت «دکتر زیباکلام این خط شماست که؛ این را دانشجو خودش بایستی پر کند و او بایستی توضیح دهد که چرا تأخیر کرده، دانشجو بایستی بنویسد که برایش مشکلات پیش آمده و شما آن را تصدیق کنید و گروه هم می‌پذیرد. اینجا به جای اینکه دانشجو بنویسد برایش مشکل پیش آمده، شما نوشته‌اید برای خودتان مشکل پیش آمده، یعنی چه؟» رئیس ما، دکتر احمدی، مدیر دقیقی است، اما نمی‌دانم آن روز توی چشم‌های من چی دید که کوتاه آمد و زیر لب گفت خیلی خوب تصویب شد.

 چند روز بعد افضل تماس گرفت. پرسید استاد چی شد، گروه قبول کرد مهلت انجام رساله تمدید شود؟ گفتم آره؛ با خوشحالی پرسید، استاد ببخشید، حتماً کلیشه‌ی همیشگی دانشجویان را نوشتید که چون منابع این تحقیق کم بود دانشجو نیاز به فرصت بیشتری برای انجام تحقیق داشته است؟

 گفتم نه. با تعجب پرسید که استاد سرکار رفتنم را که ننوشتید؟ گفتم نه. با نگرانی پرسید، استاد چی نوشتید؟ گفتم افضل چه فرقی می‌کنه؟ نظام دانشگاهی که آنقدر ورشکسته و بدبخت است که نمی‌پرسد خود این آدم چه شده و چه بلایی سرش آمده، اما متّه به خشخاش می‌گذارد که چرا دوماه یا چهارماه دیرتر می‌خواهد دفاع کند، آیا اهمیتی دارد که آدم در پاسخش چه بگوید و چه بنویسد؟ اما چون خیلی علاقمندی بهت می‌گویم چه نوشتم. نوشتم برای استاد راهنما مشکل و بدبختی پیش آمده بود. 

گفت استاد، جانِ من راست می‌گویید؟ گفتم آره. گفت نوشتید چه مشکلی برایتان پیش آمده بود؟ گفتم تو باید حالا همه چیز را بدانی؟ گفت استاد تو را خدا بگویید دلم یک ذره شد. گفتم آخه خصوصی هست؛ گفت نه استاد، بگویید. گفتم نوشتم رفته بودم برای زایمان. 

افضل قرار بود تیرماه 79 بیاید برای دفاع. مجوز دفاعش از معاونت آموزشی دانشگاه آمده بود و از اساتید مشاور و مدعوین هم من برای دفاع وقت گرفته بودم؛ اما جلسه‌ی دفاع هرگز برگزار نشد. یک روز قبل از حرکت به سمت تهران، افضل می‌آید به روستای رُش بزرگ که محل زندگی‌اش بود؛ روستایی میان مراغه و بناب.

 فکر کنم می‌آید که از پدرومادرش خداحافظی کند برای حرکت به تهران. حدود ساعت 30/1 بعدازظهر سر جاده‌ی روستایشان از اتوبوس پیاده می‌شود. درحالی‌که عرض جاده را با پاهای فلجش، مثل همیشه آهسته عبور می‌کرده، اتومبیلی با سرعت به او نزدیک می‌شود. افضل که نمی‌توانسته بدود یا حتی تند برود، درست وسط جاده قرار داشته که اتومبیل به او برخورد می‌کند. به احتمال زیاد، افضل مرگش را جلوی چشمانش برای چند ثانیه می‌بیند

. اما نمی‌توانسته بدود. اتوبوس رفته بوده و کسی هم به جز افضل از اتوبوس پیاده نمی‌شود. بنابراین، صحنه‌ی تصادف را هیچ‌کس نمی‌بیند. پیکر ضعیف و لاغر افضل به هوا پرتاب می‌شود و سپس کف اسفالت داغ جاده میان مراغه و بناب ولو می‌شود

. صاحب اتومبیل که آدم باوجدانی بود! با همان سرعت به حرکت خودش ادامه می‌دهد. نخستین کسانی که افضل را می‌بینند، بعدها می‌گویند که حرف می‌زده، اما به‌شدت دچار خونریزی بوده. هیچ‌کس جرأت نمی‌کند به وی دست بزند. حدود یکی دو ساعتی همان‌طور بوده تا سرانجام او را به بیمارستان می‌رسانند اما ظاهراً همان‌جا فوت می‌کند. 

دانشکده در تیرماه تعطیل بود و من هم به ندرت می‌آمدم. ظاهراً یکی دوتا از دوستان افضل پارچه‌ی سیاهی را جلوی در دانشکده نصب می‌کنند و من بی‌خبر می‌مانم. حدود سه، چهار هفته بعد من به دانشکده آمدم و هیچ خبری و علامتی از مرگ افضل نبود.

 سر پله‌های اصلی دانشکده خانم برزنده، مسئول بخش تحصیلات تکمیلی دانشکده را دیدم و از وی پرسیدم خانم برزنده پس دفاع افضل یزدان‌پناه چی شد؟ گفتید که مجوز دفاعش هم که آمده. گفت: آقای دکتر اون که بنده‌ی خدا مُردِش، می‌گن تو راه آمدن به تهران رفته زیر ماشین.

بعضی وقت‌ها من از بی‌غیرتی و پوست‌کلفتی خودم خجالت می‌کشم. آن لحظه که خانم برزنده این‌ها را گفت، یکی از آن لحظات است. هیچی نگفتم، آنقدر خونسرد بودم که خانم برزنده فکر کرد من کل ماجرا را می‌دانم. بچه که بودیم توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. بعضی وقت‌ها لگد می‌خورد به ساق پاهایمان و از فرط شور بازی، آن‌موقع اصلاً درد حالی‌مان نمی‌شد. اما شب که می‌خواستیم  بخوابیم تازه زق‌زق و درد شروع می‌شد. 

مرگ افضل هم برایم این‌جور شد. حتی از خانم برزنده حال فرزند و مادرش را هم پرسیدم. فقط احساس کردم که بایستی برم آنجا. بایستی برم سر خاکش. به تدریج بیشتر فهمیدم چه شده. به یکی دو تا از دانشجویانم که همدوره‌ی افضل بودند سفارش کردم که مراسم چهلم افضل را چند روز قبلش به من بگویند و آدرس رُش بزرگ را هم گرفتم. 

روز چهلمش به اتفاق دو تا از دخترانم از تهران حرکت کردیم و درست ساعت 30/1 بود که رسیدیم به حسینیه‌ی بزرگی که وسط روستای افضل بود. پدرش وقتی مرا دید با اشک و ناله به ترکی گفت افضل جان برای ما بلند نمی‌شوی لااقل برای استادت بلند شو،‌ آن استادت که همیشه از او حرف می‌زدی. از تهران آمده، پسرم پاشو نگاهش کن.

بعد از مراسم به اتفاق بستگان افضل به منزلش رفتیم، به اتاقش و جایی که افضل شب‌ها و روزهای زیادی را در آنجا سپری کرده بود. بستگانش به‌زحمت فارسی حرف می‌زدند و پدرش آشکارا تاب برداشته بود. کم‌کم نزدیک عصر می‌شد. قبل از بازگشت بر سر مزارش رفتم.

 قبرستان رُش بزرگ بر روی یک تپه‌ی بلندی قرار گرفته که چشم‌انداز جالبی به اطراف دارد. قبر افضل بالای تپه است، جایی که رُش بزرگ را می‌شود قشنگ دید. حتی آدم بیشتر که دقت کند در آن دوردست‌ها می‌تواند، حسن ارسنجانی، علی امینی، مراغه و اصلاحات ارضی را هم ببیند. سنگ قبرش بزرگ است و بر روی آن اشعاری را که خود افضل سروده بود نوشته‌اند. اشعاری نغز و دلنشین. برادرانش گفتند: که خیلی شعر می‌گفته و نوشتنی هم زیاد داشته

. دلم می‌خواست من هم یک جمله روی سنگ مزارش اضافه می‌کردم: این‌جا محل به زیر خاک رفتن امید و آرزوهای یک استاد است که چند صباحی فکر می‌کرد گمشده‌اش و شاگردش را پیدا کرده است.

از افضل فقط برایم مشتی خاطرات تلخ و شیرین و کوله‌بار دردناکی از حسرت و ناامیدی برجای مانده است. روی قفسه‌ی کتابخانه‌‌ی دفترم در دانشکده یک رساله‌ی جلد قرمز قرار گرفته که بر روی آن نوشته شده «پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد افضل یزدان پناه»، عنوان: «اندیشه‌ی آزادی در گفتمان نخبگان سیاسی و رهبران دینی ایران معاصر» به راهنمایی دکتر صادق زیباکلام، دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، تیرماه 1379.

چه‌طور استرس نمی‌گذارد به اهدافتان برسید

چه‌طور استرس نمی‌گذارد به اهدافتان برسید 

استرس باعث آزاد شدن هورمون‌هایی می‌شود که فعالیت مناطق مغزی لازم برای رفتار به هدف را مختل می‌کنند. در چنین شرایطی، ‌بخش‌های مغزی مسئول رفتارهای عادتی قبلی،‌ دست‌نخورده می‌ماند و روی رفتار ما تاثیر می‌گذارد.

تا به حال دقت کرده‌اید که در دورانی که استرس را تجربه می‌کنید، نمی‌توانید از عهده کارهای زیادی که خودشان باعث استرس شما بوده‌اند به خوبی بربیایید؟ در این موارد،‌ چه‌طور رفتار می‌کنید؟ محققین می‌گویند در این شرایط،‌ رفتاری که از خود نشان می‌دهید،‌ به احتمال زیاد در راستای اهدافی که دارید نیستند.
مطالعات جدید محققین نشان می‌دهد افرادی که استرس بالایی را تحمل می‌کنند،‌ به جای این که برای رسیدن به اهدافشان تلاش کنند، به احتمال زیاد به عادت‌های ساده برمی‌گردند.
به گزارش لایوساینس،در مطالعه جدید محققین،‌ شرکت‌کنندگان که افراد سالمی بودند،‌ وقتی قرص‌های حاوی هورمون‌های استرس دریافت می‌کردند،‌ تمایل بیشتری از خود نشان می‌دادند که یک کار را تکرار کنند و شکلاتی را به عنوان پاداش آن کار دریافت کنند، حتی بعد از این که از نظر شکلات اشباع شده بودند! این در حالی است که افرادی که دارونما دریافت می‌کردند،‌ با احتمال بالاتری، مراحل کار را عوض می‌کردند و سخت‌تر کار می‌کردند تا پاداش‌های تازه به دست بیاورند.
تصویر مغزی افرادی که استرس را تجربه می‌کردند، نشان می‌دهد که تعامل دو هورمون استرس، یعنی کورتیزول و آدرنالین، فعالیت مناطقی از مغز را که در رفتار معطوف به هدف نقش دارند،‌ کاهش می‌دهد. این هورمون‌ها روی قسمت‌هایی از مغز که مسئول رفتارهای عادتی هستند، تاثیر ندارند.
بنابراین، به گفته محققین،‌ اختلال در سیستم معطوف به هدف، باعث ایجاد رفتارهای عادتی می‌شود. در چنین شرایطی، توانمندی‌های افراد برای ایجاد تغییر در رفتارشان با بازداری مواجه می‌شود.


استرس، شیرکاکائو و آب پرتقال
شرکت‌کنندگان در این مطالعه، 69 دانشجوی سالم با وزن طبیعی بودند. محققین با غربالگری،‌ افرادی را انتخاب کردند که به شیرکاکائو و آب پرتقال علاقه داشتند، چرا که قرار بود از این دو به عنوان پاداش در مطالعه استفاده شود. سپس شرکت‌کنندگان به 4 گروه تقسیم شدند: یک گروه قرص‌های هیدروکورتیزون دریافت می‌کرد، که سطح هورمون کورتیزول را بالا می‌برد، گروه دیگر دارویی موسوم به یوهیمباین را دریافت می‌کرد که سطح آدرنالین خون را بالا می‌برد، گروه سوم هر دو دارو را دریافت می‌کرد و به گروه چهارم دارونما داده می‌شد.
برای سنجش تاثیر هورمون‌ها، از شرکت‌کنندگان خواسته می‌شد تکلیفی رایانه‌ای را انجام بدهند که در آن،‌ باید نشانه‌های خاصی را انتخاب می‌کردند. به عنوان پاداش هم می‌توانستند از خوراکی مورد علاقه خود، پرتقال یا پودینگ شکلات، ‌هر قدر می‌خواستند بخورند.
به گفته لارس شویب، محقق روانشناسی شناختی در دانشگاه رور واقع در آلمان و سرپرست این مطالعه، این که شرکت‌کنندگان بتوانند هر قدر دلشان می‌خواهد، بخورند،‌ از ارزش آن خوراکی به عنوان پاداش کم می‌کند. برای مثال، ‌افرادی که می‌توانند هرقدر دلشان بخواهد،‌ پودینگ شکلات بخورند، توجه کم‌تری را به شکلات معطوف خواهند کرد. همین اتفاق هم برای کسانی می‌افتد که مقدار زیادی پرتقال می‌خورند،‌ آن‌ها اشتهای خود را برای نوشیدن آب پرتقال از دست می‌دهند.
در مرحله بعد، به شرکت‌کنندگان تکلیف رایانه‌ای تازه‌ای داده می‌شد. آن‌ها می‌توانستد همان رفتار قبلی را ادامه بدهند و همان نشانه‌ها را انتخاب کنند و پاداشی بسیار مشابه، شیرکاکائو یا آب پرتقال را هم دریافت کنند. یا این که رفتار متفاوتی را انتخاب کنند و به سراغ نشانه‌های تازه‌ای بروند که دشوارتر بود و از این طریق، ‌پاداش تازه‌ای هم دریافت کنند.
نتایج نشان دادند که افرادی که دارونما دریافت کرده بودند، از یک پاداش راضی می‌شدند و بعد به سراغ پاداش بعدی می‌رفتند. همچنین افرادی که تنها یکی از هورمون‌ها را دریافت کرده بوند،‌ رفتار معطوف به هدف مشابهی از خود نشان دادند.
اما برای افرادی که هر دو هورمون را گرفته بودند، ‌سیری هیچ تاثیری نداشت. آن‌هایی که پودینگ شکلات زیادی خورده بودند، باز هم همان تکلیف را ادامه می‌دادند و به سراغ نشانه‌های ساده‌تر می‌رفتند تا شیرکاکائو دریافت کنند.
تصاویر ام.آر.آی از مغز این افراد نشان می‌دهد که در دو منطقه مغزی، کاهش فعالیت وجود دارد: قشر اوربیتوفرونتال و قشر پیش‌پیشانی میانی که با رفتار معطوف به هدف ارتباط دارند. در عین حال مناطق مغزی مرتبط با یادگیری عادتی، به طور مشابه در بین همه گروه‌ها، ‌فعال بود.


استرس و اعتیاد
این نتایج نه تنها نشان می‌دهد که چرا بسیاری از افراد در زمان استرس به عادت‌های ناسالم برمی‌گردند، بلکه پاسخی است برای این سوال که چرا اعتیاد عودکننده است.
محققین در این زمینه می‌نویسند: «خیلی خوب می‌دانیم که استرس از عوامل جدی اعتیاد است، ‌به خصوص در موارد عود و بازگشت به رفتار اعتیاد.» همچنین به گفته آن‌ها، نتایجی که نشان می‌دهند تعامل دو هورمون استرس باعث می‌شود فعالیت قسمت‌های مغزی لازم برای انجام رفتارهای معطوف به هدف کاهش یابد، می‌تواند نحوه رفتار افراد مبتلا به اعتیاد را نشان دهد.
در مجموع، ‌مراقب باشید: استرس باعث می‌شود که به جای این که در راستای اهدافی که دارید به پیش بروید،‌ به رفتارهای قبلی خود برگردید و پیشرفتی نداشته باشید. 
khabaronline.ir


هاملت و احساس گناه

هاملت و احساس گناه

نوشته زیگموند فروید

یکی دیگر از تراژدی های بزرگ که مضمون آن با نمایشنامۀ «شهریار اودیپ» منشأ مشترکی دارد، هملت اثر شکپیر است. ولی طرحی متفاوت از مضمونی واحد حاکی از تفاوت زندگی فکری در دوران های مختلف بوده و چگونگی تحولات واپس زدگی در زندگی عاطفی بشریت را نشان می دهد. در اودیپ، فانتاسم ها و آرزومندی های عمیق و باطنی (بخوانید ناخودآگاه) به روز شده و تحقق می یابند، به همان شکلی که آرزومندی های ناخودآگاه در رؤیا (خواب) متحقق می شوند. ولی در هاملت، همانند نوروتیک ها، چنین فانتاسم ها و آرزومندی هایی واپس زده باقی می مانند و ما تنها از طریق تأثیرات بازدارندگی و امتناعی که سبب می گردد از وجود آنها (یعنی از وجود آرزومندی های باطنی و ناخودآگاه) آگاه می شویم. موضوع قابل توجهی که موجب تحرک فوق العادۀ درام می شود، این جا است که ما از خصوصیت شخصیت این نمایشنامه بی اطلاع هستیم و به روشنی قادر به رؤیت آن نیستیم. اساس نمایشنامه روی تردید هاملت در به اجرا گذاشتن طرح انتقامی که مأموریت آن را به عهده گرفته بنا شده است. در نمایشنامه هیچ دلیل و برهان و نشانی دربارۀ علت و انگیزۀ این تردید مطرح نشده است، و برداشت ها و تعبیرات متعددی که در رابطه با آن به نگارش درآمده نیز به رفع چنین ابهامی نائل نیامده اند. از دیدگاه گوته، که حتی امروز نیز بسیار رایج به نظر می رسد، هاملت به مثابه فردی تلقی می گردد که قدرت عمل او تحت تأثیر قدرت فکری بیش از حدش دچار نقصان گشته است. از دیدگاه منقدین دیگر شکسپیر شخصیتی با خصوصیات بیمار و مردد و نوروتیک را بازنمایی کرده است. ولی ما در مضمون نمایشنامۀ هاملت می بینیم که هاملت به هیچ عنوان فرد منفعلی نیست که قادر به عمل نباشد. زیرا او دو بار دست به عمل می زند، یک بار تحت تأثیر هیجان حسی شدید مردی را که پشت پرده گوش ایستاده بوده می کشد، و یک بار دیگر به شکل ماهرانه ای و با بی اعتنایی خاصی که از یک شاهزادۀ دوران رنسانس انتظار می رود با دو وابستۀ درباری که قصد کشتن او را داشتند رویارویی می کند. در نتیجه باید پرسید که چه عاملی مانع انجام مأموریتی شد که روح پدرش به او واگذار کرده بود؟ پاسخ به چنین پرسشی را باید در سرشت یا نوع مأموریت هاملت جستجو کنیم. اگر چه هاملت قادر به عمل می باشد ولی نمی تواند از مردی انتقام بگیرد که پدرش را برکنار ساخته و در کنار مادرش جانشین او شده است. به عبارت دیگر او نمی تواند از مردی انتقام بگیرد که تمنّای واپس زدۀ خود او را در دوران کودکی تحقق بخشیده است. نفرتی که می بایستی او را برای انتقام تشویق کند، به ندامت و شرم باطنی می انجامد، و با تأمل بیشتر در مأموریتی که به عهده گرفته است، به نظرش می رسد که خود او از آن فردی که باید مجازات کند بهتر نیست. در این جا من آن چه را که در ساحت ناخودآگاه قهرمان داستان نهفته است به مثابه مقوله ای آگاهانه بیان کردم. اگر از این پس بگویند که هاملت هیستریک است، چنین موضوعی بی شک یکی از نتایج تعبیر من خواهد بود. نفرت از روابط جنسی که در گفتگو با اوفلی به شکل مبهمی آشکار می شود با همین عارضه مرتبط می باشد. چنین نفرتی نزد نویسندۀ به حدی افزایش می یابد که نقطۀ اوج آن در سال بعدی به نگارش «تیمون آتنی» می انجامد. نویسنده (شکسپیر) از طریق هاملت احساسات باطنی خود را بیان می کند. ژرژ براندس در کتابی که به سال 1896 دربارۀ شکسپیر می نویسد، می گوید که شکسپیر نمایشنامۀ تیمون آتنی را فورا پس از مرگ پدرش در سال 1601 می نویسد یعنی در روزهایی که هنوز در سوگ پدر به سر می برد و می توانیم حدس بزنیم که در چنین موقعیتی او تحت تأثیر احساسات کودکی است که به پدرش فکر می کند. از طرف دیگر می دانیم که پسر شکسپیر خیلی زود فوت می کند و نام او «همنت» بوده و با هملت هم نام است. به همان شکلی که داستان هملت به روابط فرزند و والدین می پردازد، مکبث را نیز پس از مرگ پسرش می نویسد که موضوع آن فقدان فرزند است. به همان ترتیبی که تمام عوارض نوروتیک و حتی رؤیا می تواند تعابیر مختلفی داشته باشد، هر اثر هنری اصیل نیز که نتیجۀ انگیزه ها و احساسات عالم باطنی هنرمند است واجد تعابیر گوناگون است. تلاش من در این جا تنها به تعبیر عمیق ترین تمایلات باطنی نویسنده منحصر بوده است.

رازهـای موفقیـت در روابـط عاشـقانـه

رازهـای موفقیـت در روابـط عاشـقانـه
______________________________
به اعتقاد روانشناسان، این ابراز علاقه‌ها و محبت‌ها خیلی بیشتر از گوش دادن فعال و اعتماد در رابطه اهمیت دارند. تحقیقات مختلف ۱۰ رمز موفقیت شاد، راضی و خوشبخت نگه داشتن زوج‌ها را معرفی کرده است که تقدیم شما دوستان می کنیم .

1. به همسرتان بگویید دوستش دارید

بااینکه درست است که عمل کردن بهتر از حرف زدن است اما گاهی‌اوقات کلمات و حرف‌ها تاثیر به‌مراتب بیشتر نسبت به اعمال دارند. هرازگاهی احساساتتان را به صورت کلامی نشان دهید. یک "دوستت دارم" ساده می‌تواند احساسی عالی در همسرتان ایجاد کند و باعث می‌شود او احساس دوست‌ داشته شدن و امنیت کند.

2. کمی محبت نشان دهید

رفتارهایی که نشان‌دهنده صمیمیت جسمی است. (گذاشتن دستتان به پشت همسرتان، انداختن دستتان روی شانه‌هایش وقتی جلوی تلویزیون نشسته‌اید، گذاشتن دستتان روی پایش وقتی کنار هم نشسته‌اید، گرفتن دست‌هایش موقع راه رفتن) احساسی گرم و صمیمی به همسرتان منتقل می‌کند و عشق و محبت شما را به او می‌رساند.

3. همسرتان را تحسین کنید

همیشه چیزهایی که در همسرتان دوست دارید را به او بگویید. چیزهایی که تحسین می‌کنید، چیزهایی که در شما ایجاد غرور می‌کند، توانایی‌ها و نقاط قدرت او. ایجاد یک رابطه عاشقانه فقط مربوط به پیوند درونی نیست، برای به دست آوردن چنین رابطه‌ای باید بتوانید او را تشویق و تحسین کنید و برای رشد و پیشرفت در جریان زندگی حمایتش کنید. به همسرتان کمک کنید از توانایی‌های خود در بالاترین حد استفاده کند.

4. خود را تقسیم کنید

چیزهایی که دوست دارید و دوست ندارید، آرزوها و ترس‌ها، دستاوردها و اشتباهات یا هر چیز دیگر مربوط به خودتان را فقط برای خود نگه ندارید. اگر چیزی برایتان مهم است، آن را با همسرتان تقسیم کنید. از این مهمتر، این تقسیم کردن خودتان باید بیشتر از هر کس دیگر با همسرتان باشد. بااینکه لازم است در هر رابطه‌ای کمی فضای شخصی برای هر دو طرف وجود داشته باشد، اما همسرتان باید همیشه نزدیک‌ترین فرد به شما باشد.

5. هر زمان همسرتان نیاز داشت، حضور داشته باشید

وقتی همسرتان با یک مشکل مهم در زندگی خود روبه‌رو می شود، مثل از دست دادن کار خود یا مرگ یکی از عزیزانش، مشخص است که باید چه بکنید. اما در اتفاقات جزئی زندگی هم خیلی مهم است که همیشه برای او حضور داشته باشید. مثل یک مشاجره کوچک در محل‌کار، یک اشتباه کاری و … باید به حرف‌های او گوش دهید، با او دردودل کنید و بتوانید آرامش را دوباره به همسرتان برگردانید.

6. هدیه بدهید

از فرصت‌ها برای دادن هدایای مادی استفاده کنید. یک کتاب خوب، یک دسر خوشمزه، یک تکه طلا یا جواهر یا لباس، هر چیز کوچک یا بزرگی که به او نشان دهد به فکرش هستید. یک یادداشت عاشقانه برای او بگذارید یا یک پیامک عاشقانه بفرستید. این کارها به همسرتان نشان می‌دهد همیشه به یادش هستید و دوستش دارید.

7. به نیازها و کمبودهای همسرتان با سخاوت جواب دهید

یکی از بزرگترین قاتلان روابط، انتظارات غیرمنطقی است. شما با یک انسان ازدواج کرده‌اید نه یک ربات، انسانی که سرشار از اشتباه و نقص است. اینها خصوصیات او هستند نه اشکالات او. باید یاد بگیرید خصوصیات و ویژگی‌های همسرتان را بشناسید و تحسین کنید. باید او را همانطور که هست بپذیرید. از آنجا که ضعف‌های ما در مرکز عمیق‌ترین ناامنی‌های ماست، به هیچ عنوان سعی نکنید اشتباهات و اشکالات او را برجسته‌تر از آنچه که هست نشان دهید.

8. زمان تنهایی را یکی از اولویت‌ها قرار دهید

هر چقدر هم هر دو شما زندگی‌های پرمشغله‌ای داشته باشید، حتماً حداقل یک روز یا شب در هفته را تنها با هم بگذرانید. تجربه‌های تازه با هم داشته باشید، از خاطراتتان برای هم بگویید و از بودن با هم لذت ببرید.

9. هیچ چیز را دست‌کم نگیرید

هر روز بخاطر وجود همسرتان و هزاران خوشی که با خود به زندگی‌تان آورده است، قدردانی و شکرگزاری کنید. به خاطر داشته باشید که اگر در رابطه‌تان شاد و خوشبخت هستید، مطمئناً همسرتان روزی هزاران کار انجام می‌دهد که رابطه‌تان پابرجا بماند. هیچوقت این را دست‌کم نگیرید.

10. به دنبال برابری باشید

حتماً از قانون طلایی رابطه پیروی کنید و با همسرتان همانطور رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار شود. کارها و مسئولیت‌ها را بین خودتان تقسیم کنید و انتظار چیزهای غیرمنطقی نداشته باشید که خودتان حاضر به دادن آنها نیستید.

بیماری‌های مقاربتی جنسی چیستند؟ ( قسمت دوم)

مهم‌ترین بیماری‌های مقاربتی جنسی کدامند؟ ( قسمت دوم )

شایع‌ترین بیماری‌های مقاربتی جنسی عبارتند از سوزاک، عفونت کلامیدیا، تبخال تناسلی، زگیل تناسلی، سیفلیس و شانکروئید. برخی از بیماری‌های مهم مانند هپاتیت ب و ایدز علاوه بر انتقال از راه خون، از طریق جنسی نیز می‌توانند منتقل شوند

۱ سوزاک: این بیماری در اثر یک باکتری (میکروب) بنام گونوکک ایجاد می‌شود. به علت ایجاد سوزش شدید در مجرای آقایان به این نام مشهور شده است.

این بیماری در خانم‌ها اغلب بدون علامت است. در آقایان ترشحات غلیظ و چرکی از مجرا به همراه سوزش و احساس ناخوشی در مجرای ادراری علائم بارز هستند که معمولاً ۱۴۱ روز پس از تماس جنسی با فرد آلوده ایجاد می‌شوند. این بیماری با آنتی‌بیوتیک درمان می‌شود و درمان شریک جنسی به همراه درمان خود فرد ضروری می‌باشد.

عوارض این بیماری در صورت عدم درمان عبارتند از:

۱ عفونت بیضه‌ها

۲ تنگی مجرای ادراری آقایان

۳ عفونت لوله‌های رحمی و تخمدان‌ها در خانم‌ها و ناباروری

۲ عفونت کلامیدیا: کلامیدیا یک نوع میکروب (باکتری) بوده و از شایع‌ترین علل بیماری‌های مقاربتی عفونی محسوب می‌شود اغلب بیماران مذکر یا مونث بی‌علامت هستند (بیماری خاموش). در حدود نیمی از مردان مبتلا به عفونت کلامیدیایی علائم ادراری مانند سوزش و تکرر ادرار و خروج ترشحات شفاف و بی‌رنگ از مجرا دارند. معمولاً عفونت کلامیدیا با سوزاک همراه است و باید همراه سوزاک این بیماری نیز درمان شود. در خانم‌ها این عفونت می‌تواند موجب عفونت شدید لوله‌های رحمی شده و موجب ناباروری شود.

۳ تبخال تناسلی: عامل ایجاد کننده آن یک نوع ویروس می‌باشد بنام ویروس نوع ۲ تبخال (نوع یک ویروس در اطراف دهان ایجاد تبخال می‌کند). انتقال آن بسیار سریع بوده و حتی پس از یکبار تماس جنسی با افراد آلوده انتقال صورت می‌گیرد.

علائم آن به صورت تاول‌های ریز آبدار پوستی دردناک در کنار هم که سوزش و خارش دارند می‌باشد این تاول‌ها در ناحیه تناسلی و گاهی داخل یا لبه خروجی مجرای ادراری دیده می‌شوند که باعث سوزش هنگام ادرار کردن می‌شود.

بیماری برای همیشه در بدن شخص مبتلا باقیمانده و باعث آلودگی شریک جنسی می‌گردد. در صورت ابتلای خانم حامله به این بیماری در صورت انجام زایمان طبیعی بیماری منتشر و خطرناکی در نوزاد ایجاد می‌شود که ممکن است کشنده باشد.

۴ زگیل تناسلی: عامل آن ویروس است که از طریق تماس جنسی منتقل و به صورت برجستگی گوشتی قارچی شکل در ناحیه تناسلی ظاهر می‌شود.

۵-سیفلیس: (زخم بدون درد ناحیه تناسلی)

از انواع بیماری‌های مقاربتی است که شیوع آن نسبت به گذشته کاهش یافته است. علامت آن به صورت زخم بدون درد برجسته در پوست ناحیه تناسلی و کشاله ران می‌باشد که معمولاً چند هفته پس از تماس جنسی دیده می‌شود.

بیماری سیفلیس در صورت درمان در این مرحله، کاملاً ریشه‌‌کن شده اما در صورت بی‌توجهی و عدم درمان بیماری وارد مرحله بعدی و منتشر در بدن شده و می‌تواند عواقب جبران‌ناپذیری به همراه داشته باشد (مانند علائم منتشر پوستی، عفونت مغزی و تشنج، عفونت دریچه‌های قلبی، فلج اندام‌ها، آسیب بینایی و …)

۶ شانکروئید: (زخم دردناک ناحیه تناسلی) عفونت ناشی از باکتری است که به صورت دردناک در ناحیه تناسلی همراه با ترشحات چرکی زرد رنگ از بستر زخم تظاهر می‌نماید معمولاً در این بیماری عقده های لنفاوی کشاله‌ران همان طرف بزرگ و دردناک می‌شوند. درمان دارویی باعث بهبودی کامل این بیماری می‌شود.

در اکثر بیماری‌های مقاربتی درمان همسر یا شریک جنسی نیز ضرورت دارد

راههای جلوگیری از ابتلا به بیماری‌های مقاربتی جنسی چیستند؟

بهترین راه پیشگیری این بیماری‌ها پرهیز از روابط جنسی مشکوک و پرخطر می‌باشد

توصیه‌های دیگر:

هنگام تماس جنسی با افراد مشکوک به آلودگی از وسایل حفاظتی مانند کاندوم استفاده شود.

از روابط جنسی با افراد متعدد اجتناب شود.

در صورت مشاهده هرگونه علامت غیرطبیعی در ناحیه تناسلی مانند زخم در شریک جنسی از تماس پرهیز شود.

سرطان مثانه

مثانه چیست؟

مثانه یک عضو توخالی، مانند کیسه است که در قسمت پایین شکم قرار داشته و محل تجمع ادرار می‌باشد .

عملکرد مثانه چیست؟

مثانه محل تجمع ادرار می‌باشد. ادرار پس از تولید در کلیه‌ها از راه دو لوله باریک به نام میزنای(حالب) وارد مثانه شده و در آنجا جمع می‌شود. وقتی حجم ادرار داخل مثانه افزایش یابد، احساس ادرار ایجاد شده و تخلیه صورت می‌گیرد

سرطان مثانه چیست؟

رشد سلولهای سرطانی در دیواره مثانه می‌باشد که در بیشتر موارد به شکل یک توده گل‌کلمی پایه‌دار داخل مثانه می‌باشد(شکل ۲) . در صورت عدم درمان تومور ممکن است رشد کرده ، به خارج مثانه گسترش یابد و یا حتی به اعضاء دوردست دست‌اندازی کند.

سرطان مثانه در چه افرادی بیشتر دیده می‌شود؟

شیوع سرطان مثانه در مردان بیشتر از زنان می‌باشد (در مردان۵/۲ برابر زنان).

مهمترین عامل خطر برای سرطان مثانه مصرف سیگار می‌باشد. میزان خطر بستگی به مدت و مقدار مصرف سیگار دارد.

برخی شغلهای خاص مانند کارگران صنایع شیمیایی، رنگ، لاستیک، مواد نفتی، چرم و چاپ بشتر از سایرین در معرض خطر ابتلا به سرطان مثانه میباشند.

آیا می‌دانید بیماران مبتلا به سرطان مثانه با چه علائمی مراجعه می‌کنند؟

شایعترین علامت سرطان مثانه وجود خون در ادرار است که ممکن است با چشم دیده شود، یا فقط با آزمایش ادرار تشخیص داده شود. وجود خون در ادرار در اکثر موارد بدون احساس درد است اما در تعداد کمی از بیماران ممکن است همراه با تکرر ادرار ، فوریت ادرار و سوزش ادرار باشد

وجود حتی یک نوبت خون در ادرار می‌تواند علامتی از یک بیماری خطرناک باشد. بنابراین آن را جدی گرفته و حتما به پزشک متخصص اورولوژی مراجعه نمایید.

گاهی بیماران با علائم مربوط به بیماری پیشرفته مانند درد استخوان، درد پهلو، تهوع، استفراغ، ورم پاها و یا بی‌اشتهایی مراجعه می‌کنند.

سرطان مثانه چگونه تشخیص داده می‌شود؟

· آزمایش کامل ادرار. وجود خون در ادرار را نشان می دهد که نیاز به بررسی بیشتر دارد.

· آزمایش سیتولوژی ادرار(بررسی سلولهای موجود در ادرار). در این روش با بررسی نمونه ادراری بیمار (معمولا در سه نوبت) ممکن است بتوان سلولهای سرطانی را مشخص نمود.

روشهای تصویربرداری. عبارتند از:

۱ سونوگرافی

۲ سی‌تی‌اسکن و امآرآی . جهت تعیین میزان پیشرفت سرطان.

۳ عکس قفسه سینه. جهت ارزیابی دست‌اندازی سرطان به ریه.

۴ اسکن استخوان. جهت ارزیابی دست‌اندازی به استخوان.

سیستوسکپی. روش بررسی و دیدن مثانه به وسیله دستگاه می‌باشد. با سیستوسکپی می‌توان تومورها را در مثانه مشاهده نمود، از آنها نمونه‌برداری کرد و یا به طور کامل آنها را تراشیده و خارج نمود.

پس از تشخیص سرطان مثانه چه اقداماتی باید صورت گیرد؟

تراش دادن تومور از طریق مجرای ادرار اولین کاری است که برای تمام سرطانهای مثانه باید انجام شود. تومور تراش داده شده جهت بررسی به آزمایشگاه آسیب‌شناسی فرستاده می‌شود. پاسخ آزمایشگاه نوع سرطان و میزان نفوذ آن در جدار مثانه را مشخص می‌نماید.

راه‌های درمانی سرطان مثانه چیستند؟

بسته به میزان پیشرفت سرطان درمانهای متفاوتی وجود دارد.

· تومورهای سطحی مثانه: پس از تراش دادن تومور از طریق مجرا (TUR ) برای این بیماران موادی به داخل مثانه تزریق می‌گردد که جلوی رشد مجدد تومور را بگیرد. مهمترین و موثرترین این دسته مواد ب ث ژ (میکروب ضعیف شده سل) می‌باشد. این دارو به مدت ۶ هفته و هفته‌ای یکبار از طریق یک سوند باریک داخل مثانه تزریق می‌شود و باعث تقویت سیستم ایمنی بدن در مقابل تومور می‌گردد.

پس از درمان بیماران باید سه ماه یکبار برای سال اول، شش ماه یکبار سال دوم و سپس سالانه سیستوسکپی شوند تا عود احتمالی تومور مشخص و درمان شود.

ممکن است احتیاج به شیمی درمانی یا اشعه درمانی باشد.

به دلیل احتمال زیاد عود سرطان مثانه انجام سیستوسکپی کنترل ضروری است

در بیمارانی که سرطان مثانه به لایه‌های عمقی رسیده است، روش انتخابی درمان برداشتن کامل مثانه می‌باشد. پس از عمل برای بیمار با استفاده از روده کیسه‌ای به جای مثانه درست می‌شود

بیماری‌های مقاربتی جنسی چیستند؟

بیماری‌های مقاربتی جنسی چیستند؟ ( قسمت اول )

یماری‌های مقاربتی جنسی، از بیماری‌های نسبتاً شایعی هستند که از شخصی به شخص دیگر به دنبال تماس جنسی منتقل می‌شوند. اغلب نوجوانان و جوانان که از نظر جنسی فعال هستند به این بیماری مبتلا می‌شوند

علت ایجاد بیماری‌های مقاربتی چیست؟

علت ایجاد بیماری‌های مقاربتی باکتری یا ویروس‌هایی هستند که از طریق مایعات بدن از فردی به فرد دیگر در طی فعالیت جنسی منتقل می‌شوند. این باکتری‌ها یا ویروس‌ها در محیط گرم و مرطوب بدن در ناحیه تناسلی رشد کرده و ایجاد علائم می‌کنند.

بیماری‌های مقاربتی عفونی دو دسته هستند:

دسته‌ای که تنها راه انتقال آنها تماس جنسی است و دسته‌ای که یکی از راههای انتقال آنها تماس جنسی می‌باشد (مانند هپاتیت ب و ایدز)

بیماری‌های مقاربتی جنسی چه علائمی را ایجاد می‌کنند؟

بیماری‌های مقاربتی در هر دو جنس مذکر و مونث ایجاد می‌شوند ولی علائم و عوارض آنها در دو جنس متفاوت است.

علائم این بیماری‌ها در خانم‌ها عبارتند از: ترشحات بدبو و غیرمعمول از دستگاه تناسلی، سوزش و خارش و ضایعات زخمی در ناحیه تناسلی، درد کشاله ران و اطراف دستگاه تناسلی، درد حین نزدیکی و …

علائم این بیماری‌ها در مردان شامل ترشح از مجرای ادرار، بزرگ شدن عقده های لنفاوی کشاله ران، زحم ناحیه تناسلی، درد و سوزش هنگام دفع ادرار و … می باشد .

در صورت بروز هرگونه علائم غیرطبیعی در پوست ناحیه تناسلی، اطراف مجاری ناحیه تناسلی و یا ترشح از مجرای ادراری باید فوراً به پزشک مراجعه نمائید. حتماً تماس جنسی مشکوک خود را به پزشک اطلاع دهید تا تشخیص و درمان شما آسان گردد .

چگونه می‌توان این بیماری‌ها را تشخیص داد؟

راه تشخیصی این بیماران معاینه توسط پزشک، آزمایش ترشحات و در صورت لزوم آزمایش خون و ادرار می‌باشد

نگاهی به نقش هورمونها و ناقلین عصبی

به نظر شما اين يك واقعيت است يا يك خيال كه هورمونها هيجانات ما را كنترل مي­كنند؟!

 بايد بدانيد كه در واقع اغلب این امر بالعكس می­باشد: اين هيجانات ما هستند كه توسط تغييرات بيوشيميايي در مغز هورمونهاي ما را كنترل مي كنند. براي مثال: ترس با توليد يك گروه از مواد شيميايي در مغز همراه است كه مي­توانند ما را هوشيار و آماده فرار كنند. در حالي كه خوشحالي، باعث آزاد شدن مواد شيميايي ديگري (نظیر دوپامین و سروتونین)  مي­شود كه انسان را آرام كرده و تسكين مي­بخشد. اين موضوع را به راحتي مي­توانيم در نمونه اي از دنياي جانوران مشاهده كنيم. مادر بابون در صورتيكه تحت فشار قرار گيرد، درتوليد بچه­هاي سالم با مشكلات بيشتري روبه رو خواهد شد.

قاعدتاً چون فشار رواني موجب توليد بيوقفه هورمون استرس شده و آن هم باعث آسيب به هيپوكامپ ميشود و اين آسيب رسيده به هيپوكامپ منجر به نقص در يادگيري و حافظه ميگردد. بنابراين گرچه ممكن است بابونها عيناً از فشارهاي رواني مختص ما انسانها در رنج نباشند، ليكن آنها هم به نوعي از آفت استرس در عذاب هستند.

هورمون­ها به شيوههاي مختلفي، تنظيم كننده هاي بدن ما محسوب ميشوند. آنها توليد انرژي، آب و سطوح حرارت بدن ما را كنترل مي­كنند. همچنين توان ما دربرخورد با فشارهاي رواني، قدرت فكر كردن، درك مطالب و تمايلات جنسي و بطور کلی رفتار را، چه در مردان و چه در زنان تنظيم مي­كنند. تا جایی­كه كوچكترين ميزان انحراف از سطوح طبيعي مي­تواند منجر به ضعيف شدن، خسته شدن و بي­ميل شدن ما شود.

هورمونها در واقع يكي از شگفت آورترين و پررمز و رازترين تنظيم كننده­هاي بدن هستند كه به نوعي جنبه­هاي غيرقابل رويت بدن ما را كنترل می­كنند، جنبه­هايي كه غالباً آنها را ناديده گرفته و تعادلشان را امري عادي تلقي مي­كنيم. البته علم پزشكي پيوسته در حال تلاش براي دستيابي به روشي براي كنترل سطح هورمونهاي بدن است تا اطمينان حاصل كند كه شما قادر باشيد راحت و خوشحال زندگي كنيد. ما اميد داريم كه با استفاده از اين روشها آينده خوبي را در پيش داشته باشيم. اما اين بدين معني نخواهد بود كه شما بشخصه نمي­توانيد به ميزان كمي آنرا كنترل كنيد. بطور قطع اگر بخواهيم روي نكته اي تكيه كنيم اين است كه، كاستي هاي هورموني چيزي نيست كه فرد بايد فقط آنرا بپذيرد؛ مسائلي چون احساس خستگي مفرط، روابط زناشويي كمتر و يا اضافه وزن تنها به عنوان مسائل كيفي زندگي مورد بحث ما نيستند بلكه گاهي در حكم مشكلات جدي سلامتي محسوب شده و شما را بيشتر در معرض پيري قرار مي­دهند.

شكي نيست كه بعضي از اختلالات هورموني (مثل ديابت یا سندرم کوشینگ) مشكلات سلامتي جديتر و طولاني تري را به دنبال خواهد داشت. اما فراموش نكنيد كه مسئله تعيين كننده­اي كه سيستم غدد درون­ريز شما را به هم پيوند مي­دهد، اين است كه تمامي غدد با مغز در ارتباط هستند. پس، در اينجا مطلبي براي تامل وجود دارد و آن اينكه شما بدون وجود سطح مطلوب هورموني، عملكرد مطلوب مغزي را نخواهيد داشت. با اينكه كنترل شما بر روي تنظيم كننده­هاي هورموني نسبت به كنترلتان روي قسمتهاي ديگر بدن كمتر است، اما بازهم مي­توانيد كاري كنيد تا همانند يك بندباز ماهر كه سعي در حفظ تعادل خود بر روي بند را دارد، سطوح هورموني خود را متعادل نگه داريد.

 آيا هورمونها كنترل گريه كردن را برعهده دارند؟ همانطور كه با عرق كردن شوري اضافي بدن دفع مي­شود و ادرار، اضافات و ترشحات ميكروبي را خارج ميكند، اشك هم به دليلي ترشح ميشود. اشكهاي بنيادي پيوسته ترشح ميشوند تا چشمان ما را نرم و مرطوب نگه دارند و اين مساله در محافظت چشمها دربرابر آسيبهايي كه ممكن است از جريان هوا و ذرات شناور در آن به چشم وارد شود اهميت بسياري دارد. اشكهاي محرك هم، زماني توليد مي­شوند كه ضربه و آسيبي توسط باد، شن، حشرات، و يا سنگ به چشم­ها وارد شود. هر دو نوع اشك هدفي مشتركي دارند: محافظت از چشمها. اما اشكهاي هيجاني در لحظات خاص ترشح می­شوند. بعضي اوقات در خوشحالي ولي بيشتر وقتها در ناراحتي و غم. اين نوع از اشكها محتويات بيشتري نسبت به اشكهاي بنيادي و محرك دارند. آنها هورمونهاي استرس را حمل مي­كنند تا از شر آنها خلاص شوند. ولي سؤال اين است كه آيا عامل بوجود آمدن اين نوع اشك، هورمو نهاي استرس هستند؟

يك هورمون اصلي كه در زمان فشار رواني افزايش مي­يابد و نام آن پرولاكتين است، همراه با اين نوع گريه در بدن آزاد مي­شود. سطح پرولاكتين در بدن مستقيماً با دفعات گريه­هاي هيجاني در ارتباط است. بطور كلي خانم­ها بيشتر از آقايان گريه می­كنند (براساس يك تحقيق: نسبتاً 4 برابر بيشتر) و پرولاكتين بيشتري دارند (حدودا 60 % بيشتر). مطلب ديگر در ارتباط با گريه كردن اينكه، ظاهرا اشكهاي احساسي و هيجاني در گونه هاي ديگر پستانداران يافت نمي­شوند و قصه­هاي تائيد نشده از گوريلها و فيلهاي گريان كه شايد روزي حقيقت آن به اثبات برسد را باور نميكنيم و به نظر ميرسد كه ا نسانها تنها موجوداتي هستند كه گريه ميكنند. شايد ما داراي فرايندهاي هيجاني پيشرفته تري نسبت به ديگر پستانداران هستيم. و از قرار معلوم اشكهاي هيجاني راهي براي تخليه احساسات شديد هستند. پس گرچه ممكن است گريه كردن موجب خجالت شما شود اما نشان مي­دهد كه به مرحله­اي از فشار و استرس رسيده ايد كه براي سلامتي شما زيان بخش بود و بايد آنرا از بدنتان آزاد كنيد، پس گريه كردن هيچ اشكالي ندارد.

آيا انسان هنوز در حال تكامل است ؟

آيا انسان هنوز در حال تكامل است ؟
__________________________
با اين‌كه محيط اطراف ما تا حد زيادي تحت كنترل ماست اما خود ما هم هنوز موضوع بحثي در تئوري انتخاب طبيعي داروين هستيم.

اين نتيجه‌گيري ناشي از آناليز و بررسي پرونده 6000 فنلاندي است كه بين سال‌هاي 1760 تا 1849 متولد شده‌اند.

دكتر ويرپي لوما، استاد دانشكده علوم گياهي و حيواني دانشگاه شفيلد مي‌گويد: ما نشان داده‌ايم به‌رغم همه پيشرفت‌هايي كه انسان در گذر زمان داشته، اين واقعيت كه ما هنوز در حال تكامل و شكل‌گيري هستيم، ما را به چالش نمي‌كشد.

اين سوءتفاهم و برداشت نادرست رايجي است كه بعضي‌ها فكر مي‌كنند تكامل مدت‌ها قبل صورت گرفته و به اتمام رسيده و براي اثبات اين موضوع بايد نگاهي به عقب و روزهايي كه انسان در غارها زندگي مي‌كرد و دنبال شكار بود، انداخت.

دانشمندان در اين تحقيق به‌دنبال آن بودند تا بدانند آيا تغييرات جمعيتي، فرهنگي و تكنولوژيك دوران انقلاب كشاورزي تاثيري بر انتخاب طبيعي و جنسيتي گونه‌هاي ما گذاشته است يا خير. براي رسيدن به پاسخ اين پرسش نياز به اطلاعات دقيق زيادي بود.

به همين منظور دانشمندان سفري به فنلاند داشتند چرا كه در آنجا براي مقاصد مالياتي اطلاعات دقيق و زيادي در مورد تولد، ازدواج، مرگ و وضعيت ثروت افراد ثبت شده بود. با استفاده از اين اطلاعات، محققان به آماري در مورد ميزان زنده ماندن افراد تا بزرگسالي، موفقيت در ازدواج، آمار زاد و ولد و باروري دست يافتند.

در اين تحقيق كه نتايج آن در مجموعه مقالات آكادمي ملي علوم به چاپ رسيده، محققان به اين نتيجه رسيده‌اند كه در طول 10 هزار سال گذشته، انتخاب جنسي و طبيعي در ميان افراد بشر دائما در حال تقويت شدن بوده است.

حدود نيمي از جامعه آماري مورد مطالعه محققان پيش از رسيدن به 15 سالگي فوت كرده‌اند. 20 درصد از آنها هم يا ازدواج نكرده‌اند يا در صورت ازدواج داراي بچه نبوده‌اند.

اين نتايج منجر شد محققان به اين باور برسند كه برخي از اين ويژگي‌ها ممكن است باعث جلوگيري از تكثير يا انتقال ژن‌ها از نسلي به نسل بعد شده باشد.

ويژگي‌هاي افزايش موفقيت جفتگيري در مردان به احتمال زياد سريع‌تر از مورد مشابه در زنان تكامل يافته است.

بدون شك انتخاب طبيعي پديده‌اي است كه در انسان مدرن امروزي رخ داده و تغيير از يك نسل به نسل ديگر موضوعي است كه تنها از منظر زمان مي‌توان به آن نگريست.

دانشمندان معتقدند حتي اگر ما بتوانيم به گذشته برگرديم و بشر اوليه را ملاقات كنيم، نمي‌توان با اطمينان گفت كه ما قادر به توليدمثل با افراد آن زمان هستيم يا خير بنابراين شايد نسل‌هاي آينده ما هم شاهد تغييراتي نسبت به ما باشند و اگر مي‌توانستيم سفري به آينده داشته باشيم، آن‌گاه با دقت بيشتري مي‌توانستيم بگوييم كه ما هنوز هم در حال كامل شدن هستيم يا خير.

بی فرهنگی هایی که برخی "زرنگی" می پندارند

بی فرهنگی هایی که برخی "زرنگی" می پندارند

معنای واژه های "زرنگی" و "آدم زرنگ" می تواند از تعابیر مختلفی برخوردار باشد. گاهی اوقات "زرنگی" به ذکاوت و استعداد در انجام موفقیت آمیز کارها اطلاق میگردد و گاهی نیز به توانایی های ذهنی و جسمی. متاسفانه در اندیشه برخی از مردم به اشتباه این دو واژه به معنای زیر پا گذاشتن حقوق دیگران، رعایت نکردن قانون و نادیده گرفتن آداب اجتماعی در نظر گرفته می شود. در ادامه به 11 عملی که بعضی افراد از آن تعبیر به "زرنگی" میکنند اشاره می کنیم:

1- عبور از چراغ قرمز
رانندگانی که با دیدن چراغ زرد بجای کم کردن سرعت خود پایشان را روی پدال گاز فشار می دهند تا گرفتار چراغ قرمز نشوند، به این خاطر که چند ثانیه ای جلو بیفتند، تصور میکنند با عملی هوشمندانه اقدام به "زرنگی" میکنند که بر خلاف تصور این کار سبب افزایش احتمال تصادفات در معابر و تقاطع خیابانها میگردد و در اصل ریسک صدمات جانی و مالی را افزایش می دهند.

2- عبور از لاین مخالف
ترافیک شهر طاقت فرسا و خسته کننده است ولی این دلیل نمی شود در خیابانی دو طرفه زمانیکه پشت انبوهی از اتومبیل ها گیر افتاده ایم و لاین مخالف خلوت است، از خط ممتد تجاوز کرده و با سرعت زیاد در لاین مربوط به مسیر مقابل از کنار بقیه عبور کنیم.

3- اشتباه در پس گرفتن باقی پول
حتماً زیاد برخورد کرده اید زمانیکه اقدام به خرید کالایی میکنید، فروشنده به دلیل تراکم کاری در برگرداندن باقی پول شما اشتباه کرده و مبلغ بیشتری را باز میگرداند. شما متوجه میشوید، آیا اشتباه فروشنده را به او یادآوری می نمایید و وجه اضافه را به وی بر میگردانید؟ گاهی در بانکها نیز از این قبیل اشتباهات رخ میدهد و باید وجه دریافتی اضافه را برگرداند. مطمئناً مایل نیستید پول ناسالمی در زندگی شما وارد شود!

4- خیانت در روابط
خیانت های جنسی و احساسی، برقراری رابطه هم زمان با چند نفر و عدم صداقت به هیچ عنوان "زرنگی" محسوب نشده و مصداق بارز بی شخصیتی و بی بندو باری محسوب میگردد.

5- کم کاری در محل کار
برخی کارمندان کم کاری و انجام ندادن مسئولیت هایشان بطور کامل و در وقت مقرر را نوعی "زرنگی" می پندارند و سعی میکنند تا حد امکان از بار وظایفشان کم کنند. زمان غیر معقولی را به انجام کارهای شخصی، غیبت، و بیکاری میپردازند و در انتها احساس میکنند سر شرکت و مدیران خود کلاه گذاشته اند. معمولاً اینگونه افراد همیشه در همان رده شغلی خود باقی می مانند و هیچگونه پیشرفته در مقام و درآمدشان حاصل نمی شود.

6- زیر آب زنی در محل کار
عمل زشت و ناپسند دیگری که ممکن است به "زرنگی" تعبیر شود، توطئه چینی علیه دیگر کارمندان است که باعث شود از کار اخراج شوند و یا وجهه شان تخریب گردد. حسادت و انگیزه های مادی ممکن است باعث شود فردی با القای مسائل نادرست در ذهن مدیر شرکت باعث بیکار شدن همکارش شود و بعد از آن احساس "زرنگی!" کند در صورتیکه این عمل بسیار زشت و بر خلاف همه موازین اخلاقی و اجتماعی می باشد.

7- استفاده غیر مجاز از خدمات بیمه ای دیگران
گران بودن هزینه های درمانی و مخارج بیمارستانها دلیل بر این نیست که فردی برای دریافت خدمات درمانی از دفترچه فرد دیگری استفاده کند و آنرا "زرنگی" تصور کند چرا که این اقدام وی تاثیرات مخرب بسیاری در سازمانهای مربوطه بر جای میگذارد.

8- هجوم برای دریافت نذورات
در ایامی که به مناسبتهای مذهبی نذورات و غذاهای نذری به عموم ارائه میشود متاسفانه برخی افراد که گاهی وضعیت مالی بسیار خوبی نیز دارند با اتومبیلهای خود در خیابانها به دنبال مراکز نذری هجوم آورده و تا حد امکان اقدام به دریافت و پر کردن اتومبیل خود از انواع غذاها میکنند و اجازه نمی دهند خانواده های نیازمند تر سهم بیشتری ببرند. در انتها هر کس بیشتر نذورات جمع کرده باشد در تصور خود "زرنگتر!" محسوب میشود.

9- تعویض البسه پس از استفاده
موضوع دیگری که گاهی مشاهده میشود این است که فردی پس از خرید لباس از آن در مراسمی استفاده کرده و روز بعد به بهانه های مختلف اقدام به پس دادن جنس به فروشنده می نماید و در ذهن خود به خاطر این "زرنگی" احساس غرور و رضایت میکند.

10- پرخوری در میهمانی ها
شاید برخورد کرده باشید با اشخاصی که در میهمانی ها همانند میدان جنگ به فکر جمع آوری غنائم و استفاده هرچه بیشتر و بهینه تر از مواد غذایی و امکانات میزبان می باشند و به هنگام صرف غذا حداکثر تلاش خود را برای انباشتن انواع غذاها مینمایند. اینگونه افراد به نوعی حس "زرنگ" بودن درونشان موج می زند.

11- تقلب در امتحانات
افرادی که در امتحانات از انواع و اقسام روشهای کلاسیک و نوین تقلب در امتحان بهره می برند و به این ترتیب از پس سوالات دشوار در امتحان مربوطه بر می آیند باید بدانند که تقلب در حقیقت نوعی کلاه گذاشتن بر سر خودشان است و نه "زرنگی." دانشجویی که از طریق تقلب به مدرک دست یابد مطمئناً نخواهد توانست در باز کار موفق شود.