توهـم Fancy & رویـا Vision
رویـا Vision
از آنجایی که کل حیات از طرق مختلف به انرژی خورشید وابسته است ، پابرجاترین ضربان در متابولیسم همه گونه ها آهنگ روز گرد- یعنی تناوب روزانه نور و تاریکی است. در روزگاران دور که اشکال اولیه حیات مستقیماً هم به انرژی خورشید و هم به گرمای آن وابسته بودند، فعالیت باید محدود به ساعات روز بوده باشد. این موضوع درباره جانورانی که در خشکی زندگی میکرده اند مطمئناً درست است ، و حتی امروز نیز بیشتر گونه های خونسرد، در طول شب که دمای بدنشان تقریباً متناسب با دمای هوا پائین میآید ، از فعالیت باز می مانند. پرندگان و پستانداران بوسیله کنترل دمای داخلی خود از این سیستم رهایی یافته اند که خود مسأله ای حیاتی است و موجب شده است بسیاری از آنان بتوانند در تاریکی نیز فعال باشند، اما بهرحال همین فعالیت نیز در طول 24 ساعت مدتی وقفه پیدا میکند.
بی مهرگان، باستثنای هشت پا و ماهی مرکب ، خیلی ساده از حرکت باز می مانند و غیرفعال میشوند، اما در بشتر جانوران خونگرم ، خواب فرآیندی فعالانه است. نیکوتینبرگن خواب را یک الگوی غریزی حقیقی میداند، زیرا با میل باطنی و اتخاذ آرایشی خاص و رفتار مقدماتی مخصوصی مانند جستجوی جا یا حرکت به نقطه معینی همراه است (21). بعضی از ماهیها از قبیل ماهی قنات سیپرینوس کارپیو ، با رسیدن تاریکی در کف آبگیرشان پهن می شوند و خورشید ماهی طلائی و تنومند مولامولا ، مانند قرص عظیمی در سطح دریا به پهلو شناور میشود. بنظر میرسد که این ماهیها در این حالت خوابند و حتی اگر آرام نزدیک شویم میتوانیم آنها را بگیریم. در مورد پرندگان با اطمینان میتوان گفت که می خوابند و در این حال بیشترشان چشمهای خود را می بندند و سر را به زیر یک بال فرو میکنند. پرندگانی که روی شاخه های باریک می خوابند، امکان استراحت کامل را ندارند و آنهائی که روی آب می خوابند، اغلب با یک پا پارو میزنند تا همواره دور از ساحل و تیررس جانوران شکارگر باقی می خوابند، اغلب با یک پا پارو میزنند تا همواره دور از ساحل و تیررس جانوران شکارگر باقی بمانند. پستانداران آبزی مجبورند همان قسم واکنش را انجام دهند، به این ترتیب که هر چند گاه یکبار برای تنفس به سطح آب بیایند. دلفین ها بظاهر ابتدا با بازگذاشتن یکی از چشمها و سپس چشم دیگر می خوابند، و هر چند ساعت یکبار جای آنها را عوض میکنند. گاو و بسیاری از نشخوارکنندگان دیگر با چشمانی کاملاً یباز می خوابند و درین میان به نشخوار خود ادامه میدهند، و بخاطر ترتیب خاص دستگاه هاضمه خود که متکی به نیروی جاذبه است ، سرها را نیز بالا میگیرند. حتی حیواناتی از قبیل فیل و زرافه که از قدیم تصور میشد هرگز نمی خوابند، واقعاً می خوابند و اغلب حتی برای خواب روی زمین پهن می شوند.
بنابراین خواب در میان حیوانات بزرگتر رایج است و بسیاری از آنها یک سوم از زندگی خود را در این حال میگذرانند، اما علیرغم این موضوع، اطلاعات ما در مورد این فرآیند هنوز بسیار کم است. در انسان حالت خواب را میتوانیم به این صورت تشریح کنیم : پلکها بسته و مردمکها بسیار کوچک میشوند، ترشح شیره هاضمه و اوره و بزاق بسرعت کم میشود، جریان هوا بدرون ریه کاهش می یابد، ضربان قلب کند می شود، و با ناپدیدشدن خود آگاهی امواج مغزی تغییر میکنند. بتدریج که در خواب فرو میرویم ، امواج آلفا ناپدید میشوند و ریتم بطرف امواج آرام و بلند دلتا ، با تواتریک یک تا سه سیکل بر ثانیه که مشخصه خواب عمیق است میرود. معمولاً ترکش های کوتاهی از امواج سریعتر یا «دوک » ، و با امواج کندتر مخلوط است.
تمام این طرحها را میتوان بطور مصنوعی با تحریک الکتریکی نواحی مخصوصی از مغز القا کرد؛ در مطالعه ای که انجام شده ، شوکی که به قسمت بالای مغز گربه داده میشد باو القا میکرد که خود را تیمار کند، حلقه بزند و برای خواب لم بدهد (148). اما شواهد بیشتر نشان میدهند که در مغز ناحیه هایی بنام «بیداری» وجود دارد و فقط وقتی ما احساس خواب میکنیم که دیگر این نواحی نتوانند تحریک شوند. ناحیه ای که قبل از همه مسئول بیدار داشتن ماست ناحیه تشکل شبکه ای است ، که نوعی کنترل عالی در قسمت پائین مغز ، برای فعال نگاه داشتن تمام سیستم اعصاب مرکزی است. داروهای بیهوشی جلوی این ناحیه را سد میکنند و تا زمانی که اثرشان باقی است، خواب میآورند، اما هر دخالت مکانیکی در سیستم فعالیت شبکه ای بیداری را بکلی متوقف کرده اغمای طولانی و مرگ بهمراه دارد. در طول خواب آگاهی ناپدید میشود، اما همیشه با بیدارشدن باز نمی گردد (108).
حیواناتی که تمام پوسته مغزشان برداشته شده بود، هنوز می خوابیدند و بیدار میشدند و به اطراف میرفتند ، میخوردند و دفع میکردند، اما بدون این ماده حیاتی خاکستری هرگز نمی توانستند چیزی یاد بگیرند، یا نشانه ای از هوشیاری واقعی بروز دهند. خوابگردها بیشتر از آنکه خواب باشند، ناخودآگاهند. آنها با چشمان باز به اینطرف و آنطرف میروند و قبل از آنکه دوباره به رختخواب باز گردند اعمال کاملاً پیچیده ای را انجام میدهند، اما صبح چیزی از آن را بخاطر نمیاورند. امکان دارد « اجساد متحرک » ترسانی که در میان قبائل کارائیب گفته میشود از گور برخاسته اند، آدمهایی باشند که ناحیه پوست مغزشان بطور مادرزاد یا تصادفاً صدمه دیده است ، یا آدمهایی که مغزشان طوری تحت تأثیر دارو قرار گرفته که مرده وار راه میروند بیدار ولی ناخودآگاه .
بسیار مشکل بتوان شخص سالم و عادی را مدت زیادی بیدار نگاه داشت، اما برای مطالعه اثر محرومیت از خواب آزمایشهای متعددی انجام گردیده است. معلوم شده که پس از چندین روز بیخوابی ، قدرت مشت زنی تغییری نکرده است ، لذا عمل ماهیچه ای آسیبی نمی بیند؛ شخص هنوز میتواند محاسبات پیچیده را انجام دهد، بنابراین فعالیتهای خودآگاه مغز تأثیری نپذیرفته، و هنوز میتواند با دیدن یک فلاش نور فوری زنگی را فشار دهد، لذا زمان واکنش ظاهراً طولانی شده است. اما آنچه اشخاص بیخواب نمیتوانند زیاد حفظ کنند، تمرکز فکر است. آنها خطاهای بسیار میکنند و مجبورند برای تصحیح آنها مرتباً بعقب بازگردند (341). بعد از بیخوابیهای طولانی تر، این لغزشهای کوچک که در ناخودآگاه زودگذر رخ میدهد آنقدر رشد می یابد که شخص شروع بدیدن چیزهایی میکند که وجود خارجی ندارند : در این حال او با چشمان باز رویا می بیند.
رویای صحیح در طول خواب پدید میآید ، اما قسمتی از خواب معمولی نیست. خواب رسمی چندین بار در طول شب جای خود را با نوعی خواب بسیار متفاوت و تقریباً معمایی عوض میکند. در این فواصل زمانی است که رویا اتفاق می افتد. در خواب رسمی ، امواج مغز آرام و بلند با آهنگ دلتا ، چشمها آرام ، و ضربان قلب مرتب است ، اما ماهیچه ها و بخصوص ماهیچه گلو هنوز منقبضند. در خواب معمایی امواج مغز سریعتر و تقریباً مانند امواج بیداری است ، چشمها بسرعت به اینسو و آنسو می چرخند ، و ضربان قلب نامرتب میشوند و بیدار کردن شخص بسیار مشکلتر است (235). رها و سست شدن ماهیچه ها تقریباً بحالت فلج میرسد و حتی انقباضهای انعکاسی حذف میشوند ، بنابراین کابوسهایی که در آنها برای گریز تلاش میکنیم اما قادر به تکان خوردن نیستیم انعکاسی واقعی از شرایط بدنی ماست.
بیشتر افراد در آغاز بخواب رسمی میروند و بعد از دو ساعت به خواب معمایی پا میگذارند. اگر آزمایشگر، شخص مورد آزمایش را بطور دائم تحت نظر داشته باشد و همینکه دید چشمانش شروع به نمایش حرکات سریع کرد بیدارش کند ، در این حال نوعی محرومیت بوجود می آید و شخص میل دارد خواب خود را بیدرنگ با خواب معمایی شروع کند، چنانکه گوئی مصمم به جبران کسری آن است. بنظر میرسد که اهمیت هر دو نوع خواب به یک اندازه است ، منتها هر کدام بدلیلی.
ما بدن را ساختمانی نسبتاً دائمی می پنداریم ، در حالیکه تک تک سلولها زندگی کوتاهی دارند و نه تنها در روی پوست و لایه های رودنه که اصطکاک آنها را می ساید بلکه حتی در استخوانها نیز مرتباً در حال جایگزینی هستند. اگر دوستی را پس از سالها ملاقات کنیم ممکن است تغییر چندانی بنظرمان نرسد در حالیکه حتی یکی از سلولهایی هم که در آخرین دیدارمان در بدن او وجود داشته باقی نمانده است. بازسازی و جایگزینی به ترکیب پروتئین جدید نیاز دارد و ظاهراً در ضمن خواب انجام میشود. گویا بافتهای بدن بیشترین تأثیر را در خواب رسمی میگیرند، چنانکه ورزشکاران بعد از روزهای پرفعالیت ورزشی مدت بیشتری را در خواب رسمی میگذرانند. هورمونهای رشد بدن در این فاصله ساخته میشود و آهنگ تقسیم سلولها با شروع خواب افزایش می یابد. بافتهای مغز برخلاف بافتهای بقیه بدن بعد از سن معینی از رشد باز می مانند و بیشتر به تعمیر و نگهداری می پردازند. بیشتر رشد مغز در دو ماه پیش از تولد و ماه اول بعد از تولد انجام میشود. درین موقع لایه ماده خاکستری ساخته میشود، و نوزاد در هر روز نه تنها دو برابر یک شخص بالغ می خوابد، بلکه متناسب با آن دو برابر وقت صرف خواب معمایی میکند. گویا در حالی که بدن در خواب رسمی بازسازی میشود ، خون بیشتری به سر جریان یافته و گرمای بیشتری در مغز تولید میشود.
بمحض آنکه کشف شد حرکات سریع چشم در خواب معمایی نشان رویا است ، این عقیده رواج یافت که ممکن است بین این حرکات و حرکات بدن و محتوای رویا ارتباطی موجود باشد (234). رویاهای فعال ظاهراً حرکات بیشتری به چشم میدهند ، اما درست نیست که تصور کنیم چشمها تصاویر رویا را دنبال میکنند ، چون افرادی هم که از بدو تولد نابینا بوده اند، دقیقاً همین حرکات را حین رویا ظاهر ساخته اند. نتایج بدست آمده از ثبت آهنگ ضربان قلب و تنفس ، دمای بدن ، موج نبض ، و پتانسیل پوست حاکی از ارتباط مستقیم این کمیات با محتوای عاطفی رویاست، بنابراین رویا تجربه ای واقعی است.
تحلیل محتوای رویا نشان میدهد که رویا لزوماً داستان پیوسته ای نیست که در طول شب ادامه یابد، بلکه معمولاً با موضوعی که به تجارب روز قبل مربوط میشود شروع شده و بعد به زمانهای پیشتر زندگی می لغزد. این موضوع این نظریه را بوجود آورده است که رویا به شخص یاری میکند تا وقایع روز را پیش از آنکه یکباره در بانکهای حافظه ذخیره شوند با فراخواندن قسمتی از آنها و مقایسه آنها با تجارب قبلی، شبیه سازی کند و راحتتر جذب نماید. نظریه فوق با مسأله کسری رویا جور در میآید که از قرار معلوم بعلت انباشته شدن تجارب مرتب نشده در پوسته مغز بوجود میآید. در حقیقت طی خواب معمایی فعالیت الکتریکی نیرومندی در ناحیه وسیعی درست زیر پوسته که تصور می شود جایگاه حافظه باشد جریان دارد.
بنظر میرسد نمادهای رویا کنش مستقیم ناخودآگاه باشند که تصاویر را برای متناسب کردن با منظور خود سانسور میکنند و شکل میدهند. فروید سیستم روانکاوی خود را بطور عمده روی رویا بنا کرده است. تعبیرات او گاه اندکی ساده لوحانه است و امروزه بطور جدی دنبال نمیشود، اما گویا در این فرض که ناخودآگاه را نمیتوان بطور مستقیم کاوید و تنها با استنباط دست دوم قابل کاوش است ، حق با او بوده است.
درباره خوابیدن حیوانات هنوز بحثهای زیادی رواج دارد. بسیاری از حیوانات در حال خواب حرکاتی میکنند که شبیه به ژست شکار کردن یا تغذیه است ، اما این حرکات حتی در حیواناتی که هر دو نوع خواب را هم دارند، در فاصله خواب رسمی اتفاق میفتد. گربه ، سگ ، شمپانزه و اسب هر دو نوع خواب را دارند، اما احتمالاً هرگز نخواهیم توانست با اطمینان ادعا کنیم که آنها در یکی از این دو نوع خواب ، رویا دارند یا ندارند. گر چه بنظر میرسد که این دو نوع خواب از نظر وظایف ذخیره سازی، عمل مشابهی را در انسان و حیوانات انجام میدهند.
گربه، در تمام طول عمرش خواب معمایی دارد، اما در بسیاری از حیواناتی که بظاهر هوش کمتری دارند، این خواب فقط در سنین پائین این حیوانات مشاهده می شود. گوسفند و گاو ، پیش از آنکه از شیرباز گرفته شوند، یعنی مادام که مغزشان در حال رشد است، علائمی از هر دو نوع خواب ظاهر می سازند، اما خواب معمایی بعدها بکلی ناپدید میشود. در گونه هایی از قبیل راکون و میمون ، که بسیار خلاقتر و هوشیارترند، در تمام سنین نمودهایی قوی از خواب معمایی، که عبارت باشد از خواب با حرکات سریع چشم ، وجود دارد. بنظر میرسد بین این نوع خواب که پیوند نزدیکی با رویا دارد و سطوح بالای خودآگاهی، ارتباط مستقیمی موجود باشد. با تحقیقی در جهان حیوانات نوعی درجه بندی از هوشیاری را میتوان ارائه داد. در پائین ترین سطوح تکاملی، موجودات زنده در فواصل زمانی متناوب یا درفعالیتند یا کاملاً از فعالیت بازمیمانند، اما در گونه های بسیار پیشرفته تر بخصوص در میان پستانداران و پرندگان ، این فاصله غیرفعال هم ، اعمال فعالانه ویژه خود را بعهده دارد. در پیشرفته ترین حیوانات، این فاصله حتی به دو نوع خواب متفاوت تقسیم می شود که هر کدام با فرآیندهای بدنی و روانی جداگانه ای پیوند دارند. و اینک در انسان ، گویی گامی فراتر نهاده شده، گامی که او را به نوعی جدید از هوشمندی رسانده است.
این تکامل جدید را میتوان بکمک مواد شیمیائی خاصی که در رفتار تغییراتی بوجود میآورند، روشنتر و برجسته تر کرد. داروها را میتوان براساس نوع تغییری که در رفتار ایجاد میکند به دسته های متعددی تقسیم کرد. گروه اول داروهایی هستند مانند آمفتامین ها ، کوکائین و کافئین ، که سیستم سوخت و ساز غذا را تحریک میکنند ؛ بزبان زیست شناسی این داروها مشابه سیستم شبکه ای مغز عمل میکند که بیداری را موجب میشود. گروه دوم اثر متضاد دارند؛ اینها بار بیتوراتها{ نمکهای اسید بار بیتوریک C4H4O3N2} و مسکن ها هستند، که بعنوان آرام بخش عمل میکنند و از نظر زیست شناسی معادل فرآیندی هستند که خواب آلودگی ایجاد میکند، اما جالب اینجاست که خوابی که اینها ایجاد میکنند خواب رسمی است. کسانی که قرص خواب مصرف میکنند بعد از مدت درازی، نشانه هایی بروز میدهند که مشابه نشانه هایی است که در اشخاص محروم از خواب معمایی و لذا محروم از شانس رویا ، ظاهر میشود. این اشخاص وقتی خوردن قرص خواب را قطع میکنند با بازگشت شدید خواب معمایی روبرو میشوند، بنحوی که گویی مشغول جبران زمان های از دست رفته اند. بعضی از خوابهای رویادار تحت تأثیر مخدرات ، هروئین ، مرفین ، که البته هذیان و کیف (خواب انگاری) هم میآورد و دردکش است ، بوجود میآید. از نظر زیست شناسی کنش این مواد بسیار مشابه کنش تلقین بخود قوی یا هیپنوتیزم است که همان قسم انفکاک و بیهوشی را موجب می شود. اما علاوه بر این سه دسته دارو ، که حالتهای اصلی حیاتی بیداری، خواب و رویا را مانند سازی میکنند، دسته دیگری از مواد شیمیائی هم وجود دارند که آنها را توهم زا می نامیم.
توهـم Fancy
داروها و مراسم توهم زا چیزی را برملا میکنند که ظاهراً مخصوص انسان است. آنها حاشیه های پهنه ای از ذهن و تجربه را روشن میکنند که بلحاظ گستردگی درک آن مشکل است. سیدنی کوهن ، مدیر موسسه سلامت فکر در مریلند مغز را چنین توصیف میکند : «کارخانه نمادسازی کم قدرت و خود بازبینی است که وظیفه اصلیش مدیریت بدن است. مشاغل فرعیش عبارتند از انعکاس اینکه خود چیست ، هدفش کدام است و رویهمرفته چه معنایی دارد. ظرفیتهای منحصر بفردش برای اعمال شگفت آور و خودآگاهی نقشی در بقای فیزیکی او ندارد و غیرضروری است» اینگونه نگریستن به تواناییهای مغز که آغاز کرده ایم ، بعضی پرسشهای بیسابقه تکاملی را مطرح میکند. پیش از این هیچ زیست شناسی ادعا نمیکرد که فعالیتهای فوق برنامه مغز برای بقا غیرضروریست. مغز بخشی از بدن ماست و ما هم به اندازه هرگونه دیگری از حیوانات بخشی از محیط زیست هستیم. عملی هم که با محیط زیستمان کرده ایم بهمان اندازه طبیعی است که رعد و برق. مغز ما، ما را تبدیل به نیروی تکاملی معظمی کرده است، و میخواهد با مستثنی کردن ما از وضع موجود سهم بزرگی از تصور و خلاقیت را بخود اختصاص دهند. اما من باید نظر کوهن را تأیید کنم کهن وسعت استعدادهای انسان هیبت انگیز است ؛ تواناییهای ما ظاهراً آنچنان فراتر و گسترده تر از حتی نیازهای شدید کنونی ماست که بنظر میرسد سرمان روی بدن سنگینی میکند. طبیعت بندرت دست به کارهایی میزند که دلایل خوبی برای آن نداشته باشد، ولی طی ده میلیون سال گذشته که با استانداردهای معمولی طبیعت زمان بسیار کوتاهیست ما را با پوسته دماغی هنگفتی که گویی ظرفیت نامحدود دارد چنان مجهز کردنه که خود را به دردسر افکنده است. ما این عضو باورنکردنی را در ازای از دست دادن چند عضو دیگر بدست آورده ایم ، و با وجود این تنها بخش کوچکی از آنرا مورد استفاده قرار میدهیم. این شتاب برای چه بوده است ؟ چرا در طول این خط تکاملی چنین پیشتازی کرده ایم ؟ مطمئناً میشد با سرعتی کمتر هم عبور کرد. اکنون ما به خانواده غاصب کوچکی میمانیم که قصر بزرگی را تصاحب کرده باشد، اما لزومی نمی بیند از آپارتمان مبله راحتی که در یک گوشه زیرزمین است قدمی بیرون گذارد.
نوعی آگاهی عالی و فوق العاده از باقی ساختمان همواره ما را تشنه نگاه داشته است. نظرهای اجتمالی به سایر اتاقها تنها توانسته است تعدادی از افراد ماجراجو را برای انجام عملیات اکتشافی مشخص تر راهنمایی کند، اما روشهای سنتی چندان موفق نبوده است. بعضی کوشیده اند فنون آهنگین، مانند سرودهای کلیسا یا حرکات آونگی نماز هندوها یا رقصهای چرخشی درویشان {سماع} را بکار گیرند، تا حالت جذبه ای که آنها را به ماورای این دیوارها می برد القا شود. بعضی کوشیده اند شیمی بدنشان را بوسیله تنفس عمیق یا روزه داری یا بیخوابی مداوم دگرگون کنند. بعضی این انفصال را در دردهای بدنی بوسیله تازیانه زدن بخود، یا از کار انداختن اعضا یا آویزان شدن از سقف می جویند. سرخپوستان سو در مراسم پرستش خورشید برای بوجود آوردن نوعی هذیان ابتدائی از حرارت و تشنگی استفاده میکردند، و مصریها به اعتکاف در معابد می پرداختند. تنها چیزی که در تمام این روشها مشترک است قطع جریان معمولی اطلاعات است که محیط همواره ما را بوسیله آن احاطه کرده است. تمام این روشها یا ورودی حواس را حذف میکنند یا آن را یکنواخت و بی معنی می سازند. وقتی چنین شود، بعضی از دربهای ذهن اندکی گشوده میشود.
فن تحریم حسی در بسیاری از تحقیقات اخیر اصلاح شده و بکار رفته است. در دانشگاه مک گیل، اشخاص مورد آزمایش را در اتاق ضد صدای کوچکی حبس کرده عینکهایی بچشمشان زدند که نور بسیار کمی میتوانست از آن عبور کند. در پرینستون افرادی را در اتاقک سر بی ضد نور، ضد صدا و یا دمای ثابتی قرار دادند. و در اوکلاهما و یوتا آنها را در بشکه آب تاریکی که در دمای خون نگهداری میشد غوطه ور کردند، بطوریکه از محیطشان هیچ احساس نور یا صدا یا لامسه نداشتند. در تمام این موارد، واکنش فوری افراد، رفتن از این حالتی یکنواختی به خواب بود، اما همینکه این گریزگاه بسته میشد و دیگر خوابشان نمی برد مشکلات دیگری را تجربه میکردند. همگی در همه این آزمایشها مسیر زمان را گم کردند و برآوردشان از آن ناچیز بود. بعضی بیش از 24 ساعت خوابیدند و بعد ادعا میکردند که بیش از یک یا دو ساعت نخوابیده اند. نداشتن جهت یابی و فقدان بازتاب محیط، اندیشیدن جدی و قضاوت عادی را برایشان مشکل ساخته بود. رفته رفته رویا بیشتر شد و گاه شدت ترس آوری داشت، و غیرواقعی بودن کلی این وضعیت بتدریج آنها را به توهم کشانید. این توهم بسادگی «اشباح» حسی از قبیل جرقه های نور یا صدای زنگ نبود، بلکه رویدادهایی کاملاً پرورش یافته ، پیچیده و متقاعد کننده بود (329). داستان از اینقرار است که گویا در شرایط عادی اطلاعات وسیعی که بما میرسد تحت نظارت تشکل شبکه ای قرار میگیرد که آنرا مرتب کرده و فقط به اطلاعات مورد نیاز اجازه میدهد با رعایت ترتیب داخل شوند. در شرایط محرومیت حسی، جریان اطلاعاتی بسیار کمی برقرارست، لذا هر قطعه کوچکی از اطلاعات بسیار بیشتر از میزان معمول توجه را بخود جلب میکند و بطرز هوس آوری بزرگ می نماید. بینایی ما محدود است، لذا آنچه را که می توانیم درک کنیم آنقدر بزرگ میکنیم تا تمام صحنه را پرکند، و این مانند فیلمی است که با یک میکروسکوپ برداشته شده باشد. لذا قسمتی از توهم ، همان تصویر درشت شده ای از واقعیت است ، اما داستان بهمین جا ختم نمیشود. اگر سد معمولی انگیزشها برداشته شود، مغز با بیرون کشیدن ذخایر ناخودآگاه ، واقعیت را دستکاری و آرایش میکند تا زمان و فضای در دسترسش را پر کند. ولی باز تمام مطلب توضیح داده نشده است، زیرا بعضی کیفیاتی در توهم وجود دارد که بنظر میرسد خارج از حدود توانائیهای خودآگاه و ناخودآگاه مغز قرار دارد.
تقریباً هر فرهنگی ، زمانی در جستجوی ریشه ها و علفها و ساقه های گیاهی برای تقویت این فرآیند انفکاک ذهنی بوده است. ایرانیها مایعی بنام سوما داشته اند که طبق وقایع نگاری سانسکریت «آدم را مثل یک خدا میکرد». هلن شهر تروا نپنته داشت. در هند و مصر همیشه حشیش یا ماری جوانا بوده است. در اروپا و نیز آسیا قارچ زیبای آمانیتا میرویید با خالهای قرمز لاکی که برای حشرات کشندنه بود اما شمالیهای اروپا را فقط نشئه میکرد. نام مکزیکو با صبحگاهان پرشکوه ، و نیز کاکتوس پیوت ، و «قارچهای بهشتی» همراه است. تمام این گیاهان مواد شیمیائی خاصی دارند که حالات خلسه ایجاد میکنند و بیشترشان ضمیمه مراسم مذهبی و جادوگری بوده اند، اما موثرترین و با اهمیت ترین ماده توهم زا بطور طبیعی بدست نمی آید، و باید از قارچ ارگوت که روی حبوبات میروید استخراج شود. این ماده لیسرج ی ک اسید دی اتیلامید، یا ال- اس – دی نام دارد.
ال – اس – دی را روی انواع گوناگون حیوانات آزموده اند، اما روی هیچکدام اثر چندانی نداشته است، باستثنای عنکبوت که در اثر این ماده نار تنفنی تری می تند. ظاهراً کنش ال – اس- دی روی سطوح عالی تکامل مغزی است و مقدار بسیار جزئی در حدود یک ده هزارم گرم آن نیز آثار عمیقی روی انسان باقی میگذارد. این آثار بسته به نوع مصرف این ماده ، در فاصله ای کمتر از نیمساعت شروع شده ، بعد از یکساعت و نیم به حداکثر رسیده و بعد از شش تا دوازده ساعت بعد پایان میگیرند. بنظر میرسد قسمت اعظم عمل این ماده بر روی مغز محدود به سیستم شبکه ای و سیستم لنفی باشد، که تجارب عاطفی را تعدیل میکند. بنابراین مستقیماً روی ناحیه هایی عمل میکند که یا مسئول تصفیه و مقایسه اطلاعات حسی ورودی هستند ، یا برداشت فرد را در مورد این مواد تعیین میکنند. گفتار، توانایی راه رفتن ، و بیشتر فعالیتهای بدنی در مقابل مصرف ال. اس .دی . کاملاً تأثیر ناپذیرند. فشار خون و نبض عادی است ، انعکاسها سریعند و هیچگونه آثار نامطلوب جانبی موجود نیست. ظاهراً ال – اس – دی تنها روی ناحیه خودآگاهی عالیتر مغز بشر یعنی ناحیه ای که ما معتقدیم شخصیت ما را کنترل میکند، عمل می نماید.
قابل توجه ترین اثر روانشناسانه ال – اس – دی ، همچنانکه در محرومیت حسی هم دیدیم کند شدن زمان است : ثانیه شمار ساعت بزحمت حرکت میکند. این نوع « اکنون همیشگی » خیلی شبیه حالتی است که در خطرات بزرگ به شخص دست میدهند و زمان در نظرش متوقف میشود. در بدن ما ظرفیت تولید چنین تصوری در حالات اضطراری موجود است، و گویا ال-اس- دی آنرا تقویت میکند، اما این تقویت تا آن اندازه است که دیگر ارزش بقائی برای فرد ندارد. جدایی بین خود ناخود، یعنی پاتوق قدیمی و ماقبل تاریخی ناخودآگاه انسان بزودی از بین میرود و مرزهای من فرو میریزد. کوهن میگوید: «روکش نازک استدلال جای خود را به خیال واهی میدهد، هویت فردی در احساسات اقیانوسوار یگانگی غرق میشود، و بینایی، معانی قراردادی خود را که منطبق بر اشیاء واقعی است از دست میدهد».
در اینجا فهم این نکته اهمیت دارد که ما طبق عادت فقط آنچه را که میتوانیم تصور کنیم درک میکنیم. ما احساسات خود را با تصورمان از کیفیت اشیاء تطبیق میکنیم. آزمایش کلاسیک مشهوری که در آن عده ای عینکهایی به چشم میزنند که همه چیز را معکوس نشان میدهد همین نکته را ثابت می کند. طی یک یا دو روز که از استفاده از این عینکها بگذرد مغز اصلاحاتی در میدان دید خود انجام میدهد و این عده دوباره همه چیز را «درست» سر جای خود می بینند، اما وقتی باز عینکها را کنار بگذارند، تمام جهان دوباره معکوس میشود. بنابراین جهان نه آنگونه که هست ، بلکه آنگونه که باید باشد دیده میشود. توضیح پاره ای از این مسأله آنست که چون ادراکات حسی ما بسیار زیاد است، مجبوریم چشم انداز دقیق و باریکی از واقعیت را بسرعت جدا و انتخاب کنیم. ال- اس- دی این توانایی را دارد که چشم بندها را بکنار بزند و اجازه دهد اشیاء را از نو آنچنانکه برای اولین بار است ببینیم. در این شرایط میتوانیم نوای رنگها، رایحه موسیقی و بافت خلق و خو را تشخیص دهیم. زنبور عسل، خفاش، و ماهی مرکب که در عمق دریاها زندگی میکند، بدون داشتن محدوده علایق و حساسیتهای متضاد ما ، همواره همینگونه احساس میکنند.
بچه ها معمولاً اشیاء را با وضوح بیحد و حصری می بینند. ممکن است آنچه ما توهم می نامیم بخشی از تجربه روانی هر کودک باشد ( نقاشیهای بچه ها ظاهراً همین را نشان میدهد )، اما رفته رفته که بزرگتر می شویم بینائیهای ما تیره تر و عاقبت بکلی محو می شوند، زیرا درمی یابیم که ارزش اجتماعی آنها منفی است. هر جامعه ، مرزهایی برای میانه روی و سلامت عقل وضع میکند، و بیشتر ما با ترکیب کردن این فشارهای فرهنگی و نیاز خودمان به پذیرفته شدن و همرنگ شدن با محیط اجتماعی، پا از مرزهای از پیش تعریف شده بیرون نمی گذاریم. بعضی افراد مرزها را می شکنند و در طبقه دیوانگان جا میگیرند و بعنوان اینکه باید از آنان مراقبت شود از آزادی محروم می شوند، اما محبوس کردن این افراد، خیلی بیشتر از آنکه بخاطر خودشان باشد برای حفظ جامعه است. اتحاد جماهیر شوروی درین باره هیچ پروایی ندارد و برای مخالفان دردسرساز بعنوان اینکه چون با حکومت موافق نیستند پس باید دیوانه باشند، مرتباً گواهی دیوانگی صادر میکند ...
تقریباً هر کسی در طول زندگیش به لحظه ای وجد، یا جذبه دست یافته است که در اثر برقی از زیبایی، عشق ، یا بصیرت پدید آمده است ، این لحظات گذرای کمال و لذت زیباشناسی مجملی از حالاتی هستند که مسیحیان آنرا « عشق الهی» ، بوداییهای ذن آنرا « ساتوری» ، هندوها « موکشا»، و ودانتا « سامادهی» می خوانند. این تجارب آنقدر سریع و در کشان اندک بوده که در لفاف اسرار پیچیده شده اند و ماوراء طبیعی بحساب آمده اند. این حالات را از بابت آنکه در فرمول « سلامت عقل» فرهنگی جا ی نمی گیرند، میتوان «دیوانگی» یا « بی عقلی» نامید، اما اگر چنین عنوان سنگینی را کنار بگذاریم و بجای آن حالات «غیرعقلانی» را بکار ببریم تا اندازه ای به فهم آنها کمک کرده ایم.
در اینجا هیچ موضوع فوق طبیعی وجود ندارد، و اهمیت مواد شیمیائی امثال ال-اس- دی آنست که این حالات را خیلی بوضوح و سادگی تا کنار زدن لایه های مصنوعی «سلامت عقل» نشان میدهند و ما را آزاد میگذارند تا طبیعی باشیم. یکی از معمولترین آثار مواد توهم زا آنست که تلقین پذیری را افزایش میدهند و ما را قادر می سازند تا دقایق محیط را با حساسیتی فوق العاده دریافت کنیم. در آزمونهنایی که با ال- اس- دی انجام میگیرد، اغلب چنین بنظر میرسد که اشخاص مورد آزمایش فکر آزمایشگر را می خوانند، اما با تجزیه و تحلیل بیشتر معلوم میشود که آنها ، مثل بیشتر حیوانات ، فقط در مقابل ظریفترین تغییرات در لحن صدا، بیان چهره، و وضعیت آزمایشگر واکنش نشان داده اند. ما در همه وقت قادر به این نوع ادراک ابتدائی هستیم، که در مقایسه با سطوح عادی واکنشهای ما واقعاً ماوراء طبیعی است ، اما در میدان گسترده زیست شناسی این استعدادها پیش پا افتاده و بکلی طبیعی هستند.
حالت « معقول» بیداری معمولی ما ، حالت ممنوعیت است . این حالت تا حدی برای جلوگیری از انباشتگی اطلاعات ورودی لازم است ، اما این سدهایی که بوسیله سیستم شبکه ای احداث میشود، ما را از بسیاری الهامات محروم میکند. این مسدودسازی در حالیکه مغز ما آنقدر رشد کرده که برای اولین بار قادر به تشخیص این شگفتیهاست بیهوده مینماید. در اینجا نمی خواهم از انفکاک توده ای و گریز جهان شمول بدرون این نواحی غیرعقلانی دفاع کنم. بلیک ، وان گوگ، ورلن ، کلریج ، و بودلر همگی مدت زیادی را در حالت هشیاری شهودی زندگی و کار کرده اند و در کوششهای خود برای شکستن و عبور از سدهای عقل و واقعیت رنج بسیار برده اند. اکنون ما ، شاید بیشتر از هر لحظهدیگر از طول سیر تکاملی خود ، نیازمند آنیم که در مورد مشکلات ای که ما را محاصره کرده اند روشن و آگاه باشیم ، اما اگر تشخیص ندهیم که دیگر اربابان سرنوشت خویشتن شده ایم، مساعی مان بی مورد خواهد بود. ما نیازمند آنیم که بدانیم کجا میرویم و چگونه به آنجا میرسیم. ما تازه شروع به استفاده از استعدادهای خودآگاه خود کرده ایم ، اما از آنچه که در سوی دیگر ذهن مان در دسترس است کاملاً چشم پوشیده ایم. طبیعت تمام تجهیزات لازم برای کار ما را در فضای بین دو گوش ما تعبیه کرده است و فنون هیپنوتیزم ، تلقین بخود، رویا ، و توهم تا حدی ما را از تواناییهایمان مطلع میکنند. آنچه باقی میماند بکار گرفتن عاقلانه این نیروهاست.
صادق خدامرادی