لکان در یکی از سمینارهایش این جمله عمیق و طنز آمیز را بکار می‌برد که تنها گدایی که خودش را پادشاه می‌داند، یک احمق نیست، بلکه پادشاهی نیز احمق است که خویش را پادشاه می‌داند.1

معنای این جمله این است که انسان هیچگاه با نقش و رلی که در جامعه و در واقعیت ( واقعیت سمبولیک به زبان لکان) به او داده می شود، یگانه و یکی نیست و همیشه فاصله ای وجود دارد. «پادشاه» بودن یک نقش سمبولیک است و این نقش یا مسئولیت سمبولیک دارای مرز و محدودیت‌های خاص خویش است.وقتی پادشاهی این محدودیت‌هاو مرزبندی‌ها را فراموش کند، آنگاه خیال می‌کند که «شاه» است، خدا است و خودش را با نقشش یکی می گیرد و دیکتاتورمنش می‌شود. یا مثل دیوانه خویش را با حالتی و تمنایی از خویش عوضی می گیرد و خیال می کند که مسیح است، ناپلئون است.

قدرت بشری و انسانی در این است که همیشه می‌داند میان او و «دیگری یا غیر»، میان او و تمنایش، میان او و نقش‌هایش همیشه فاصله ایی است و او هیچگاه نمی نواند هنرمند مطلق، روشنفکر مطلق، پادشاه مطلق، عاشق مطلق شود. اینها نقشها و حالاتی از او هستند و او مرتب به حالات و نقشهای دیگر در واقعیت دست می یابد و یا معانی و روایات جدید و قابل تحول برای حالات خویش از پادشاه تا عاشق و روشنفکر بیابد. ازینرو انسان یک «کثرت در وحدت» است، یا در حالت مدرن یک «وحدت در کثرت» است.. فرهنگ و فردی که نخواهد این فاصله و این حالت کثرت در وحدت خویش را بپذیرد، آنگاه او دچار مطلق گرایی و ایستایی، دچار اسارت در نقش و یا نگاهی میشود و پادشاهش، رهبرش، روشنفکرش خیال می کند که پادشاهست، رهبر است، روشنفکر است و خود را با این حالت یکی می گیرد و از این ببعد می خواهد گردن هر کسی را بزند که به این نقش و مقام او شک می کند و یا به او مرزهایش را نشان می‌دهد.

این جمله قصار لکان را میتوان با جمله دیگری از او تکمیل کرد که می گوید:« تفاوت میان ناپلئون و دیوانه ای که خویش را ناپلئون می خواند، این است که ناپلئون هیچگاه خود را با ناپلئون عوضی نمی گیرد.»2

زیرا ناپلئون می داند، آنطور که او خود را می بیند و آنطور که مردم و یا حکومت ناپلئون را می بیند و می طلبد، متفاوت است و «ناپلئون» در واقع نقش و حالت سمبولیکی است که او به خویش می گیرد، حالتی و قدرتی از اوست و این قدرت دارای محدودیتهای خاص خویش است. به زبان دلوز او یک «خرده گروه» است و دارای نقشها و حالات مختلف. اما دیوانه دقیقا ناتوان از این فاصله گیری است و میخواهد در نقش «ناپلئون» غرق شود و با او یکی شود و اینگونه به بهای این کار، عقل و فردیت خویش را از دست می دهد. او اسیر تمتع وحدانیت با نقش و در نهایت با «مادر» می ماند و بزرگ نمی‌شود و به بهای این ناتوانی، اکنون این حالت «ناپلئون» در او به شیوه کابوس وار و توهم‌وار بروز می کند. زیرا او نتوانسته است این حالت را در خویش پذیرا گشته و به قدرتی و به حالتی سمبولیک از خویش تبدیل کند. او اسیر تمتع دردناک یکی شدن با نگاه و تصویر درونی «ناپلئون» می‌ماند. تمتعی که رو به سوی مرگ و پریشانی دارد، به جای آنکه بتواند با کمک فاصله‌گیری، خود را به «سوژه سمبولیک» و تمتعش را به تمنا و حالت یا نقشی سمبولیک از «ناپلئون» تبدیل کند که اکنون به قدرتی از او تبدیل می‌شود و او می‌تواند مرتب روایات نو، گاه تراژیک/گاه کمدی و در همه حال سبکبال و قابل تحول از این قدرت و حالت نوی خویش بیافریند.

اینجاست که به جمله سوم قصار لکان میرسیم که می‌گوید:« آنچه که ما نمی توانیم در جهان سمبولیک خویش پذیرا شویم، آنگاه این حالت به حالت رئال و کابوس وار بر می گردد».3

مثل توهمات یک دیوانه و یا بحرانهای سیاسی، جنسی، هویتی یک جامعه ای که قادر به قبول بحرانها و تمناهای خویش نیست. مثل رشد میل «پدرکشی و دیکتاتورکشی»، وقتی که رئیس جمهور از یاد می‌برد که رئیس جمهور است و بایستی منتخب مردم و در خدمت مردم باشد و حکومتش موقتی است. وقتی رئیس جمهور خیال می کند، «رئیس جمهوری» است.

ادبیات:
1- Zizek: Lacan in Hollywood.S.53
2/ http://www.movallali.fr/howyyat melli.pdf
3. مبانی روان‌کاوی فروید/لکان. دکتر موللی. ص. 275